یادمان شهدای طلائیه
یادمان شهدای طلائیه

طلائیه از توابع بخش هویزه و دهستان بنی‌صالح است و در منتهی‌الیه جنوب‌غربی دشت‌آزادگان واقع شده است. از جنوب و غرب به کشور عراق و از شرق به کوشک و از شمال به سه‌راهی فتح و چهارراه برزگر محدود می‌شود. در غرب طلائیه، هورالهویزه و سه طرف آن بیابانی خشک است. مرز ایران در محدوده طلائیه به صورت یک زاویه قائمه است که به آن دال طلائیه گفته می‌شود. طلائیه شب‌های زمستانی سرد و روزهای تابستانی بسیار گرمی دارد و در اواسط فصل گرما، حرارت در این منطقه گاهی از پنجاه درجه سانتی‌گراد می‌گذرد. زمین طلائیه هموار و سطح آن پوشیده از خاک و رسوب نمک است. در زمان بارندگی و با طغیان آب هور بخش‌های زیادی از طلائیه هم به زیر آب می‌رود و همین امر باعث باتلاقی شدن منطقه در ماه‌های خاصی از سال می‌شود. پاسگاه طلائیه قدیم و جدید درست کنار مرز و پس از مناطق ترازی و کوشک در نزدیکی جزایر مجنون واقع شده و در واقع مرز بین خشکی و هور در این منطقه محسوب می‌شود. قبل از شروع رسمی جنگ، دشمن در این منطقه تحرکاتی نظیر تیراندازی به سوی پاسگاه‌های مرزی و احداث سنگر در مقابل آنها، استقرار نیرو و تانک در برابر پاسگاه طلائیه قدیم، اقدام به پرواز‌های شناسایی بر فراز منطقه و بازداشت صیادان بومی انجام می‌داد. با آغاز رسمی جنگ، این منطقه یکی از محورهای اصلی هجوم به خوزستان بود و در همان روزهای اول جنگ توسط لشگر 5 مکانیزه عراق سقوط کرد و تا عملیات بیت‌المقدس این منطقه در اشغال کامل عراق بود. در مرحله دوم عملیات بیت‌المقدس که دشمن از جنوب کرخه‌نور به سوی مرز عقب‌نشینی کرد، مواضع خود را در مجاورت طلائیه مستحکم نمود و مجهزترین موانع و استحکامات خود را شامل انواع دژ، میادین مین، تله‌های انفجاری، سنگرهای بتنی و سیم‌های خاردار و خاکریزهای مثلثی در این منطقه ایجاد نمود. این منطقه یکی از محورهای مهم عملیات‌های خیبر و بدر و کلید حفظ جزایر مجنون در طول جنگ بود، چرا که تصرف طلائیه به معنی تثبیت پیشروی ایران در هور بود. در عملیات خیبر رزمندگان باید از این منطقه به جزایر مجنون شمالی و جنوبی و تأسیسات آن شامل دکل‌های برق، دکل‌های تقویتی رادیو و تلویزیون، کارخانه‌های کاغذسازی و جاده‌های نفت یورش می‌بردند. در مرحله دوم عملیات خیبر، تمرکز آتش دشمن در طلائیه که زمینی بسیار محدود را شامل می‌شد، فوق‌العاده سنگین بود، طوری که در یک لحظه ده‌ها قبضه سلاح منحنی‌زن از جمله توپ و خمپاره، هم‌زمان بر روی این نقطه آتش می‌ریختند و به قول رزمندگان زمین را شخم می‌زدند. میزان اجرای آتش توپخانه و ادوات ارتش عراق در این منطقه را بیش از ده‌ها هزار گلوله‌ی توپ، کاتیوشا و خمپاره تخمین زده‌اند چنانکه شهید عبدالله میثمی که در آنجا حاضر بود می‌گفت: «هرکس در طلائیه ایستاد، اگر در کربلا هم می‌بود، می‌ایستاد.» لیکن به خاطر اهمیتی که منطقه طلائیه در کل عملیات خیبر داشت، ضرورت مقاومت و ایستادگی نیروها در آن مدام از سوی مسئولان در اتاق جنگ گوشزد می‌شد. به همین علت پس از آنکه محور زید با عدم موفقیت مواجه شد، حسین خرازی فرمانده لشگر 14 امام حسین (ع) فراخوانده شد تا مأموریت طلائیه به وی واگذار شود که وی نیز یک دست خود را در این منطقه از دست داد. پس از پایان جنگ، در این مکان مقری برای جستجوی پیکر مطهر شهدا دایر شد و در مکانی که تعداد زیادی از شهدا کشف شد، حسینیه‌ای به نام حسینیه حضرت عباس (ع) بنا شد که در آن پنج شهید گمنام به خاک سپرده شده است. این یادمان در 8 کیلومتری غرب پاسگاه طلائیه قدیم و در منتهی‌الیه جنوب‌غربی مرز (در نزدیکی قسمت دال طلائیه) واقع شده است و در فاصله 300 متری سه‌راهی شهادت طلائیه قرار دارد. علی‌رغم آنکه عملیات اکتشاف نفت، این مناطق را تاحدی دست‌خوش تغییر کرده است اما دژها و خاکریزهای عملیاتی در جنوب و غرب این یادمان هنوز مشهود است.[۱]

نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : انی انا ربک فاخلع نعلیک انک بالواد المقدس طوی (طه/12) همانا منم پروردگار تو، پس نعلین (از پای) برکن، زیرا تو در وادی طوی مقدس هستی (و جایگاه مقدس را با کفش آمدن نشاید) این جا طلا ئیه است؛ سرزمین شهیـدان در هر گوشه ی این خاک، شهیدان قدم گذاشته اند. طلاییه روزهای سخت عملیات خیبر را از یاد نمی برد، تو هم از یاد مبر. روز هایی که رعناقامتان جوان، پا در معبر شهادت گذاشتند. و آتش توپ ها و خمپاره ها و مسلسل ها و چه میدانی تو که آتش شب های طلاییه چه بود. «کسانی که در طلاییه جنگیدند، اگر در کربلا هم بودند، مقاومت می کردند.» این جا روزهای سختی را به یاد دارد. جنگاورانی که با دستان خالی به نبرد با دشمن رفتند، محمد ابراهیم همت و یارانش، حسین خرازی و خیل جنگاورانش،آن روزها، همه در این جا بودند. در آن روزها، در هر گوشهٔ این دیار خون می بارید. و اگر خوب گوش بسپاری، می توانی زمزمهٔ شبانهٔ جنگاوران را با گوشی دل بشنوی. و صدای چکاچک شمشیرهاشان را. آداب زیارت را به جا آورد نیت کن که شهیدان با تو هم کلام شوند. با تو سخن بگویند. وضو بگیر و طاهر شو، کفش ها را در بیاور و پابرهنه شو، آنگاه گام بردار بر هر گوشه ی خاک همانند آن که بر کربـــلا و مشهد شهیـدان قدم می گذاری . شهدا راهنما هستند، برای همهٔ ما از قافله جاماندگان، در طلاییه می توان چشم دل باز کرد. در این جا می توان نفس را زیر پا گذاشت. در طلاییه می توان خدا را پیدا کرد و به شهر بازگشت.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : در عملیات خیبر، اول این منطقهٔ کلیدی را سپردند به دست حاج محمدابراهیم همت و لشکر 27 محمد رسول الله (ص) که هم جای مهمی بود، هم فوق العاده سخت. اگر ما می توانستیم بگیریمش، خیلی کارها می توانستیم بکنیم و تا خیلی جاها می توانستیم برویم. عراق این را می دانست. نمی خواست جادهٔ طلاییه بشود عقبهٔ ما و راهی برای پیشروی های بیشتر، و ما برای عمل در جزیره، یا گذر از آن، به طلاییه احتیاج داشتیم. ما رفته بودیم توی جزایر (مجنون) و عمق زیادی از منطقه را تصرف کرده بودیم و طلاییه باید باز می شد. و طلاییه در چه وضعی بود؟ تمام نیروهای عراقی شرق بصره و تمام امکانات زرهی و هر چی که بـود، متمـرکز شده بود آن جــا، از یک طرف بایــد با موانــع می جنگیدیم، از طرف دیگر آن حجــم وحشـی آتش را بــاید تحمل می کردیم. حالا در چه شرایطی؟ در شرایطی که همت از همه طرف در فشار بود. فشار از دست دادن طلاییه، فشار خسارتهای تسلیحاتی، فشار از دست دادن نیروها، فشار عملیات پشت عملیات، و فشار شکنندهٔ حرفهای یگانهای دیگر و فرماندهی که « چرا موفق نشدی؟» بعد هم آمد توی جزیره، کنار مایی که داشتیم جزیره را هم از دست می دادیم. وضع حساسی برای همه مان بود. همه چیز تمام شده بود. عراق می خواست جزیره را هم بگیرد و عملیات خیبر را پس بزند. من و همت و باکری و زین الدین، توی همان سنگر معروف بودیم. داشتیم نتیجه می گرفتیم که «همه چیز تمام شد.» موضعی برای دفاع نبود. عراق هم آمده بود توی جزیره. هم نفرش آمده بود و هم زرهی اش، کاملا در سرازیری بودیم و خودمان هم خبر نزدیکی های ظهر بود. یادم نیست روز چندم. همت بلند شد و گفت: «خودمان نمرده ایم که، اسلحه دست می گیریم، می رویم و می جنگیم» رفت یک تیــربار برداشت و گفت: « من با این می روم» مهــدی باکری هم گفت میرود اسلحه برمی دارد و فلان جا می ایستد و می جنگد. داشتیم همین جوری تقسیم کار می کردیم که آمدند پیام امام را ابلاغ کردند. قبل و بعدش را البته درست یادم نیست. ولی شور و هیجان و امیدش را کاملا یادم هست که بچه ها را انگار زنده کرد و وضع جبهه عوض شد.» (شهید احمد کاظمی)


