یادمان شهدای سیرانبند
یادمان شهدای سیرانبند

سیران‌بند، مدفن شهدای غریب کردستان است. مردان بزرگی که در ماه رمضان سال 1361، در گمنامی به شهادت رسیدند و در بی‌نامی به خاک سپرده شدند. در ضلع شرقی کوه آربابا، جاده‌ای باریک و پُرپیچ‌وخم، از طریق بویین سفلی (مرکز بخش) و با فاصله‌ای حدود 13 کیلومتر، شهر بـــانه را به نقطه صفر مرزی با عــراق متصل می‌کند. روستای متروکۀ سیران‌بند که امروز بازارچه مرزی در آن واقع شده، همان محلی است که مردم آن فریاد شهدای غریب خفته در خاک این روستا را در آن شب شنیدند. در ضلع شرقی روستا، کوه هه‌نگه‌ژال واقع شده است که با ارتفاع 2095 متر، چون نگینی در میان انبوه روستاهای منطقه می‌درخشد. در یک کیلومتری شمال‌شرقی روستای سیران‌بند و در دامنه غربی کوه هه‌نگه‌ژال، چشمۀ باصفایی قرار دارد که از سال‌ها پیش، همه آن را به عنوان چشمۀ شهدا می‌شناسند. فاصلۀ چشمه تا جاده اصلی حدود 150 متر است. در ضلع شمال این چشمۀ بهشتی، قبور شهدای سیران‌بند واقع شده است. بنای یادبودی که چند سال قبل در این منطقه ساخته شد، نشان از 10 مردی دارد که در این مکان به شهادت رسیدند و در این خاک آرمیده‌اند. شهدای گمنام سیرانبند، نماد مقاومت مردم کردستان و بانه در برابر دشمنان و ضدانقلاب هستند. در 17 رمضان سال 1361، ده نفر از فرزندان این مرز و بوم، اعم از شیعه و سنی، بعد از تحمل 9 ماه اسارت و اذیت و آزار توسط عوامل خودفروختۀ ضدانقلاب، به طرز ناجوانمردانه‌ای در این محل به شهادت رسیدند و به شهدای اسلام و انقلاب پیوستند: شهیدان احمد کلاطیبه، هوشنگ گشکی، محمدصالح احمدی، محمود احمدی، سیدتوفیق حسینی، سیدعطاءالله حسینی، اسعد رضایی، اقبال سعیــدی، فرهاد عباسی و شکور غریبی. این شهدا که با پای پیاده و طی یک ماه، به همراه سایر اسرا، از روستای توریور در اطراف سنندج به بانه انتقال داده شده بودند، با زبان روزه، توسط عوامل ضدانقلاب، در این مکان به شهادت رسیدند. ضدانقلاب هیچ نشانی از این شهدا بر جای نگذاشته بود. به ناچار، پیکر شهدا توسط اهالی محل به صورت گمنام به خاک سپرده شدند و هم‌اکنون مشخص نیست که هر آرامگاه متعلق به کدام یک از این شهیدان است.

نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : ما در زندان روستای توریور زندانی بودیم. شنیدیم رزمندگان ما به منطقه آمده‌اند و عرصه را بر ضدانقلاب تنگ کرده‌اند. ضدانقلاب هم از ترس حملۀ رزمندگان اسلام، تصمیم گرفت اسرای زندان توریور (روستایی در 50 کیلومتری سنندج) را به زندان دیگری منتقل کند. با این تصمیم، ما را با پای پیاده از آن‌جا به مقصد آلواتان که زندان دولتو در آن‌جا بود، حرکت دادند. توی راه، نه کفشی داشتیم و نه لباس درست و حسابی. غذا و آبی هم به بچه‌ها نمی‌دادند. ما را در مسیری صعب‌العبور و کوهستانی، 18 روز تمام، کتک زدند و اهانت کردند و پیاده به دنبال خودشان کشاندند. زخم و تاول و خونریزی و عفونت، نفس همه را گرفته بود. تعدادی از بچه‌ها را که دیگر نای راه رفتن نداشتند، در بین راه تیرباران کردند و جنازه‌هایشان را همان جا انداختند. دو نفر از افسران پلیس راه میاندوآب که با ما بودند و به علت شکنجۀ زندان توریور و سختی‌های راه، دیگر توان برداشتن حتی یک قدم را نداشتند، وسط‌های راه و جلوی چشم همه تیرباران کردند و پیکر پاک‌شان را همان جا کنار جاده انداختند. شکنجه‌های آن‌ها، یکی دو تا نبود که راحت تحمل‌شان بکنیم. در مسیر، به هر روستایی که می‌رسیدیم، اهالی را با تهدید و تطمیع مجبور می‌کرد که سر راه حاضر شوند و به ما ناسزا بگویند و آب دهان به سر و رویمان بیندازند. کاروان اسرای مظلوم، پس از 18 روز تحمل شکنجه‌های جسمی و روحی، به روستای بله‌کی رسید. آن‌جا ما را تقسیم کردند و یک گروه را توی ماشینی ریختند. همه را به یک طرف بردند و 10 نفری را که سوار کرده بودند، به طرف دیگر. این‌ها شهدای سیران‌بند بودند که سرنوشت دیگری در انتظارشان بود. در لحظۀ خداحافظی از این اسرا، چیزی از سرنوشت‌شان نمی‌دانستیم. ما را بردند به مسجد روستای بله‌کی. داخل مسجد منتظر آیندۀ خودمان بودیم که ناگهان صدای رگبار گلوله بلند شد. آن لحظه چیزی جز صدای تیر نشنیدیم. اما صبح خبردار شدیم که افراد ضدانقلاب، بزمی کنار چشمه برپا کرده بودند و بچه‌های مظلوم ما را در بزم‌شان به شهادت رسانده‌اند.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : پدر یکی از شهیدان سیران‌بند، چنین گفته است: در یکی از روزهای سال 1360، فرزندم همراه با چند نفر از همرزمانش، سر پست نگهبانی بوده که یکی از آن افراد که جاسوس دشمن بوده، بعد از انداختن قرص خواب داخل چای، ضدانقلاب را که از قبل منتظر بوده، خبر می‌کند. به محض اطلاع آن فرد جاسوس، گروهک‌های ضدانقلاب به مقر نگهبانی حمله کرده‌اند و با ضرب‌وشتم فراوان، آنان را بیدار و اسیر می‌کنند. در میان راه، سه نفر از آنان را به دلیل دفاع از خود، به شهادت می‌رسانند. فرزندم اسعد رضایی، به همراه تعدادی دیگر، حدود 9 ماه در روستای توریور اسیر دشمن بود و در این مدت، آنان را به عناوین مختلف شکنجه داده بودند و به هر کاری از جمله بارکشی، گدایی و غیره وادار کردند. پس از 9 ماه، آنان را به سمت مرز سیران‌بند بانه حرکت دادند. در مرز