یادمان کانال کمیل و حنظله
یادمان کانال کمیل و حنظله

این کانال منحصر به فرد و دارای چند سه راهی و چهار راهی می باشد که برای موانع و پیشروی رزمندگان اسلام حفر شده بود که سیصد نفر از گردان حنظله در یکی از کانال ها محاصره شدند و اکثراً با آتش مستقیم دشمن یا تشنگی مفرط به شهادت رسیدند . در سال 1359 توسط دشمن و به دست مهندسان فرانسوی کانال به طول 90 کیلومتر و عرض 5 متر و ارتفاع 4 متر کاملا" حرفه ای و مهندسی شده حفر شد . این کانال در منطقه حمرین معروف به کانال حمرین و در منطقه شرهانی معروف به کانال شرهانی و کمیل و در خاک عراق معروف به کانال بجلیه است. این کانال منحصر به فرد و دارای چند سه راهی و چهار راهی می باشد که برای موانع و پیشروی رزمندگان اسلام حفر شده بود که سیصد نفر از گردان حنظله در یکی از کانال ها محاصره شدند و اکثراً با آتش مستقیم دشمن یا تشنگی مفرط به شهادت رسیدند . اینجا کانال کمیل و حنظله است؛ سجدهگاه دو گردان خط شکن، محل معراج عاشقان الله. خدا این جا عاشقان خویش را پرپر شده دید. با تنی سرخگون و شرحه شرحه و مگر نگفته بود من مجــاهدان را این گونه می پذیرم و خودم خون بهای آنان هستم؟ این جا نه کانال کمیل و حنظله، بلکه کانال رسیدن به عرش است. این جا جایی است که شهدا شهید شدند؛ بهترین یاران خمینی کبیر . فکه قربانگاه اسماعیل های تشنه لب است.

نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : اینجا کانال کمیل و حنظله است؛ سجدهگاه دو گردان خط شکن، محل معراج عاشقان الله. خدا این جا عاشقان خویش را پرپر شده دید. با تنی سرخگون و شرحه شرحه و مگر نگفته بود من مجــاهدان را این گونه می پذیرم و خودم خون بهای آنان هستم؟ این جا نه کانال کمیل و حنظله، بلکه کانال رسیدن به عرش است. این جا جایی است که شهدا شهید شدند؛ بهترین یاران خمینی کبیر . فکه قربانگاه اسماعیل های تشنه لب است. فکه مفهوم العطش را بهتر از هر مکان دیگری متوجه شده. رملهای داغ و تشنهٔ فکه، با خون گردان کمیل و حنظله، فقط اندکی از عطش خود را سیراب کرد. فکه تشنه ترین عاشق است. فکه را آنانی فهمیدند که آرزوی گمنام ماندن را همچون مادرشان فاطمه (س) در ناله های شبانه خواستند و میعادگاهشان را فکه یافتند. فکه را کسانی فهمیدند که از هواهای نفسانی و از خویشتن خویش تهی شدند. فکه را باید گردان حنظله روایت کند. از فکه گردان کمیل باید بگوید. فکه را سوغاتی جز قمقمه های سوراخ سوراخ و پلاکهای خون آلود در میدانهای مین نیست. فکه را نباید شنید؛ باید دید و دریافت. با وضــو باشیـد، کفش ها را در آورید و آرام قـــدم بردارید. این جا جــایی است که شهید سید مرتضی آوینی دربارهٔ آن گفته است: « فکه مثل هیچ جا نیست؛ نه شلمچه، نه ماووت، نه سومار، نه مهران و نه طلاییه؛ فکه فقط فکه است. با قتـلگاه و کانالهایش، با تپه ماهور و دشتـهایش، فکـــــه قربانگه اسماعیل هاست به درگاه خدای مکه. فکه را سینه ای است به وسعت میدانهای مین گسترده بر خاک. فکــه را دلی است به پهنای سیم های خاردار خفته در دشت»


