یادمان شهدای هویزه
یادمان شهدای هویزه

شهر هویزه، از بخش های شهرستان دشت آزادگان خوزستان است و در 15 کیلومتری جنوب غرب سوسنگرد و 72 کیلومتری غرب شهر اهواز قرار دارد. قبل از آغاز جنگ تحمیلی، جمعیت 76 روستای کوچک و بزرگ اطراف هویزه، 23000 نفر بود و شهر هویزه 12000 نفر جمعیت داشت. تصرف اهواز و اشغال خوزستان، هدف اولیهٔ ارتش عراق بود. در ششم مهر 1359، نیروهای عراقی شبانه از طریق جادهٔ سوسنگرد-اهواز وارد هویزه شدند و شهر را اشغال کردند. آنها همان شب ورود، در خیابانها به نگهبانی و کنترل تردد در مدخل شهر و پل پرداختند و تعدادی نیز در پمپ بنزین، پارک بازی، بخشداری و خیابان های اصلی به گشت زنی مشغول شدند. بزرگان شهر و نیروهای انقلابی، به برنامه ریزی برای بیرون راندن دشمن از شهر پرداختند. در آن موقع، نیروهای زرهی عراق در پنج کیلومتری شهر سنگر گرفته بودند و نیروی کمی در هویزه مستقر بود. روز دوم اشغال شهر، یعنی هشتم مهرماه، نیروهای انقلابی با بسیج مردم، حرکت خود را آغاز کردند. جمعیت با شعار « لاشرقیه، لاغربیه، الموت البعثیه» وارد خیابان پاسگاه شدند. در همین حین، سهام خیام، دختر 12 سالهٔ هویزه ای به شهادت رسید. فرمانده نیروهای بعثی که یک سرهنگ بود، با پوشیدن دشداشه بر روی لباس نظامی خود، از کنار ساحل رودخانهٔ کرخه کور در حال فرار بود که توسط جوانان شهر محاصره شد. همچنین تعدادی از نیروهای عراقی که خود را به داخلی رودخانه انداخته بودند، توسط مردم دستگیر و خلع سلاح شدند. بدین ترتیب، در ساعت ده ونیم صبح هشتم مهر 1359، هویزه از وجود ارتش بعث پاکسازی شد و مردم در خیابانهای شهر به رژه و یزله های محلی و پایکویی پرداختند.

نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : «خدای بزرگوار را و پروردگار عظیم، کریم و رحیم را شکرگزاریم که به ما آن قدری فرصت داد که یکی از معجزات بزرگ الهی در تاریخ را به چشم خودمان، مشاهده کنیم. در همین بیابانی که امروز ما جمع شده ایم، یک روزی جمعی از بهترین جوانان و پاکیزه ترین عناصر مؤمن، خالص و صالح ما با غربت به خاک افتادند و شربت شهادت را نوشیدند. آن روز کسی گمان نمی کرد که این شهدای عزیز و غریب، آنقدر جاه و جلال معنوی پیدا کنند و مردم از راه های دور و نزدیک به زیارت آنها بیایند اما خدای متعالی، اراده کرد و آنچه گمان نمی رفت، تحقق یافت و آنچه دور می نمود، نزدیک شد. امروز، گنبد و بارگاه و دستگاه معنوی آن شهیدان، وسیله ای برای توجه به قدرت لایزال پروردگار عالم است. قدرت خداوند متعالی بر همه قدرت های مادی پیروز است. اراده حضرت حق متعال بر اراده انسان ها مسلط است. آن روز این جوان های عزیز برای خدا قیام کردند و حرکت کردند. من در آن روزی که به سمت این جایگاه شهادت و فداکاری حرکت می کردند، آنها را از نزدیک دیدم. در نزدیکی کرخه نور، شهید عزیز حسین آقای علم الهدی (رضوان الله تعالی علیه) و بقیه جوانانی که همراه او بودند و با دست خالی بدون تجهیزات، اما با دلی سرشار از عشق و ایمان، با قلبی استوار از اتکا و توکل به پروردگار، به این طرف می آمدند. واقعاً انسان یکبار دیگر صحنه صدر اسلام را، صحنه عاشورای حسین را و کربلا را به چشم خود مشاهده می کرد، وقتی آن جوان ها را می دید با