سیران‌بند، حدود 27 نفر اسیر گروهک‌ها بودند و ما از طریق رادیو مطلع شدیم که 10 نفر از این تعداد، از جمله اسعد را اعدام کردند. حتی به ما اجازه ندادند که جنازه را تحویل بگیریم و گفتند که جنازه‌ها را داخل آب انداخته‌ایم. در این مدت خبری نداشتیم و پس از 20 سال که از شهادت پسرم گذشت، یک روز فردی به منزل ما تلفن کرد. خود را فرمانده پادگان امام علی (ع) سپاه بیت‌المقدس معرفی کرد و گفت اگر می‌خواهی جای دفن فرزندت را ببینی، به این‌جا بیا. من نیز همراه با یکی از مسؤولین سپاه استان به محل دفن فرزندم واقع در سیران‌بند بانه رفتم. در آن مکان، فرزندم و 9 نفر دیگری که به دست گروهک‌های ضدانقلاب به شهادت رسیده بودند، دفن شده‌اند، اما نام هیچ‌کدام بر روی سنگ قبر آنان نیست. آنان را در گمنامی به خاک سپرده‌اند و من هنوز هم نمی‌دانم که کدام‌یک قبر فرزندم است.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : به زندان توریـور که وارد شـدم، حـدود 30 نفر از اسرا را هـم آن‌جـا دیـدم. علت اسارت‌شـان را پرسیدم. همه با افتخار خودشان را از نیروهای سپاه و پیشمرگان مسلمان کُرد معرفی کردند. از اسـرای هـم‌بند ما، یکی سروان احمد کلاطیبه بود. جوان متدین و پاکباخته‌ای بود که ضدانقلاب او را در منطقه مارچ و موچش (در نزدیکی کامیاران) اسیر کرده بود. زندانبانان همیشه مراقب بودند که مبادا احمد علیه‌شان اقدامی بکند. حق هم داشتند بترسند. چون او بدن ورزیده‌ای داشت و ذره‌ای ترس توی دلش نبود. احمد توی زندان برای همه حکم فرمانده را داشت. نمازش را اول وقت می‌خواند و این را برای خودش قانون کرده بود. همین احمد به اتفاق دو نفر دیگر به نام‌های سیدعطاءالله حسینی و اسعد رضایی، نقشۀ فرار بچه‌ها را کشیده بودند. موضوع را با همه در میان گذاشتند، ولی متأسفانه ضدانقلاب دست ما را خواند و نقشه لو رفت. بعد از کشف نقشۀ فرار، احمد و سیدعطاءالله را گرفتند و تا سرحد مرگ شکنجه کردند. مدتی از این ماجرا گذشته بود که شنیدیم رزمنــده‌های ما به منطقه آمده‌اند و با هر عملیاتی که می‌کنند، عرصه بر دشمن تنگ‌تر می‌شود. گروهک‌ها هم از ترس حملۀ رزمندگان اسلام، تصمیم گرفتند اسرا را از زندان توریور به جای دیگری انتقال دهند. دشمن بیشتر از همه به کسانی کینه داشت که به فرایض دینی مقیدتر بودند. سیدعطاءالله حسینی یکی از همین افراد مؤمن و خداترسی بود که در مسیر حرکت، چند بار تا حد خفه شدن، او را در آب انداختند. ولی او حتی حسرت گفت یک آخ را بر دل ضدانقلاب گذاشت. یکی دیگر از اعضای گروه، پیر اسیران، صالح احمدی بود. افراد ضدانقلاب در طول مسیر، به پشت این پیرمرد سنگ سنگینی گذاشته بودند و او را مجبور می‌کردند که با آن خستگی، سنگ به آن بزرگی را با خودش حمل کند. وقتی می‌دیدیم این پیرمرد اسیر، سنگ را به پشت حمل می‌کند، قلب‌مان آتش می‌گرفت. اما امروز که آن صحنه را جلوی چشم می‌آورم، می‌بینم صالح احمدی عجب صبر زیبایی داشت و چه پیرمرد صبوری بود.