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : فجر هر سال، یادآور خاطرهٔ خوش پیروزی انقلاب اسلامی به رهبری امام عزیزمان است. در این ایام، در دهه فجر سال 1361، عملیاتی توسط رزمندگان اسلام در منطقه فکه انجام شد که والفجر نام گرفت. این عملیات که به والفجر مقدماتی معروف است، در ساعت 21:30 روز 17 بهمن 1361 با رمز «یالله، یالله، یالله» در جنوب فکه تا چزابه آغاز شد و نیروها در تاریکی شب، به منظور پاکسازی میادین مین و شکستن خطوط دفاعی چند لایه دشمن و رخنه در این خطوط پیشروی کردند. وسعت و عمق موانع و استحکامات دشمن و وجود کانال های متعدد که دشمن برای ایجاد آنها تلاش بسیاری کرده بود، سرعت لازم را از نیروها گرفت. در نتیجه، اگر چه خط اول دشمن شکسته شد، اما در ادامهٔ عملیات و برخورد رزمندگان با کانالهای متعدد و میدان های مین با عمق زیاد، عملیات به روز کشیده شد و وجود زمین رملی منطقهٔ درگیری و وسعت زیاد و آتش بازی دشمن، موجب کندی عملیات و در نتیجه بالا رفتن تلفات گردید. رزمندگان اسلام در این عملیات مردانه جنگیدند و حماسه های به یادماندنی در تاریخ ایران اسلامی به ثبت رساندند و سرزمین فکه کربلایی دیگر شد. گوشه ای از حماسهٔ این عملیات را رزمندگان گردان حنظله لشکر 27 محمد رسول الله (ص) به فرماندهی شهید حسین علی یاری نسب رقم زدند. رزمندگان این گردان را جمعی از جوانان تهران و کرج تشکیل می دادند که مردانه جنگیدند و بدن های مطهر آنان در کانالی که به نام این گردان مشهور شده، به جا ماند.همچنین گردان کمیل از این لشکر به فرماندهی شهید محمود ثابت نیا در کانالی با همین نام جنگیدند و شهدایش در آن باقی ماندند تا این که پس از سال ها، در تفحص شهدا، پیکرهای آنان به دست آمد. استخوان های پیدا شده از پیکرهای شهدا در جریان تفحص، دارای آسیب دیدگی شدید بودند که نشان از عبور تانک و لودر عراقی ها برای پر کردن کانال و عبور از روی پیکرها دارد. هنوز تعدادی از شهدای مظلوم و گمنام این عملیـات در رمل های فکه حضور دارند و نشانه ای از آنان به دست نیامده است.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : ابراهیم هادی از شهدای بزرگی است که در این منطقه به شهادت رسید. او در سال 1336 متولد شد و چهارمین فرزند خانواده بود. هنوز نوجوان بود که طعم تلخ یتیمی را چشید. همزمان با تحصیل، به کار در بازار تهران مشغول شد. پس از پیروزی انقلاب، به معلمی رو آورد. اهل ورزش بود. با ورزش پهلوانی یعنی ورزشی باستانی شروع کرد و در والیبال و کشتی کم نظیر بود. ابراهیم در عملیات والفجر مقدماتی، پنج روز به همراه بچه های گردان کمیل و حنظله در کانالهای فکه مقاومت کرد و تسلیم دشمن نشد. سرانجام در روز 22 بهمن سال 1361، بعد از فرستادن باقیماندهٔ نیروها به عقب، تنها ماند و از آن پس دیگر کسی او را ندید. مزار یادبود این قهرمان شهید، در قطعه 26 گلــزار شهــدای بهشت زهرا (س) به تهران به چشم می خورد. تا لحظات غروب خورشید، بسیار غم بار بود. روی بلندی رفتم و با دوربین نگاه کردم. انفجارهای پراکنده هنوز در اطراف کانال دیده می شد. دوست صمیمی من ابراهیم آنجا بود و من هیچ کاری نمی توانستم انجام بدهم. با دوربین به نقطه ای رفتم که دید بهتری روی کانال داشته باشم. دود غلیظی از محل کانال بلند بود و مرتب صدای انفجار می آمد. اما هنوز امید داشتم. احساس کردم چیزی از دور در حال حرکت است. مشخص بود سه نفـر در حال دویدن به سمت ما هستنــد. در راه، مرتب زمین می خوردند و بلند می شدند. میان سرخی غروب، بالاخره آنها به خاکریز ما رسیدند. پرسیدیم از کجا می آیید؟ گفتند: « از بچه های گردان کمیل هستیم.» با اضطراب پرسیدم: « پس بقیه چی شدند؟» حال حرف زدن نداشتند. یکی شان کمی مکث کرد و گفت: « این دو روز زیر جنازه ها مخفی شده بودیم، اما یکی بود که این پنج روز کانال رو سر پا نگه داشته بود.» نفسی تازه کرد و ادامه داد: « عجب ادمی بود، یک طرف آر پی جی می زد، یک طرف با تیربار شلیک می کرد. عجب قدرتی داشت.» دیگری پرید توی حرفش و ادامه داد: « همهٔ شهدا را ته کانال کنار هم چیده بود، آذوقه و آب را تقسیم می کرد، به مجروح ها رسیدگی می کرد، اصلاً این پسر خستگی نداشت.» گفتم: « از کی داری حرف میزنی؟ مگر فرمانده تان شهید نشده بود؟» گفت: « جوانی بود که نمی شناختمش، موهایش کوتاه بود، شلوار کردی پاش بود، روز اول هم یک چفیه عربی دور گردنش بود. برای ما مداحی هم می کرد و روحیه می داد.» اینها مشخصات ابراهیم بود. با نگرانی نشستم و دستانش را گرفتم و با چشمانی گرد شده از تعجب گفتم: « آقا ابراهیم را می گویی، درسته؟ الان کجاست؟» گفت: « آره، انگار یکی دو تا از بچه های قدیمی آقا ابراهیم صدایش می کردند. تا آخرین لحظه که عراق آتش می ریخت، زنده بود و به ما گفت عراق نیروهایش را برده عقب، حتماً می خواهد آتش سنگین بریزد، شما هم تا این اطراف خلوت است، بروید عقب.» دیگری گفت: «من دیدم که زدندش، با همان انفجارهای اول، افتاد روی زمین» دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم و سرم را گذاشتم روی خاک.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : در عملیات والفجر مقدماتی، از واحد تخریب لشکر به گردان حنظله مأمور شده بودم. یک شب که در گردان خواب بودم، متوجه شدم شخصی که در کنار من خوابیده، به نام عباس شیخ عطار، به شدت در حال لرزیدن است و به حالت تشنج افتاده. دندان هایش به هم چفت شده بود. از خواب پریدم تا کمکش کنم. بعد از ربع ساعت، بالاخره به حالت اولیه برگشت و همین که دید بالای سرش هستم، خیلی ناراحت شد که من این قضیه را فهمیده ام. مرا قسم داد که به کسی چیزی نگویم تا این موضوع باعث نشود او را به عملیات نبرند. از او پرسیدم اگر مجدداً به این حالت دچار شدی، من چه باید بکنم؟ گفت: «در جیبم شیشهٔ قرصی است که اگر به این حالت دچار شدم، یک قرص را با کمی آب حل کن و از لای دندان ها بریز توی دهانم» شیشهٔ قرص را هم نشانم داد و سپس داخلی جیبش گذاشت. بالاخره نمی دانم این قضیه چگونه لو رفت که مسؤولین گردان فهمیدند و تصمیم گرفتند او را به عملیات نبرند. اما او حرفی زد که دیگر هیچ کس نتوانست تصمیمی بگیرد. او گفت: « آن کسی که مرا آورده، خودش هم مرا به عملیات می برد.» و واقعاً هم کسی حرفی نزد. رفتیم عملیات و بسیاری از نیروها شهید شدند و توی کانال حنظله جا ماندند. سالها بعد، در گروه تفحص که بودم، بالاخره کانال کمیل و حنظله را پیدا کردیم و با همت بچه ها، شهدای گردان حنظله را که در یک گور دسته جمعی مدفون شده بودند، پیدا کردیم. در کنار همان میدان مین که هر کسی از بچه ها در شب عملیات می خواست رد شود، عراقی ها او را می زدند، یک خاکریز کوچک بود که همهٔ شهدا را جمع نموده و دفن کرده بودند. گروهی از بچه های گردان حنظله بودند و گروهی از گردان کمیل، پیکر شهیدی تنها در وسط میدان مین افتاده بود. وقتی کاملا پیکرش را از زیر خاک بیرون آوردم، به دنبال پلاک و یا مشخصاتی از او بودم. وقتی دست در جیب شهید بردم، دستم به شیشه ای خورد. تا آن را از جیب شهید بیرون آوردم، چشمانم سیاهی رفت و دنیا بر سرم خراب شد. تمام صحنهٔ آن شب و لرزیدن شیخ عطار جلوی چشمم آمده بود. آن شیشه چیزی نبود جز شیشهٔ قرص شیخ عطار.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : وصیت نامه شهید حسین علی یاری نسب فرمانده گردان حنظله: خدایا، های وهوی بهشت را می بینم، چه غوغایی، چه شکوهی خدایا، به محمد (ص) بگو که پیروانش حماسه آفریدند. به علی بگو که شیعیانش قیامت به پا کردند و به حسین بگو خونش در رگها همچنان می جوشد بگو از آن خون ها سرو ها رویید، ظالمان سروها را بریـدند، اما باز هـم سرو ها روییدند. خدایا، از یک سوی باید بمانیم تا شهید آینده شویم و از دیگر سو باید شهید شویم تا اینده بماند، هم باید امروز شهید شویم تا فردا بماند و هم باید بمانیم تا فردا شهیـد نشود. چه می شد امروز شهیـــد می شدیم و فردا زنده می شدیم تا دوباره شهید شویم. من با امام خمینی میثاق بسته ام و به او وفادارم؛ زیرا که او به اسلام و قرآن وفادار است و اگر چندین بار مرا بکشند و زنده ام کنند، دست از او نخواهم کشید. جوانان، نکند در رختخواب ذلت بمیرید که حسین در میدان نبرد شهید شد. و مبادا در حال بی تفاوتی بمیرید که علی اکبر حسین (ع) در راه حسین و با هدف شهید شد. جواب زینب (س) را بدهید که تحمل 72 شهید را نمود و نکند که در محضر ام البنین سر به زیر باشید و در مقابل مادران شهید دادهٔ کربلای ایران که هفت فرزند دلبند خودش را در این راه داده، شرمنده باشید. همانند خاندان وهب جوانان تان را به جبهه بفرستید و حتی جسد او را هم تحویل نگیرید؛ زیرا مادر وهب فرمود: « سری را که در راه خدا داده ام، پس نمی گیرم.» و راه سعادت بخش حسین را ادامه دهید و زینب وار زندگی کنید.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : وصیت نامه شهید محمود ثابت نیا فرمانده گردان کمیل: اینجانب محمود ثابت نیا برای ششمین بار قصد حرکت به سوی جبهه حق علیه باطل را دارم و چون خود را حافظ انقلاب اسلامی میدانم، روا نمی دانم در برابر دشمن بنشینم. اکنون با توکل بر خدا می روم، یا پیروز برمی گردم و یا شهید، که پیروزی معنوی است و در هر حال رضای خدا در آن است و زیانی در آن نیست. از هیچ قدرتی نمی ترسم، چون بالاتر از کشته شدن چیزی نیست و کشته شدن در راه خدا سعادت ابدی است. پس چرا بترسم ؟ ان شاءالله کاخ ستمگران را خراب خواهیم کرد و انشاءالله خدایاری مان می کند و می توانیم راه کربلا را بگشاییم و بعد از آن راه قدس را. ما شیعیان امام علی هستیم و باید پا جای پای آن بزرگوار بگذاریم تا دنیا با این زرق و برق نتواند ما را بفریبد. به همه سفارش می کنم که دست از حمایت ولایت فقیه برندارید. امیدوارم که امام زمان از همهٔ ما راضی باشد. درود پاکان و نیکان بر ایشان باد.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : لحظات آخر محاصرهٔ گردان کمیل، بیسیم چی گردان از پشت بیسیم، شهید حاج همت را خواست. گفت عراقی ها رسیده اند به ما و می خواهم بیسیم را قطع کنم. حاج همت به پهنای صورت اشک می ریخت و به بیسیم چی التماس می کرد قطع نکن و با من حرف بزن، بیسیم چی گفت: « عراقی ها رسیده اند و تک تک بچه ها را تیر خلاصی می زنند و دارند می رسند به من، حاجی، سلام ما را به امام برسان و از قول ما به امام بگو همانطور که فرموده بودید، حسین وارعمل کردیم حاج همت به دیدار امام رفت و وقتی داستان مظلومیت و ایستادگی گردان کمیل و حنظله را شرح داد. امام فرمودند: « شهدای گردان کمیل و حنظله جزو فرشتگان و ملائکه الله هستند.» آخرین برگ دفترچه یادداشت یکی از شهدای گردان حنظله که هنگام تفحص پیدا شد: « امروز روز پنجم است که در محاصره هستیم. آب را جیره بندی کرده ایم، نان را جیره بندی کرده ایم، عطش همه را هلاک کرده، همه را به جز شهدا که حالا کنار هم در انتهای کانال خوابیده اند. دیگر شهدا تشنه نیستند. فدای لب تشنه ات ای پسر فاطمه (س) ».