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : طلاییه در غرب استان خوزستان و در منتهی الیه جنوب غربی شهرستان دشت آزادگان قرار دارد. برای رسیدن به این مکان، پس از طی مسافتی حدود 45 کیلومتر از جادهٔ اهواز - خرمشهر، به یک سه راهی به نام طلاییه می رسید. از آنجا یک جادهٔ فرعی به سمت غرب و تا نزدیکی مرز ایران و عراق می رود. این منطقه تا شعاع چند کیلومتری، طلاییه نامیده می شود. مرز ایران در محدودهٔ طلاییه به صورت یک زاویهٔ قائمه است که به آن « دال طلاییه» گفته می شود. منطقهٔ طلاییه از جنوب و غرب به کشور عراق، از شرق به کوشک و از شمال به سه راهی فتح و چهارراه برزگر می رسد. 31 شهریور 1359، لشکر 5 مکانیزهٔ عراق از نشوه به طلاییه حمله و آن را اشغال کرد. آنها ابتدا پاسگاه قدیم طلاییه و سپس پاسگاه جدید را تصرف کردند. یک گردان از لشکر 92 زرهی، در برابر این لشکر مقاومت کرد، ولی موفق نشد هجوم ارتش عراق را متوقف کند. عراقی ها هجوم خود را ادامه دادند و در انتها، یک شاخه از آن به سمت رودخانهٔ کرخه کور رفت و دب حردان را در جنوب اهواز اشغال کرد و یک شاخه هم به سمت رودخانهٔ کارون و مناطق اطراف آن هجوم برد. این منطقه، پس از اشغالی، تا مرحلهٔ دوم عملیات بیتالمقدس در دست دشمن باقی ماند. نیروهای ما روز 16 اردیبهشت 1361، دشمن را از جاده اهواز - خرمشهر تا مرزهای بین المللی عقب راندند. شب هجدهم اردیبهشت، عراق که احساس کرد عقبه اش در جنوب اهواز مورد تهدید قرار گرفته، از دروازه های اهواز عقب نشینی کرد و تا طلاییه عقب نشست. اما مهمترین صحنه های جنگ، وقایعی است که در عملیات خیبر در طلاییه روی داد.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : بعد از خیبر، تمام فرماندهان توی جزیرهٔ شمالی دور هم جمع شدیم و شروع کردیم به زیارت عاشورا خواندن، بی خبر از ما، یکی رفت با بیت امام تماسی گرفت که «بچه ها از این عدم الفتح ناراحتند. نشسته اند دارند عزاداری می کنند.» همان موقع آقای رسول زاده آمد و گفت: «احمدآقا (خمینی) شما را می خواهد.» از جلسه آمدم بیرون و با احمدآقا صحبت کــردم. گفت: « چیه؟ چرا نشسته اید دارید گریـــه می کنید؟» گفتم: «مسأله خاصی نیست. بچه ها دارند زیارت عاشــورا می خوانند.» گفت: « صبر کن، امام می خواهد یک چیزی بگوید!» چند دقیقه بعد تماس گرفت و گفت: «امام گفته این جمله ها را بخوانید برای بچه ها» جمله ها این بود: «شما پیروز هستید. به هیچ وجه نگران این عدم الفتح ها نباشید و خودتان را برای عملیات بعدی آماده کنید.» آمدم تمام این حرفها را برای بچه ها گفتم. وضع جلسه به کلی عوض شد. انگار یک انرژی فوق العاده پیدا کرده بودند. روحیه شان با یک دقیقهٔ پیش، زمین تا آسمان فرق کرده بود. اولین کسی که صحبت کرد، مهدی باکری بود. رفت بلندگو را به دست گرفت و شروع کرد به حرف زدن، گفت: « برادرها، مگر غیر از این است که ما به تکلیف می جنگیم ؟ مگر غیر از این است که پیغمبر خدا عزیزترین عزیزانش را در همین جنگ از دست داد و خم به ابرو نیاورد؟» خیلی با ظرافت، بدون این که بگوید من برادرم را از دست داده ام، می خواست بگوید نباید نگران باشیم. گفت: «حالا که امام این طور فرموده، ما باید خودمان را برای عملیات بعدی آماده کنیم.» حرف های مهدی، شور و حال خاصی به جمع مان داد.» (محسن رضایی)


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : محور طلاییه، محور سختی بود و لشکرهای 27 محمد رسول الله (ص)، 14 امام حسین (ع)، 33 المهدی (عج) و 19 فجر به ترتیب در آنجا عملیات کردند. عراق از قبل حدس می زد ممکن است از آنجا حمله ای صورت بگیرد و خط پدافندی عجیبی درست کرده بود؛ یک دیوار دفاعی تمام عیار. عملیات خیبر روی دو نقطه متمرکز بود: جزایر مجنون و محور طلاییه. قرار بود لشکر 27 محمد رسول الله (ص) به فرماندهی محمد ابراهیم همت، به طرف طلاییه پیشروی کند و با نیروهایـــی که از هور هجوم می بردند، الحاق کنند. از خط خودی تا کمین های دشمن، میدان های مین وجود داشت. بعد از آن، یک کانال 40 متری بود که هنوز آثارش موجود است. سپس یک دژ و بعد از آن، خط دفاعی بعدی عراق قرار داشت. پشت آن هم چند خط دفاعی دیگر؛ دفاعی چندلایه و بسیار طولانی اگر نیروهای خودی از طلاییه عبور می کردند و با یگان های دیگر که قرار بود بروند در جزیره و به موازات آنها حرکت کنند، الحاقی می کردند، عراق بصره و تمام شاهراه های ارتباطی خود را از دست می داد. بنابر این تمام توانش را برای جلوگیری از این امر متمرکز کرده بود. چند شب به صورت متوالی تلاش شد، ولی فشار عراقی خیلی زیاد بود. این فشار و آن هدف سخت، شرایط خاصی را برای محمدابراهیم همت به وجود آورد. تا آن جا که فرماندهانش را جمع کرد و گفت: «یا این خط شکسته می شود، یا همه مان با هم شهید می شویم. راه دیگری وجود ندارد. خود دانید.» پس از آن، لشکر 14 امام حسین (ع) که در منطقه زید عمل می کرد، فراخوانده شد تا در این جا عملیات کند. حسین خرازی، در شب عملیات خطاب به فرماندهانش گفت: « امشب شب عاشوراست، نماینده امام از ما خواسته در طلاییه وارد عمل شویم. ما با تمام توان به دشمن خواهیم زد. هر کسی می تواند، بماند و هر کس نمی تواند، برود.» بعد هم لشکر 33 المهدی (عج) و 19 فجر به طلاییه آمدند. محور طلاییه، با توجه به وضعیت خاص منطقه، یکی از سخت ترین محورهای عملیاتی شد که تا آن زمان لشکرها با آن مواجه می شدند. زیرا در طلاییه، از یک طرف با آبهای جزیرهٔ مجنون جنوبی، از سمت مقابل با خطوط مقدم دشمن بعثی و از جناح چپ نیز مواجه با زمین های باتلاقی و نیروهای دشمن بودند و رزمندگان، تنها بایستی از روی دژی به عرض هشت متر، که تنها راه عبور موجود بود، پیش می رفتند.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : دایی اش تلفن کرد و گفت: « حسین تکه پاره روی تخت بیمارستان افتاده و شما همین طور نشسته اید؟» گفتم: « نه، خودش تلفن کرد. گفت دستش یک خراش کوچک برداشته و پانسمان کند، می آید. گفت شما نمی خواهد بیایید. خیلی هم سرحال بود.» گفت: « چی را پانسمان می کند؟ دستش قطع شده.» همان شب رفتیم یزد، بیمارستان، به دستش نگاه کردم و گفتم: «خراش کوچک؟!» خندید و گفت: « دستم قطع شده، سرم که قطع نشده!» در بیمارستان به عیادتش رفتم. تنها و بیدار بود. از مجروحیت بعضی از فرماندهان زیردستش خبر داشت، اما از شهادتشان نه. جریان را که گفتم، خیلی متأثر شد و گریه کرد. جویای احوالش شدم که گفت: (من خوبم، فقط یک مقدار درد دارم.» گفتم: « به هر حال، دستت قطع شده، چه انتظار داری؟! البته به من گفته بودند که شما شهید شده ای و خوشحال شدم. گفتم حسین از درد و رنج روزگار راحت شد.» گفت: « جدی؟ تو خوشحال شدی؟!» گفتم: « بله.» گفت: « من الان متأثرم.» پرسیدم: «چرا؟!» گفت: « وقتی خمپاره کنارم خورد، دیگر چیزی ندیدم و دنیا جلوی چشمم سیاه شد و در عالم دیگری رفتم. عده ای زیر بغل مرا گرفتند و رفتم به آسمان، به یک جایی رسیدم که مرز زمین و آسمان بود. یک طرف بچه ها را می دیدم، در بیابان و بی سَر و سامان، دلم برای شـــان می سوخت که کسی نیست آنها را هدایت کند. آن طرف، همه جا چشمه و آبشار بود. اینها که زیر بغل مرا گرفته بودند، گفتند باید انتخاب بکنی، یک طرف بچه های تو هستند و یک طرف دیگر جای استراحت.» گفت: « من دیوانه گفتم که من بچه هایم را می خواهم و برگشتم به دنیا.»


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : شهید عبدالله میثمی گفته بود:« یقین دارم آن هایی که در طلاییه مقاومت کردند، اگر روز عاشورا در کربلا هم بودند، مقاومت می کردند.» در عملیات خیبر فرماندهان بزرگی همچون حسین خرازی، محمد ابراهیم همت، احمد کاظمی مهدی باکری، حمیــد باکری، مهــدی زین الدین و ده ها فرمانده دیگر، به همراه انبوه رزمندگان قدرت آفرین، قوای دشمن را بارها و بارها در مراحل مختلف نبرد شکست دادند. بعضی مانند حاج محمدابراهیم همت، حمید باکری قائم مقام لشکر 31 عاشورا، اکبر زجاجی، مرتضی یاغچیان معاون لشکر عاشورا، حسن غازی فرمانده توپخانهٔ قرارگاه کربلا و بهروز غلامی فرمانده تیپ امام حسن(ع) در آنجا به شهادت رسیده اند.طلاییه یک منطقهٔ مقدس است. در این منطقه، از حد فاصل کوشک تا دال طلاییه و تا دهانهٔ نهر صویب در غرب این منطقه، حدود 30 شهید کاوش شده است. اولین بار در پاییز 1372، تعدادی از نیروهای تفحص برای شناسایی منطقه رفتند. آنها حدود 40 روز به صورت دستی و بدون تجهیزات به جست وجو درمنطقه پرداختند مسیر جستجو، در یک نقطه از منطقهٔ طلاییه، پیکر مطهر 74 شهید پیدا شد. در همین نقطه، برای زواری که برای بـازدید می آمدند، حسینیه ای به نام حضرت ابوالفضل (ع) بنا شد. ابتدا بانی یک مضیف (زیارتگاه) احداث شد و روز عرفه، مردم برای افتتاح آن دعوت شدند. حدود 25 هزار نفر برای افتتاح حسینیه آمده بودند. به دنبال آن، پنج شهید گمنام هم در آنجا به خاک سپرده شد. امروز طلاییه چیزی بیش از یک نام است. مکانی است مقدس که هزاران جوان ایرانی در آن دیار به خون غلتیدند. آنها در بین اهل آسمان، مشهورتر از اهل زمین هستند.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : روایت شهید احمد کاظمی از آخرین لحظات زندگی محمدابراهیم همت: « همت بدجوری توی خودش بود. آن روز آمده بود پیش من، توی همان قرارگاه فرماندهی ام، سنگری از چند تکه الوار و گونی، نزدیک خط مقدم. داشتیم با هم حرف می زدیم که یک خمپاره آمد خورد به سنگر، همت فقط گفت: «بر محمد وآل محمد صلوات.» و ساکت شد. انگار نه انگار که خمپاره خورده آن جا همینطور نگاهش می کردم که «چرا این قدر خونسرد شده؟ این ابراهیم، ابراهیم همیشگی نیست.» ردش را همه اش می زدم که کجاست؟ تا عصر روز سوم تثبیت جزیره. از قاسم سلیمانی جدا شدم، رفتم جایی و برگشتم. دیدم قاسم توی خودش است. چی شده، قاسم؟» گفت: « ابراهیم این جا بود.» گفتم: «کو پس ؟ رفت ؟ » نگاهم کرد. همین طور زل زده بود توی چشمهایم و نگاهم می کرد. بعد نشست. دیگر نگاهم نمی کرد. گفت: «همین الان آمد با من حرف زد. باورت می شود؟» روایت قاسم سلیمانی از شهادت محمدابراهیم همت: «حمید باکری آن طرف پل شطیط شهید شده بود. مهدی (باکری) خم به ابرو نمی آورد. حمید با این که برادر کوچک مهدی بود، بسیار احترام برادر بزرگش را داشت و همواره او را آقامهدی می نامید. در این زمان، محمدابراهیم همت و من در جزیرهٔ جنوبی در یک سنگر لشکر مستقر بودیم. عباس کریمی هم در خط بود. او با سنگر تماس گرفت و تقاضای نیرو کرد. همت از من پرسید می توانی 45 نفر نیرو به من قرض بدهی؟ من هم به فرمانده گردانی گفتم که یک گردان نیرو در اختیار همت قرار بدهد. همت به همراه نیروهایی که در اختیار داشت، به خط مقدم رفت و به شهادت رسید. تا یکی دو ساعت، کسی نمی دانست که او به شهادت رسیده است.


