یادمان عملیات رمضان ( پاسگاه زید)
یادمان عملیات رمضان ( پاسگاه زید)

در 80 کیلومتری مسیر جادهٔ اهواز - خرمشهر، جاده ای منشعب می شود که ما را به سمت مرز و منطقهٔ عملیاتی پاسگاه زید می رساند. زید، نام پاسگاهی است که پیش از جنگ تحمیلی، در نوار صفر مرزی عراق قرار داشت و به دلیل نبرد سختی که در عملیات رمضان در این منطقه صورت گرفت، شهرت پیدا کرد و هم اکنون، نام تمام این منطقه را با نام پاسگاه زید می شناسند. گرچه بعد از جنگ تحمیلی، چیزی از این پاسگاه و برج و باروی آن باقی نماند، اما تا کیلومترها، نام پاسگاه و منطقهٔ زید، روی مسیرها و بیابانهای اطراف خودنمایی می کند. پاسگاه «کیلومتر 25» یکی از پاسگاه های مرزی جمهوری اسلامی با کشور عراق، در شمال خرمشهر است. بر مبنای پاسگاه مرزی شلمچه به طرف شمالی، پاسگاههای مرزی هر 12/5 کیلومتر نام گذاری شده اند. لذا رو به روی پاسگاه زید عراق، پاسگاه 25 قرار می گیرد. مرزبانی این پاسگاه، به انضمام جاده ای که پیش از انقلاب شنی بود، از سه راه حسینیه شروع و پس از عبور از پاسگاه کیلومتر 25، تا کیلومترها در داخل خاک عراق امتداد می یافت. زید و مناطق اطراف در مرز ایران و عراق، از جبهه های مهم جنگ هشت ساله بود. در منطقهٔ پاسگاه زید، عارضهٔ طبیعی چندانی وجود ندارد و زمین صاف و یکدست است. تا کیلومترها، نه تپه ای وجود دارد و نه پوشش گیاهی و نه درختی، اما درست از زمان شروع جنگ تحمیلی، این بیابان پر از عارضه های مصنوعی مانند خاکریز، کانال و تپه های کوچک و سنگرهایی شد که با گونی های پر از خاک ساخته شده بود. اگر به این چشم انداز، تانکهای سوخته و نفربرهای منهدم شده را نیز اضافه کنید، تصویر امروز منطقهٔ پاسگاه زید پیش چشمان شما جان می گیرد. گرچه پاسگاه زید در عملیات رمضان بیشتر شناخته شد و یا تاکید عملیات رمضان بر این محور بود، اما این منطقه در عملیات دیگری مانند بیت المقدس، کربلای4 و 5 و همچنین عملیات بیت المقدس 7، یکی از محورهای درگیر به حساب می آمد. مهمترین چشم انداز این منطقه که امروز تا کیلومترها قابل مشاهده است، یادمان است که به یاد شهدای عملیات رمضان بنا گردیده و هم اکنون نمادی از شهدای گمنام این منطقهٔ مــرزی به حساب می اید. این یادمان که به گفتهٔ بسیاری از زائرین حال و هوایی مخصوص به خود دارد، در اصل جایی است که تعدادی از شهدای عملیات رمضان در آن آرام گرفته اند. این شهداء در ابتدای میدان مین، که حد فاصل نیروهای عمل کننده تا خطوط پدافندی عراق بود، ایستادگی کردند و هنگام عبور از معبری که تخریبچی ها به سختی و زیر حجم سنگینی از آتش دشمن موفق به زدن آن شدند، به شهادت رسیدند. گنبد نقره ای رنگی که در پاسگاه زید زیر نور خورشید می درخشد، در اصلی در همین میدان مین بنا شده است. و حالا در میان یک خاکریز مثلثی بزرگ قرار گرفته که می تواند اندکی از حال و هوای روزهای دفاع مقدس را برای مخاطبانش به نمایش بگذارد. عملیات رمضان در 23 تیرماه 61 در منطقه عمومی شمال شلمچه تا منطقه کوشک انجام گردیده و پاسگاه زید یکی از محورهای عملیات بوده است. پس از جنگ تحمیلی تعداد زیادی از پیکرهای شهدای عملیات رمضان توسط کمیته جستجوی مفقودین در این منطقه کشف شد. 12 شهید گمنام خاکسپاری شده در این یادمان همه ساله میزبان زائران کاروان های راهیان نور می باشد.

نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : خاکریزهای مثلثی، برای اولین بار در عملیات رمضان مورد استفادهٔ نیروهای عراقی قرار گرفت. دشمن بعثی، در مناطقی وسیع از پشت خطوط پدافندی خود، به منظور سد کردن راه رزمندگان اسلام، این خاکریزهای مثلثی را تعبیه کرده بود. ضلع اصلی مثلث رو به ایران بود و در دو طرف آن تیربار و یا دولول ضدهوایی و تانک کار می گذاشتند. نحوهٔ کار خاکریزهای مثلثی به این شکل بود که نیروهای پیاده، از رو به رو وارد آن شده و توسط تیربارهای اصلی که در دو طرف بود و همچنین نیروهای دشمن که پشت دو ضلع دیگر پنهان شده بودند، غافلگیر می شدند و هدف قرار می گرفتند. در وسط این مثلث هم میدان مین با مینهای ضد نفر قرار داشت که عبور هر جنبنده ای را سد می کرد. عبور نیروها از خاکریزهای مثلثی، چالشی جدید برای نیروهای خودی بود که تا پیش از آن تجربه نشده بود. یکی از فرماندهان گردان در عملیات رمضان، از آن روزها چنین یاد می کند: « وقتی از قبل برای توجیه منطقه رفته بودیم، به این خاکریزهای مثلثی دقت نکردیم. مانده بودیم که عراقیها برای چه در بیابان خاکریز زده اند؛ آن هم نه در امتداد خاکریزهای دیگر و حتی نه در خط دوم و سـوم. حتی به ضـد هوایی ها هم دقت نکردیم. با خود گفتیم لابد آنها را برای هواپیما کار گذاشته اند. بیابان خدا را پر کرده بودند از خاکریز. اما موقعی فهمیدیم این خاکریزها چه استفاده ای دارند که افتادیم در دام یک خاکریز مثلثی، تا آمدیم به خودمان بیاییم، هفت هشت نفر نقش زمین شدند. اول کار حتی نمی دانستیم از کدام طرف میزنند. دو تا ضدهوایی دولول که خیلی هم با ما فاصله داشتند، ما را دیده و زیر آتش گرفته بودند. غرش وحشتناکی داشتند. زمین زیر پایمان می لرزید. نگاه کردن به تیرهای رسام، بیشتر ته دل آدم را خالی می کرد. تیرها دسته دسته می آمدند و بچه ها مثل برگ خزان می افتادند. بچه ها روی سر و تن همدیگر افتاده بودند؛ زنده و شهید با هم نمی دانستیم چه باید کرد. بعثی ها با خاکریزهای مثلثی شان، واقعاً ما را غافلگیر کرده بودند. حرکت کردیم و جلوتر، رفتیم روی مین؛ مین های کوچک گوجه ای و ضدنفر، تازه فهمیدیم در وسط مثلثی، میدان مین است. هم مین بود و هم سیم های خــاردار و خورشیدی، تا چشم کار می کرد، تانک و نفربر بود که داشت می سوخت و دودش به هوا می رفت. بوی دود و باروت، همه جا را برداشته بود. خاکریز و سیم خاردار و میدان مین، همه جا بود. انگار تمامی نداشت. ادم با دیدن آن همه موانع، خوف می کرد. اگر ایمان بچه های ما نبود، واقعا گذر از آنها غیرممکن بود.»