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : گردان حنظله 18 کیلومتر با تجهیزات، راه آمده بود. صبح عملیات بود که فهمیدیم یگان های بغلی نتوانسته اند هدفهاشان را بگیرند. دستور آمد گردان برگردد عقب، برگشتیم و رسیدیم به کانالی که امروز کانال حنظله خوانده می شود. عراقی ها فهمیدند ما تک افتاده ایم. پشت سر، مواضع خودی بود؛ اما در میدان مین عراقی ها ما را محاصره کردند. به جایی رسید که فاصلهٔ بین ما و آنها، شد پنج متر، شدت تیراندازی آنقدر زیاد شد که هر کس سر بالا می برد، تیر می خورد. آنها آنقدر به پیروزی خودشان مطمئن بودند که یک عده شان تیراندازی می کردند، یک سری هم هلهله می کردند و با بلندگو می خواستند تسلیم شویم. تعدادمان به کمتر از 30 نفر رسیده بود، امـا هیچکس دستش را بـالا نمی برد. پای یکی بچه ها از زیر زانو قطع شده بود. پایش را گذاشته بود لای درز کانال و از درد به خودش می پیچید. درد می کشید، ولی ناله نمی کرد. یکی دیگر تیر خورده بود به سینه اش خون، بغلش لخته شده بود. فقط لبهایش را تکان می داد، اما ناله نمی کرد. حسین یاری نسب فرمانده گردان، توی کانال داشت پـرپـر می زد که بچه ها توی محاصره اند و او نمی توانست نجاتشان دهد. فقط او بود که لباس سبز سپاه تن کرده بود. یکهو افتاد زمین، این جوان رعنا قامت، تیر خورده بود به شقیقه اش خون آرام آرام از بینی اش سرازیر شد. قرآن جیبی اش را درآورد، گذاشت روی لبهایش و تمام کرد. بیسیم چی اش بنا کرد به گریه کردن و چند دقیقه بعد، او هم شهید شد. سعید کربلایی، جوانی بود هجده نوزده ساله. در آن هنگامه که دود همه جا را پوشانده بود، بلند گفت: «بچه ها، مگر ما صاحب نداریم؟» شروع کرد از امام زمان خواندن مدتی بعد، دیدیم یک نفر از توی میدان مین، به سمت عقب می دود. فهمیدیم معبر است. همه پشت یک کپهٔ خاک جمع شدیم و باقیمانده گردان حنظله، از آن معبر به سمت عقب رفتیم. عراقی ها با تمام سلاح هایی که داشتند، تیراندازی می کردند. بهترین بچه های این مملکت، در این مکان پرپر شدند. داشتیم سینه خیز از میدان مین میآمدیم که یک دفعه صدایی از پشت سر آمد. برگشتم و دیدم ترکش خورده به سر سعید کربلایی، بلند شده بود و راست ایستاده بود، به سمت عراقیها می رفت و تیراندازی می کرد. آنقدر تیر خورد که افتــاد. از میــان آن جمــع، فقط هفت هشت نفـــر رسیـــدیم به کانال کمیل.صحرای کربلا بود آنجا. شهدای گردان کمیل که سه شب قبل از ما عملیات کرده بودند، توی کانال افتاده بودند. کانال پر بود از شهید و مجروح، کسی نبود آنجا که به یاد کربلا نیفتد و اشک از چشمانش سرازیر نشود.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : سال 1371، اولین جایی که رفتیم و مشغول تفحص شدیم، محور عملیات والفجر مقدماتی بود؛ قتلگاه گردان کمیل و حنظله من خیلی اصرار داشتم که کانال گردان کمیل و حنظله را پیدا کنیم. بسیار گشتیم و بالاخره اول گردان کمیل را یافتیم و همان شهدایی که آن شب داخل کانال دیده بودم. همگی شان را، حدود 85 الی 90 شهید را از زیر خروارها خاک بیرون کشیدیم. من ده روز دنبال کانال گردان حنظله می گشتم و آنجا را نمی یافتم. علت هم این بود که عراق کانالها را پر و صاف کرده و روی آن را مین گذاری کرده بود. هر چقدر هم به مسؤولین می گفتم کانال دیگری هم وجود دارد که بچه های گردان حنظله درونش هستند، کسی جدی نمی گرفت. چطور گردان حنظله را پیدا کردیم؟ این خودش حکایتی دارد. آنجا موشکی که عمل نکرده بود را دیدم. بعد از دوازده سال، آن موشک به همان صورت روی سیم خاردارها افتاده بود و این جرقه ای شد در ذهنم برای به یاد آوردن آن شب. وارد میدان مین شدیم و همان تپه خاکی را که در شب عملیات به آن پناه برده بودیم، یافتیم و پیکرهای مطهر دو شهیدی را که چهارلول عراقی ها تکه پاره شان کرده بود، کشف کردیم. در همین حین، حاج محمد به یک تکه استخوان برخورد کرد و گفت: «این چیه ؟» گفتم این یک بند انگشت است. حاج محمد زمین را زیر و رو کرد و به یک شهید برخورد کردیم که پشت شهید، با حروف درشت نوشته شده بود حنظله با خوشحالی فراوان توأم با آه و درد که در سینه ام شعله ور بود، همان منطقه را زیر و رو کردیم، ولی متاسفانه بعد از ده روز، شهید دیگری پیدا نشد. از غصه دلم داشت می ترکید. مطمئن بودم که تمام شهدای گردان در همین اطراف هستند و احساس می کردم که به آنها خیلی نزدیکیم خیلی به خدا و شهدا توسل جستیم. بعد از دوازده روز، به تنهایی در همان اطراف به دنبال نشانهای از کانال بودم. به یاد شب عملیات می افتادم که چطور بچه ها در قتلگاه قتل عام شدند. در همین افکار غوطه ور بودم که آرام آرام از روی یک سیم خاردار رد شدم و وارد میدان مین شدم. ناگهان چشمم به یک تکه از لباس سبز سپاه افتاد که قسمتی از آن بیرون زده بود. خاکها را کنار زدم، دیدم شهید است؛ در حالی که لباس سبز سپاه به تن داشت. فریادزنان به طرف بچه ها دویدم؛ درحالی که با چشمان اشکبــار فریـاد می زدم « پیدا کردم، پیدا کردم». بچه ها همگی به سوی آن منطقه حرکت کردند. شهیدی را که از زیر خاک بیرون آورده بودم، نشان دادم و گفتم این شهید، فرمانده گردان حنظله، حسین یاری نسب است. پرسیدند از کجا مطمئن هستی؟ گفتم: « تنها کسی که در عملیات لباس سپاه به تن داشت و قدش هم بلند بود، یاری نسب بود.» آن روز تا شب، پانزده شهید را از زیر خاک بیرون آوردیم و با احترام، به معراج شهدا انتقال دادیم


نویسنده : انجمن دینی

تاریخ : 1398

خاطره : اللًّهُــمَ صَّــلِ عَــلَی مُحَمَّـدٍ وَ آلِ مُحَمَّــَد و عَجِّــلّ فَّرَجَهُــم ابراهیم دراول اردیبهشت سال ۳۶ در محله شهید سعیدی حوالی میدان خراسان دیده به هستی گشود. او چهارمین فرزند خانواده بشمار می رفت. با این حال پدرش مشهدی محمد حسین به او علاقه خاصی داشت. او نیزمنزلت پدر خویش رابدرستی شناخته بود. پدری که باشغل بقالی توانسته بود فرزندانش را یه یهترین نحو تربیت نماید. ابراهیم نوجوان بود که طعم تلخ یتیمی را چشید. از آنجا بود که همچون مردان بزرگ زندگی را پیش برد. دوران دبستان را به مدرسه طالقانی رفت ودبیرستان را نیز در مدارس ابوریحان وکریم خان. سال۵۵ توانست به دریافت دیپلم ادبی نائل شود. از همان سال های پایانی دبیرستان مطالعات غیر درسی را نیز شروع کرد. حضوردرهیئت جوانان وحدت اسلامی وهمراهی وشاگردی استادی نظیر علامه محمد تقی جعفری بسیاردر رشد شخصیتی ابراهیم موثر بود. در دوران پیروزی انقلاب شجاعت های بسیاری از خود نشان داد. او همزمان با تحصیل علم به کار در بازار تهران مشغول بود. پس از انقلاب در سازمان تربیت بدنی و بعد از آن به آموزش پرورش منتقل شد. ابراهیم همچون معلمی فداکار به تربیت فرزندان این مرز وبوم مشغول شد. اهل ورزش بود. با ورزش پهلوانی یعنی ورزش باستانی شروع کرد. در والیبال وکشتی بی نظیر بود. هرگز در هیچ میدانی پا پس نکشید ومردانه می ایستاد. مردانگی اورا می توان در ارتفاعات سر به فلک کشیده بازی درازو گیلان غرب تا دشت های سوزان جنوب مشاهده کرد. حماسه های او در این مناطق هنوز در اذهان یاران قدیمی جنگ تداعی می کند. دروالفجر مقدماتی پنج روز به همراه بچه های گردان کمیل وحنظله در کانالهای فکه مقاومت کردند اما تسلیم نشدند. سرانجام در ۲۲ بهمن سال ۶۱ بعد از فرستادن بچه های باقی مانده به عقب، تنهای تنها با خدا همراه شد. دیگر کسی او راندید. او همیشه از خدا می خواست گمنام بماند. چرا که گمنامی صفت یاران خداست. خدا هم دعایش را مستجاب کرد. ابراهیم سالهاست که گمنام وغریب در فکه مانده تا خورشیدی باشد برای راهیان نور