نویسنده : امتداد

تاریخ : 1399

خاطره : طلائیه اری اینجا خاکش طلاست نشینده ایی که علمدار روایتگری چه زیبا میسرود اری میسرود : طلائیه عجب طلائیه... مرحوم ضابط را میگویم ... تو نیز کفش ها را از پای دلت برکن و وارد شو یاران همگی تو را میخوانند... اری با توام، با خودت... مراسم اشتی کنان است بیا... قرار است خوبان این سرزمین را واسطه اشتی کنان قرار دهیم تو نیز دعوتی بیا... در ۳۵ كيلومتري جاده اهواز به سمت خرمشهر، سه راهي جفير و پادگان حميد خود را نمايان مي‌كند؛ پادگاني كه عراقي‌ها پس از تصرف ويرانش كردند. از سه راهي جفير به سمت طلائيه نيز دشتي وسيع با خاكريزهاي متعدد به چشم مي‌خورد كه روايتگر حماسه روزهاي آغازين جنگ است. مقرهاي اين مسير به دست رزمندگان اسلام بعد از آزادسازي احداث شده است. بعد از عبور از پاسگاه شهابي به طلائيه مي‌رسي و شايد تو نيز مثل آن هزاران نفري باشي كه كفش‌هايت را از پايت در مي‌آوري و روي خاك شوره‌زار و شورآفرين طلائيه قدم مي‌گذاري. روبرويت معبر و محور بچه‌هاي گردان يا مهدي (عج) است كه در عمليات خيبر خاك طلائيه را با خون سرخ خويش معطر كردند و آن‌سوتر حرم شهداي گمنام است. در كنار اين حرم بود كه دست مبارك سردار لشگر امام حسين (ع) شهيد خرازي از پيكر جدا شد. در نقطه غروب خورشيد، جزاير مجنون شمالي و جنوبي قرار دارد كه با حرم شهدا حدود هشت كيلومتر فاصله دارد. پايين‌تر كه مي‌روي به سه راهي شهادت مي‌رسي، نقطه اتصال زمين و آسمان. دو مرحله بچه‌ها به اين سه راهي زده‌اند كه هر بار با توجه به شرايط خاص منطقه و آب‌گرفتگي وسيعي به نام هور كه در حال حاضر خشك شده، نيروهاي ما موفق به تصرف آن نمي‌شوند كه آثار به جا مانده از نبردهاي دليرانه در سه‌ راهي شهادت بستري مي‌شود از عرش خدا كه پيكرهاي بي‌جان و نيمه‌جان نيروهاي اسلام را در آغوش گرفته است تا آن كه در مرحله سوم اين مأموريت، شهيد خرازي و يارانش آماده نبرد مي‌شوند. سخن ماندگار خرازي در شب حمله، مرحله سوم عمليات را با شب عاشورا پيوند زد. خرازي آن شب گفت: «امشب شب عاشوراست، نماينده امام از ما خواسته در طلائيه وارد عمل شويم. ما با تمام توان به دشمن خواهيم زد. هر كس مي‌تواند، بماند و هر كس نمي‌تواند، برود» آن شب بچه‌ها عاشورايي جنگيدند. شهيد ميثمي درباره آن شب مي‌گفت: «كساني كه آن شب در طلائيه بودند اگر در كربلا هم بودند مي‌ماندند.» آن شب بوي دود و خون و آتش با فرياد الله‌اكبر نيروهاي اسلام و عجز و ناله عراقي‌ها در هم آميخته بود. دشت طلائيه مانند آتش گداخته فوران مي‌زد. هيچ كس باور نمي‌كرد كسي بتواند در اين حجم آتش زنده بماند. عده‌اي از بچه‌ها در جزاير مجنون منتظر پيوستن نيروهاي كمكي بودند؛ سه راهي شهادت مي‌شود آسماني‌ترين نقطه زمين و عروج از خاك تا عرش خدا. در يك نبرد مردانه خط دشمن شكسته مي‌شود و دشمن ناجوانمردانه و با شقاوت تمام سلاح شيميايي به كار مي‌گيرد و صحنه عصر عاشورا در طلائيه تكرار مي‌شود. آنگاه كه بچه‌ها زير باران آتش از شكستن خط نااميد شده بودند و دشمن با هر سلاحي مقاومت مي‌كرد، پشت بي‌سيم صدايي فرياد زد: از آقا اباالفضل (ع) مدد بگيريد. يكباره فرياد «يا اباالفضل» در خط پيچيد و دشمن به زانو درآمد و علمدار اين عمليات (شهيد خرازي) در طلائيه دستش از تنش جدا شد.


نویسنده : خبرگزاری ایکنا

تاریخ : 1392

خاطره : طلائیه را در خوزستان به نام طلیه می‌شناسند. این منطقه در غرب این استان در دهستان بنی‌صالح هویزه واقع شده است که از سمت جنوب و غرب با کشور عراق، همسایه است. طلائیه با آغاز جنگ تحمیلی در شهریور سال ۵۹ توسط نیروهای عراق اشغال شد و تا پایان جنگ در اختیار عراق باقی‌ ماند. از این‌رو این منطقه از محورهای اصلی حمله عراق در سال ۵۹ برای پیشروی به‌سمت حمیدیه و اهواز بود و نیروهای عراقی بیشترین موانع و استحکامات خود را در این منطقه ایجاد کردند. منطقه طلائیه در ۲۲ اسفند سال ۶۲ مهم‌ترین محور عملیاتی خیبر به فرماندهی مشترک سپاه و ارتش بود که با هدف انهدام نیروهای سپاه سوم عراق در این منطقه آغاز شد. همچنین این منطقه در سال ۶۳ شاهد عملیات بدر بود که با هدف ادامه انهدام نروهای ارتش عراق به‌صورت گسترده به فرماندهی سپاه انجام شد. فرمانده‌هانی همچون ابراهیم همت، حمید باکری و ... در این منطقه عملیاتی به شهادت رسیدند. بعد از جنگ، مقری برای تفحص پیکر مطهر شهدا در طلائیه دایر شد. در یکی از نقاط این منطقه تعداد زیادی از شهدای دفاع مقدس کشف شدند که در آن محل حسینیه‌ای به نام حسینیه حضرت ابوالفضل(ع) بنا شد که هم‌اکنون به عنوان زیارتگاهی معروف در مناطق عملیاتی جنوب شناخته شده است. در حال حاضر بسیاری از سنگرها و موانعی که به‌عنوان استحکامات توسط نیروهای عراقی در منطقه طلائیه ایجاد شده بود، همچنان باقی مانده است. انواع دژ، میادین مین، تله‌های انفجاری، سنگرهای بتنی، موانع خورشیدی و سیم خاردار از نقاط مهم طلائیه است


نویسنده : جهان نیوز

تاریخ : 1396

خاطره : حدود ۴۵ کیلومتری جاده اهواز- خرمشهر سه راهی طلائیه قرار گرفته است. یک جاده فرعی به سمت غرب و تا نزدیکی مزر ایران و عراق شما را به پاسگاه طلائیه می رساند که این نقطه تا شعاع چند کیلومتری، منطقه طلاییه نامیده می شود. طلائیه یکی از محورهای مهم عملیاتی خیبر و بدر بوده است که بعد از دفاع مقدس مقری برای جستجوی پیکر مطهر شهدا در این منطقه دایر شد، در جایی از این نقاط مورد تفحص، حسینیه ابوالفضل(ع) بنا شده که به عنوان یادمان شهدای این منطقه اکنون میزبان زایران کربلای طلاییه به شمار می رود.


نویسنده : جهان نیوز

تاریخ : 1396

خاطره : محور مهم عملیات‌های بدر و خیبر و كليد حفظ جزاير مجنون یکی از محورهای اصلی حمله عراق در روزهای اول جنگ تحمیلی محور نشوه، طلائیه، کوشک و اهواز بود و در 31 شهريور 1359به دست نيروهاي اين كشور اشغال شد و توانست خود را تا 20 کیلومتری اهواز برساند. در عملیات خیبر نبرد سنگيني در اين محور توسط فرمانده عمليات ابراهيم همت به وقوع پيوست و مواضع عراق در طلائیه فروریخت، اما حجم شدید آتش و فشار و ضد حمله عراق در آن منطقه و عدم مکان مناسب برای استقرار نیروها، از طلائیه عقب نشینی کردند. همچنين در عملیات بیت‌المقدس نيز، عراق تا طلائیه عقب نشینی کرد. عراق مجهزترین و بیشترین موانع و استحکامات خود را شامل انواع دژ میادین مین، تله‌های انفجاری ، سنگرهای بتنی و سیم‌های خاردار را در منطقه طلائیه ایجاد نمود و تصور نمی‌کرد که رزمندگان اسلام بتوانند از این همه موانع و استحکامات عبور نمایند و خود را تا نزدیک ید شرقی جزایر مجنون و پل نشوه برسانند. طلائیه در واقع یکی از محورهای مهم عملیات‌های خیبر، بدر و کلید حفظ جزایر مجنون در طول جنگ بود چراکه تصرف طلائیه به معنی تثبیت پیش‌روی ایران در هور بود. در عملیات خیبر رزمندگان باید از این منطقه به جزایر مجنون شمالی و جنوبی یورش می‌بردند این منطقه شاهد کشته شدن افرادی مانند حمید باکری، ابراهیم همت و عباس کریمی و... بوده‌ است. پس از جنگ در این مکان مقری جهت جستجوی بقایای جسد رزمندگان دایر شد و در مکانی که تعداد زیادی از اجساد کشف شد، حسینیه‌ای بنا شد که عنوان حسینیه حضرت ابوالفضل(ع) بر تارک آن می‌درخشد و در مرکز آن یک ضریح چوبی وجود دارد که ۵ پیکر از اجساد ایرانی در آن به خاک سپرده شده‌اند. اما به گفته بسیاری از ناظران و راویان در این منطقه بیش از 800هزار گلوله فشنگی توسط دولت عراق ریخته شده بود که این نشان از مهم بودن این منطقه در جنگ ایران وعراق بوده است. به گفته مسولان ایران از این منطقه حدود 2000 نفر مفقود شده اند که پیکر مطهرشان آنها هنوز پیدا نشده است. قابل توجه است، بسیاری از سنگرها و موانع عراق همچنان باقی مانده و کمیته تفحص شهدا در این منطقه فعال بوده و شهدای زیادی را یافته اند که با احداث یادمان و حسینیه شهدای گمنام محلی برای زیارت مردم شهید پرور و جوانان عزیز شده است. نقاط مهم طلائيه بدين شرح مي باشد: الف)پل نشره، ب) يد شرقي جزاير مجنون ج) انواع دژ،ميادين مين،تله هاي انفجاري، سنگرهاي بتني،موانع خورشيديوسيم خاردار د) طلائيه قديم و طلائيه جديد هـ)شهداي گمنام