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : در مرحلهٔ دوم عملیات رمضان، برای یکی از گردانهای عمل کننده، حادثه ای پیش آمد. آن گردان در محاصرهٔ دشمن قرار گرفته بود. در قرارگاه نصر، شهید حسن باقری بیسیم ردهٔ گردان را هم گوش می کرد. احساس کرد یکی از گردان ها زیادی پیش رفته و ممکن است به محاصره بیفتد. به فرمانده یگانش تذکر داد. همینطور هم شد و گردان به محاصره افتاد. شروع کرد به صحبت با فرمانده تیپ و پرسید: «الان کجا هستی؟» گفت که در مقر تیپ هستم. گفت: «باید بروی، از موانع عبور کنی، وارد صحنهٔ نبرد شوی و این گردان را از محاصره نجات دهی و تا خودت نروی، این اتفاق نمی افتد. این گردان متوجه نیست و اگر بگویی در محاصره است، ممکن است دستپاچه شود و وضع را خراب تر کند.» آن فرمانده تیپ استدلال آورد که نیازی نیست من بروم و دارم توپخانه را هماهنگ می کنم، کار دارم و... برای من عجیب بود؛ با کسی که حداقل دو سال بود شبانه روز در جنگ با هم بودند و همدیگر را خوب می شناختند، حکم کرد: « اگر همین الان از سنگرت راه نیفتی و به سمت خط نروی و این گردان را نجات ندهی، با تو برخورد می کنم. من الان می آیم آنجا، تو نباید در سنگرت باشی، یا می روی در محاصره و به همراه گردان شهید می شوی یا این که انها را از محاصـره نجات می دهی. گردان محاصره شده در آن طرف و فرمانده تیپ زنده و سالم در این طرف برای من قابل پذیرش نیست.» آن چنان برخورد کرد که در سنگر فرماندهی قرارگاه نصر، همه رنگ شان پرید.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : وقتی عملیات رمضان شروع شد، من در یگان توپخانه، در محور پاسگاه زید بودم ، چند روز از شروع عملیات می گذشت. در انجا هر روز صبح، پسر کم سن و سالی را می دیدم که با دست های باند پیچی شده، به بهداری می آید تا زخمهای دستش را تیمار کند. برایم جای سؤال بود که این رزمنده چه به روزش آمده و چرا دستانش باندپیچی است؟ یک روز صبح، وقتی از سنگر بهداری بیرون آمد، جلوی راهش ایستادم و او را به سنگر خودمان دعوت کردم. چه قیافهٔ معصومانه ای داشت! چشمانش پر از اشک بود. معلوم بود بتادینی که برای شستشو روی زخمهای دستش ریخته اند، حسابی حالش را جا آورده است. مرتب دستانش را در هوا تکان می داد و از سوزش و درد، آه می کشید. پرسیدم:« قضیه چیست؟! چه بلایی سرت آمده؟» گفت: «ما جزو گردان هایی بودیم که شب اول کار کردند. ما همان شب، منطقهٔ پاسگاه زید را پشت سر گذاشتیم و تا نزدیکی کانال ماهی پیش رفتیم. اما روز بعــد، عراق پاتک کرد و چون با دو طرف مان الحاق نداده بودیم، دستور دادند به عقب برگردیم. محاصره شده بودیم. عراقی ها در چند متری ما بودند. با آن همه مجروح، به سختی عقب می آمدیم. اوضاع هر لحظه بدتر هم می شد. درست در همان موقع که فکر می کردیم دیگر اسیر می شویم، یک نفربر ایرانی از گرد راه رسید. تیر عراقی ها از بغل گوشمان رد می شد. سریع بچه های مجروح را سوار نفربر کردیم. بقیه هم به زور سوار شدند؛ آنقدر که دیگر برای ما جا نبود. من و چند نفر دیگر، روی نفربر دراز کشیدیم و برای این که نیافتیم، لولهٔ اگزوز نفربر را گرفتیم. اگزوز داغ بود و دستمان را می سوزاند، اما بهتر از اسارت بود. حاضر بودم دستهایم را قطع کنند، اما اسیر نشوم. وقتی به عقب رسیدیم، دستانم تاول زده بود. این زخمها یادگار آن روز است. حالا اگر خوب بشود، به مرحلهٔ دیگر عملیات هم می رسم. انشاءالله.»