نویسنده : لست سکند

تاریخ : 1398

خاطره : سفرنامه اردوی راهیان نور این سفرنامه جزئیات زیادی ندارد، مقصد من نه کوه داشت و نه دریا و نه درخت و ... تا دلت بخواهد رمل و خاک و .... قبل از اتمام متن قضاوت نکنید و جبهه نگیرید، تا آخر بخوانید و بعد نظر بدهید. توی گوشیم دنبال یک فایل درسی می‌گشتم تا رسیدم به فایلی که یادم نمی‌آمد، چه زمانی دانلودش کرده‌بودم. فایل یک کتاب بود به نام «سلام بر ابراهیم». هیچ تصوری از محتوای کتاب و اینکه چرا چنین اسمی دارد نداشتم. کنجکاو شدم و شروع کردم به خواندن. کتاب شامل خاطراتی بود در مورد پهلوان بی‌مزار شهید ابراهیم هادی. آنقدر جذب شخصیت والای معنوی، ورزشی، اخلاقی، اجتماعی و ... او شدم که طی چند ساعت کتاب را تمام کردم. ابراهیم هادی جوانی ورزشکار، با اخلاق و جوانمرد بود. با همه ارتباط خوبی برقرار می‌کرد. شعار نمی‌داد، نصیحت نمی‌کرد، بلکه با اعمال و کارهای خالصانه‌اش اطرافیانش را جذب و هدایت می‌کرد. او خصوصیات و شخصیت عجیبی داشت و جالب اینکه موقع شهادت تنها 25 سال سن داشت. شهید هادی در سال 61 طی عملیات والفجر مقدماتی در منطقه‌ی فکه در کانال کمیل بعد از 5 روز محاصره و مقاومت و رشادت کم نظیر در برابر دشمن و تحمل تشنگی و گرسنگی همراه همرزمانش به شهادت رسید. تا آن روز دو بار به سفر راهیان رفته بودم و برایم عجیب بود که چرا نام کانال کمیل و این شهید را نشنیده بودم. شاید هم شنیده‌بودم و دقت نکرده بودم. خلاصه اینکه شدیداً علاقه پیدا کردم باز هم به جنوب بروم و علاوه بر مناطق دیگر، کانال کمیل را هم ببینم. برای ثبت نام خیلی دیر بود، کمی جستجو کردم ولی جایی پیدا نکردم تا اینکه یادم آمد چند وقت پیش اطلاعیه‌ی ثبت نام اردوی راهیان نور برای نوروز 96 را در کانال هیأتی که گهگاه در جلساتش شرکت می‌کردم، دیده‌ام ولی نمی‌دانستم که الان جای خالی دارند یا نه. از مسئول هیأت پرسیدم و فردای آن روز یک جا خالی شد و اسم نوشتم. باورم نمی‌شد. من تا به آن سال نوروز از خانواده دور نبودم و نمی‌دانستم که موافقت می‌کنند یا نه. به هر حال بدون اطلاع خانواده ثبت نام کرده بودم و خیلی هم دوست داشتم که به این سفر بروم. در کمال ناباوری خانواده را راضی کردم و حدود دو هفته بعد راهی شدم. در این فاصله سعی کردم بیشتر از شهدا بخوانم تا بهره‌ی بیشتری از سفرم ببرم. فهمیدم که این شهد دوستان زیادی دارد و من تنها دوست برادر ابراهیم نیستم. ماجراهای زیادی از معجزات برادر ابراهیم در زندگی دیگران دیدم و خواندم. حسرت خوردم که چقدر دیر با این شهید آشنا شدم. طبق برنامه‌ی گروه بازدید از فکه و کانال کمیل جزء آخرین مناطق سفر بود. برای رسیدن به کانال لحظه شماری می‌کردم. در ذهنم بارها تجسم می‌کردم که این دیدار چطور می‌تواند باشد. سفر خیلی خاص و عجیبی بود. از مناطقی بازدید کردم که تا به حال نرفته بودم. چیزهایی شنیدم که نشنیده‌بودم، احساسی داشتم که تجربه نکرده بودم. مثل یک خواب بود. یک خواب خوش... بالاخره به فکه رسیدیم و بعد هم کانال کمیل. قلبم به شدت می‌تپید. انتظارم به سر رسیده‌بود. بعد از ورودی یادمان کانال های کمیل و حنظله کمی پیاده روی داشت، اول کانال کمیل بود و به فاصله‌ ی کمی مرز عراق و دقیقاً پشت سیم‌های خاردار کانال حنظله بود. داخل کانال کمیل گروهی نشسته بود و روایتگری داشتند. راوی‌مان ما را به قسمت حدفاصل دو کانال برد و شروع کرد به تعریف از ماجرای عملیات والفجر مقدماتی، از محاصره‌ی بچه‌ها در کانال‌ها گفت و از 5 روز تشنگی و گرسنگی و مقاومت. راوی گفت که خاک‌های کف کانال از خون و گوشت و پوست این بچه‌هاست. این کانال شاهد حال معنوی و مقاومت بچه‌ها بوده‌است. از این گفت که این خاک چه ارزش بالایی دارد. گفت که قلبتان را همین جا بگذارید و بعد بروید. آن لحظه معنای دقیق حرفش را نفهمیدم. حس و حالی معنوی بر جمع حاکم شد و روضه و .... هنوز کمی به غروب مانده بود که گفتند باید زودتر حرکت کنیم تا به محل اسکان برسیم. آرام آرام با حال گریه و ناراحتی به سمت خروجی یادمان می‌رفتم و با خودم می‌گفتم: همین! همین بود! ... چقدر زود تمام شد! خوب بود ولی آنطور که فکر می‌کردم نشد! با این همه اشتیاق این همه راه آمدم که همین چند دقیقه را اینجا باشم؟ نه نباید اینطور تمام می‌شد... سوار اتوبوس شدیم. هنوز نیمی از بچه‌ها نیامده‌بودند که آقای راننده گفت محل اسکان دور است و شاید نماز را بین راه بخوانیم، بروید همین‌جا وضو بگیرید شاید بعداً جای مناسبی پیدا نشود. به همراه چند نفر از بچه‌ها به سرویس بهداشتی که همان نزدیکی بود رفتیم. سرویس کوچک بود و کمی طولانی شد. تا خواستم وضو بگیرم صدای بچه‌ها را شنیدم که گفتند اتوبوس رفته‌است. با عجله بیرون آمدم. ظاهراً بچه‌ها تماس گرفتند و بعد از چند دقیقه اتوبوس برگشت. مسئول کمی ناراحت بود که چرا با او هماهنگ نکرده‌ایم. حق داشت ولی فکر نمی‌کردیم به این زودی همه آماده‌ی حرکت شوند. زمان گذشت و نزدیک اذان شد. خلاصه مسئول گفت که قرار بر این شد که به دعوت شهدا همین جا نماز بخوانیم و بعد راه بیافتیم. سریع وضو گرفتم و پشت سر فرمانده و روحانی کاروان وارد یادمان شدیم. وقت اذان بود یادمان خلوت شده‌بود و کسی هم داخل کانال نبود. صف نماز را تشکیل دادیم کم‌کم چند نفر دیگر هم اضافه شدند و نماز در سکوت کانال برپاشد. حال و هوای وصف ناپذیری بود. باورش برایم سخت بود، نماز کف کانال کمیل، جایی که سال‌ها پیش، بعد از چند روز راز و نیاز و مناجات و مقاومت، خون یک عده جوان رزمنده کف آن ریخته شده‌بود و لحظه‌ی دیدارشان با خدا در همین مکان شکل گرفته بود. آنقدر جو معنوی و حس عاشقانه و عارفانه‌ای بر محیط حاکم بود که همه در درونمان آن را حس می‌کردیم. بعد از نماز چند لحظه در همان حال نشستیم و بعد به گمانم روحانی کاروان شروع کرد به صحبت (تا آن موقع هوا تاریک شده بود و نمی‌دیدم که چه کسی صحبت می‌کند) و کم‌کم صدای گریه و زاری همه به گوش می‌رسید. همه بدون توجه به اطرافیانشان در حال خود بودند و زار می‌زدند. اصلاً خاکی شدن برایم مهم نبود، بلکه حتی بیشتر خود را روی خاک‌ها می‌انداختم تا چادرم بیشتر خاکی شود و بیشتر عطر شهدا را به خود بگیرد. می‌دانستم شهدای کانال به ما نگاه می‌کنند و شاید با دیدن چادرهای خاکی ما آن‌ها هم اشک می‌ریزند. احساسی که در آن لحظات داشتم قابل وصف نیست و نمی‌دانم که باز هم در عمرم چنین احساسی را تجربه خواهم کرد یا نه. با تمام وجود سپاسگزار این دعوت بودم و واقعاً خود را لایق آن نمی‌دانستم. یکی از زیباترین نمازهای عمرم را با چادر خاکی، زیر آسمان و روی خاک‌های کف کانال کمیل تجربه کردم. به جرأت می‌گویم این سفر بهترین سفر عمرم بود البته نه فقط به خاطر کانال کمیل، تمام سفر عالی بود و حتی دوست دارم از این به بعد هر سال، نوروز مهمان شهدا باشم. واقعا عالی مهمان نوازی می‌کنند. در اولین سفرم دفترچه‌ای به ما دادند که جمله‌ای پشت آن نوشته شده‌بود. شاید آن موقع معنای آن را خوب نفهمیدم ولی در این سفر به خوبی آن را حس کردم. آن جمله این بود: «...شهدا خودشان دعوت می‌کنند؛ خودشان می‌آزمایند؛ و خودشان میهمان‌نوازی می‌کنند. آن‌گاه در این سفر، با تو همراهی می‌کنند و برای تو می‌شوند.» مسئولیت سنگینی بر دوش داریم، ان‌شاءالله خدا به همه‌ی ما توفیق بدهد که ادامه دهنده‌ی راهشان باشیم! برادر ابراهیم دوست داشت گمنام باشد. پس از شهادتش جنازه اش هرگز برنگشت و به آرزویش رسید. او در کانال منتظر من و شما نشسته‌است. برادر ابراهیم دست دوستی‌اش به طرف همه‌ی شما دراز کرده، نشانه‌اش هم همین است که شما را به خواندن این متن دعوت کرده. و در پایان عذرخواهم که این متن زیاد شبیه سفرنامه نیست، کمی هم کلی نوشته شده چون با فاصله از اردو متن را نوشته‌ام و جزئیات در خاطرم نمانده، نقد و بررسی هتل هم ندارد چون ما شب‌ها در حسینیه‌ها و پادگان‌ها و ... اسکان داشتیم. ولی رفتنش را به همه توصیه می‌کنم چون پشیمان نخواهید شد


