یادمان عملیات ثامن الائمه (شرق کارون)
یادمان عملیات ثامن الائمه (شرق کارون)

در 16 کیلومتری شمال شرقی شهر آبادان ، در کنار جاده آبادان –اهواز و بخش شرقی رودخانه کارون ، 11 شهید گمنام عملیات ثامن الائمه در سال 60 به خاک سپرده شده اند. پس از فرمان حضرت امام (ره) مبنی برشکست محاصره آبادان ، عملیات ثامن الائمه در روز 5/7/1360 انجام شد . این عملیات اولین عملیات مشترک نیروهای ارتش و سپاه پس از عزل بنی صدر بود که با موفقیت کامل پایان پذیرفت و با عنایت خداوند، محاصره آبادان پس از 349 روز شکسته شد . در این محل، شهداء به صورت گمنام مدفون هستند که مزارشان پس از سالها کشف و به عنوان یادمان شهدای عملیات ثامن الائمه در شرق کارون مورد بازدید زائرین قرار می گیرد. پس از برکناری ابوالحسن بنی‌صدر از مقام فرماندهی کل قوا، امکان همکاری مشترک سپاه پاسداران و ارتش، میسر شد. با صدور پیام امام خمینی در جهت شکسته شدن حصر آبادان، نیروی زمینی ارتش با طراحی این عملیات و محول کردن آن به لشکر ۷۷ خراسان، در ساعت یک بامداد ۵ مهر ۱۳۶۰ با نام عملیات ثامن‌الائمه با رمز نصر من الله و فتح قریب ، در ۳ محور دارخوین، فیاضیه و جاده آبادان-ماهشهر، به اجرا درآمد. در این عملیات، چند گردان از سپاه پاسداران، لشکر ۷۷ خراسان و تیپ ۳۷ زرهی شیراز از ارتش، یک گردان تانک، از تیپ ۲ لشکر ۱۶ زرهی قزوین و یک گردانِ پیاده از ژاندارمری، به مصاف حدود ۳۰ گردان از نیروهای ارتش عراق رفتند. نیروهای ایرانی تا ساعت ۲ بعد از ظهر، ضمن شکستن محاصرهٔ آبادان، موفق شدند ۲ جادهٔ آبادان-اهواز و آبادان-ماهشهر را نیز تصرف نمایند. محوریت اصلی عملیات ثامن‌الائمه با لشکر ۷۷ خراسان بود

نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : بسم اللّه الرحمن الرحیم تیمسار سرتیپ فلاحی، تیمسار سرتیپ ظهیرنژاد و جناب آقای محسن رضایی، ایدهم الله تعالی، تلگراف شما در خصوص فتح بزرگ که خداوند تعالی نصیب ارتش، نیروی هوایی و هوانیروز، سپاه پاسداران، بسیج، ژاندارمری، فداییان اسلام و سایر نیروهای مردمی فرموده و محاصره آبادان به طور کامل شکسته شده است، واصل گردید. این جانب این پیروزی بزرگ را به فرماندهان تمامی نیروهای مسلح و به سربازان ارجمند و سپاهیان نیرومند تبریک میگویم. و امید است این سرافرازی ها را که برای اسلام و میهن فراهم باشد. و آخرین پیروزمندی را که بیرون راندن نیروهای متجاوز کافر از سرزمینهای میهن مان است، ملت شریف به زودی مشاهده کند. اینجانب به اسم ملت بزرگ ایران از رزمندگان دلیر ارتش و سپاه و دیگر قوای مسلح - ایدهم الله تعالی - تقدیر و تشکر می کنم. از خداوند متعال توفیق، نصرت و عظمت اسلام و مسلمین و به خصوصی نیروهای مسلح اسلامی خواستار است. والسلام علیکم روح الله الموسوی الخمینی