نویسنده : جهان نیوز

تاریخ : 1396

خاطره : «هر کس در طلائیه ایستاد، اگر در کربلا هم بود می‌ایستاد» بچه‌ها مقاومت می‌کردند اما کار سخت شده بود. فرماندهان نیز هر کدام سلاحی برداشته و به جنگ تن به تن وارد شده بودند یکباره اما اوضاع تغییر کرد. پیامی از امام(ره) برای رزمنده‌ها رسیده بود. آن‌قدر اوضاع تغییرکرد که دشمن مجبور شد عقب‌نشینی کند؛ اما حیف که همت رفت. آن فرمانده دوست داشتنی به مولایش حسین (ع) اقتدا کرد و بی‌سر به سوی دیار حق شتافت. دشمن نامرد بود و از شدت حقارت به شیمیایی روی آورد و خیلی‌ها به ملاقات حق شتافتند بدر و خیبر گام‌هایی بلند برای پیروزی ایران بودند و بر عراق فشاری عظیم وارد ساختند تسلط بر منابع نفتی جزایر، کار را بر عراق سخت کرده بود و به تلافی آن، کار را بر سپاه اسلام سخت گرفت. شهدای بسیاری بر زمین مانده بودند، از جمله حمید باکری که گفته بود:


نویسنده : جهان نیوز

تاریخ : 1396

خاطره : «ما به فرموده امام، حسین‌وار وارد جنگ شدیم و حسین‌وار به شهادت می‌رسیم.» جنازه خیلی‌ها در طلائیه ماند و هرگز برنگشت. طلائیه تابع بخش هویزه و دهستان بنی صالح است و دارای قدمت چندانی نیست اما آنچه منطقه طلائیه و هورهای اطراف آن را معروف وزبانزد کرده است، نه اقوام و نه موقعیت جغرافیای آن بلکه جنگ‌هایی است که در دهه 60 در آن اتفاق افتاد. دنبال چیزی می‌گشت تا با آن بر سر تابلو بکوبد و پایه‌اش را در زمین محکم کند. زمین آنجا مثل گذشته نبود. حالا بیابانی شده بود خشک و بی‌آب و علف که در هر جا سفیدی نمک را می‌شد بر سطح خاکش دید. اما چقدر دلش برای آنجا تنگ شده بود. هوا را که بو می‌کشید، از زمان جدا می‌شد و به گذشته‌های دور می‌رفت. آن قدر که می‌توانست صدای غرش خمپاره‌ها و صفیر تیرها را بشنود و نسیمی را که با خود بوی باروت وهور می‌آوردند احساس کند. روی تابلو نوشته شده بود، به طرف مقر تفحص و در پایین آن در داخل پرانتز نازکتر نوشته بودند «منطقه طلائیه». طلائیه آن روزها پر بود از میدان مین و موانع غیرطبیعی عراقی‌ها ازترس حمله نیروهای ایرانی دور تا دور خود را پر کرده بودند از این موانع و آن را تا خط دوم و سوم خود ادامه داده بودند. نگاهی به اطرافش می‌اندازد و شرق تا غرب منطقه را از نظر می‌گذراند. آن روزها همه جای این سرزمین را آب گرفته بود. تا چشم کار می‌کرد آب بود و سکوت نیزار. آب آنجا از «هورالهویزه» می‌آمد و هور هم متصل بود به رودخانه کرخه و چند شاخه از دجله و پیش از آن، علی بر روی نقشه مسیر رود خانه کرخه را دنبال کرده بود. این رودخانه که از کوه‌های سر به فلک کشیده لرستان سرچشمه می‌گرفت در دل دشت‌ها و تپه‌ها از کنار شهر شوش می‌گذشت و به آرامی وارد منطقه هور می‌شد. این اتفاق از وقتی افتاد که صدام فرمان حضور در نهر سوم بین دجله و فرات را صادر کرد و این نهر عظیم دست ساز، نه تنها تمدن چند هزار ساله دجله و فرات که اوضاع جغرافیایی منطقه را نیز تغییر داده و آب‌های هور را در خود فرو برد. صدام این کار را از ترس مجاهدین عراقی و لشکریان بدر انجام داد. این گروه شامل توابین پناهنده‌ای بودند که از هور برای رفت وآمد به داخل عراق استفاده می‌کردند و در سال‌های پایانی جنگ بیشترین فعالیت را در این منطقه داشتند. دوست داشت مثل آن روزها برای ساختن ساز نی‌اش دوباره به سراغ نیزارهای هور برود روییدنی‌های زیادی در هور است. نی‌هایی که ارتفاع آن‌ها از 2متر تا 7 متر می‌رسد «بردی» که معمولاً ارتفاع آن بین 1 تا 2 متر است و چولان که در جاهای کم عمق می‌روید و ارتفاع آن کمتر از 50 سانتی‌متر است. شب‌ها با بچه‌های دسته کنار آتش می‌نشستند و چای می‌نوشیدند و برای آوردن صدای نی تقلا می‌کردند. عراق در سال‌های میانی جنگ براساس تجربیاتی که در میادین نبرد به دست آورد تا کتیک‌های جدید اتخاذ کرده، به تناسب آن فرم و شکل مناسب به خود داد. طلائیه به همین خاطر، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی پس از عملیات والفجر مقدماتی، با تشکیل یک قرارگاه منطقه هور را انتخاب کرد و تلاش‌های مقدماتی خود را آغاز نمود تا از این طریق، فضایی مناسب برای ادامه نبرد فراهم آید. منطقه هور با سه ویژگی برجسته انتخاب شد. 1- مسلط نبودن دشمن به عملیات آبی- خاکی و عدم توانایی در انطباق سریع با موقعیت جدید. 2- سرعت عمل 3- استفاده از اصل غافلگیری منطقه عملیاتی خبیر که در شرق حاصل خیزترین منطقه «بین‌النهرین» یا عراق امروزی واقع شده، در کنار دجله و داخل هورالهویزه از شمال به اعریز واز جنوب به «القرنه»، طلائیه و «زید» محدود می‌شد. این منطقه دارای دو نوع طبیعت متفاوت است، خشکی و هور طلائیه به عنوان محوری اصلی برای هدایت و حفظ پیروزی در عملیات خیبر، منطقه‌ای کلیدی محسوب می‌شد رزمندگان ایرانی از این منطقه باید به جزایر مجنون شمالی و جنوبی و تأسیساتی که در آن محور بود از جمله: دکل‌های برق، دکل‌های تقویتی رادیو تلویزیون، تاسیسات و کارخانه‌های کاغذسازی، چاه‌های نفت و... یورش می‌بردند. علی با خود می‌گفت روزهای سخت می‌گذرند، اما خاطراتش برای انسان‌ شیرین‌تر است. به یاد شناسایی‌ها و گشت‌‌های شبانه افتاد. لباس غواصی و قطب‌نما و دوربین دید در شب جزوی از بدن آنها شده بود. هر شب از محور طلائیه وارد هور می‌شدند و تا کیلومترها سنگرها و امکانات دشمن را شناسایی می‌کردند. مأموریت آنها فقط شناسایی بود و به همین خاطر تا آنجا که ممکن بود با دشمن درگیر نمی‌شدند. عراقی‌ها با قایق می‌آمدند و در مسیر حرکت‌شان میان نیزارها نارنجک می‌انداختند. یک بار که علی و دوستانش داخل نیزار مخفی شده بودند، با ترکش یکی از همین نارنجک‌ها زخمی شد. یک بار هم عملیات شناسایی آنها تا صبح طول کشید. با روشن شدن هوا مجبور شدند، روز را در میان نیزارها و در نزدیکی یکی از سنگرهای کمین عراق بمانند. در حالی که علی و دوستانش سعی داشتند از چشم نگهبان عراقی مخفی باشند، گربه‌ای که معلوم نبود چگونه از هور سر درآورده بود، از بالای بام سنگر به آنها خیره شده بود و ساعت‌ها آنها را زیر نظر داشت. عاقبت گربه از نگاه کردن خسته شد و علی و دوستانش نفس راحتی کشیدند. هدف از عملیات خیبر، از بین بردن نیروهای سپاه سوم عراق و تأمین جزایر مجنون شمالی و جنوبی و ادامه حمله از جزایر و محور طلائیه به سمت «نشوه» بود و الحاق با نیروهایی که از محور زید به دشمن حمله می‌کردند. در عملیات خیبر، همچنین در نظر بود که خشکی شرق دجله از طریق هور تصرف شود و بدین وسیله امکان تقویت سپاه سوم عراق از میان برود. در منطقه اصلی عملیات، سپاه پاسداران با استعداد 9 لشگر، 6 تیپ پیاده و 3 تیپ زرهی به میدان آمد که در نتیجه این نیروها در محور هور و طلائیه وارد عمل شدند. ارتش نیز در این منطقه با یک لشگر زرهی برادران سپاه را کمک کرد. بالاخره عملیات خیبر در ساعت 20 و سی دقیقه سوم اسفند 1362 با رمز یا رسول‌الله(ص) آغاز شد، در مرحله اول، پیشروی به جلو با سرعت عمل و غافلگیری دشمن به طور همزمان در تمامی محورها توأم بود روزهای اول، دوم و سوم عملیات رزمندگان با در هم شکستن خطوط دشمن و گذر از موانع، موفق به تسخیر اهداف از پیش تعیین شده گردیدند و در روز چهارم عملیات، بخشی از نیروها در شهر القرنه، یکی از شهرهای مرزی عراق حضور یافتند و مردم شهر با مشاهده آنان به استقبال آمده، سر راه آنها گوسفند قربانی کردند. طی این مرحله جزایر مجنون شمالی و جنوبی از پشت دور زده شد و به سهولت به تصرف درآمد. این عملیات با پیروزی‌ای که برای رزمندگان به همراه داشت، پاسخ قاطعی بود به بمباران بسیاری از شهرهای ایران که در چند هفته قبل از آن توسط عراق انجام گرفته بود. در مرحله دوم عملیات، دو تلاش اصلی در محور جزایر و طلائیه برای الحاق با محورهای دیگر و سپس پیشروی به سمت نشوه در نظر گرفته شد، اما این پیشروی به خاطر حجم زیاد آتش دشمن متوقف ماند. تمرکز آتش دشمن در طلائیه که زمینی بسیار محدود را شامل می‌شد فوق‌العاده بود به خاطر اهمیتی که منطقه طلائیه برای کل عملیات داشت، ضرورت مقاومت و ایستادگی نیروها در آن مدام از سوی مسوولین در اتاق جنگ گوشزد می‌شد. به همین خاطر پس از آن که محور زید با عدم موفقیت مواجه شد، فرمانده لشگر امام حسین (ع) فرا خوانده شد تا ماموریت طلاییه به وی واگذار شود. احتمال داشت جنازه‌ای را که علی از میان خاک‌های طلاییه یافته بود، یکی از همراهان خرازی در خیبر باشد و همین احتمال کافی بود که او را به خاطرات شب‌های درگیری در طلائیه ببرد. آن شب نیروهای لشگر در طلائیه شب خونینی را پشت سرگذاشتند. با طلوع خورشید و ادامه عملیات، فرمانده لشگر که در خط مقدم درگیری حضور داشت، بر اثر اصابت ترکش دست راست خود را از دست داد و علی‌رغم میلش از معرکه جنگ بیرون آمد. مرحله سوم عملیات با توجه به فشارهای دشمن، عمدتاً به منظور حفظ جزایر مجنون شمالی و جنوبی بود. به همین منظور دشمن در فشار اولیه خود تنها 72 ساعت به طور مداوم بر روی جزایر آتش می‌ریخت، چنانکه در یک برآورد، نزدیک به یک میلیون گلوله توپ و خمپاره مصرف کرده بود. جنگ در جزایر با توجه به توان خودی و دشمن به دور از محاسبات نظامی بود و تنها معنویت و روحیه بالای رزمندگان بود که باعث مقاومت آنها می‌شد. عامل اصلی این مقاومت، گذشته جنگ و ضرورت کسب پیروزی چشمگیر و نیز پیام حضرت امام (ره) مبنی بر حسین وار جنگیدن بود. در این روند شهادت و مجروح شدن تنی چند از فرماندهان سپاه به مقاومت نیروها در منطقه جلوه‌ای خاص بخشید. حاج‌ابراهیم همت، فرمانده لشگر 27 محمد رسول‌الله‌(ص) هنگامی که سوار بر موتور به دنبال رساندن نیرو به خط بود بر اثر اصابت توپ به شهادت رسید. حمید باکری- قائم مقام لشگر عاشورا- جلوه‌ای دیگر از حماسه مقاومت را در صحنه نبرد خیبر به نمایش گذاشت. پس از شهادت باکری جسد او و همرزمانش در همان‌جا بر زمین ماند. به دنبال این امر، فرماندهی قرارگاه به برادر شهید،مهدی باکری، فرمانده لشکر عاشورا تکلیف می‌کند که جسد حمید باکری را به عقب منتقل کند اما او نمی‌تواند خود را متقاعد سازد در حالی که سایر شهداء بر روی زمین به جا مانده‌اند، تنها جسد برادر خود را به عقب منتقل کند پس جنازه حمید و همرزمانش در همان جا می‌ماند دشمن که در مقابل خود مقاومتی غیرقابل تصور و پیش‌بینی را مشاهده می‌کرد، به مرور با تحمل تلفات و ضایعات فراوان از تصرف جزایر منصرف شد و به تحکیم مواضع پرداخت. رژیم عراق پس از ناامیدی از بازپس‌گیری جزایر شمالی و جنوبی مجنون دیوانه وار شروع به بمباران شیمیایی کرد و شدت آن به قدری بود که حتی یگان‌های خودش نیز از این بمباران بی‌نصیب نماندند. پس از ثبات نسبی خط مقدم دستاوردها و نتایج عملیات از سوی ایران چنین منتشر شد: در این عملیات بیش از 23 یگان دشمن به طور متوسط، از 20% تا 100% منهدم شد. 15000نفر از نیروهای دشمن زخمی و کشته شدند. 150دستگاه تانک و نفربر و 200 دستگاه خودروی دشمن منهدم و تیپ 56 زرهی دشمن به میزان 100% منهدم شد. 1140 نفر از نیروهای دشمن اسیر شدند که در میان آنها 102 نفر غیر نظامی از کشوهای مصر، سودان، مراکش، سومالی و عراق مشاهده می‌شد. مجموعاً 1180 کیلومتر از زمین‌های منطقه آزاد شد. در میان غنائم گرفته شده از دشمن، گذشته از اقلام صنعتی و تجهیزات انفرادی، 10 دستگاه تانک و نیز 60دستگاه کمپرسی به چشم می‌خورد. دستیابی بر چاه‌های نفت که ذخایر آن میلیون‌ها بشکه برآورد شده بود. پس از عملیات خیبر تغییر و تحولاتی در جنگ روی داد که قسمت اعظم آن فشار اقتصادی و تحریم فروش سلاح به ایران بود. رفته رفته تفحص پا گرفت و بچه‌ها، هر روز نقاط بسیاری را در طلائیه برای پیدا کردن اجساد، زیر و رو می‌کردند. پس از عملیات خیبر براساس توانایی‌هایی خودی و دشمن و نیز با در نظر گرفتن معابر وصولی بصره، سه راه کار در نظر گرفته شد که عبارت بودند از: الف- منطقه عملیاتی خیبر واقع در هور و طلائیه. ب- شرق بصره (منطقه عملیاتی رمضان). ج- غرب اروند. از آنجا که منطقه شرق بصره و غرب اروند فاقد تناسب لازم با توان خودی بود، لذا هور و منطقه طلائیه، به عنوان تنها راه ممکن انتخاب شد: دست‌اندازی و تسلط بر جاده بصره- العماره و نیز راهیابی به مرکز اصلی هورهای غرب دجله که استان‌های ناصر به، بصره والعماره را احاطه کرده است و همچنین تسلط بر شرق دجله، توام با انهدام نیرو و اسارت نفرات دشمن، از جمله اهداف این عملیات بود عملیات بدر از دو محور عمده در حد فاصل الغدیر تا القرنه طراحی گردید و در کنار آن یک تلاش عملی از سمت شمال و دو حرکت فریب در شلمچه و غرب اروند (جنوب) در نظر گرفته شد. نیروهایی که در عملیات بدر شرکت داشتند شامل سه لشگر و یک تیپ از نیروی زمینی ارتش و 9 لشگر و هشت تیپ از سپاه به صورت ادغامی بودند. علی به همراه گروه تفحص، با اهداء چند جنازه عراقی به مرزداران توانستند از هور عبور کرده و با گذشتن از جاده العماره تا نزدیک دجله بروند. پس از حرکت نیروها از نقطه رهایی به سوی هدف‌های مورد نظر و اعلام آمادگی، در ساعت 23، نوزدهم اسفند سال 1363 با قرائت رمز عملیات با عنوان: «یا الله، یا الله، یا الله و قاتولهم حتی لا تکون فتنه، یا فاطمةالزهراء» نیروهای خودی، تهاجم خود را از دو محور شمالی و جنوبی آغاز کردند. در همان ساعات اولیه، تمامی خطوط و استحکامات دشمن به سرعت در هم کوبیده شد. در طی سه روز جنگ و درگیری، قرارگاه مهندسی با سخت‌کوشی بسیاری توانست پلی را در حد فاصل جزیره جنوبی و منطقه همایون نصب کند. هنگامی که خرازی فرمانده لشکر امام حسین(ع) از آقا خانی- فرمانده یکی از گردان‌های لشگر- علی‌رغم جراحت‌های وارده می‌خواهد که به عقب برگردد، نمی‌پذیرد و در خط می‌ماند و در همان شب به شهادت می‌رسد. در شب پنجم و روز ششم، در ادامه تلاشی که به منظور پاکسازی روستای حدیبه انجام شد، نیروهای فراوانی تحت پوشش لشگر عاشورا، از رودخانه دجله عبور کرده و به شرق دجله حمله کردند. با روشن شدن هوا عملاً امکان پیشروی به سوی القرنه فراهم نیامد. از حوالی ظهر، دشمن که موقعیت نیروهای خودی را در یافته بود، در مرور فشار خود را افزایش داد. در این میان، تنها مهدی باکری و جمع معدود یاران وفادارش به نبرد ادامه دادند. به مرور، با حاد شدن وضعیت، فرمانده لشگر عاشورا به صورت تک تیرانداز و آر. پی. جی زن وارد عمل شد و در این حین بر اثر اصابت تیر به پیشانی‌اش جراحت سنگینی برداشت و برای درمان به عقب انتقال یافت. در این وقت دشمن، با نزدیکی به لب رودخانه دجله و دیدن قایقی که جسم نیمه جان باکری در میان آن بود، آن را با گلوله آر. پی. جی مورد اصابت قرار داد و به این ترتیب دجله جنازه سوخته شهید مهدی باکری را به منطقه نامعلومی برد. عملیات خیبر و بدر، دشمن را شدیداً متزلزل کرد و به غرب نشان داد که تنها تکنولوژی و حمایت‌های همه جانبه سیاسی- اقتصادی نمی‌تواند عراق را سرپا نگه داشته، از آسیب‌پذیری اساسی مصون و محفوظ بدارد. به هر تقدیر، در مرحله‌ای از جنگ، عملیات بدر- گذشته از ضایعات و تلفاتی که به دشمن وارد ساخت- جایگاهی ویژه در ارتقاء و رشد ابعاد فکری و عملی سازمان رزم نیروهای ایرانی در برداشت و دورنمایی را ترسیم کرد که بعدها فتح فاو، بخشی از ثمره آن بود. حالا سال‌ها از جنگ می‌گذرد و سال‌هاست که دیگر در طلائیه و مناطق عملیاتی اطراف آن پیکر شهیدی پیدا نشده. علی و دوستانش در تفحص همه جنازه‌های گمشده را پیدا کرده‌اند. اما شب هنگام، وقتی هور در تاریکی فرو می‌رود و طلائیه آهنگ خفتن می‌کند، هنوز می‌توان از این سرزمین صدای گام‌های شهیدان و آوای رحیلشان را شنید. طلائیه و شهیدانش تا ابد جاودان خواهند ماند.