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : پس از عملیات بیت المقدس و عقب راندن ارتش بعثی عراق به پشت مرزهای بین المللی، ورود به داخل خاک دشمن از موضوعات مهم بود. با این حال، عقب راندن توپخانهٔ آنان، برای آن که دیگر نتوانند مناطق مسکونی ایران و همچنین محورهای مختلف را هدف قرار دهند، باعث شد عزم ملی برای تعقیب متجاوز وجود داشته باشد. عملیات گسترده در شرق بصره، شلمچه و پاسگاه زید، از آن رو عملیات رمضان نام گرفت که در شبهای ماه مبارک رمضان انجام گرفت. این عملیات در 22 تیر ماه 1361 آغاز شد و تا اواسط شهریور ماه ادامه پیدا کرد. عملیات رمضان در چهار محور و پنج مرحله از سوی فرماندهان سپاه و ارتش طراحی گردید. منطقهٔ عملیاتی رمضان، از شمالی به کوشک و طلاییه و پاسگاه های مرزی در جنوب هورالهویزه، از غرب به رودخانهٔ اروند و از جنوب تا شلمچه منتهی می شد. مهندسی عراق در غرب و شمال غرب بصره و تنومه، یک کانال به طول 30 و عرض یک کیلومتر ساخته بود. این کانال، با پمپاژ آب و احداث موانع و کمین و سنگرهای تیربار، به عنوان مانعی اساسی و بازدارنده از هجوم احتمالی نیروهای ایرانی تدارک دیده شده بود. همچنین در حین عملیات، در قسمت جنوبی منطقه، رو به روی شملچه و پاسگاه زید، آب رها کرد تا از هرگونه تردد نیروهای زرهی و پیاده، ممانعت به عمل آورد. در این باره، شهید حاج محمدابراهیم همت گفته است: «دشمن در سرتاسر مرز کانال احداث کرده بود. این کانال ها مارپیچی شکل بودند. جلوی هر کانال، دو ردیف سیم خاردار ریخته بود و در مقابل این دو ردیف سیم خاردار، عمق میدان مین دشمن به سمت مواضع ما حدود 800 تا 1000 متر بود که دشمن آنها را در 29 ردیف، در سرتاسر مرز ایجاد کرده بود و اینها بسیار وحشتناک بود. در طول جنگ، تا این زمان، سابقه نداشت که دشمن در میدان جنگ، 20 ردیف میدان مین با عمق 1000 متر ایجاد کند.» وقتی اقیانوس نیروهای بسیجی به تلاطم درآمد، دیگر چیزی جلودارش نبود. گرچه از دید کارشناسان نظامــی دنیا، این شیــوه موج انســانی خوانده می شد، اما بی شک از بعد معنوی، به جهان بینی و روش زندگی رزمندگان ایرانی بستگی داشت. نیروهای داوطلب بسیجی، نه برای جنگ که در اصلی برای ارتقاء مقام و منزلت انسانی خود راهی جبهه می شدند و از انسانی چنین، کارهای عظیم برمی آید.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : شهید محمدابراهیم همت در حین عملیات رمضان، خطاب به نیروهایی که وظیفه شناسایی خطوط دشمن را برعهده داشتند، چنین گفت: «به یاری خدا، همین امروز باید تیم شناسایی ما سریع جمع بشود و برود در کنار موضع نیروهای تیپ 8 نجف اشرف استقرار پیدا کند. برود و آنجا یک سنگر از تیپ 8 نجف اشرف برای خودش تحویل بگیرد. حالا اگر به تعداد نفرات تیم، سنگر وجود نداشت، اشکالی ندارد. سه چهار نفر از بچه هاتوی آفتاب باشند. وقتی که ما می گوییم بچه ها باید تحمل داشته باشند؛ میزان تحمل ما که در شرایط آسایش و راحتی مشخص نمی شود، تحمل مؤمن در شرایط سخت است که محک میخورد. در مشقت و در بدبختی، و در بیچارگی است که تحمل مؤمن شناخته میشود. مؤمن، محک و آزمایشش در سختی است. در سختی ها است که مشخص می شود آدم ایمان به خدا دارد، یا ندارد. و الا در راحتی شهر، می شد بیست وچهار ساعته ماند و پست داد؛ همه چیز، اعم از پنکه، کولر، یخچال، آب خوردن خنک و میوه آبدار هم برای آدم فراهم باشد، این چه ارزشی دارد؟ ولی یک شب زندگی توی گرد و خاک و تحمل یک شب بی خوابی کشیدن با هـزار دردسر است که فــردای آن مشخص می شود کشش هر کس چقدر است. آیا آدم ها بریده اند، یا باز کشش و تحمل دارند؟! اساس آزمایش الهی، بر سختی ها است؛ مؤمن در عذاب و سختی است که شناخته می شود. کسی نباید از این بابت که زیر آفتاب مانده، احساس خستگی و بریدگی کند و بگوید حالا آفتاب است. خب، آفتاب باشد. حالا بیست وچهار ساعت هم این آفتاب به پوست ما بخورد؛ همین آفتاب تند و هوای داغ، باید باعث سازندگی ما بشود. جهاد اصغر ما، جنگیدن است؛ جهاد اکبر ما، خودسازی است. برای خودسازی، باید این گرما را تحمل کنیم، باید زیر افتاب بایستیم، باید عذاب و بدبختی بکشیم تا خدا ما را ببخشد و گناهان مان هم پاک بشوند. در این زمینی که یک تیم شناسایی را می فرستیم، نباید کسی از کار در برود. به همین جهت، خواهش من از شما این است که برای خودسازی هم شده، زیاد این جا زیر سایهٔ چادر اجتماعی ننشینید. اگر آدمیزاد زیر سایه بنشیند و باد خنک پشت گردهٔ این بشر دو پا بخورد، این بشر، بی عار می شود. خصلت ما این طور است. منظورم این است که انسان، وابستگی دنیوی دارد. برای این که از این وابستگی ها بریده بشود، باید برود بیست و چهار ساعت دور از همه، زیر این افتاب، تنها وسط بیابان بنشیند تا بتواند خودش را بشناسد. نور تند خورشید توی چشمش بتابد، اشک از چشمانش سرازیر شود، عرق شور پیشانی برود توی چشم او، طوری که نتواند جایی را ببیند و مدام با پشت دست، چشمانش را بمالد، تا بعد مزهٔ زندگی را بفهمد. تا این کار را نکنیم، خودمان ساخته نمی شویم.»


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : شهید علی صیاد شیرازی دربارهٔ عملیات رمضان گفته است: عملیات رمضان، عملیاتی بود انهدامی. از یک طرف پیروزمندانه بود؛ به علت این که دشمن را درهم شکستیم و به آنان تلفات وارد کردیم. البته به خودمان هم یک مقدار تلفات وارد شده بود. از طرف دیگر، می توانیم بگوییم پیروز نبود، چون هدفمان این نبود. هدفمان این بود که به کانال ماهیگیری برسیم، از نهر کتیبان عبور کنیم، یک محور برود طرف نشوه بصره و یک محور به طرف تنومه. در اینجا عملیات متوقف شد و به پایان رسید. جای تجزیه و تحلیل آن همین جاست. ما برای پیروزی بر دشمن چیزی کم نداشتیم روحیه بسیار بالا بود، امکاناتمان نسبت به سابق افزایش پیدا کرده بود، دشمن در وضع اضطراب روحی شدید بود، در عمل پیشروی کردیم، پیشروی ما یک پیشروی پیروزمندانه بود و رخنه ای به عرض دوازده کیلومتر و عمق پانزده کیلومتر، یعنی رخنه ای قابل قبول و پیروز. تحلیل ما دو گونه است. یک عده آنهایی هستند که صرفاً در بعد نظامی می گویند که اگر جهاد سازندگی خاکریز زده بود، اگر قرارگاه نصر زودتر رسیده بود، ما می توانستیم رخنه را نگه داریم. اگرهایی می گویند که بیشتر جنبه تاکتیکی دارد. یک عده هم می گویند که همه چیز برای پیروزی اماده بود، ولی توجه به خدا کمتر و توجه در جهت خود