نویسنده : دفاع پرس

تاریخ : 1396

خاطره : دختری که رفاقتش از کانال کمیل شروع شد «خون زیادی از من رفته بود. بی‌حس شده بودم. عراقی‌ها، اما مطمئن بودند که زنده نیستم. حالت عجیبی داشتم. زیر لب فقط می‌گفتم: یا صاحب الزمان ادرکنی. هوا تاریک شده بود. جوانی خوش سیما و نورانی بالای سرم آمد. چشمانم را به سختی باز کردم. مرا به آرامی بلند کرد. دردی حس نمی‌کردم. از میدان مین خارج شد. در گوشه‌ای امن مرا روی زمین گذاشت. آهسته و آرام. بعد گفت: کسی می‌آید و تو را نجات می‌دهد. او دوست ماست! لحظاتی بعد ابراهیم آمد. با همان صلابت همیشگی. مرا به دوش گرفت و حرکت کرد. آن جمال نورانی، ابراهیم را دوست خود معرفی کرد. خوشا به حالش.» این‌ها را ماشاءالله نوشته بود. در دفتر خاطراتش از جبهه گیلان‌غرب.» (۱) ابراهیم هنوز هم یاری می‌کند. هنوز هم هستند افراد زیادی که در میدان زندگی با کمک او از بین مین‌های گناه به سلامت عبور می‌کنند. فقط کافی است صدایش کنیم. «راحیل» (۲) دختری از یک خانواده غیر مذهبی است. وی که روزگاری تصمیم داشته مسیحی شود، در پیچ‌وخم زندگی با دوستانی آشنا می‌شود که مسیر راحیل را تغییر می‌دهند. دوستانی که او را به سفر راهیان نور می‌برند و در کانال کمیل با قهرمان آن آشنایش می‌کنند. قهرمانی که هنوز هم در سختی‌های راحیل، یاری‌اش می‌کند. در ادامه، گفت‌وگوی ما با «راحیل» دختری که متحول شده است را می‌خوانید: **: در ابتدا کمی از گذشته و قبل از تحول خود بگویید؟ من در خانواده‌ای مذهبی پرورش نیافتم. هرچند به اخلاقیات دین اسلام هم‌چون رعایت حلال و حرام، دروغ نگفتن و غیبت نکردن پای‌بند بودیم، اما نوشیدن برخی نوشیدنی‌ها و مهمانی‌های مختلط نیز در خانواده رواج داشت. محرم و نامحرم در خانواده‌ی ما معنی نداشت. تمام تفریحات برای من آزاد بود. هیچ محدودیتی نداشتم. اطرافیانم معتقد بودند، جوان باید جوانی کند. آن‌ها برخی نوشیدنی‌ها را می‌نوشیدند که شادتر بشوند، اما من می‌گفتم، «من خودم انرژی دارم؛ نیازی به آن ندارم.» هر روز ظاهرم متفاوت با روز قبل بود. در تیپ زدن الگوی اطرافیانم بودم و همه منتظر بودند که من را ببینند تا متوجه شوند اکنون تیپ‌شان باید چگونه باشد. **: رابطه شما با خدا و اهل بیت (ع) چگونه بود؟ ظاهرم به نحوی بود که خانم‌های چادری همیشه با تندی به من تذکر می‌دادند. از رفتارشان دلم می‌شکست و سعی می‌کردم از آن‌ها دوری کنم. هرشب با خدا دردودل می‌کردم و می‌گفتم، «اسلام و مسلمان‌ها چرا این‌گونه‌اند؟» بابت داشته‌هایم شکر و بابت اشتباهاتم طلب بخشش می‌کردم. گاهی سه‌شنبه‌ها برای زیارت به امام‌زاده صالح (ع) می‌رفتم که برخوردهای خانم‌های چادری باعث شد این برنامه را هم از زندگی خود حذف کنم. اعتقادات محکمی نداشتم ولی به اهل بیت (ع) احترام می‌گذاشتم و آن‌ها را انسان‌های بزرگی در عصر خود می‌دانستم. البته به امام حسین (ع) ارادت ویژه داشتم. **: ارتباط شما با والدین‌تان چگونه بود؟ رابطه من با پدرم، رابطه‌ی پدر و فرزندی نبود بلکه او یکی از بهترین دوستانم در زندگی بود. در یکی از مهمانی‌ها، پسری به من علاقه‌مند شد. پدرم مخالف ازدواج ما بود. معتقد بود، او نمی‌تواند انتخاب مناسبی برای من باشد. آشنایی ما دو سال زمان برد. یک‌طرف صحبت‌های پدرم بود و طرف دیگر رفتارهای پسری که سعی می‌کرد به من اثبات کند، پدرت اشتباه می‌کند. درست زمانی‌که تمام شرایط فراهم شد، گفت، «نمی‌توانم وارد خانواده‌ای بشوم که مرد آن خانواده من را قبول ندارد.» گفت و رفت. من نه خواهش کردم و نه حتی سوال پرسیدم. فقط نمی‌دانستم چگونه در خانواده مطرح کنم. پذیرش اشتباه برایم سخت بود و شرمنده پدرم بودم. **: این ناامیدی جرقه‌ای برای تغییرتان شد؟ پس از مدتی تعادل خود را از دست دادم. نمی‌توانستم بایستم. روز به روز حالم بدتر می‌شد. تمام علائم بیماری «ام اس» را داشتم. دکترها نیز تایید می‌کردند. تا این‌که آخرین دکتر، نظری متفاوت با بقیه داشت. وی گفت، «سیستم ایمنی بدنت افت کرده و با مصرف دارو بهبود پیدا می‌کنی.» داروها را مصرف کردم و روز به روز بهتر شدم. **: تفکرات شما نسبت به خانم‌های چادری تا کجا ادامه پیدا کرد؟ یک روز تصمیم گرفتم به دانشگاه بروم و بگویم، «بیماری اجازه نمی‌دهد که در کلاس‌ها حاضر شوم.» یکی از اساتیدم، خانمی چادری بود. او اولین نفری بود که ظاهرم را دید ولی با خوش‌رویی برخورد کرد. تعجب کردم، باورم نمی‌شد یک خانم چادری بدون توجه به ظاهر نامناسبم، به من لبخند بزند. استاد در پایان کلاس من را صدا کرد و گفت، «ما یک گروه به نام «رگا» داریم که اعضای آن بچه‌هایی شبیه به شما هستند. شماره تماست را بده که از دورهمی‌ها مطلع شوی و در آن‌ها شرکت کنی.» شماره را دادم و به منزل آمدم. **: دعوت آن‌ها را قبول کردید؟ اولین مرتبه‌ای که در دورهمی شرکت کردم، نزدیک جشن امامت آقا امام زمان (عج) در سال ۱۳۹۵ بود. مشغول تهیه هدایایی برای این مراسم بودند. افراد چادری را انسان‌هایی تندخو و افسرده تصور می‌کردم. دائم با خود در جدال بودم که چرا در این دورهمی شرکت می‌کنم. فکر می‌کردم با یک ظاهر موجه باید در جمع‌شان حضور پیدا کنم. زمانی‌که رسیدم، نحوه رفتار، استقبال، شادی و انرژی غیر قابل توصیف‌شان تصورات من را دگرگون کرد. بعد از مدت‌ها حالم خوب شد. خانواده نیز متوجه شدند. روزهای شاد و خنده‌های از ته دل دخترشان پس از گذشت مدتی برگشته بود. دو سه مرتبه دیگر بچه‌ها را دیدم تا این‌که نوبت به اردوی راهیان نور رسید. **: راحیل کجا و اردوی راهیان نور کجا؟ خانواده به دلیل سختی‌های سفر و شرایط جسمی من مخالفت کردند؛ اما خودم اصرار داشتم که بروم. می‌خواستم چند روز از دوستان و خانواده دور باشم و این سفر تنها فرصتی بود که این امکان را فراهم می‌کرد. ذهنیت معنوی از سفر راهیان نور نداشتم. فکر می‌کردم یک سفری است که فقط باید چادر سر کنم و آرایش نداشته باشم. حتی طراحی ناخن‌هایم را پاک کردم و مهیای سفر شدم. برای اولین بار در این سفر چادر را امتحان کردم. هیچ‌کس به من نگفت باید چادر سر کنی، خودم آن را انتخاب کردم. از اینکه چادر سر می‌کردم احساس خوبی داشتم؛ اما می‌ترسیدم که تحت تاثیر شرایط قرار گرفته باشم و زمانی‌که برگردم آن را فراموش کنم. همین ترس سبب می‌شد هیچ تصمیمی نگیرم. **: در این سفر چه اتفاقاتی افتاد؟ هر یادمان که می‌رفتم، احساساتی می‌شدم. گریه می‌کردم و حال عجیبی داشتم. تا این‌که رسیدیم به یادمان «کانال کمیل» و قهرمان آن شهید «ابراهیم هادی». برعکس مناطق دیگر آن‌جا گریه نکردم. فقط به تلنگرهایی که برای همسفرهایم به وجود آمده بود، فکر کردم. نمی‌فهمیدم چرا حالا که سفرمان رو به پایان است؛ این تلنگر هنوز برای من به وجود نیامده که من هم تصمیم بگیرم تغییر کنم؟ من نه شبیه همسفرهایم اهل پرهیز و نه شبیه دوستانم مشتاق انجام بسیاری از کارها بودم و این حد وسط بودن، اذیتم می‌کرد. همان‌جا تصمیم گرفتم نماز خواندن را شروع کنم. در گذشته هرزمانی‌که به مشکل می‌خوردم و می‌خواستم با خدا صحبت کنم، نماز می‌خواندم. کانال کمیل مقدمه‌ای برای من و دوستی‌ام با شهید ابراهیم هادی شد. **: از روزهایی که از سفر برگشتید، بگویید؟ روزهای ابتدایی که از سفر برگشتم، احساس خوبی نداشتم. فکر می‌کردم همه به من نگاه می‌کنند؛ چراکه ظاهرم به حالت قبل برگشته بود. هرچند درگیر روزمرگی‌ها شدم؛ اما به عهد خود در خواندن نماز اول وقت پای‌بند ماندم. **: کدام تلنگر در تغییر ظاهرتان اثرگذار بود؟ ایام عید بود. در یکی از دیدوبازدیدها واکنش اطرافیان به ظاهر من که گفتند، «تو راهیان نور رفتی؟!» تلنگری برایم شد. همیشه این دغدغه را داشتم که اگر بخواهم تغییر کنم، بازخوردهای بدی می‌بینم و اعتماد به نفس خود را از دست می‌دهم. حال خوبی نداشته و آرامش خود را از دست داده بودم. **: این درگیری‌های ذهنی شما تا کجا ادامه پیدا کرد؟ یکی از دوستان گروه رگا پیشنهاد داد که دو رکعت نماز بخوان و با امام زمان (عج) صحبت کن. اولین مرتبه بود که این پیشنهاد را شنیدم. دو رکعت نماز خواندم و شروع به گلایه کردم. گفتم، «واقعا شما من را می‌بینید؟ پس چرا آن‌قدر مشکل دارم؟! من دوست دارم تغییر کنم، اما حتی اراده ندارم از لاک زدن‌های خود بگذرم. از شما می‌خواهم که به من توان دهید.» سه، چهار روز در خانه ماندم و در نهایت تصمیم خود را گرفتم. به خانواده گفتم، «می‌خواهم چادری شوم.» مادرم استقبال کرد، اما پدرم گفت، «تصمیمت می‌تواند یک فرصت برای امتحان کردن ظاهری باشد که انتخاب کردی.» پدرم فکر می‌کرد من هنوز تحت تاثیر سفر راهیان نور هستم و پس از گذشت مدتی چادر را کنار می‌گذارم. اما من قاطعانه تصمیم خود را گرفته بودم. زمانی‌که رفتیم چادر بخریم، یکی از چادرهای مادرم را برداشتم. حتی نمی‌توانستم خود را بدون چادر در خیابان تصور کنم. ۱۶ فروردین ۱۳۹۶ چادر خریدم و از همان روز چادری شدم. **: به نظر شما انتخاب‌تان از روی احساس بود؟ از زمانی‌که از راهیان نور برگشتم تا وقتی چادری شوم، زمان بسیاری را صرف تحقیق کردم. می‌خواستم حجاب را با منطق قبول کنم؛ به نحوی‌که بازخوردهای بقیه من را از هدفم دور نکند. هنوز دوستانم به من پیام می‌دهند که، «یک روزی متوجه اشتباهت می‌شوی، تو هنوزم چادری هستی؟! و...» و این پیام‌ها اراده من را محکم‌تر می‌کند. **: از سختی‌های این مسیر بگویید؟ روزهای سختی را سپری کردم، اما خدا و امام زمان (عج) من را یاری می‌کردند. دوستانم با مشاهده اولین عکس محجبه‌ام من را بلاک کردند. در دانشگاه حتی جواب سلام من را نمی‌دادند و بازخوردهای بدی از آن‌ها می‌دیدم. پس از گذشت مدتی قضاوت‌ها و تمسخر خانواده و دوستانم برایم عادی شد. کسی نسبت به این بازخوردها بی‌تفاوت شده بود که هیچ‌گاه حتی در تصورات خود فکر نمی‌کرد روزی چادری شود. کسی مورد تمسخر قرار می‌گرفت که همیشه در مهمانی‌ها الگوی بقیه بود. خیلی برایم سخت بود؛ اما با خود می‌گفتم، «چادر انتخاب من برای همیشه است و آن‌ها باید من را بپذیرند.» **: واکنش اطرافیان به تصمیم‌تان چگونه بود؟ همه افرادی که می‌گفتند باید به اعتقادات هم‌دیگر احترام بگذاریم، از زمانی‌که اعتقادات من تغییر کرد، بی احترامی می‌کردند، و من فقط می‌گفتم، «چرا همیشه من باید احترام بگذارم؟! حتما انتخاب من صحیح است که باعث می‌شود آن‌ها تمسخر کنند. همان بهتر که از آن‌ها دور شوم.» یک مرتبه یکی از آشنایان گفت، «حجاب تو توهین به ماست!» و من می‌گفتم، «این‌طور نیست. چادر انتخاب من برای همه‌ی زمان‌هاست.» **: چرا این تلنگرها در شما اثرگذار نبود؟ باور داشتم که مسیری که انتخاب کرده‌ام مسیر درستی است. درک کرده بودم که انتهای بدحجابی فقط پوچی است و آن حال خوبی که اکنون دارم را، نداشتم. شاید همه من را تمجید می‌کردند؛ اما خودم آرام نمی‌شدم. از لحاظ اعتقادی به یک سیاهی نزدیک می‌شدم. اکثر دوستانم خدا را قبول نداشتند و من هم تاثیر گرفته و به دین اسلام ناامید شده بودم. به خاطر دارم یکی از مراحل درمانم شب قدر بود. هرچه فکر کردم هیچ سوره‌ای به ذهنم نیامد تا در دستگاه MRI آن را تلاوت کنم. با خدا دردودل کردم که، «خدایا مراببخش، مرا این‌گونه از دنیا نبر. من خیلی شرمنده‌ هستم.» سردرگمی اجازه حال خوب را به من نمی‌داد. خود را نمی‌شناختم. نمی‌دانستم چه انتظاری از خود دارم، کدام مسیر را باید انتخاب کنم. زمانی‌که چادری شدم، سختی‌هایم بیش‌تر از گذشته شد، اما صبرم نیز بیش‌تر شده بود. دیگر راحت کنار می‌آمدم. سخت‌ترین بازخورد از بین رفتن رابطه دوستانه‌ام با پدرم بود. می‌خواستم هنوز هم با خوشحالی از اعتقاداتم برای پدرم بگویم، اما مثل گذشته استقبال نمی‌کردند. با این‌حال می‌گفت، «حالا که با این ظاهر در جامعه حاضر می‌شوی، دیگر نگرانت نیستم، حالم خوب می‌شود وقتی می‌بینمت.» **: چه کسانی شما را در این مسیر همراهی می‌کنند؟ بچه‌های رگا نقش بسیاری در موفقیت من داشتند. حضور آن‌ها باعث می‌شود، احساس تنهایی نکنم. زمانی‌که ناامید می‌شوم به یادم می‌آورند که مسیر ما صحیح است. دوستانی که برای‌شان بهای بسیاری پرداختم تنهایم گذاشتند اما دوستان رگا جایگزین‌شان شدند. بچه‌هایی که بدون چشم‌داشت محبت می‌کنند. **: شهدا چه نقشی در انتخاب‌تان داشتند؟ پیش از تحول مخالف رفتن به بهشت زهرا (س) بودم. اما اکنون هر زمانی‌که دلم می‌گیرد به گلزار شهدا می‌روم. هنوز هم دلم که می‌شکند؛ برادرم، شهید ابراهیم هادی را صدا می‌کنم. هر زمانی‌که بخواهم اشتباه کنم، با خود می‌گویم، «الآن شرمنده شهید هادی می‌شوی. وی دارد تو را نگاه می‌کند.» همیشه خود را مدیون او می‌دانم. هم‌چنین شهید «محمدحسین حدادیان» که به شهادت رسید، بسیار تحت تاثیر قرار گرفتم. وی به همان هیاتی می‌رفت که من می‌رفتم. مستند زندگی‌اش را که دیدم، با خود گفتم، «شهدا در چند قدمی من هستند، اما چقدر از آن‌ها دور هستم. چقدر باید تلاش کنم تا شبیه آن‌ها شوم.» دائم زندگی خود را با زندگی شهدا مقایسه می‌کنم. روزهای ابتدایی آشنایی‌ام با بچه‌های رگا، وقتی می‌شنیدم در برابر اعمال نیک یک‌دیگر برای هم آرزوی شهادت می‌کنند، تعجب می‌کردم؛ اما اکنون به این نتیجه رسیده‌ام که بهترین دعا همین است. «ان‌شالله شهید شوی.» **: و اما حرف آخر؛ کمی از دستاوردهای تغییرتان بگویید؟ دستاوردهایم اولین‌های زندگی‌ام پس از تحول بود؛ هم‌چون اولین ماه محرمی که عزاداری امام حسین (ع) را درک کردم، اولین شب قدری که از آن بهره بردم، اولین مرتبه‌ای که برای ایام شهادت حضرت زهرا (س) در عزاداری شرکت کردم. همیشه دوست داشتم به کربلا بروم و اکنون بزرگ‌ترین حسرت زندگی من همین سفر است.