نویسنده : جهان نیوز

تاریخ : 1396

خاطره : یکی از سخت ترین مراحل عملیات طولانی کربلای 5 تصرف و نگهداری منطقه ای بود به اسم سه راه شهادت. هر نیمه شب خاکریز اطراف سه راه کامل میشد.صبح روز بعد تانکهای عراق اونقدر شلیک میکردن تا خاکریز محو میشد!اونوقت هرجنبنده ای که به سمت سه راه میآمد تو دید مستقیم دشمن بود. یه روز بدجوری تو منطقه خمپاره میریخت.بچه ها داخل سنگر بودن اما حدود بیست نفر به شدت مجروح شده بودند. یه ساعت بعد یه نفربر هرجوری که بود خودش رو به منطقه سه راه شهادت رسوند.بعد از تخلیه ی بار،مجروحین رو سوار نفربر کردیم.راننده میگفت دیگه جا ندارم ولی ما اصرار میکردیم که این یکی رو هم سوار کن. همه مجروحین رو پشت نفربر جا دادیم.دیگه هیچ جایی پشت نفربر نبود.در رو بستیم و راننده حرکت کرد.خاکریزی وجود نداشت.راننده باید سریع از این منطقه عبور میکرد. از داخل سنگر به دور شدن نفربر نگاه میکردیم.یهو رنگ از چهره همه ما پرید.گلوله تانک عراقی به کمر نفربر اصابت کرد. نفربر تو شعله های آتش میسوخت.هیچ راه خروجی برای آن مجروحان وجود نداشت. چند نفری میخواستند برن کمک اما بارش رگبار تیربارهای عراقی زمین گیرشون کرد. صدای ناله ی مرگ را برای اولین بار در آنجا شنیدم.مجروحین داخل نفربر از عمق جان فریاد میزدند و میسوختند. اشک میریختیم.ناله میکردیم.هیچ کاری از دستمون ساخته نبود.سوختن بهترین دوستانمون رو فقط از دور نگاه میکردیم. با خودم میگفتم:ای کاش همه رو سوار نمیکردیم.ای کاش... بوی گوشت سوخته فضا رو پر کرده بود.صدای گریه ی بچه ها قطع نمیشد. هوا که تاریک شد رفتیم سراغ نفربر.در رو که باز کردیم چیزی رو که میدیدیم باور نمیکردیم. لایه ای از خاکستر و استخوان های سوخته کف نفربر رو گرفته بودهیچ عامل مشخصه ای از اون همه دلاور وجود نداشت. همه از بین رفته بودند.هیچی ازشون باقی نمونده بود... در وصیتنامه ی یکی از شهدا نوشته بود: آیا میدانید که این انقلاب و اسلام و آزادی چگونه به دست ما رسیده است...؟