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : من تاریخ صد سالۀ سیران‌بندم. هر چه دل‌تان می‌خواهد از من بپرسید. انگار همین دیشب بود. برای نماز عشاء بلند شده بودم. تیرماه سال 61 بود. هنوز قامت نبسته بودم که ناگهان صدای رگبار گلوله توی روستا پیچید. هراسان دویدم بیرون که دیدم همۀ مردم از خانه‌ها ریخته‌اند بیرون. نگرانی توی صورت مردم موج می‌زد. همه از علت تیرانـــدازی می‌پرسیدند. آن موقع‌ها، ضدانقلاب همه جا پخش بود و مردم را خیلی اذیت می‌کردند. یک ساعت از قضیه گذشته بود که دیدم یک ردیف طولانی از ماشین‌های جورواجور در جادۀ مقابل روستا (جادۀ فعلی بازارچه مرزی) در حال حرکتند. خیلی ماشین بود. علت تیراندازی را که پرسیدیم، جواب درستی ندادند. ولی هوا که روشن شد، خبر آوردند که عده‌ای را نزدیک چشمه شهید کرده‌اند. خبر را که شنیدیم، به همراه ریش‌سفیدهای روستا، با عجله رفتیم سمت چشمه. وقتی رسیدیم، با صحنۀ جگرخراشی روبه‌رو شدیم. پیر و جوان را با هم شهید کرده بودند. جنایت از این بزرگتر به عمرم ندیده بودم. به هر کدام از شهدا، از هفتاد تا هم بیشتر تیر زده بودند. دست‌های همه‌شان را از پشت بسته بودند. حیران و درمانده مانده بودیم و نمی‌دانستیم باید چکار کنیم. با مشورت هم، قرار شد قاصدی به بانه بفرستیم تا هر چه زودتر خبر را به سپاه برساند. همین که قاصد را خواستیم راه بیندازیم، ضدانقلاب‌ها باخبر شدند و جلوی کارمان را گرفتند. اعتراض مردم که بلند شد، گفتند: «فقط می‌توانید جنازه ها را بی‌سروصدا خاک کنید.» چاره‌ای نبود. جنازه‌ها را به کمک هم تا لب چشمه بردیم. شهدا را غسل دادیم و کفن‌شان کردیم، ولی همین که خواستیم خاک‌شان کنیم، صدای تیراندازی بلند شد. رزمنده‌ها با ضدانقلاب‌ها درگیر شده بودند. مردم مجبور شدند به خانه‌شان برگردند و منتظر پایان درگیری شوند. شهدا باز هم 24 ساعت کنار چشمه ماندند. درگیری‌ها پایان یافت و رزمنده‌ها عقب نشستند. این بار اهالی روستای کانی‌سوران آمدند و پیکرها را به خاک سپردند. هرگز نمی‌توانم لحظه‌ای را که داشتیم شهدا را غسل می‌دادیم، فراموش کنم. سر یکی از بچه‌های کم‌سن وسال در بغلم بود و داشتم غسلش می‌دادم. پیش خودم می‌گفتم این جوان باید الان سرش توی بغل مادرش باشد، نه من. با خودم زمزمه می‌کردم و زار می‌زدم. صدای گریه‌ام که بلند شد، یکی از ضدانقلاب‌ها با اسلحه به طرفم آمد و گفت: « این‌ها دشمـن ما هستنـــد. چــرا برایشــان گریه می‌کنی؟» آن‌ها را بی‌نام و نشان دفن کردیم. نه اسمی داشتند، نه نشانه‌ای. هر ده نفرشان غریبانه دفن شدند.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : من یک کُرد هستم که به جرم دفاع از انقلاب به اسارت گرفته شدم. در زندان توریور، برای اسرا، زندانبان‌های سنگدلی گذاشته بودند که هیچ چیزی سرشان نمی‌شد. شکنجه کردن زندانی‌ها، سرگرمی این مدافعان خلق کُرد بود. در بین اسرا، بسیجی و پاسدار و پیشمرگ مسلمان بود تا ارتشی و کارمند و کارگر و کشاورز و کاسب خرده‌پا. از لحظۀ ورود به زندان، با آن‌ها دوست و برادر شدم. کسانی مثل شکور و