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : همانطور که می دانید، محاصرهٔ آبادان به تدریج شکل گرفت. یعنی از اولین ماههای جنگ و شاید از اولین هفته های جنگ بود که عراقی ها، از محور طلاییه و حسینیه وارد شدند، مرز را شکافتند و به طرف اهواز که نسبت به آن نقطه از مرز، طرف شرق می شود، آمدند. یکی از کارهایشان این بود که خودشان را به رودخانه کارون رساندند. در همان اوقات، بچه های ما شروع به استقرار در مقابل مواضع و استحکامات دشمن، در آن سوی رود کارون، یعنی در حدود دارخوین کردند. در حالی که دشمن هم آمده بود این طرف رودخانه، سرپل گرفته بود و این اتفاق ، در نهایت دام دشمن شد و به شکست او انجامید. اگر دشمن به این طرف کارون نیامده بود و این کار خطرناک را نکرده بود، مسلماً ضربهٔ سخت عملیات ثامن الائمه(ع) را نمی خورد.یعنی دشمن از کارون عبور کرد و سرپل در شرق کارون را گرفت و به تدریج آن سرپل را توسعه داد، به نحوی که جاده اهواز - آبادان بسته شد.وقتی عراقی ها خرمشهر را گرفتند، جاده خرمشهر - اهواز بسته شد. جادهٔ آبادان - اهواز باز بود و رفت وآمد می کردند. یعنی آنقدر سرپل دشمن توسعه پیدا کرد که آن جادهٔ سوم هم زیر آتش قرار گرفت و در حقیقت دو سه راه غیرمطمئن باقی ماند؛ اول راه آبی، که خطرناک بود. دوم راه هوایی، که مشکلش این بود که آقایانی که در ماهشهر نشسته بودند، آســان به کسی هلیکوپتر نمی دادند. سوم راهی خاکی که خاکی هم نبود، یک راه باتلاقی در دل بیابان بود که خیلی وقت ها خودروها در گلهایش گیر می کردند که پشت جاده ماهشهر قرار داشت که با هزار زحمت، بچه ها درست کرده بودند و با عسرت از آن عبور می کردند. بعد از آن که در همین عملیاتی که در این منطقه اتفاق افتاد، منطقهٔ دارخوین (این جا منطقهٔ درگیری بسیارتعیین کنندهٔ عملیات ثامن الائمه بود) که سپاه پاسداران و ارتش با همکاری یکدیگر، برای دستور امام برنامه ریزی کردند، در همین منطقه توانستند دشمن را عقب بنشانند و آن روحیه ای را که دشمن به خاطر پشتیبانی فرنگی ها و خارجی ها و اروپایی ها به دست آورد، درهم بکوبند و بشکنند و محاصرهٔ آبادان را از بین ببرند. (حضرت امام خامنه ای (مدظله العالى))


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : دارخوین در 48 کیلومتری آبادان قرار دارد و نامی است آشنا برای بسیاری از رزمندگان و عاشقان دفاع مقدس، و یادآور مظلومیت دلاورانی است که غریبانه در این منطقه به شهادت رسیدند. پس از عبور نیروهای عراقی از کارون و گسترش منطقهٔ اشغالی به سمت شمالی، جبهه ای در مقابل دشمن شکل گرفت که به دلیل وجود روستای دارخوین در عقبهٔ آن، به جبههٔ دارخوین شهرت یافت. خط دفاعی این منطقه، در آبان 1359، در فاصلهٔ رود کارون و جاده آبادان - اهواز تشکیل شد. رشادت و دلاوری رزمندگانی چون شهیدان: حجت الاسلام مصطفی ردانی پور، رضا حبیب اللهی، رضا رضایی، حسین خرازی و سایر کسانی که بعدها به فیض شهادت نایل آمدند، باعث گردید که نام این خط به ظاهر کوچک، خط شیر شود. وجود فاصله دو کیلومتری بین خطوط دفاعی خودی با دشمن و نبودن عوارض در این منطقه، باعث شد به پیشنهاد شهید محمود پهلوان نژاد، احداث کانال تی (T) شکل به طول 1700 متر و به عمق 1/8 متر در خط شیر در دستور کار قرار بگیرد. حفر