عزم راسخ داشتند می آمدند در قلب دریای دشمن. این بیابان ها را متجاوزان پر کرده بودند. تمام این سرزمین پاک و مظلوم و خونبار در زیر چکمه متجاوزان بود. نیروهای مسلح ما، سازمان های نظامی ما، همه تلاش خودشان را انجام می دادند اما این جوان ها با دست خالی در راه خدا، به جهاد برخاستند. آن روز عده این جوان ها بسیار کم بود. با دست خالی اما دل استوار از ایمان و توکل به پروردگار. چند هزار تانک و نفربر زرهی در این بیابــان مستقر بودند و این جمــع کوچـک می آمد برای مقابله با آن جمع علی الظاهر بزرگ. با ایمان به خدا و با توکل، هم چنان که حسین ابن علی (علیه السلام) با جمع محدود در مقابل دریای دشمن ایستاد، قلبش نلرزید، اراده اش سُست نشد، تردید در او راه پیدا نکرد؛ این جوان ها هم همین طور. من همین جا از شهید علم الهدی پرسیــدم شما چی دارید از سلاح و تجهیزات که داریـــد می روید؟ دیدم اینها دل هایشان آن چنان به نور ایمان و توکل به خدا محکم است که از خالی بودن دست خودشان هیج باکی ندارند. حرکت کردند، آمدند، خواستار جهاد در راه خـدا و پذیرای شهــادت در این راه بــودند چون می دانستند حقند. شهدای ما در هر نقطه این جبهه عظیم با همین روحیه و با همین ایمان جنگیدند...» بیانات حضرت امام خامنه ای (مدظله العالی) در جمع مردم منطقه دشت آزادگان - 20 اسفندماه 1375


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : انی انا ربک فاخلع نعلیک انک بالواد المقدس طوی (طه /12) همانا منم پروردگار تو، پس نعلین (از پای) برکن، زیرا تو در وادی طوی مقدس هستی (و جایگاه مقدس را با کفش آمدن نشاید) این جا هویزه است، سرزمین شهیــــدان، در هر گوشهٔ این خاک، شهیدان قدم گذاشته اند. اینجا روزهای سختی را به یاد دارد. روزهای آغازین جنگ، جنگاورانی که با دست خالی به نبرد با دشمن رفتند، حسین علم الهدی و یارانش، در خون خود غلتیدند. آن وقت بود که سربازان خصم شهر را لگدمال کردند. و هویزه اشغال شد. در آن روزها، در هر گوشـهٔ این دیار خون می بـاریـد. و اگر خـوب گوش بسپــاری، می توانی زمزمهٔ شبانهٔ جنگاوران را با گوش دل بشنوی. و صدای چکاچک شمشیرهاشان را. آداب زیارت را به جا آور، نیت کن که شهیدان با تو هم کلام شوند. با تو سخن بگویند. وضو بگیر و طاهر شو، کفش ها را در بیاور و پابرهنه شو. آنگاه گام بردار بر هر گوشهٔ این خاک، همانند آن که بر کربلا و مشهد شهیدان قدم می گذاری، شهدا راهنما هستند، برای همهٔ ما از قافله جاماندگان، در هویزه می توان چشم دل باز کرد. در این جا میتوان نفس را زیر پا گذاشت. در هویزه می توان خدا را پیدا کرد و به شهر بازگشت.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : اوایل آبان ماه 1359 بود. برای شناسایی روستاهای اطراف هویزه، به سمت کرخه کور رفتیم. هنوز به اولین روستا نرسیده بودیم که دیدم روستاییان در حال فرار هستند. زنی را دیدم که یک دستش بریده شده بود و در حالی که خون از دست قطع شده اش فواره می زد، به طرف هویزه می دوید. تعجب کردم و از یکی از مردها که سالم بود، پرسیدم: «ها، چه خبر شده؟ چرا فرار می کنید؟ چرا زخمی هستید؟» مرد گفت: «عراقی ها به داخل هر روستا، پنج شش تانک فرستاده اند و تانک ها با تیر مستقیم به جان روستاییان افتاده اند و هر کسی را که می بیننــد، می کشند.» به اولین روستای سر راهم رسیدم. خانه های مردم داشت در میان شعله های آتش می سوخت. مردم و حیوانات در حال فرار و گریز بودند. عده ای نیز روی خاکها در خون خود می غلتیدند. نام روستا سمیده بود. تانکهای دشمن این روستاها را به خاک و خون کشیده بودند و خانه های مردم را آتش زده بودند. هر کس قدرت داشت، با پای برهنه به طرف هویزه می دوید. صدای جیغ و داد زنان و گریهٔ بچه ها لحظه ای قطع نمی شد. در این هجوم وحشیانه، حدود 28 نفر از عرب های روستاهای اطراف به اسارت در آمدند. در میان اسرا، از نوجوان 13 ساله تا پیرمرد 80 ساله دیده می شد. دربارهٔ سرنوشت این 28 نفر نیز باید گفت. در سال 1364 جهاد سازندگی هویزه داشت در یکی از روستاهای اطراف کار می کرد. به تل خاک مشکوکی رسیدند که تعداد زیادی پوکهٔ خالی اسلحه اطراف آن ریخته بود. وقتی خاکها را کنار زدند، اجساد استخوان شدهٔ 28 نفر پیدا شد که با طناب دستهایشان را از پشت بسته بودند و آنها را به رگبار بسته و به شهادت رسانده بودند. این اجساد، همان 28 نفری بودند که عراقی ها آنها را در اوایل آبان ماه، از روستاهایشان ربوده بودند. این اجساد را مردم بردند و در مزار شهدای هویزه دفن کردند.»


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : عراقی ها، پاسگاه ژاندارمری، پمپ بنزین و تصفیه خانهٔ آب را به تصرف خود در آوردند. من آن موقع دوازده ساله بودم. به دلیل قطع آب هویزه، مجبور بودیم برای شستن ظروف و تهیهٔ آب آشامیدنی، به کنار رودخانه برویم. ظروف کثیف خانه را برداشتم و رفتم. زنان و دختران دیگری هم کنار رودخانه بودند. سهام خیام هم آنجا بود. سهـام دختـــر نوجــوان ریز اندامی بود و من از لحاظ جثــه، از او درشت تـر و قوی تر بـــودم. می دانستم که به مدرسه می رود، اما نمی دانستم کلاس چندم است. من درس نخوانده بودم و به مدرسه نمی رفتم. مردم هویزه، با سنگ و چوب به نیروهای عراقی حمله ور شده بودند. خیلی زود قیام مردمی به ساحلی رودخانه کشیده شد. دشمنان از هجوم مردم که تعدادشان زیاد بود و تقریباً سیصد نفر می شدند، ترسیده بودند و وحشیانه به هر طرف شلیک می کردند. در این هنگام، سهام هم از زمین سنگ برمی داشت و به سمت سربازان دشمن پرتاب می کرد. زنان و دختران که از تیراندازی هوایی ترسیده بودند، با جیغ و فریاد پا به فرار گذاشتند. جمعی از مردان، به لب رودخانه رسیدند و با سربازان عراقی به جنگ تن به تن پرداختند. یکی از دو سرباز دشمن، که نزدیک من و سهام بودند، به سوی سهام شلیک کرد. تیر به پیشانی سهام خورد و از بینی تا کاسهٔ سر او را متلاشی کرد. من با چشمان خودم دیدم که مغز سهام به اطراف پخش شد و او در کنارم بر زمین افتاد. هنوز دور سرش روسری بود. پیراهنش که دور چین بلندی بود، گلهای زرد و نارنجی داشت. تمیز و نو بود و فکر می کنم سهام آن روز لباس عیدش را پوشیده بود. به دلیل متلاشی شدن صورت و سر، چهرهٔ سهام را نمی شد شناسایی کرد، ولی چون من در کنارش بودم و دیدم که تیر خورد، می شناختمش، یکی از زنهای همسایهٔ سهام رفت و به مادر و خانواده اش خبر داد. مادر سهام سراسیمه و با پای برهنه به طرف جسد فرزندش آمد. او جسد سهام را از روی انگشترش شناخت.»