اسعد و اقبال و سیدعطاءالله و توفیق. آدم‌هایی که کوه در مقابل صبر و استقامت‌شان به سجده می‌افتاد و رودها از مقاومت و پشتکارشان درس می‌گرفتند. صبح یکی از روزها بود که دشمن کاروان شیرهای به بند کشیده را به راه انداخت. همه را با پای پیاده از زندان توریور حرکت دادند. تعداد اسرا 31 نفر بود و ضدانقلاب به خاطر ترسی که از این بچه‌ها داشت، حدود 70 نفر را مأمور انتقال ما کرده بود. تعدادی از این اسرا، بیش از 9 ماه می‌شد که توی سیاهچال، با بدترین شکنجه‌ها سر کرده بودند و از نظر جسمی ضعف شدیدی داشتند. حرکت کردن، آن هم با پای پیاده، توی آن کوه‌ها واقعاً سخت و زجرآور بود. توی مسیر، افراد مسلح لحظه به لحظه بالای سر بچه‌ها حاضر می‌شدند و با شلاق به سر و رویمان می‌زدند. از زندان توریور تا سیران‌بند، 18 روز طول کشید. پاهایمان تاول زده بود و نای حرکت نداشتیم. توی راه، به هر روستا که می‌رسیدیم، سعی می‌کردیم از مردم حنا بگیریم و به پاهایمان ببندیم. در این مدت، فقط نان خالی می‌خوردیم. بالاخره رسیدیم به مقصد. از صحنه‌هایی که تا پایان عمرم فراموش نمی‌کنم، آن وقتی بود که 10 نفر از ما را جدا کردند و مجبور شدیم با هم خداحافظی کنیم. همۀ سختی راه و شکنجه‌ها و گرسنگی‌ها و تشنگی‌ها یک طرف و خداحافظی با این عزیزان طرف دیگر. وقتی به روستای بله‌کی رسیدیم، از بین ما، 10 نفر را بیرون کشیدند و سوار ماشینــی کردند. چیزی از نقشۀ ضد انقلاب ها نمی‌دانستیم. علتش را که پرسیدیم، گفتند این‌ها را به یک زندان دیگر می‌بریم و شما را هم تحویل زندان دولتو می‌دهیم. ما را بردند به مسجد روستای بله‌کی. داخل مسجد بودیم که از دور دیدیم ضدانقلاب‌ها کنار چشمه جشن مفصلــی برپا کرده‌اند. مقـداری که از مراسم جشــن و پایکوبی شان گذشت، ناگهان صدای رگبارهای پی‌درپی توی کوهستان پیچید. بعدها شنیدیم که ضدانقلاب‌ها، در عالم مستی، برای کشتن اسرا شرط‌بندی کرده بودند و هر کس بیشترین تیر را به بدن اسرا می‌زد، برنده بود. در حالی که برای کشتن این بچه‌ها که دیگر نای حرکت هم نداشتند، یک گلوله هم زیاد بود. بعد که مردم جنازه‌ها را دیده بودند، تعریف می‌کردند که به بدن هر کدام‌شان بیشتر از 50 گلوله زده‌اند.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : شهدای غریب سیرانبند: شهید محمدصالح احمدی: در سال 1306 در روستای تازه‌آباد، در 50 کیلومتری سنندج به دنیا آمد. وقتی انقلاب اسلامی آغاز شد، به شهر می‌آمد و خبرهای انقلاب را برای مردم روستا می‌برد. پس از پیروزی انقلاب، ضدانقلاب‌ها به روستــای تازه‌آباد قدم گذاشتند. ضدانقلاب یک بار پسرش را به گروگان گرفت. آزار و اذیت آنان باعث شد که به سنندج کوچ کند. در این مدت، ضدانقلاب‌دار و ندارش را به تاراج برد. به روستا بازگشت. ضدانقلاب که از بازگشتش مطلع شده بود، به خانه‌اش حمله کردند و او را به اسارت بردند. به زندان توریور منتقل شد و 13 سال بعد مشخص شد جنازه‌اش در سیران‌بند به خاک سپرده شده است. شهید محمود احمدی: در سال 1316 در روستای