این کانال، با تلاش شبانه روزی رزمندگان و زیر آتش دشمن، حدود سه ماه طول کشید. در ساعات قبل از شروع عملیات، شهید حسن باقری به این جبهه آمد. همه در فکر بودند که نام عملیات را چه بگذارند. آن شب، اعلام شد که امام خمینی (ره)، بنی صدر را از فرماندهی کل قوا عزل کرده اند. به پیشنهاد شهید حسن باقری، این عملیات، « فرمانده کل قوا، خمینی روح خدا» نامگذاری شد. با پیشروی در عملیات و پس از رسیدن به آخرین حد پیشروی، خط دفاعی عمود بر کارون و جاده آسفالت احداث گردید. خط جدید، به یاد سه نفر از شهدای عملیات، به نام های رضا، عباس و علی رضایی، «خط رضایی ها» نام گرفت و یکی از محورهای عملیات ثامن الائمه (ع) بود.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : تصرف جزیرهٔ آبادان، یکی از اهداف مهم ارتش عراق در هجوم گسترده به جمهوری اسـلامی ایـــران بــود. عراقــی ها با اشغـال ایـن جـزیره، می توانستند بر اروندرود و شمال خلیج فارس تسلط یابند. پرهیز از عملیات عبور از اروندرود و نیز دشواری عبور از سد مدافعان خرمشهر، موجب شد ارتش عراق عملیات اشغال آبادان را از نوار مرزی شمال شلمچه به طرف رودخانهٔ کارون و سپس پیشروی به سوی بهمن شیر طراحی کند. در ساعت 12 ظهر روز 18 مهر 1359، واحدهای پیشقراول ارتش عراق به رود کارون رسیدند. در ساعت 7 صبح روز بعد، یک پل متحرک در منطقهٔ مارد روی کارون نصب کردند و بلافاصله 80 تانک به شرق کارون آمدند. این در حالی بود که نیروهای ایرانی هنوز از این موضوع خبر نداشتند. تانکهای عراقی به سوی جاده و آسفالت آبادان - اهواز پیشروی کردند و عدهٔ زیادی (حدود 900 نفر) را که غالباً غیرنظامی و از اهالی آبادان خرمشهر بودند، به اسارت در آوردند. سپس در شب 22 مهر، به سمت جاده ماهشهر حرکت کردند. با توسعهٔ مناطق اشغالی، سرزمینی به عرض 20 و عمق 10 کیلومتر به تصرف درآمد و جزیره آبادان از راه زمین محاصره شد. در ادامه، روز نهم آبان 1359 ارتش عراق از رود بهمن شیر گذشت و وارد کوی ذوالفقاری آبادان شد. نیــروهای خودی احتمــال حملهٔ دشمن را از ایــن نقطه نمی دادند و به همین دلیل، در مناطق دیگری مانند ایستگاه 7 و ایستگاه 12 جبهه تشکیل داده بودند. دریا قلی سورانی، که در نزدیکی رودخانه بهمن شیر اوراق فروشی داشت، خبر عبور ارتش عراق را به نیروهای خودی داد و رزمندگان و مدافعان شهر، با کمک یکدیگر، ارتش متجاوز دشمن را عقب راندند. یکی از مدافعان، دربارهٔ دفاع زن و مرد و پیر و جوان از آبادان چنین گفته است: « در مسیر جادهٔ خسروآباد، یک نوجوان پانزده شانزده ساله را دیدم که قطار فشنگ اسلحهٔ ام. یک را دور خودش پیچیده، در حالی که اصلاً تفنگش را نداشت. یا جای دیگر، یکی تفنگ ام.یک داشت، ولی دانه ای فشنگ هم دم دستش نبود! همه، با چماق، تبر و حتی چاقوهای بزرگ، آمده بودند تا با دشمن جنگ تن به تن داشته بکنند، ولی نگذارند دستش به آبادان برسد. پیرمردی را دیدم که چوب بلندی شجاعت و ایمان مردم، به خود می بالیدم و اشک می ریختم. همه به سوی ذوالفقاری هجوم می بردند.»