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : دست نوشته ای از شهید حسین علم الهدی من در سنگر هستم، در این خانهٔ محقر، در این خانهٔ فریاد و سکوت؛ فریاد عشق و سکوت. امشب پاس دارم. ساعت یک و سی ونه دقیقه. چه شب باشکوهی است. این سنگر، این گودی در دل زمین، این گونی های بر هم تکیه داده شده، پر از حرف است. تنهایی، عمیق ترین لحظات زندگی یک انسان است. خدایا، این خانهٔ کوچک را برای من مبارک گردان. در این چند روز، با خاک انس گرفته ام. بوی خاک گرفته ام. حال می فهمم که علی بن ابیطالب (ع) چگونه می فرماید: در سجدهٔ نماز، حرکت اول، خم شدن روی مهر، این معنــا را می دهد که خاک بوده ایم. حرکت دوم این معنا را دارد که از خاک برخاسته ایم، متولد شده ایم. حرکت سوم، رفتن دوباره به خاک، به این معناست که دوباره به خاک برمی گردیم؛ مرگ. و حرکت چهارم به این معناست که دوباره زنده می شویم، حیات قیامت. اما در این سنگر، همیشه در کنار این خاکیم و خاک پناهگاه مان است. درون سنگر با خود سخن می گویم. راستی چه خوب است از این فرصت استفاده کنم و با قران اشنا شوم. ایات خدا را بخوانم، حفظ کنم و سپس زمزمه کنم. و بعد شعار زندگی قرار دهم؛ باشد که این دل پرهیجان و تپش را آرامش دهد. و بعد با آن برای خود توشه سازم و توشه را راهی سفرم گردانم و در انتظار شهادت بمانم. آیات جهاد، شهادت، تقوی، ایمان... همه را پیدا کنم و سنگر، کلاس در سم باشد، و میعادگاه ملاقاتم با خدا بشود. سنگر، محرابم گردد. خانهٔ امیدم شود و قبلهٔ دومم. از فردا حتماً بیشتر قرآن خواهم خواند.»


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : سپاه هویزه، به فرماندهی حسین علم الهدی، از سیصد نیروی رزمی و مردمی تشکیل شده بود که در بین آنان 60 نفر از دانشجویان پیرو خط امام (که بیشتر آنها در تسخیر لانهٔ جاسوسی آمریکا در 13 آبان 1358شرکت کرده بودند)، دویست نفر از پاسداران و جوانان عرب شهر هویزه و 40 نفر از جوانان مساجد اهواز حضور داشتند. در همان زمان، ارتش، عملیات نصر را برای آزادسازی مناطق جنوب اهواز در 15 دی 1359 شروع کرد. چون عملیات در محدودهٔ جغرافیایی هویزه و دشت جفیر بود، حسین علم الهدی مسؤولیتی ویژه در طرح و انجام عملیات داشت. در این روز، نیروهای خودی حدود سی کیلومتر پیشروی کردند. مرحلهٔ دوم عملیات، ساعت 8 صبح روز بعد 16دیماه، آغاز شد و نیروهای زرهی و پیاده به سوی پادگان حمید و منطقهٔ جفیر پیشروی کردند. شدیدترین نبرد تانکها بین لشکر 16 زرهی ایران و لشکر 9 زرهی عراق در گرفت که تا ساعت 4 بعدازظهر ادامه یافت و تانکهای خودی به ناچار عقب نشستند. در این هنگام، نیروهای تحت امر حسین علم الهدی، حدود 1500 متر جلوتر از تانک ها می جنگیدند و از دستور عقب نشینی بی خبر بودند. آنها به محاصرهٔ تانکهای دشمن درآمدند؛ مردانه جنگیدند و جز تعدادی که توانستند به عقب برگردند، باقی شهید شدند. در این عملیات، حدود 140 تن از نیروهای خودی و دانشجویان پیرو خط امــام، از جمله حسین علم الهدی به شهادت رسیدند.