نویسنده : ایسنا

تاریخ : 1399

خاطره : جست‌وجو مجازی گوهر ناب شهیدان در طلائیه/ محل عروج فرماندهان شهید طلائیه را در خوزستان به نام «طلیه» می‌شناسند. این منطقه در غرب این استان در دهستان بنی‌صالح هویزه واقع شده است که از سمت جنوب و غرب با کشور عراق، همسایه است. طلائیه با آغاز جنگ تحمیلی در شهریور سال ۵۹ توسط نیروهای عراق اشغال شد و تا پایان جنگ در اختیار عراق باقی‌ ماند. از این‌رو این منطقه از محورهای اصلی حمله عراق در سال ۵۹ برای پیشروی به‌سمت حمیدیه و اهواز بود و نیروهای عراقی بیشترین موانع و استحکامات خود را در این منطقه ایجاد کردند. منطقه طلائیه در ۲۲ اسفند سال ۶۲ مهم‌ترین محور عملیاتی خیبر به فرماندهی مشترک سپاه و ارتش بود که با هدف انهدام نیروهای سپاه سوم ارتش بعثی در این منطقه آغاز شد. همچنین این منطقه در سال ۶۳ شاهد عملیات بدر بود که با هدف ادامه انهدام نیروهای ارتش عراق به‌صورت گسترده به فرماندهی سپاه انجام شد. فرماندهانی همچون ابراهیم همت، حمید باکری و ... در این منطقه عملیاتی به شهادت رسیدند. بعد از جنگ، مقری برای تفحص پیکر مطهر شهدا در طلائیه دایر شد. در یکی از نقاط این منطقه تعداد زیادی از شهدای دفاع مقدس کشف شدند که در آن محل حسینیه‌ای به نام حسینیه حضرت ابوالفضل(ع) بنا شد که هم‌اکنون به عنوان زیارتگاهی معروف در مناطق عملیاتی جنوب شناخته شده است. در حال حاضر بسیاری از سنگرها و موانعی که به‌عنوان استحکامات توسط نیروهای عراقی در منطقه طلائیه ایجاد شده بود، همچنان باقی مانده است. انواع دژ، میادین مین، تله‌های انفجاری، سنگرهای بتنی، موانع خورشیدی و سیم خاردار از نقاط مهم طلائیه هستند


نویسنده : مجله امتداد

تاریخ : 1390

خاطره : معجزه ای از شهدای طلائیه برای دانشجویان دختر در راهیان نور چند سال قبل اتوبوسی از دانشجویان دختر یکی از دانشگاه‌های بزرگ کشور آمده بودند جنوب. چشم‌تان روز بد نبیند... آن‌قدر سانتال مانتال و عجیب و غریب بودند که هیچ کدام از راویان، تحمل نیم ساعت نشستن در آن اتوبوس را نداشتند. وضع ظاهرشان فوق‌العاده خراب بود. آرایش آن‌چنانی، مانتوی تنگ و روسری هم که دیگر روسری نبود، شال گردن شده بود. اخلاق‌شان را هم که نپرس... حتی اجازه یک کلمه حرف زدن به راوی را نمی‌دادند، فقط می‌خندیدند و مسخره می‌کردند و آوازهای آن‌چنانی بود که... >از هر دری خواستم وارد شوم، نشد که نشد؛ یعنی نگذاشتند که بشود... lدیدم فایده‌ای ندارد! گوش این جماعت اناث، بده‌کار خاطره و روایت نیست که نیست! l>باید از راه دیگری وارد می‌شدم... ناگهان فکری به ذهنم رسید... اما... سخت بود و فقط از شهدا بر‌می‌آمد... سپردم به خودشان و شروع کردم. ">گفتم: بیایید با هم شرط ببندیم! خندیدند و گفتند: اِاِاِ ... حاج آقا و شرط!!! شما هم آره حاج آقا؟؟؟ گفتم: آره!!! گفتند: حالا چه شرطی؟ گفتم: من شما را به یکی از مناطق جنگی می‌برم و معجزه‌ای نشان‌تان می‌دهم، اگر به معجزه بودنش اطمینان پیدا کردید، قول بدهید راه‌تان را تغییر دهید و به دستورات اسلام عمل کنید. گفتند: اگر نتوانستی معجزه کنی، چه؟ lگفتم: هرچه شما بگویید. >گفتند: با همین چفیه‌ای که به گردنت انداخته‌ای، میایی وسط اتوبوس و شروع می‌کنی به رقصیدن!!! old;">اول انگار دچار برق‌گرفتگی شده باشم، شوکه شدم، اما چند لحظه بعد یاد اعتقادم به شهدا افتادم و دوباره کار را به آن‌ها سپردم و قبول کردم. دوباره همه‌شون زدند زیر خنده که چه شود!!! حاج آقا با چفیه بیاد وسط این همه دختر و... >در طول مسیر هم از جلف‌بازی‌های این جماعت حرص می‌خوردم و هم نگران بودم که نکند شهدا حرفم را زمین بیندازند؟ نکند مجبور شوم...! دائم در ذکر و توسل بودم و از شهدا کمک می‌خواستم... می‌دانستم در اثر یک حادثه، یادمان شهدای طلائیه سوخته و قبرهای آن‌ها بی‌حفاظ است... از طرفی می‌دانستم آن‌ها اگر بخواهند، قیامت هم برپا می‌کنند، چه رسد به معجزه!!! l گفتند: با همین چفیه‌ای که به گردنت انداخته‌ای، میایی وسط اتوبوس و شروع می‌کنی به رقصیدن!!! اول انگار دچار برق‌گرفتگی شده باشم، شوکه شدم، اما چند لحظه بعد یاد اعتقادم به شهدا افتادم و دوباره کار را به آن‌ها سپردم و قبول کردم به طلائیه که رسیدیم، همه‌شان را جمع کردم و راه افتادیم ... اما آن‌ها که دست‌بردار نبودند! حتی یک لحظه هم از شوخی‌های جلف و سبک و خواندن اشعار مبتذل و خنده‌های بلند دست برنمی‌داشتند و دائم هم مرا مسخره می‌کردند. کنار قبور مطهر شهدای طلائیه که رسیدیم، یک نفر از بین جمعیت گفت: پس کو این معجزه حاج آقا! ما که این‌جا جز خاک و چند تا سنگ قبر چیز دیگه‌ای نمی‌بینیم! به دنبال حرف او بقیه هم شروع کردند: حاج آقا باید برقصه... برای آخرین بار دل سپردم. یا اباالفضل گفتم و از یکی از بچه‌ها خواستم یک لیوان آب بدهد. آب را روی قبور مطهر پاشیدم و...تمام فضای طلائیه پر از شمیم مطهر و معطر بهشت شد... عطری که هیچ جای دنیا مثل آن پیدا نمی‌شود! همه اون دخترای بی‌حجاب و قرتی، مست شده بودند از شمیم عطری که طلائیه را پر کرده بود. طلائیه آن روز بوی بهشت می‌داد... همه‌شان روی خاک افتادند و غرق اشک شدند! سر روی قبرها گذاشته بودند و مثل مادرهای فرزند از دست داده ضجه می‌زدند ... شهدا خودی نشان داده بودند و دست همه‌شان را گرفته بودند. چشم‌ها‌شان رنگ خون گرفته بود و صدای محزون‌شان به سختی شنیده می‌شد. هرچه کردم نتوانستم آن‌ها را از روی قبرها بلند کنم. قصد کرده بودند آن‌جا بمانند. بالاخره با کلی اصرار و التماس آن‌ها را از بهشتی‌ترین خاک دنیا بلند کردم ... old;">به اتوبوس که رسیدیم، خواستم بگویم: من به قولم عمل کردم، حالا نوبت شماست، که دیدم روسری‌ها کاملا سر را پوشانده‌اند و چفیه‌ها روی گردن‌شان خودنمایی می‌کند. هنوز بی‌قرار بودند... چند دقیقه‌ای گذشت... همه دور هم جمع شده بودند و مشورت می‌کردند... پرسیدم: به کجا رسیدید؟ چیزی نگفتند. سال بعد که برای رفتن به اردو با من تماس گرفتند، فهمیدم دانشگاه را رها کرده‌اند و به جامعه‌الزهرای قم رفته‌اند ... آری آنان سر قول‌شان به شهدا مانده بودند


نویسنده : خبرگزاری شبستان

تاریخ : 1399

خاطره : طلائیه از توابع بخش هویزه و دهستان بنی صالح است که در مسیر پایانی جنوب غربی دشت‌آزادگان واقع شده؛ در غرب طلائیه، هورالهویزه و سه طرف آن بیابانی خشک است که در نوع خود منطقه‌ای منحصربه‌فرد است. با آغاز رسمی جنگ تحمیلی رژیم بعثی علیه جمهوری اسلامی ایران، طلائیه یکی از محورهای اصلی هجوم به استان خوزستان بود که در روزهای اوایل جنگ توسط لشکر مکانیزه عراق سقوط کرد و تا قبل از آغاز عملیات بیت‌المقدس در اشغال کامل نیرهای دشمن قرار داشت. طلائیه یکی از محورهای عملیات‌های خیبر، بدر و مهم‌ترین منطقه برای حفظ جزایر مجنون در طول جنگ بود چرا که اشغال طلائیه به معنی تثبیت پیشروی ایران در هور بود. در عملیات خیبر رزمندگان باید از طلائیه به جزایر مجنون و تاسیسات آن حمله می‌کردند. شهید میثمی که در لحظات پرفشار زیرآتش دشمن در منطقه طلائیه حضور داشت درباره حضور و ایستادگی رزمندگان چنین گفت: هر کس در طلائیه ایستاد اگر در کربلا بود می‌ایستاد. حسین خرازی فرمانده لشکر 14 امام حسین (ع) که ماموریت فتح طلائیه به وی داده شده بود یک دست خود را در این منطقه از دست داد. پس از پایان جنگ تحمیلی، در این مکان مقری برای جستجوی پیکر مطهر شهدا تاسیس شد و در محلی که تعداد زیادی از اجساد شهدا کشف شد حسینه‌ای به‌نام حضرت عباس (ع) بنا شد که پنج شهید گمنام در آن به‌خاک سپرده شدند. یادمان طلائیه در هشت کیلومتری غرب پاسگاه طلائیه قدیم و در منتهی الیه جنوب غربی مرز واقع شده و در فاصله 300 متری سه راهی شهادت طلائیه قرار دارد. با توجه به اینکه عملیات استخراج و اکتشاف نفت این منطقه را دست خوش تغییرات فراوانی قرار داده اما خاکریزهای عملیاتی در غرب این یادمان تاکنون مشهود هستند.