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : سرهنگ منوچهر کهتری، یکی از مدافعان آبادان بود که نقش مهمی در دفاع از این شهر داشت. وی در خاطرات خود گفته است: اما در دوره فرماندهی قرارگاه عملیاتی آبادان، در ساختمان بانک ملی مستقر بودم. یک روز دو هواپیما به آن منطقه حمله کردند. در حالی که نیروها را ساماندهی می کردیم، زنگ تلفن به صدا درآمد. یکی از نیروها، تلفن را جواب داد و به من گفت: « احمــدآقا می خواهد با شما صحبت کند.» نمی دانستم احمدآقا کیست. تلفن را که جواب دادم، فهمیدم احمدآقا خمینی است. گفت « من از بیت امام با شما صحبت می کنم، برای من از رویدادهای منطقه تعریف کنید» من هم در پاسخ، رویدادها را تعریف کردم. احمدآقا پس از گوش کردن به حرفهای من، ادامه داد « اکنون این گزارش را به اطلاع امام خمینی (ره) هم برسانید.» با شنیدن این حرف، خشکم زد. باورم نمی شد که با حضرت امـــام خمینــی (ره) صحبت می کنم. وقتی صدای امام(ره) را شنیدم، روح از بدنم پرواز کرد. زمانی که با ایشان صحبت می کردم، مکرر می گفتند: فالله خیر حافظا و هو آرحم الرحمین وقتی صحبت ایشان تمام شد، همچنان خشکم زده بود و گوشی در دستم مانده بود. همه باید بدانند که حضرت امام خمینی(ره) از ثانیه ها و رویدادهای جبهه ها در طول دفاع مقدس اطلاع داشت. اما بعد از آزادی آبادان، شهید ولی الله فلاحی گفت سه شب می گذرد که نخوابیده ایم. وی رییس ستاد مشترک ارتش جمهوری اسلامی ایران بود. پرسیدم: «چرا؟» گفت: « شب اول در فکر این بودم که اگر پیروز نشویم، چه می شود؛ و نخوابیدم. شب دوم را از خوشحالی پیروزی عملیات نخوابیدم. شب سوم هم از شوق گفتن خبر پیروزی به امام خمینی (ره) و دیدن خندهٔ شوق ایشان، خوابم نبرد.» وی روز بعد، در حالی که به همراه فرماندهان عملیات عازم تهران بود تا گزارش عملیات ثامن الائمه(ع) با و شکستن حصر آبادان را به اطلاع امام خمینی (ره) برساند، بر اثر سقوط هواپیما به شهادت رسید.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : دریاقلی، با دوچرخه جلوی در سپاه آبادان ایستاد. پیاده شد و دوید. به هر کسی می رسید، با داد و فریاد و اضطراب می گفت: «عراقی ها آمدند داخل آبادان آمدند توی خانــه های مردم.» فقط همین حرف را تکرار می کرد. یکی از او پرسید: « تو کی هستی؟» مرد با لهجهٔ محلی جواب داد: « مُو اسموم دریاقلی ست. توی آخر ذوالفقاری، اوراق فروشی ماشین داروم. عراقی ها از رود خونه رد شدن، آمدن لای نخلها، چند نفر رو با تیر زدند، چند تایی رو هم اسیر گرفتند و بردند. توی راه که می اومدم، به بچه های مسجد هم گفتم که عراقی ها آمدن» دریاقلی سورانی، این گونه خبر حملهٔ دشمن را رساند. سپس، با همان وسیله ای که کنار دیوار سپاه گذاشته بود، برگشت به سمت کوی ذوالفقاری، کوی ذوالفقاری آن شب چه قدر آرام بود. مدافعان کم شمار شهر آبادان و جزیرهٔ مینو، کیلومترها آن طرف تر، در میان دو پل ورودی شهر، ایستگاه 7 و ایستگاه 12، انتظار ورود سربازهای دشمن را می کشیدند، ولی سرو کلهٔ بعثی ها، از لا به لای نخل های خوش قامت کوی ذوالفقاری پیدا شد. می دانستند که جنبده ای در میان خانه های منهدم شدهٔ آنجا نیست. آنها هرگز گمان نمی کردند که در میان آن همه خودروهای اوراق شده، در گورستان اتومبیلها، پیرمردی به نام دریاقلی، هنوز با دوچرخه اش زندگی می کند؛ پیرمردی که دریا، ابتدای نام او بود؛ دریا قلی اوراق فروش ! آن شب هیچ چشمی