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : با پیشروی دشمن پس از عملیات نصر، سپاه اهواز از فرماندهٔ نیروهای مقاومت در هویزه خواست که هر چه زودتر شهر را ترک کنند: «هویزه از هر طرف در محاصره بود. هیج راهی برای خروج نداشتیم. وقتی در شهر سرکشی می کردم، در تنها خیابان شهر، چشمم به بیمارستان افتاد. ساختمان قبلی بانک ملی بود که به صورت بیمارستان در آورده بودیم. بیمارستان، تاریک و ساکت بود. صدا کردم: «کسی این جا نیست؟» دیدم پسربچه ای دوازده ساله آنجا بودند. پرسیدم این جا چه می کنید؟ پسر گفت: «دیروز خانهٔ ما را با توپ زدند. خواهر و برادرم همان جا شهید شدند. پدر و مادرم را که زخمی شده بودند، به این جا آوردم، ولی دکتر نبود. هر دو نفرشان شهید شدند. حالا ما بالای سر جنازه شان نشسته ایم.» دیگر نتواستم طاقت بیاورم؛ جلوی چشمان پسرک و خواهر و برادرش، پدر و مادرشان شهید شده بودند و آنها تا صبح در کنارشان مانده بودند. آمدم بیرون و به بچه ها گفتم: «هر طور که شده، آنها را به روستای یزدنو که در آنجا فامیل دارند، برسانید.» آن روز نیروها را سر و سامان دادیم و سلاح هایمان را جمع آوری کردیم. از اهواز دستور آمد که شهر را ترک کنید و برای ترک شهر هم دو تا از برادران را می فرستیم تا شما را از راه کانالی عبور دهند. با همهٔ مقاومتها، در 27 دی 1359، هویزه به اشغال دشمن در آمد.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : در مرحلهٔ دوم عملیات بیت المقدس، نیروهای خودی به نوار مرزی رسیدند و عقبهٔ لشکرهای 5 و 6 عراق را تهدید کردند. دشمن نیز برای جلوگیری از محاصرهٔ لشکرهای مزبور، آنها را از منطقه خارج کرد. بدین ترتیب، بعد از شــانزده ماه اشغــال، هـویزه در مرحلهٔ دوم عملیــات بیت المقدس و در تاریخ 18 اردیبهشت 1361 آزاد شد. هویزه که در آغاز جنگ 1900 خانهٔ مسکونی، چند ساختمان دولتی، یک دبیرستان، چهار دبستان، دو کودکستان، چهارده بنای تاریخی، پنج مسجد و سیزده زیارتگاه و چند پارک داشت، به تل خاک تبدیل شده بود. تنها دو ساختمان که به عنوان دیده بانی مورد استفادهٔ نیروهای عراقی بود، ویران نشده بود. بعد از آزادسازی هویزه، تولیت آستان قدس رضوی به امام خمینی (ره) پیشنهاد کرد بازسازی شهر را به آنان بسپارند. امام در پاسخ نوشت: « اگر هویزهٔ مظلوم با دست جنایتکار صدام، این دشمن سرسخت اسلام و تشیع، به صورت ویران های در آمد و آن جایگاه پروانه های شمع ولایت در کشور ثامن الائمه (ع) چون جایگاه جغدان گردید و مسلمانان عرب مظلوم آن شهر خون و شهادت، از صغیر و کبیر و مرد و زن، از آتش بیداد این کافرکیش مدعی دوست عرب سوخت، چه کسی اولی تر از تولیت آستان مطهر و خدمتگزار مرقـد نـورانی حضرتش در ترمیـم خرابی ها و بنای شهر دوستان معظم اوست...» همچنین در پی شناسایی اجساد شهدای حماسه هویزه، یادمان شهدای هویزه در سال 1362 ساخته شد. یادمان هویزه در 25 کیلومتری جنوب غربی شهر هویزه و جنوب رودخانهٔ کرخه نور، به عنوان نماد و پیام آور حماسهٔ هویزه، رسالت سنگینی بر دوش دارد. در این یادمان، مزار شهید حسین علم الهدی و یارانش قرار دارد. مادر شهید حسین علم الهدی نیز بنابر وصیتش، در مزار شهدای هویزه و کنار فرزند شهیدش به خاک سپرده شد.