نویسنده : خبرگزاری مهر

تاریخ : 1395

خاطره : طلائیه نامی آشنا و سرزمینی پر معناست. قطعه ای از بهشت که در منتهی الیه غرب استان خوزستان و نزدیک مرز ایران و عراق قرار دارد. دشتی وسیع به نام طلائیه که یادمان شهدای آن به مانند نگینی درخشان در میان آن کویر سوزان بوستانی بر پا کرده است. از میانه جاده اهواز خرمشهر باید به یاد یاران عاشورایی امام حسین(ع) تقریبا ۷۲ کیلومتر طی کنیم تا به سرزمین یاران عاشورایی خمینی(ره) برسیم. طلائیه در روزها و شبهای مربوط به عملیات خیبر شاهد صحنه هایی بود که صدها سال قبل از آن کربلا آن را دیده بود. کربلا جاودانه ماند و طلائیه نیز یادمان گشت تا برای همیشه یاد و نام یاران عاشورایی خمینی(ره) را زنده نگاه دارد. طلائیه شبهای زمستانی سرد و روزهای تابستانی بسیار گرمی دارد. در اواسط فصل گرما، حرارت در این منطقه اکثرا از ۵۰ درجه سانتیگراد می گذرد. زمین طلائیه، هموار و سطح آن پوشیده از خاک و رسوب نمک است. در زمان بارندگی با طغیان آب هور بیشتر طلائیه هم به زیر آب می رود. آبی که در سطح زمین است و عمق چندانی ندارد و همین باعث باتلاقی شدن منطقه در ماه های خاصی از سال می شود. اگر از طلائیه قدری به سمت غرب بروید، به هور برمی خورید. بر همین اساس می توان گفت که طلائیه مرز بین خشکی و هور در این منطقه به حساب می آید. طلائیه تابع بخش هویزه و دهستان بنی صالح است و دارای قدمت چندانی نیست. شاید بتوان در این مناطق گروهی از «صابئین مندایی» را یافت که به گفته مورخان محل زندگی و امرار معاش خود را دهانه رودخانه کرخه و هورهای بین ایران و عراق انتخاب کرده اند. طلائیه در ۳۵ كیلومتری جاده اهواز به سمت خرمشهر، سه راهی جفیر و پادگان حمید خود را نمایان می كند؛ پادگانی كه عراقیها پس از تصرف ویرانش كردند. از سه راهی جفیر به سمت طلائیه نیز دشتی وسیع با خاكریزهای متعدد به چشم می خورد كه روایتگر حماسه روزهای آغازین جنگ است. مقرهای این مسیر به دست رزمندگان اسلام بعد از آزادسازی احداث شده است. بعد از عبور از پاسگاه شهابی به طلائیه می رسی و شاید تو نیز مثل آن هزاران نفری باشی كه كفشهایت را از پایت در می آوری و روی خاك شوره زار و شورآفرین طلائیه قدم می گذاری. روبرویت معبر و محور بچه های گردان یا مهدی (عج) است كه در عملیات خیبر خاك طلائیه را با خون سرخ خویش معطر كردند و آن سوتر حرم شهدای گمنام است. در كنار این حرم بود كه دست مبارك سردار لشگر امام حسین (ع) شهید خرازی از پیكر جدا شد. در نقطه غروب خورشید، جزایر مجنون شمالی و جنوبی قرار دارد كه با حرم شهدا حدود هشت كیلومتر فاصله دارد. پائین تر كه می روی به سه راهی شهادت می رسی، نقطه اتصال زمین و آسمان. دو مرحله بچه ها به این سه راهی زده اند كه هر بار با توجه به شرایط خاص منطقه و آب‌گرفتگی وسیعی به نام هور كه در حال حاضر خشك شده، نیروهای ما موفق به تصرف آن نمی شوند كه آثار به جا مانده از نبردهای دلیرانه در سه‌ راهی شهادت بستری می شود از عرش خدا كه پیكرهای بی جان و نیمه جان نیروهای اسلام را در آغوش گرفته است تا آن كه در مرحله سوم این ماموریت، شهید خرازی و یارانش آماده نبرد می شوند. سخن ماندگار خرازی در شب حمله، مرحله سوم عملیات را با شب عاشورا پیوند زد. خرازی آن شب گفت: «امشب شب عاشوراست، نماینده امام از ما خواسته در طلائیه وارد عمل شویم. ما با تمام توان به دشمن خواهیم زد. هر كس می تواند، بماند و هر كس نمی تواند، برود». آن شب بچه ها عاشورایی جنگیدند. شهید میثمی درباره آن شب می گفت: «كسانی كه آن شب در طلائیه بودند اگر در كربلا هم بودند می ماندند.» آن شب بوی دود و خون و آتش با فریاد الله اكبر نیروهای اسلام و عجز و ناله عراقیها در هم آمیخته بود. دشت طلائیه مانند آتش گداخته فوران می زد. هیچكس باور نمی كرد كسی بتواند در این حجم آتش زنده بماند. عده ای از بچه ها در جزایر مجنون منتظر پیوستن نیروهای كمكی بودند؛ سه راهی شهادت می شود آسمانی ترین نقطه زمین و عروج از خاك تا عرش خدا. در یك نبرد مردانه خط دشمن شكسته می شود و دشمن ناجوانمردانه و با شقاوت تمام سلاح شیمیایی به كار می گیرد و صحنه عصر عاشورا در طلائیه تكرار می شود. آنگاه كه بچه ها زیر باران آتش از شكستن خط ناامید شده بودند و دشمن با هر سلاحی مقاومت می كرد، پشت بی سیم صدایی فریاد زد: از آقا اباالفضل (ع) مدد بگیرید. یكباره فریاد «یا اباالفضل» در خط پیچید و دشمن به زانو درآمد و علمدار این عملیات (شهید خرازی) در طلائیه دستش از تنش جدا شد.


نویسنده : سایت خمول (بنیاد حفظ آثار)