نویسنده : ایسنا

تاریخ : 1396

خاطره : ماجرای غم انگیز محاصره گردان کمیل و حنظله علی نصرالله می گوید: از یکی از مسئولین اطلاعات پرسیدم "یعنی چی گردانها محاصره شدن آخه عراق که جلو نیومده اونها هم که توی کانال سوم (کمیل) و دوم (حنظله) هستن". اون فرمانده هم جواب داد "کانال سومی که ما تو شناسایی دیده بودیم با این کانال فرق داره، و این کانال و چند کانال فرعی دیگه رو عراق ظرف همین دو سه روز درست کرده. این کانال درست به موازات خط مرزی بود ولی کوچکتر و پر از موانع. گردانهای خط شکن برای اینکه زیر آتیش نباشن رفتن داخل کانال. با روشن شدن هوا تانکهای عراقی هم جلو اومدن و دو طرف کانال رو بستن... عراق هم همینطور داره رو سر اونها آتیش میریزه. میدونی عراق شانزده نوع مانع سر راه بچه ها چیده بود... میدونی عمق موانع نزدیک چهار کیلومتر بوده... میدونی منافقین تمام اطلاعات این عملیات رو به عراقی ها داده بودن..." خیلی حالم گرفته شد... با بغض گفتم "حالا باید چیکار کنیم؟" گفت "اگه بچه ها بتونن مقاومت کنن یه مرحله دیگه از عملیات رو انجام می دیم و اونها رو میاریم عقب" در همین حین بیسیم چی مقر گفت "از گردان های محاصره شده خبر اومده" همه ساکت شدن... بیسیم چی گفت "میگه برادر یاری با برادر افشردی (شهید حسن باقری) دست داد" این خبر کوتاه یعنی فرمانده گردان حنظله به شهادت رسید... عصر همان روز هم خبر رسید حاج حسینی (شهید علیرضا بنکدار) و محمود ثابت نیا، معاون و فرمانده گردان کمیل هم به شهادت رسیدند. توی قرارگاه بچه ها ناراحت بودند و حال عجیبی در آنجا حاکم بود... بیستم بهمن ماه، بچه ها آماده حمله مجدد به منطقه فکه شدند. صبح، یکی از رفقا را دیدم که از قرارگاه می آمد پرسیدم "چه خبر؟" گفت "الان بیسیم چی گردان کمیل تماس گرفته بود و با حاج همت صحبت کرد و گفت: شارژ بیسیم داره تموم میشه، خیلی از بچه ها شهید شدن، برای ما دعا کنید، به امام هم سلام برسونید و بگید ما تا آخرین لحظه مقاومت می کنیم" با دلی شکسته و ناراحت گفتم "وظیفه ما چیه؟ باید چیکار کنیم؟ گفت "توکل به خدا، برو آماده شو که امشب مرحله بعدی عملیات آغاز میشه" غروب بود که بچه های توپخانه ارتش با دقت تمام خاکریزهای دشمن رو زیر آتش گرفتند و گردان ها بار دیگر حرکت خودشان را شروع کردند و تا نزدیکی کانال کمیل و حنظله پیش رفتند. تعداد کمی از بچه های محاصره شده توانستند در تاریکی شب از کانال عبور کنند و خودشان را به ما برسانند ولی این حمله هم ناموفق بود و به خط خودمان برگشتیم. در این حمله و با آتش خوب بچه ها بسیاری از ادوات زرهی دشمن منهدم شد. صبح روز بیست و یکم بهمن هنوز صدای تیراندازی و شلیک های پراکنده از داخل کانال شنیده میشد، بخاطر همین مشخص بود که بچه های داخل کانال هنوز مقاومت می کنند، ولی نمیشد فهمید که پس از چهار روز با چه امکاناتی مشغول مقاومت هستند. غروب امروز پایان عملیات اعلام شد و بقیه نیروها به عقب بازگشتند. یکی از بچه هایی که دیشب از کانال خارج شده بود را دیدم می گفت "نمیدونی چه وضعی داشتیم، آب و غذا که نبود مهمات هم که کم، اطراف کانال هم پر از انواع مین، ما هم هرچند دقیقه تیری شلیک میکردیم تا بدونن ما هنوز هستیم، عراقی ها هم مرتب با بلندگو اعلام می کردن تسلیم شوید" لحظات غروب خورشید بسیار غمبار بود. روی بلندی رفتم و با دوربین نگاه میکردم. انفجارهای پراکنده هنوز در اطراف کانال دیده میشد. دوست صمیمی من ابراهیم آنجاست و من هیچ کاری نمی توانم انجام دهم. آن شب را کمی استراحت کردم و فردا دوباره به خط بازگشتم. عراقی ها به روز بیست و دوم بهمن خیلی حساس بودند لذا حجم آتش آنها بسیار زیاد شده بود به طوری که خاکریزهای اول ما هم از نیرو خالی شده بود و همه رفته بودند عقب. باخودم گفتم شاید عراق می خواهد پیشروی کند اما بعیده چون موانعی که به وجود آورده جلوی پیشروی خودش رو هم میگیره. عصر بود که حجم آتش کم شد. با دوربین به نقطه ای رفتم که دید بهتری روی کانال داشته باشم. آنچه می دیدم باور نکردنی بود. از محل کانال سوم فقط دود بلند میشد و مرتب صدای انفجار می آمد. سریع رفتم پیش بچه های اطلاعات عملیات و گفتم " عراق داره کار کانال رو یه سره می کنه" اونها هم آمدند و با دوربین مشاهده کردند. فقط آتش و دود بود که دیده میشد اما من هنوز امید داشتم. باخودم گفتم ابراهیم شرایط بسیار بدتری از این را هم سپری کرده، اما وقتی به یاد حرف هایش قبل از شروع عملیات افتادم دلم لرزید.


نویسنده : ایسنا

تاریخ : 1396

خاطره : درباره چگونگی شهادت ابراهیم نیز یکی از همرزمانش نقل می‌کند: « به بچه‌های گردان گفتم عراق دارد کار کانال کمیل را تمام می‌کند چون فقط آتش و دود بود که دیده می‌شد. اما هنوز امید داشتم. با خودم گفتم: ابراهیم شرایط بدتر از این را سپری کرده اما وقتی یاد حرفاهایش افتادم دلم لرزید. نزدیک غروب بود احساس کردم چیزی از دور در حال حرکت است. با دقت بیشتری نگاه کردم کاملا مشخص بود سه نفر در حال دویدن به سمت ما بودند، در راه مرتب زمین می‌خوردند و بلند می‌شدند. میان سرخی غروب بالاخره آنها به خاکریز ما رسیدند. پرسیدیم از کجا می‌آیید؟ گفتند: از بچه‌های گردان کمیل هستیم. با اضطراب پرسیدم:پس بقیه چی شدند؟ حال حرف زدن نداشتند، کمی مکث کردند و ادامه دادند:ما این دو روز زیر جنازه‌ها مخفی شده بودیم، اما یکی بود که این پنج روز کانال رو سر پا نگه داشته بود. یکی از این سه نفر دوباره نفسی تازه کرد و ادامه داد: عجب آدمی بود! یک طرف آر. پی. جی می‌زد، یک طرف با تیربار شلیک می‌کرد. عجب قدرتی داشت. یکی از آنها ادامه داد: همه شهدا را انتهای کانال کنار هم چیده بود. آذوقه و آب رو تقسیم می‌کرد، به مجروحان رسیدگی می‌کرد. اصلا این پسرخستگی نداشت.گفتم: از کی دارید حرف می‌زنید مگر فرمانده‌ه‌تان شهید نشده بود؟ گفت:جوانی بود که نمی‌شناختمش. موهایش کوتاه بود، شلوار «کردی» پایش بود، دیگری گفت: روز اول هم یه چفیه عربی دور گردنش بود.چه صدای قشنگی داشت. برای ما مداحی هم می‌کرد و روحیه می‌داد. داشت روح از بدنم خارج می‌شد. سرم داغ شده بود. آب دهانم را فرو دادم چون که اینها مشخصات ابراهیم بود. با نگرانی نشستم و دستانش را گرفتم با چشمانی گرد شده از تعجب گفتم: آقا ابرام رو میگی درسته؟ الان کجاست؟ گفت:آره انگار یکی دوتا از بچه‌های قدیمی آقا ابراهیم صداش می‌کردند. یکی دیگر گفت:تا آخرین لحظه که عراق آتش می‌ریخت زنده بود، به ما گفت: عراق نیروهایش را عقب برده است حتما می‌خواهد آتش سنگین بریزد، شما هم اگر حال دارید تا این اطراف خلوت است عقب بروید. دیگری گفت: من دیدم که او را زدند. با همان انفجارهای اول افتاد روی زمین. بی‌اختیار بدنم سست شد. دیگر نمی‌توانستم خودم را کنترل کنم. سرم را روی خاک گذاشتم و تمام خاطراتی که با ابراهیم داشتم در ذهنم مرور شد. از گود زورخانه تا گیلان غرب و ...بوی شدید باروت و صدای انفجار با هم آمیخته شده بود !رفتم لب خاکریز می‌خواستم به سمت کانال حرکت کنم یکی از بچه‌ها گفت با رفتن تو ابراهیم بر نمی‌گردد . همه بچه‌ها حال و روز من را داشتند. وقتی وارد دوکوهه شدیم صدای حاج صادق آهنگران در حال پخش بود:«ای از سفر برگشتگان کو شهیدانتان کو شهیدانتان؟ » صدای گریه بچه‌ها بیشتر شد. خبر شهادت و مفقود شدن ابراهیم خیلی سریع بین بچه‌ها پخش شد. یکی از رزمنده‌ها که با پسرش در جبهه بود گفت:همه داغدار ابراهیم هستیم. به خدا اگر پسرم شهید شده بود آنقدر ناراحت نمی‌شدم.هیچ کس نمی‌داند ابراهیم چه آدم بزرگی بود. او همیشه از خدا می‌خواست گمنام بماند.» همچنین یکی از اعضای خانواده شهید ابراهیم هادی درباره چگونگی گفتن خبر شهادت به مادرشان را این چنین توضیح می‌دهد: «پنج ماه از شهادت ابراهیم گذشت. هر چه مادر از ما پرسید که چرا ابراهیم مرخصی نمی‌آید با بهانه‌های مختلف بحث را عوض می‌کردیم و می‌گفتیم: الآن عملیات است ، فعلاً نمی‌تواند به تهران بیاید. خلاصه هر روز چیزی می‌گفتیم.تا اینکه یکبار دیدم مادر آمده داخل اتاق و روبروی عکس ابراهیم نشسته است و اشک می‌ریزد. آمدم جلو و گفتم: مادر چی شده؟، گفت:من بوی ابراهیم رو حس می‌کنم. ابراهیم الآن توی این اتاقه، همینجا و..وقتی گریه‌اش کمتر شد گفت:من مطمئن هستم که ابراهیم شهید شده است. ابراهیم دفعه آخر خیلی با دفعات دیگه فرق کرده بود، هر چی به او گفتم: بیا برایت به خواستگاری برویم می‌گفت: نه مادر، من مطمئنم که بر نمی‌گردم. نمی‌خواهم چشم گریانی گوشه خانه منتظر من باشد.چند روز بعد مادر دوباره جلوی عکس ابراهیم ایستاده بود و گریه می‌کرد. ما هم بالاخره مجبور شدیم از دایی بخواهیم به مادر حقیقت رو را بگوید. آن روز حال مادر به هم خورد و ناراحتی قلبی او شدید شد و در سی. سی. یو بیمارستان بستری شد.»