جز چشمان دریا قلی آنها را ندید؛ او که می دانست چند شب پیش، خرمشهــر از دست رفتـه و بعثــی ها روی آسفالت جاده های اصلی ورودی به شهر آبادان، خاک پوتین های خود را می تکانند. وقتی در تاریکی شب، لا به لای آهن های زنگ زدهٔ اتومبیل ها، چشمش به سربازان خصم افتاد، فهمید که نوبت شهر اوست؛ آبادان! آرام خود را در دل سیاهی شب جاداد، دستانش فرمان دوچرخه را لمس کرد، روی زین جا به جا شد و رکاب زد... بعثی ها با جادهٔ خسروآباد چهار کیلومتر فاصله داشتند (یعنی با تنها جادهٔ شهر) و او تا مقر سپاه آبادان، نه کیلومتر، هر که زودتر می رسید، تاریخ را عوض می کرد. اگر بعثی ها به جادهٔ خسروآباد می رسیدند، همهٔ کرانه ایرانی اروندرود به دستشان می افتاد. در آن نیمه شب پاییزی، هیچ چیز نباید مزاحــم رکاب زدن دریا قلی می شد؛ نه ترکش های سرگردان و نه تیرهای داغ و آتشین، امانتی به بلندی کوه دماوند و الوند و سبلان و سهند، و به اندازهٔ تمام آبادان و به بزرگی کوی ذوالفقاری، روی شانه های او بود. در شبی که عراقی ها پا به کوی ذوالفقاری آبادان گذاشتند تا این شهر را تصرف کنند، دریاقلی سورانی بود که با دوچرخه اش، رکاب زنان تا سپاه آبادان رکاب زد و همه را خبردار کرد. و وای اگر دریا قلی نبود.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : چهاردهم آبان 1359، زمانی که فرمان امام خمینی (ره) به مبنی بر این که «حصر آبادان باید شکسته شود» صادر شد، کمتر از یک هفته از تلاش نیروهای عراقی برای تصرف آبادان در منطقهٔ کوی ذوالفقــاری می گذشت. امام خمینی "ره" در سخنان خود در حسینیه جماران، در آستانهٔ ماه محرم گفتند: « من منتظرم که این حصر شکسته بشود؛ مسامحه نشود در آن، حتماً باید شکسته بشود. فکر این نباشند که ما اگر این ها هم آمدند، بیرون شـــان می کنیم. اگر این ها آمدند، خســارات بر ما وارد می کنند. نگذارند این ها بیایند در آبادان وارد بشوند.» امام خمینی (ره) ، برای اولین بار، صحبت خود را با « باید» شروع کرد که نشان از اهمیت شکستن حصر آبادان داشت. در آن روزها، تمام راه های زمینی به آبادان قطع بود و شهر در مدار 270 درجه محاصره شده بود. به دنبال این فرمان، در ماه های آغازین 1360، طرح شکستن حصر آبادان به شورای عالی دفاع ارائه شد. پس از گفت و گوهای فراوان، طرح به تصویب رسید. نام این عملیات، به دلیل آن که لشکر 77 خراسان مربوط به شهر مشهد بود، ثامن الائمه (ع) تعیین شد. ساعت یک بامداد پنجم مهر 1360، عملیات با رمز « نصرمن الله و فتح القریب» در سه محور دارخوین، فیاضیه و جاده آبادان - ماهشهر اجرا شد. هدف عملیات، تصرف دو پل مهم قصبه و مارد بود که عراقی ها روی رود کارون زده بودند. رزمندگان، ضمن شکستن حصر آبادان، در مدت 42 ساعت، دو جاده مهم آبادان به اهواز و آبادان به ماهشهر را آزاد کردند. به این ترتیب، ارتش عراق از سرتاسر شرق کارون عقب زده شد. پس از پایان عملیات و هنگام عزیمت تعدادی از فرماندهان نظامی برای ارائه گزارش عملیات به امام خمینی (ره) ، هواپیمای سی 130 حامل آنها در نزدیکی تهران سقوط کرد. در این سانحه دردناک، محمد جهان آرا فرمانده سپاه خرمشهر، جواد فکوری فرمانده نیروی هوایی ارتش، یوسف کلاهدوز قائم مقام فرمانده سپاه پاسداران، ولی الله فلاحی رییس ستاد مشترک ارتش و موسی نامجو وزیر دفاع و نماینده امام در شورای عالی دفاع که همگی از فرماندهان ارشد جنگ و طراحان و مجریان عملیات شکست حصر آبادان بودند، به شهادت رسیدند. این حادثه دو روز پس از عملیات ثامن الائمه (ع) و در هفتم مهر 1360 به وقوع پیوست.