بیشتر شد. یادمان رفت که نصرت دهنده کیست و باید همان روحیه و توکلی که در عملیات طریق القدس، فتح المبین و بیت المقدس داشتیم، در این عملیات هم داشته باشیم. هر یک از این تحلیل ها تا اندازه ای درست است. ولی چون نبرد و رزم ما عقیدتی بود، یعنی بعد عقیده بر ما حاکم بود، من شخصاً جزو آن دسته هستم که ضمن این که بعضی ملاک های دو بعد دیگر را قبول دارم، بعد اصلی را در این می بینم و می گویم اخلاص، توکل و توجه به خدا، که در عملیات بیت المقدس داشتیم، از فتح المبین بیشتر نبود، ولی به اندازه ای بود که خدا به ما نصرت بدهد. ولی در آنجا (عملیات رمضان) کم آورده بودیم. چون ما نصرت را از خدا می دانیم، خداوند نصرت را به آن هایی نمی دهد که فکر می کنند فقط خودشان هستند و از خدا غافل می شوند.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : رزمندگان، در اوج مظلومیت، با لبان تشنه و بدن های خسته، ایستادند تا ثابت کنند با دستان خالی و نفرات کم هم می توان جلوی دشمن را گرفت و تا پای جان جنگید. تا فردا روزی، بهانه به دست تاریخ و تاریخ نویسان داده نشود. پس از پایان جنگ تحمیلی، یک بار دیگر سکوتی وهم انگیز این منطقه را در خود فرو برد. دیگر نه صدای سوت خمپاره و نه غرش توپخانه، این سکوت را نشکست. با پذیرش قطعنامهٔ 598، پاسگاه زید مانند دیگر مناطق جنگی، از نیرو خالی شد و مرز به دست مرزبانان سپرده شد. میدان های مین رفته رفته کشف و خنثی شدند و تانکها و نفربرها به قصد تهیهٔ آهن به کارخانه های ذوب آهن برده شدند. اما یاد و خاطرهٔ مردانی که در این بیابان ایستادگی کردند و از جان خود برای حفظ و حراست از این آب و خاک مایه گذاشتند، هیچگاه فراموش نشد. رفته رفته حکایت این خاموشی، با یاد یاران سفر کرده عجین گشت و از آن داستانی پرافتخار و سر به مهر پدید آورد که در پهنهٔ این دشت پراکنده است. عطر یاران شهید را از آسمان، از زمین و از شیارهای خشکی که در هر قدم از این خاک دیده می شود، می توان استشمام کرد. پاسگاه زید در غربت و تنهایی برای همهٔ ما، بسته به معرفت و اگاهی خود، ناگفته ها و ناشنیده ها دارد. حکایاتی که با سرازیر شدن گردان گردان از لشکریان خدا بر این خاک، آغاز و با پرواز ملکوتی شان از این جا به سوی جهان ابدی پایان یافت. این روایات و خاطرات را باید از همین خاک پرسیــد؛ نسیمی که گهگاه می وزد و گرد بادی که از دوردست می گوید. این جایگاه، همه ساله پذیرای هزاران زائری است که برای تجدید میثاق با فرزندان گمنام این آب و خاک، گردهم می آیند و در برابر آن همه بزرگی و ایثار، سر تعظیم فرود می آورند. و می دانند که آنچه سالها پیش بر این سرزمین گذشته و حالا قسمتی از تاریخ پرافتخارمان را تشکیل می دهد، دورانی بی بازگشت اما قابل افتخار و اعتناست. دوره ای که می تواند برای همهٔ نسلها و همهٔ انسانها، سازنده و عبرت آموز باشد. تا از یاد نبرند که در چه زمانی و برای دستیابی به چه هدفی، کسانی بودند که از جان و مالی و آبروی خویش گذشتند. کسانی که وجودشان مایهٔ مباهات و افتخار بود و حالا پس از سالها، روح بلند و چشمان نگرانشان هنوز در پی برقراری ایرانی اسلامی، آباد و آزاد است.


زید
زید
زید
زید
زید
زید
زید