نویسنده : دفتر جنگ

تاریخ : 1395

خاطره : عملیات والفجر مقدماتی که با هدف تصرف شهر العماره عراق طراحی شده بود، یکی از دردناک ترین صحنه های دفاع مقدس است. عملیاتی که به دلیل صعب العبور بودن مسیر آن، به دوش جوانان تازه نفس 17 تا 25 ساله گذاشته شد. اسم این عملیات در ذهن خیلی ها با اسم "منافقین" عجین شده است. رد پای منافقین از همان اولین شناسایی ها به وضوح به چشم میخورد. " در محور درب دیه چندین خال یا راه های باریک شناسایی شد. خال های چومو، یمل عمران، جدید، طاووسیه و رشیدیه. "خال چومو" به دلیل نفوذ منافقین خیلی زود لو رفت. در این خال، ده نفر از بچه های اطلاعات عملیات در کمین دشمن گرفتار شدند. در این درگیری پنج نفر از بچه ها شهید و بقیه به اسارت درامدند. تلویزیون عراق هم برای تضعیف روحیه رزمندگان اسلام، همان شب اقدام به پخش تصاویر آن ها کرد در جریان شناسایی خال جدید نیز، یکی از منافقین توانسته بود با نفوذ در بین نیروهای اطلاعات عملیات، کالک ها و اطلاعات محورهای عملیاتی را به دست آورده و به عراق پناهنده شود" چند محور شناسایی دیگر هم به دلایل مختلف لو رفته بودند. شاید فهم جنگی من پایین است که نمی فهمم که عملیاتی به این وسعت، که در همان مرحله شناسایی اظهر من الشمس شده بود، چرا باید انجام میشد. در حالیکه رمز موفقیت خیلی از عملیات های ایران در مقابل امکانات بسیار زیاد عراق، اصل غافلگیری بوده است. بالاخره بعد از شناسایی های کامل و بعضا ناقص و نیمه تمام، چند گردان از تیپ عمار برای شکستن خط، تصرف کانال ها و باز کردن معبر از میدان های مین وارد عملیات می شوند. حتی اینجا و بین گردان های خط شکن هم اثرات حضور منافقین دیده می شود. "عصر بود که گردان کمیل از درب دیه حرکت کرد و به جایی به نام تک درخت رسید. برادر حاجی پور در ان جا برای گردان ها صحبت کرد. در بین صحبت های برادر حاجی پور اتفاق عجیبی افتاد. از لابلای نیروها یک گلوله آرپی جی دو زمانه به سوی آسمان شلیک شد و در آسمان منفجر شد. در صورتی که فرماندهان بارها و بارها به ما اعلام کرده بودند که قبل از رسیدن به مواضع دشمن هیچ سلاحی آماده شلیک نباشد. این می توانست یک علامت برای نیروهای دشمن باشد" و امروز در مصاحبه ای با یکی از رزمنده های والفجر مقدماتی نکته ای توجهم را جلب کرد: "در سال 1383 و بعد از سقوط صدام، انقلابیون عراقی، آرشیو سِرّی سازمان امنیت عراق موسوم به مرکز آندلس در شهر بغداد را پیدا کردند که به جز صدام و چند نفر دیگر از اطرافیانش احدی مجاز نبود به آنجا برود؛ در این مکان، مدارک مربوط به جاسوسی‌های بنی‌صدر و مجاهدین خلق و پول‌هایی که به آنها داده بودند، کشف شد. یکی از این مدارک، مربوط به جاسوسی و لو دادن عملیات بزرگ زمستان 1982 ایران در فکه جنوبی ـ همان والفجر مقدماتی ـ بود که بابت این خیانت بزرگ، مقامات رژیم صدام، مبلغ هنگفتی دلار به حساب بانکی «ابوالحسن بنی‌صدر» در یک بانک «موناکو» واریز کردند و یکی از اسناد کشف شده در مرکز آندلس، رونوشت قبض پرداخت این پول به آن بانک فرانسوی بوده است." با ترفندها و تله ها و موانع بسیار و تغییر کانال ها و معابر نسبت به آن چه که شناسایی شده بود، توانستند تعداد زیادی از رزمنده های ایرانی را مجروح و شهید و یا مجبور به عقب نشینی کنند. و در این میان، گردان کمیل با وجود عبور دلاورانه از بسیاری موانع در کانالی در نزدیکی مواضع دشمن، محاصره می شوند... "خودم دیدم تعدادی از نیروهای دشمن در حالی که زیر پیراهن سفیدشان را به نشانه ی تسلیم به دست گرفته بودند، به سمت بچه ها آمدند. فقط چند سنگر بعثی ها باقی مانده بود تا خاکریزهای "ب" شکل دشمن که خط آخر دشمن محسوب می شد فرو ریزد. حالا دیگر مطمئن بودم که عملیات والفجر به پیروزی نهایی خود نزدیک شده، چون آخرین دژ دفاعی دشمن در حال فروپاشی بود... درست در زمانی که می رفت پیروزی رزمندگان ما تثبیت شود، خوش خدمتی منافقین به کمک بعثی ها آمد. آن ها با فریاد "عقب نشینی کنید" بین نیروهای پیش رفته هرج و مرج ایجاد کردند. آن ها فریاد می زدند و می گفتند: دستور رسیده عقب نشینی کنید... ثابت نیا فریاد می زد و از بچه ها می خواست که عقب نشینی نکنند. عقب نشینی دستور او نوبد، اما وعیت نیروها به هم ریخته بود. تلاش ها و فریادهای بنکدار و ابراهیم هادی هم که روی خاکریز دشمن بودند، بی اثر بود. برخی از نیروها به گمان اینکه این دستور از فرماندهی گردان است، فاصله هشتاد متری را دویدند و به کانال سوم برگشتند" " یادم هست که منافقین روی خط بی سیم گردان کمیل آمدند و از طرف ما به قرارگاه اعلام کردند که ما نمی توانیم اهداف مورد نظر را تصرف کنیم. در صورتی که گردان کمیل به اهداف خود رسیده بود و باید گردان مالک برای ادامه عملیات فرستاده میشد. منافقین حتی به دروغ اعلام کردند: خط تیپ نجف آزاد شده، برای همین حاجی پور از قرارگاه تصمیم گرفت که گردان مالک را از سمت لشکر نجف بفرستد و گردان مالک از آنجا ادامه عملیات دهد. اما متاسفانه گردان مالک زمانی به محدوده لشکر نجف رسید که دیگر دیر شده بود و نیروهای لشکر نجف هم در حال عقب نشینی بودند" گردان کمیل شش روز در کانال محاصره بود و زیر آتش دشمن قرار داشت، در این شش روز دشمن از این گردان چه دید که جرات حمله و یک سره کردن کارشان را نداشت بماند... بالاخره بعد از این شش روز و مقاومت های رزمنده های گردان کمیل که تلاش گردان های مقداد و حنظله برای آزاد کردنشان بی نتیجه بود، کماندوهای بعثی با حمایت آتش شدید دشمن، درون کانال آمدند و ... آن هایی که توی کانال بودندو سالم بودند چرا عقب نشینی نکردند و خودشان را نجات ندادند و کنار مجروح ها ماندند... "ابراهیم هادی" که بعد از گلایه یکی از رزمنده های نوجوان از تشنگی تا نزدیک نیروهای خودی برگشت و چند قمقمه آب برداشت، چرا دوباره به کانال برگشت... آن هایی که توی این شش روز خودشان را فدا کردند تا دیگران زنده بمانند چه هدف و منطقی برای خودشان داشتند... چرا بعثی هر روز به مجروح های ایرانی که توی میدان مین افتاده بودند تیرخلاص می زدند اما رزمنده های ایران صبر میکردند تا بعثی ها مجروحانشان را با برانکارد عقب ببرند


کانال کمیل
کانال کمیل
کانال کمیل
کانال کمیل
کانال کمیل
کانال کمیل
کانال کمیل
کانال کمیل
کانال کمیل
کانال کمیل
کانال کمیل
کانال کمیل
کانال کمیل
کانال کمیل
کانال کمیل
کانال کمیل
کانال کمیل
کانال کمیل
کانال کمیل
کانال کمیل
کانال کمیل
کانال کمیل