چشمه‌قلی از توابع بیجار به دنیا آمد. پس از انقلاب، و هنگامی که سایۀ شوم ضدانقلاب بر شهرهای کردستان گسترده شد، پایگاه بسیج را در روستای چشمه‌قلی راه‌اندازی کرد. در یکی از شب‌های سرد بهمن 1360، ضدانقلاب به پایگاه بسیج روستا حمله کرد. محمود احمدی پس از مقاومت، به اسارت درآمد. او را در زندان توریور بارها و بارها شکنجه کردند و بالاخره در مشهد سیران‌بند به شهادت رسید. شهید سیدتوفیق حسینی: در سال 1337 به دنیا آمد. پس از انقلاب به عضویت سپاه درآمد و در کردستان به روشنگری مردم علیه ضدانقلاب پرداخت. هنوز سه ماه از ازدواجش نگذشته بود که به اسارت ضدانقلاب درآمد. پس از شهادت او، ضدانقلاب باز هم دست از سر خانواده‌اش برنداشت و مدام به آزار و اذیت آنان می‌پرداخت. شهیدسیدعطاءالله حسینی: در سال 1341 در روستای حسین‌آباد، در 40 کیلومتری سنندج به دنیا آمد. او معلم قرآن بود. در دوران انقلاب، همپای مردم به خروش آمد و در یکی از راهپیمایی‌ها علیه رژیم پهلوی مجروح شد. با تأسیس سازمان پیشمرگان مسلمان کرد، جزو اولین کسانی بود که به عضویت آن درآمد.در آزادسازی کامیاران و سپس آزادسازی محور کامیاران ـ سنندج شرکت داشت. او که معلم قران بود، برای گسترش معارف دینی به روستای صلوات‌آبــاد رفت و روزی که به قصـد دیــدار خانواده‌اش باز می‌گشت، به اسارت گروهک‌های ضدانقلاب درآمد و در روستای سیران‌بند به شهادت رسید. شهید اسعد رضایی: در سال 1346 در سنندج به دنیا آمد. از کودکی آموختن قرآن را آغاز کرد. او به اسارت گروهک‌های ضدانقلاب درآمد و در حالی که 15 سال بیشتر نداشت، در سیران‌بند به شهادت رسید. شهید اقبال سعیدی : در سال 1342 در سنندج به دنیا آمد. با پیروزی انقلاب اسلامی، به عضویت سازمان پیشمرگان مسلمان کرد در آمد. در سال 1360 در پایگاه آبیدر سنندج به اسارت ضدانقلابیون درآمد و پس از 9 ماه شکنجه، در سیران‌بند به شهادت رسید. شهید فرهاد عباسی: در سال 1342 در سنندج به دنیا آمد. در سال 1360 به عضویت سپاه درآمد. او در پایگاه سپاه به اسارت ضدانقلاب درآمد و به زندان توریور منتقل شد. هر بار که از این زندان برای خانواده‌اش نامه می‌نوشت، آنان را به صبر و استقامت دعوت می‌کرد. یک بار نوشت: «به مادرم و خواهرم سفارش می‌کنم اگر توفیق شهادت نصیب من شد، گریه و زاری نکنند و لباس سیاه هم نپوشند. چرا که دوست ندارم دشمن از پوشیدن لباس سیاه و گریه‌های شما خوشحال شود. شهادت برای من افتخار است و من راهی را می‌روم که انبیاء و صلحا رفته‌اند.» شهیدشکور غریبی: در روستای کانی عین‌علی به دنیا آمد. در سال 1359 به عضویت سپاه کردستان درآمد. پس از اسارت به دست ضدانقلاب، در زندان توریور، مهمترین نگرانی‌اش وضعیت همسرش بود و فرزندی که در راه بود. عاقبت نیز نتوانست فرزندش را ببیند و در سیران‌بند به شهادت رسید. شهید احمد کلاطیبه: در سال 1324 در تهران به دنیا آمد. پس از اخذ دیپلم، با درجه افسری، برای ادامه خدمت به جهرم رفت. پس از شروع غائله کردستان، به این منطقه رفت و در سال 1360 