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : بعد از شهادت حسین علم الهدی و شهدای حماسه هویزه، جنازهٔ آنها در منطقهٔ عملیاتی باقی ماند، تا این که با آزادسازی هویزه، بازماندگان عملیات، محل اصلی درگیری را مشخص کردند. آنان به یاد دوستان شهیدشان، در آن محل پرچم نصب کردند و قرار شد یادمان هویزه در همان محل ساخته شود. تیمی به تجسس اجساد شهدا مشغول شدند. اجسادی از جمله شهید حسین علم الهدی و برخی دانشجویان خط امام شناسایی شدند، اما برخی گمنام به خاک سپرده شدند. یونس شریفی که در این تجسس حضور داشته، در خاطرات خود می گوید: « هر تل خاک، گودال یا چاهی را که دیدیم، مورد بازرسی قراردادیم و با لودر، آن را زیر و رو کردیم. کمی که گشتیم، اولین جسد را پیدا کردیم. متاسفانه نتوانستیم او را شناسایی کنیم. زیرا فقط چند تکه استخوان به دست ما رسید. آن موقع هنوز پلاک شناسایی رایج نشده بود و رزمندگان ما از این چیزها نداشتند. فردای آن روز، از سمت راست شروع به کار کردیم. به میدانی رسیدیم که آر پی جی زنها در آن روز آن حماسه را آفریده بودند. این جا و آنجا پوکـه های زنگ زده، با گلوله های عمل نکردة آرپی جی، حمایل لباس ها و پوتین های مندرس به چشم می خورد و معلوم بود چندی قبل در این محل جنگ سختی در گرفته است. کمی آن طرف تر، تل خاکی به چشمم خـورد. لحظات به سختــی برایـــم می گذشت. رانندهٔ لودر تا بیلش را در زمین فرو کرد، ناگهان لباس فرم حسین از زیر خاک خودنمایی کرد. حسین در روز عملیات، تنها پاسداری بود که لباس سبز سپاه پوشیده بود. به راننده گفتم: « برو عقب !» خاکها را با دست خودم پس زدم. فانسقهٔ خاکی دور کمر شهید علم الهدی مشخص شد. با کمال تعجب دیدم که آن قرآن همیشگی حسین، به هنگام شهادت نیز همراهش بوده و در این مدتی که زیر خاک خفته، آن قرآن هم با او بوده است. روی سینهٔ حسین، هنوز عکس کوچک امام و ارم سپاه پاسداران نشسته بود. خاک را که کاملا پس زدم، دیدم برخلاف اجساد دیگر که استخوان های جسدشان سالم است، جمجمهٔ حسین خرد شده است. تمام استخوان های تنش خرد و متلاشی شده بود. وقتی این صحنه را دیدم، ناخود آگاه یاد صحنهٔ کربلا افتادم و اسبهایی که اجساد مطهر شهدای کربلا را زیر پاله کردند. معلوم شد تانک های دشمن، باشنی خود روی جسد شهید علم الهدی رفته اند و استخوانهای بدنش را خرد کرده اند.»


نویسنده : امتداد

تاریخ : 1399

خاطره : اینجا هویزه است! سرزمین بزرگ دلان کم سن و سال...... اینجاست حماسه دلاوری ها. به چشم های بارانی ات... اذن بارش بده... دقیق که شوی صدای آشنا به گوشت می رسد. اینجا هویزه است! بعد از اینکه با سید حسین (سید حسین علم الهدی) راز دل گفتی، عهد می بندی با او... اینجا گویی بهشت است، بهشتی در میان بیابانهای اهواز. نسیم خنکی نوازشت می کند. عشق را اینجا نشان داده اند.. هويزه با نام شهيد علم‌الهدي عجين است؛ با خاطرات نبرد نابرابر عده‌اي محدود در مقابل لشگر تانك‌ها و به خون غلتيدن‌هاي جوانان مومن. محمدحسين قدوسي، فرزند شهيد قدوسي و نوه علامه طباطبايي بود. به سينه‌اش تير خورده بود و داشت دست و پا مي‌زد. رفتم كمكش كنم كه ديدم دارد با خون سينه‌اش وضو مي‌گيرد... مبهوت مانده بودم. گفت كمكم كن به حالت سجده بروم. پيشاني‌اش را بر خاك گذاشت و پر كشيد. محمد را ديدم كه ناگهان بلند شد و از خاكريز بالا رفت. گفتم كجا؟ گفت: خدمه تانك دارد مي‌سوزد. گفتم: خودت زدي. گفت: تكليف من زدن تانك بود، اما حالا مي‌بينم يك انسان دارد مي‌سوزد و تكليف من نجات اوست! سهام با آن كه دختر بچه‌اي بيش نبود، غيرت و رشادت را از مادر بزرگ‌هاي خود به ارث برده بود. كوزه آبي به سر گرفته به همراه دوستانش راهي رودخانه شدند تا آب بياورند. عراقي‌ها مزاحم آنان شدند و يكي از مزدوران بعثي با گلوله، كوزه دختران را بر سرشان مي‌شكست. سهام مثل شير مي‌غريد: «مگر شمر هستي؟!» اين حرف سهام براي بعثي‌هايي كه حرمت عرب‌ها را هم نگه نمي‌داشتند سنگين بود. اين بار به جاي كوزه پيشاني سهام هدف تير قرار گرفت. خبر شهادت سهام به سرعت پخش شد. غيرت مردم هويزه آنان را تحريك كرد تا اين بار بساط زورگويي بعثي‌ها را جمع كنند. فرداي آن روز، دهم مهر، پايگاه مزدوران سقوط كرد و بعثي‌ها با خفت فرار كردند. چند روز بعد دستور رسيد كه مردم بايد هويزه را ترك كنند. خيلي سنگين بود، اما چاره نداشتند؛ چرا كه خطر در كمين بود. آنان با دل‌شكسته و غمگين خانه‌هاي خويش را رها كردند و جز جوانان و نوجوانان و عده‌اي پيرمرد و پيرزن و افراد بي‌بضاعت كسي نماند. مهاجرين رفتند تا خبر مقاومت مردانه مردم هويزه را به ديگران بدهند و بازماندگان ماندند تا حماسه بيافرينند. هويزه خلوت شده بود و مي‌رفت تا حماسه‌اي بيافريند. از شهرهاي اطراف نيروهاي كمكي مي‌رسد. كم‌كم سپاه هويزه سازمان‌دهي و منظم مي‌شود. عمليات‌هاي شناسايي انجام مي‌گيرد. در همان روزهاي اول، ۲۵ آبان، حصر سوسنگرد شكسته شد. دو روز بعد،‌ ۲۷ آبان، سيد حسين علم‌الهدي با عده‌اي از دوستان اهوازي خود كه از دانشجويان پيرو خط امام بودند وارد هويزه شدند تا جاودانه تاريخ شوند. مرحله اول عمليات در روز 15 دي براي آزادسازي جفير و پادگان حميد شروع شد،‌ اما ناقص ماند. مرحله دوم،‌ فرداي آن روز ساعت هشت صبح آغاز شد. نيروها به طرف پادگان حميد و جفير حركت كردند،‌ اما آتش دشمن شديد بود و عمليات متوقف شد. علم‌الهدي و يارانش در محاصره كامل تانك‌هاي دشمن قرار گرفتند و به شهادت رسيدند و بدن مطهرشان در زير تانك‌ها له شد تا جاودانه گردد. يك سرباز عراقي مي‌گويد: «در محله‌اي كه ما مستقر بوديم،‌ يك پيرزن و پيرمرد باقي مانده بودند و روزي يك بار براي گرفتن غذا نزد ما مي‌آمدند. يك روز كه به مقر آمده بودند يكي از افسران ضد اطلاعات وارد مقر شد و آن دو را ديد. پرسيد: «چرا به اينها غذا نمي‌دهيد؟» از مقر يك گالن نفت آورد و روي پيرزن خالي كرد. بعد كبريت زد. پيرزن در آتش مي‌سوخت، جيغ مي‌كشيد و سرانجام بر زمين افتاد و ذره ذره سوخت. پيرمرد ضجه مي‌زد. ستوان او را كشان‌كشان تا رودخانه برد. دست و پايش را با سيم تلفن بست و او را در رودخانه انداخت. آخرين بار پيرمرد را ديدم كه چند بار در رودخانه بالا و پايين رفت و بعد ناپديد شد.» با عزل بني صدر از فرماندهي كل قوا، عمليات بيت‌المقدس با رمز «يا علي بن ابي طالب» شروع شد و روز هجدهم ارديبهشت ۶۱، رزمندگان اسلام دشمن را مجبور به عقب نشيني كردند. هويزه خيلي خوشحال شد كه به دامان سرزمين ايران بازگشت و امروز هويزه خوشحال است كه در آغوش خود پيكر قطعه قطعه شده حماسه آفريناني چون علم‌الهدي را دارد كه اجسادشان را پس از هفده ماه از زير آوار بيرون كشيدند.


هویزه
هویزه
هویزه
هویزه
هویزه
هویزه
هویزه
هویزه
هویزه
هویزه
هویزه
هویزه
هویزه
هویزه
هویزه
هویزه
هویزه
هویزه
هویزه
هویزه
هویزه
هویزه