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : مریم فرهانیان، دختری از شهر آبادان بود. با شروع جنگ تحمیلی، فعالیت خود را در بیمارستان های این شهر آغاز کرد. در حالی که شهر زیر آتش دشمن قرار داشت و از هر سو در محاصره بود، وی و خانواده اش از آبادان خارج نشدند؛ برادرانش تفنگ به دست گرفتند و خواهرانش در فعالیت های پشتیبانی مشغول به کار شدند. او یک دم از تلاش دست برنداشت و پس از شکستن حصر آبادان، به فعالیت در روستاهای اطراف مشغول شد. یکی از حوادث تلخ برای مردم آبادان در دوران جنگ تحمیلی، شهادت مریم فرهانیان در 13 مرداد 1363، در کنار دیوار دانشگاه نفت آبادان بود. مرزوق ابراهیم از مدافعان آبادان بود که در 13 مرداد 1360 به شهادت رسید. مادر مرزوق، بالای مزار پسرش به مریم و دوستانش وصیت کرد که اگر من فوت کردم، قول بدهید هر سال در چنین روزی، بیایید و بر مزار پسرم دسته گل بگذارید. هنوز چهلم مروزق نشده بود که مادرش فوت کرد. از آن به بعد، هر سال در 13 مرداد، مریم و دوستانش دسته گلی به نیابت از مادر بر مزار مرزوق می گذاشتند. تا این که 13 مرداد 1363، مریم و دو تن از دوستانش، به سوی گلزار شهدا راهی شدند. نزدیک دانشکده نفت، گلوله باران دشمن شدت گرفت. در جایی پناه گرفتند تا آتش توپ ها و خمپاره ها کمتر شود. یکی از همراهان، آن لحظات را چنین روایت می کند: « ناگهان صدای مهیبی آمد و همه جا سیاه و تاریک شد. احتمالا خمپاره در هفت هشت متری ما به زمین خورده بود. چون موجش زیاد بود و خیلی ترکش خوردیم. چشمانم سیاهی می رفت و چیزی را نمی دیدم. کمی که سیاهی فرو نشست، دیدم مریم خم شده. همهٔ اطراف ما، پر از دود و آتش بود. مریم به حالت سجده افتاد کف جوی آب. به جز دستش، تمام بدنش بی حرکت بود. مرتب صدایش می کردم مریم، مریم! اما اصلاً جوابی نشنیدم. فقط خار و خاشاک را چنگ می زد، دهانش باز و چشمانش بی حال بود.» شهید مریم فرهانیان را در کنار برادر شهیدش مهدی در گلزار شهدای آبادان به خاک سپردند.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : نماز جمعه آبادان، هر هفته به امامت آیت الله غلامحسین جمی برگزار می شد. وی اصرار داشت که حتی زیر باران گلوله های دشمن نیز نماز جمعه برپا شود. ماندن وی در آبادان، مایهٔ دلگرمی بود؛ هم برای مردم و هم مدافعان، آیت الله جمی در روزهای پراضطراب عملیات ثامن الائمه(ع) به در شهر حضور داشت. وی در یادداشت هایش، آن روزها را چنین توصیف کرده است: «خیلی محسوس است که توفان نزدیک است. شهر آبادان، پر از نیروهای رزمنده ای شده که همه از خارج آمده اند. شهر به وضع عجیبی حالت جنگی و آرایشی نظامی گرفته است. اطراف و حوالی شهــر، توپخانــه ها و خمپاره ها اندازهای جدید مستقر شده است. در نزدیکی منزل ما نیز توپخانه ای قرار داده اند. تانک ها و نفربرهای ارتشی در شهر به وضع چشمگیری آمد و رفت دارند. همهٔ اینها حکایت از این دارد که آبادان آبستن حوادث مهمی است، ولی ساعت و زمان وقوع معلوم نیست. ما خیلی حالت انتظار و دلهرگی داریم. منتظر حمله و هجوم ارتش و سپاهیان خودی به دشمن کافر هستیم. اما دلهرگی برای این است که این حرکت به کجا منتهی می شود. اگر خدای ناخواسته این حمله ناکام بماند و نیروهای ما پیشروی نکنند، چه خواهد شد؟ این ها سؤالات تشویش انگیزی است که خاطرم را مشغول کرده است. درست ساعت 12 بود که توپخانه ها مشغول شلیک شدند، طوری که لاین قطع غرش آنها همه جا را تکان می داد. آسمان آبادان از هر طرف روشن است. همه جویای اخبار جنگ بودیم. یکی از برادران می گفت بیا بیرون و آسمان را ببین، رفتم دیدم تمام آسمان آبادان را توده ای عظیم از دود و بخار فراگرفته و همچون ابر غلیظ، چهرهٔ آسمان را پوشانده است و اینها همه دود باروت و گلوله های توپ و شعله های برخاسته از مهمات آتش گرفتهٔ عراقی هاست. در این اثنا، یک یا دو جنگندهٔ عراقی، قسمتی از احمدآباد را بمباران کردند که موجش اطراف ما را هم لرزاند. ولی وضع طوری است که دیگر کسی به این فکرها نیست که کجا بمباران می شود. همه خوشحال و مسرور از پیروزی اند و غرش توپها و تانک ها و هواپیماها و هلیکوپترهای جنگی خودی، آبادان را چنان صحنهٔ رعدوبرق کرده که مجال ترس از بمباران نمی دهد. خودروهای ارتشی و سپــاهی و سایـر وسایل نقلیهٔ ارگان ها، همه با چراغ های روشن به علامت پیروزی در شهر آمد و رفت دارند. عراق در تمام جبهه های شمال آبادان و شرق کارون، رو به عقب نشینی و فرار است.»


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : در هفته های اول شروع جنگ تحمیلی، دشمن هر روز به حملات خود شدت می بخشید. پالایشگاه های جنوب کشوردرخطر بمباران نابودی بودند. محمد جواد تندگویان در سمت وزیر نفت، لحظه ای آرام و قرار نداشت. مرتب به بازدید پالایشگاه ها می رفت و با این که مدت زیادی از سفرش به آبادان نگذشته بود، ولی باز رهسپار بود تا هر چه زودتر پالایشگاه آن جا را از نزدیک ببیند. آن روز، جادهٔ آبادان- ماهشهر تحت تسلط نیروهای دشمن ساعتی طلوع آفتاب می گذشت و جاده سوت و کور بود. تابلوی کنار جاده ، 5 کيلومتری آبادان را نشان می داد. کمی بعد از تابلو، با ساختمان بزرگی رسیدند. ساختمان، چسبیده به جاده بود. در این لحظه، عده ای مسلح از پشت دیوار ساختمان کنار جاده، به طرف اتومبیل هجوم آوردند و به صورت دایره وار، جاده را محاصره کردند. به دستور افراد مسلح، سرنشینان اتومبیل یکی پس ازدیگری پیاده شدند. تندگویان آرام گفت:« عزیزان من، مقاوم و هوشیار باشید. ما را ، داخل گودالی بردند. حدود یکصد اسیر نظامی، دور تا دور گودال نشسته بودند. دستها و چشمهایشان را بستند. ناگهان صدای رگبار گلوله بلند شد. به نظر می آمد که سربازان عراقـــی شروع به کشتن اسـرا کرده اند. تندگویان آرام به یکی از همراهانش گفت: « این ناجوانمردان، الان دنبال من می گردند و تا مرا پیدا نکنند ، ازکشتن بچه ها ابایی ندارند ایشان بلند گفت: « منم محمدجواد تندگویان، وزیر نفت ایران » عراقی ها به سمت او هجوم آوردند. کمی بعد، تندگویان را از بقیه جدا کردند و همراه خود بردند. پس از آن، صدای رگبارها قطع شد. روزهای اول، خانواده از اوضاع او باخبر بودند. حتی فرزندش که متولد شد، به تندگویان خبرش را دادند. ولی بعد از آن هیج خبری از او نشد. در آخرین نامه اش که خبر تولد دخترش را شنیده بود، چنین نوشت: « از دیدن دستخط زیبایتان مسرور شدم. از دور روی سمیه و پیمان و مهدی را می بوسم. اگر برای نورسیده شناسنامه نگرفته ای، نامش را هدی بگذار، انشاءالله که به مبارکی نام و قدومش، همگی به هدایت نایل شویم. به امید دیدار همگی شما از همه التماس دعا دارم.» جنازهٔ محمدجواد تندگویان، وزیر نفت ایران، سالها بعد به خاک وطن بازگشت.


شرق کارون
شرق کارون
شرق کارون
شرق کارون