به اسارت ضدانقلاب درآمد. او پس از یک سال و نیم اسارت و تحمل سخت‌ترین شکنجه‌ها، در سیران‌بند به شهادت رسید. شهیدهوشنگ گشنگی: در سال 1336 در یکی از روستاهای بیجار به دنیا آمد. در بهمن سال 1360، ضدانقلاب به روستای آنان هجوم آورد. هوشنگ در مقابل آنان ایستاد. از آن پس بود که ضدانقلاب کینۀ او را به دل گرفت. چندی بعد، شبانه به خانه‌اش هجوم آوردند. او را اسیر کردند و با پای برهنه به سوی اسارتگاه بردند. در زندان توریور به همراه برادرش اسیر بود. مدتی بعد برادرش را آزاد کردند و او خطاب به برادرش چنین گفت: «بچه‌هایم را که امانت خدا هستند، به دست تو می‌سپارم. انتظار دارم که آن‌ها را خوب تربیت کنی تا انسان‌های صالحی در جامعه باشند و بتوانند به مردم خدمت کنند.» او مدتی بعد در سیران‌بند به شهادت رسید.


نویسنده : راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : سیرانبند مدفن شهدای غریب کردستان است. مردان بزرگی که در ماه رمضان سال 1361؛ در گمنامی به شهادت رسیدند و در بی‌نامی به خاک سپرده شدند. در ضلع شرقی کوه آربابا، جاده‌ای پا باریک و پرپیچ‌وخم از طریق بوئین سفلی( مرکز بخش) و بافاصله‌ای حدود ۱۳ کیلومتر، شهر بانه را به نقطه صفر مرزی با عراق متصل می‌کند. روستای متروکه سیرانبند که امروز بازارچه مرزی در آن واقع‌شده، همان محلی است که مردم آن فریاد شهدای غریب خفته در خاک این روستا را در آن شب شنیدند. در ضلع شرقی روستا، کوه هه نگه ژال واقع‌شده است که با ارتفاع 2095 متر، چون نگینی در میان انبوه روستاهای منطقه می‌درخشد. در یک کیلومتری شمال شرقی روستای سیران بند و در دامنه غربی کوه هه نگه ژال چشمه باصفایی قرار دارد که از سال‌های پیش همه آن را به‌عنوان چشمه شهدا می‌شناسند. فاصله چشم تا جاده اصلی حدود ۱۵۰ متر است. در ضلع شمالی این چشمه بهشتی قبور شهدای سیران بند واقع‌شده است . بنای یادبودی که چند سال قبل در این منطقه ساخته شد، نشان از 10 مردی دارد که در این مکان به شهادت رسیدند و در این خاک آرمیده‌اند. شهدای گمنام سیرانبند نماد مقاومت مردم کردستان و بانه در برابر دشمنان و ضدانقلاب هستند. در ۱۷ رمضان سال ۱۳۶۱ ؛ ده نفر از فرزندان این مرزوبوم اعم از شیعه و سنی ، بعد از تحمل ۹ ماه اسارت و اذیت و آزار توسط عوامل خودفروخته ضدانقلاب به طرز ناجوانمردانه‌ای در این محل به شهادت رسیدند و شهدای اسلام و انقلاب پیوستند. شهیدان احمد کلا طیبه ، هوشنگ کوشکی، محمد صالح احمدی، سید توفیق حسینی، محمود احمدی سید عطاالله حسینی، اسعد رضایی ، اقبال سعیدی، فرهاد عباسی و شکور غریبی. این شهدا که با پای پیاده و طی یک ماه به همراه سایر اسراء از روستای توریور در اطراف سنندج به آن انتقال داده‌شده بودند با زبان روزه توسط عوامل ضدانقلاب؛ در این مکان به شهادت رسیدند. ضدانقلاب هیچ نشانی از این شهدا برجای نگذاشته بود. به‌ناچار پیکر شهدا توسط اهالی محل به‌صورت گمنام به خاک سپرده شدند و هم‌اکنون مشخص نیست که آرامگاه متعلق به کدام‌یک از این شهیدان است.