تاریخ : 1399

خاطره : در حسینیه شهدای سرزمین طلائیه، که پنج شهید گمنام در آن مدفون گشته به حسینیه حضرت عباس(س) معروف است، بعد از عزاداری حاج آقا کلامی زنجانی، از حاجی بهزاد پروین قدس تقاضا کردند که بیاید پشت میکروفن و خاطره تعریف کند. مردم صلوات فرستادند. برادر بهزاد میکروفن را گرفتند و به زبان فارسی از خاطرات تفحص، و چگونگی پیدا شدن پیکر پاک شهداء از زیر خاکها و میادین مین صحبت کردند. حاج بهزاد در قسمتی از سخنانش با اشاره به ایمان و تقوای برادران بسیجی، گفتند: برادران قبل از تفحص عزاداری نموده و زیارت عاشورا و توسل می خوانند. با استعانت از خود شهداء شروع به کندن زمین نموده و بعد از خاک برداری، پیکر شهیدی را پیدا می کنند. حاج بهزاد در ادامه افزود: ما اکثرا از خود شهدا کمک می گیریم. شهدا به خواب بچه ها می آیند و در عالم خواب، جای جنازه های خودشان را نشان می دهند و ما صبح فردایش می رویم و همان جا را خاک برداری می کنیم و می بینیم که جنازه ای پیدا شد.حاجی همچنان چند نمونه بسیار شنیدنی و عبرت آمیز از داستان پیدا شدن شهدا را تعریف کرد. سپس با انتقاد شدید از اصلاح طلبان عافیت طلب، بیان داشت که امروزه با ترفندها و شگردهای جدید سعی دارند یاد و خاطره های رزمندگان و شهدای عزیزمان را از ذهنها پاک کنند. متاسفانه برخی ادارات و بعضی دولتمردان سیاسی نیز هم نوا با دشمنان انقلاب، سعی در استحاله فرهنگ شهادت و ایثار را دارند. حاجی در انتهای سخنانش از رهبر معظم انقلاب اسلامی، حضرت آیت الله خامنه ای دامة ظله العالی، بخاطر این طرح و ابتکاری که مناطق جنگی را برای بازدید عموم مهیا نموده اند، تقدیر و تشکر کردند. بعد از اتمام مراسم مردم متفرق شدند. ما هنوز در حسینیه بودیم، بعضی از بچه ها هنوز زمزمه می کردند و می گریستند. وقتی آنجا خلوت شد ما در کنار برادر حاجی رحیم صارمی نشستیم و عکس گرفتیم. آقای مهدی شفاعت(خبرنگار) که ما اسم آن بنده خدا را آقای سفرنامه گذاشته بودیم، با ضبط صوت کوچک خودش، با سردار صارمی فرمانده گردان تفحص لشکر ۳۱ عاشورا مصاحبه کردند. سردار صارمی در ادامه ی پاسخ آقای شفاعت، بیان داشتند: گاهی شده که رهبر معظم انقلاب بدون اطلاع قبلی به مناطق عملیاتی تشریف می آورند و در جمع برادران تفحص حضور می یابند و گاهی هم که دلشان از دست اطرافیان خیلی پر شده و خیلی ناراحت هستند، تشریف می آورند در گوشه ای به دور از چشمها، یا کانالی،یا گودالی پیدا می کنند، صورت و سینه ی مبارکشان را در خاک زمین پر رمز و راز طلائیه می گذارند و درد هایشان را به خاک گلگون همرزمان شهیدشان میگویند و گریه می کنند. گاهی هم بیل و کلنگ برداشته با حفر زمین، به جستجوی یاران شهید می پردازند. سردار صارمی در ادامه مصاحبه اش اظهار داشتند: در طول مدت چند ماه در منطقه ی شلمچه، فکه و طلائیه، تعداد ۳۹۹ شهید مفقودالاثر، یافته بودیم که با تلاش و زحمت شبانه روزی بچه های ایثارگر، تفحص شده بودند. تصمیم گرفته بودیم این ۳۹۹ شهید را به چهار گروه تقسیم کرده و به چهار نقطه کشور برای تشییع و دفن اعزام کنیم. اما در آخرین روزی که قرار بود پیکر پاک شهداء از خرمشهر به استان های تهران، کرمانشاه،، ایلام و آذربایجان اعزام شوند، اتفاق عجیبی رخ داد که باعث تغییر تصمیم وبرنامه ما شد. قضیه از این قرار بود: بچه های تفحص بر روی هر چهار تریلی، تعداد صد تابوت چیده بودند. ماشین آخری ۹۹ جنازه داشت. برای آنکه هماهنگ سازی کنیم یک تابوت خالی را، داخلش خاک ریخته بودیم، که هم وزن دیگر تابوتها باشد و آن را علامت گذاری کرده بودیم. قرار بود فردا صبح در ماشین آخری سوار کنیم که همه ماشینها یکسان و یک نواخت دیده شوند. بچه ها چندین روز بود که شبانه روز در کفن کردن و معطر نمودن شهداء تلاش کرده بودند، خیلی خسته بودند. شبها با شهداء خلوتی داشتیم و راز و نیاز و عزاداری و توسل می کردیم. آن شب وداع، حال خاصی پیدا کرده بودیم، که جای دوستان خالی بود. تا دیر وقت عزاداری کردیم، بعد خوابیدیم. آن شب یکی از برادران در عالم رویا مشاهده می کند که در نقطه ای از خاک شلمچه، رزمنده ای با بدن خونی و زخمی افتاده و کمک میطلبد. به طرف صدا می رود و می بیند که آن رزمنده در روی تپه کوچکی که سر از آب بیرون آورده بود، افتاده است. دست اش را به طرف ایشان دراز کرده، میگوید: چرا همه را بردید و مرا اینجا تنها گذاشته اید؟ کمک کنید. بیایید و مرا هم ببرید. صبح آن روز، آن برادر خواب خودش را به فرمانده گردان تفحص تعریف میکند و می گوید که در فلان نقطه، پیکر آن شهید را دیدم. اما فرمانده می گوید آنجا همان نقطه ای است که بیل مکانیکی خراب شده و در آنجا مانده است. الان هم روز تعطیلی است، نه قطعه داریم و نه مکانیک. گذشته از اینها، امروز کاروان شهدا تا چند ساعت دیگر به طرف شهرهای مختلف حرکت خواهند کرد. دیگر فرصتی نیست، بماند برای بعد. اما اصرار آن برادر تفحص گر آنها را ملزم می سازد که دوباره سری به منطقه بزنند. بقیه ماجرا را برادر حاج بهزاد پروین قدس میگوید: دورین فیلم برداری را برداشتم و روشن کردم. همراه چند نفر دیگر سوار تویوتا شدیم. راننده، من و یک سرباز مسلح در جلو نشسته بودیم. سرباز در وسط نشسته بود و من هم در حال حرکت، از پشت شیشه مشغول فیلمبرداری از دشت شلمچه بودم. برادری که دیشب خواب دیده بود، همراه چند نفر دیگر در عقب ماشین نشسته بودند. داشتیم به طرف نقطه ای که خود شهید جایش را نشان داده بود می رفتیم. یعنی همان محل بیل مکانیکی که چند روز قبل خراب شده و از کار افتاده بود. حدود دو ساعت دیگر کاروان شهدا حرکت می کرد و من می باید بر میگشتم از مراحل تشییع جنازه و حرکت کاروان، فیلم و عکس می گرفتم. لذا عجله داشتیم و به سرعت پیش می رفتیم. بیل مکانیکی از فاصله دور دیده میشد. دوربین فیلمبرداری روشن بود، من هم از طریق ویزور به بیل مکانیکی تماشا می کردم. متوجه شدم بیل در حال کندن زمین است. خاک ها را برمیداشت ودر طرفین خودش خالی می کرد. از راننده سئوال کردم: چه کسی بیل مکانیکی را تعمیر کرده؟ راننده گفت: هیچ کس، قطعه لازم داریم. دیروز بچه ها به اهواز رفته بودند که وسایل یدکی بگیرند، پیدا نکرده بودند. مکانیک هم نبود. الان هم بیل کاملا خراب است و نمی تواند کار کند، باید خودمان زمین را بکَنیم. گفتم چه می گوئی بنده خدا؟ می بینی که بیل دارد کار می کند!! همه نگاهها متوجه بیل شدند. من داشتم فیلمبرداری میکردم. وقتی نزدیکتر شدیم، دیدیم بیل راننده ندارد! گفتیم شاید کسی در آنطرف از روی زمین، با دنده های بغلی، بیل را کنترل می کنند. اما وقتی بیل مکانیکی را دور زدیم با کمال تعجب دیدیم، ماشین خود بخود کار می کرد. اصلا کسی در اطراف نبود! چنگالش را در زمین فرو می برد خاکها را برمیداشت و در اطرافش خالی می کرد! با حیرت تماشا کردیم. تا آخرین بار که سر از خاک برآورد، پیکر شهیدی از خاک بیرون آمد، که توسط فانسقه اش از چنگال بیل آویزان بود. در این لحظه ماشین خاموش شد و دیگر کار نکرد! صدای تکبیر و یا حسین بچه های تفحص فضا را پر کرد و اشک در صورت همه جاری بود. بعد از زیارت پیکر شهید که تقریبا سالم مانده بود، بچه ها جنازه را از چنگال بیل مکانیکی آزاد کردند. در روی زمین قرار داده خاک و گل از صورت شهید پاک کردند و با گلاب شستشو دادند. از جیب شهید کاغذی بیرون آمد، که از مطالب آن می شد فهمید که قبل از عملیات نوشته شده بود و آرزوی زیارت امام رضا علیه السلام را داشته است. قسمتی از نوشته هایش خطاب به امام رضا(ع) بود: مولا جان؛ من آرزوی زیارت شما را داشتم، اما شب عملیات فرا رسید و ما چند دقیقه دیگر عازم میدان نبرد هستیم. اگر زنده ماندم شوق زیارت شما را دارم و اگر شهید شدم، انشاءالله در بهشت شما را زیارت می کنم. اما؛ آقاجان اگر لیاقت بهشتی شدن را نیافتم، تو را به حق ات قسم خودت به دیدنم بیا و ... وقتی این موضوع را فهمیدیم، یک دفعه فکری به ذهنم خطور کرد. گفتم: فورا این سید بزرگوار را به خرمشهر برسانید و جنازه اش را در تابوت آخری قرار دهید، الحمدلله تعداد چهارصد شهید تکمیل شد. به احترام این شهید، همه آن ۳۹۹ شهید را هم به مشهد می فرستیم، بعد از طواف مرقد مطهر ثامن الائمه علیه السلام، به بقیه استانها جهت تشییع جنازه و دفن در ارتفاعات شهرها می فرستیم. فورا جنازه را در عقب تویوتا گذاشتیم و همگی سوار شده به سرعت به طرف معراج شهدای خرمشهر حرکت کردیم. همانطور در حال حرکت دوربین فیلمبرداری روشن بود و از مسیر حرکت فیلم می گرفتیم. همه بچه ها منقلب شده بودند و اشک شادی از چشمانمان سرازیر بود. برای حرکت کاروان وقت کمی مانده بود اگر ما نمی رسیدیم و تصمیم خودمان را نمی گفتیم، شهداء به چهار استان مختلف اعزام می شدند. ما هم سعی داشتیم زودتر برسیم و از حرکت کاروان فیلمبرداری کنیم و هم اینکه تصمیم خود را به مسئولین کاروان برسانیم و دیگر اینکه این شهید را به کاروان ملحق کنیم. در جاده خاکی به سرعت پیش می رفتیم و گرد و خاک عجیبی پشت سر خود بر جای گذاشته بودیم. ناگهان طایر ماشین در گودی جاده افتاد، تکان شدیدی خورد و دوربین از اختیار من خارج شد و محکم به نوک اسلحه سرباز بغل دستم برخورد کرد و ویزور آن از جا کنده شد. متاسفانه دوربین شکست و خراب شد. بسیار ناراحت و عصبانی شده بر سر راننده داد زدم: - دیدی چه کار کردی!؟ - الان دوربین از کجا پیدا کنیم؟ در این اوضاع و احوال که هر لحظه به لحظه اتفاقات عجیب و باور نکردنی رخ می دهد، خدا می داند که چند لحظه ی شکاری را از دست خواهیم داد و حسرت خواهیم خورد؟! خلاصه خیلی ناراحت به معراج شهداء رسیدیم و جنازه را تحویل دادیم. الان چهارصد شهید آماده حرکت بودند. ماجرا را تعریف کردیم و تصمیم خودمان را هم گفتیم که همه شهداء باید اول به خراسان بروند، بعد به هر شهری که می خواهید بفرستید. اما قبل از حرکت کاروان باید دوربین درست شود تا از تشییع جنازه باعظمت آنان فیلم بگیریم. در آن وقت کم، بچه ها را به دنبال پیدا کردن دوربین دیگری به سپاه، صدا و سیما، تعمیرگاهها، عکاسی ها و هر جای ممکن فرستادیم. اما تیرمان به سنگ خورد. برگشتند. گفتند: حاجی دوربین پیدا نکردیم. حالا چکار کنیم؟ خیلی عصبانی گفتم: همین دوربین خراب را ببرید بیاندازید روی جنازه همین شهید، بگوئید دوربین بخاطر تو شکسته و خراب شده، خودت هم درستش کن. بیچاره بچه ها هم همان کار را کردند. چند دقیقه دوربین روی جنازه شهید مانده بود. آمدند گفتند: حاجی ساعت ۱۰ شد، اجازه بده کاروان حرکت کند، مردم منتظرند. گفتم: تا دوربین درست نشود و من فیلم تشییع جنازه را نگیرم، اجازه نمی دهم کاروان حرکت کند. آنها هم ناراحت بودند، گفتند: خب این دفعه را بدون دوربین و بدون فیلمبرداری تشییع می کنیم!! گفتم: نه کسی اجازه حرکت ندارد. در این حین سربازی که نزد جنازه بود، آمد گفت: حاجی!!حاجی!!دوربین نوردارد! گفتم: ویزور شکسته چگونه نور دارد؟! گفت: حاجی بخدا من خودم دیدم دوربین، روی جنازه دارد کار می کند! سریع خودم را به دوربین رساندم. برداشتم دیدم چراغ رِکوردٍر، در داخل ویزورِ آویزان، روشن است!! وقتی نگاه کردم، دیدم ویزور شکسته نشان میدهد! دیگر معطل نکرده و شروع به فیلمبرداری کردم. گفتم: سریع حرکت کنید. تشییع جنازه بی سابقه ای شروع شد و من تا سه راهه ی خرمشهر بیشتر از نیم ساعت از کاروان و از مردم فیلم گرفتم. وقتی شهداء از سه راهی گذشته و در جاده ی اهواز قرار گرفتند، دوربین خاموش شد و دیگر کار نکرد. خیلی خوشحال شدم که توانستم از آن تشییع جنازه تاریخی فیلم بگیرم. از آن شهید توانمند بزرگوار تشکر کردم و ایمانمان را به قدرت و کرامت شهیدان صد برابر شد. آنها نیز در میان سیل عظیم مردم شهید پرور ایران اسلامی در شهرهای مختلف تشییع شده و به خراسان رسیده بودند. بعد از زیارت امام رضا(ع)، هر تریلی با صد شهید گمنامش به یکی از استان ها رفته بود. این کاروان با برکت از هر شهر و روستایی عبور کرده بود، باران رحمت الهی بر آن شهر باریده بود. همه آن ۴۰۰ شهید گمنام در تمام شهرهای ایران، در بالای ارتفاعات مشرف به شهرها و در اماکن مختلف، مثل دانشگاهها و غیره به تعداد هشت نفر، به یاد هشت سال دفاع مقدس دفن شدند. هشت تن از شهدای باکرامت نیز در بالای کوه عون ابن علی (ع) تبریز به خاک سپرده شدند. تا دافع بلاهای نازله در این شهر ولایت مدار عاشورایی گردند. بعد از شنیدن این داستان عجیب، از حسینیه خارج شدیم و با کاروان به سمت اهواز حرکت کردیم. مطلب کوتاه و خواندنی ღ کرامات شهدا ღ آرزو دو ماه از شروع جنگ تحمیلی گذشته بود. یک شب بچه‌ها خبر آوردند که یک بسیجی اصفهانی در ارتفاعات کانی تکه‌تکه شده است. بچه‌ها رفتند و با هر زحمتی بود بدن مطهر شهید را درون کیسه‌ای گذاشتند و آوردند. آن‌چه موجب شگفتی ما شد، وصیت‌نامه‌ی‌ این برادر بود که نوشته بود: «خدایا! اگر مرا لایق یافتی، چون مولایم اباعبدالله‌الحسین (ع) با بدن پاره‌پاره ببر.»


طلائیه
طلائیه
طلائیه
طلائیه
طلائیه
طلائیه
طلائیه
طلائیه
طلائیه
طلائیه
طلائیه
طلائیه
طلائیه
طلائیه
طلائیه
طلائیه
طلائیه
طلائیه
طلائیه
طلائیه
طلائیه
طلائیه
طلائیه
طلائیه
طلائیه
طلائیه
طلائیه
طلائیه - دیانی1
طلائیه - دیانی2
طلائیه - دیانی3
طلائیه - دیانی4