نویسنده : دفاع پرس

تاریخ : 1396

خاطره : «سیران‌بند» نام روستایی از شهر مرزی بانه است که یادمان «شهدای غریب سیران‌بند» در بام آن آرمیده‌ است. این روستا در 13 کیلومتری شهر بانه واقع شده و این روزها همه مردم ایران با نام آن به واسطه بازار و مراکز خریدش، آشنا هستند. ماجرای یادمان این روستا از این قرار است که نیمه شبی از تیر ماه 1361 سکوت روستا با رگبارهای گلوله شکسته شد. وقتی مردم روستا هراسان ماجرا را پی می‌گیرند متوجه حضور انبوهی از ماشین‌های ضد انقلاب در روستا می‎‌شوند. ساعتی بعد مردم متوجه جنایتی فجیع می‌شوند. تعداد 10 نفر در کنار چشمه روستا در صورتی که دست‌هایشان از پشت بسته شده است به رگبار گلوله بسته شده‌اند و هرکدام از آن‌ها حدود 70 گلوله در بدن دارند. مردم که تاکنون چنین جنایت وحشیانه‌ای را ندیده‌ بودند قصد داشتند پیکی را به سپاه بانه بفرستند تا موضوع را اطلاع دهد، اما ضد انقلاب متوجه موضوع شده و مانع می شود. مردم هم به ناچار شهدا را در غربت، کنار چشمه روستا غسل و کفن کردند. مردم روستا وقتی قصد داشتند شهدا را در کنار چشمه خاکسپاری کنند صدای درگیری دیگری می پیچد. نیروهای سپاه با ضد انقلاب منطقه درگیر شدند و پیکرهای شهدای مظلوم کنار چشمه رها شد و 24 ساعت بعد وقتی درگیری پایان یافت و نیروهای انقلاب عقب نشینی کردند دوباره مردم به سراغ شهدا آمدند. وقتی قرار شد درباره پیکر مطهر شهدا با سپاه بانه مشورت شود، ضد انقلاب اجازه نداد و این اتفاق مورد اعتراض مردم قرار گرفت که نهایتاً ضد انقلاب اجازه داد مردم بدون هیچ تشریفاتی پیکرهای شهدا را در کنار چشمه خاکسپاری کنند. شهیدان «اقبال سعیدی» متولد سنندج عضو سازمان پیشمرگان کُرد مسلمان، «فرهاد عباسی» متولد سنندج عضو سازمان پیشمرگان کُرد مسلمان،‌ «شکور غریبی» اهل کردستان و عضو سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، «احمد کلاطیبه» متولد تهران و عضو ارتش، «هوشنگ گشنگی» از اهالی کردستان، «اسعد رضایی» اهل سنندج، «سید عطاءالله حسینی» معلم قرآن، «سید توفیق حسینی» اهل سپاه کردستان،‌ «محمود احمدی» موسس پایگاه بسیج روستای چشمه قلی و «محمدصالح احمدی» از اهالی شهر سنندج 10 شهید مظلوم و غریب این ماجرا بودند. ضد انقلاب در کردستان همه مخالفانش را سرکوب می‌کرد. شهدای غریب سیران‌بند کسانی بودند که در روزگار غربت نیروهای انقلاب و برخلاف خواسته‌های ضد انقلاب عمل کرده بودند؛ ضد انقلاب آن‌ها را به زندان «توریور» منتقل کرده بود و مدت‌ها زیر شکنجه قرار داد. این شهدای غریب که به علت مجهول بودن هویت، همگی بدون نام خاکسپاری شده بودند، بسیجی، سپاهی، ارتشی و کارمند و کارگر و پیشمرگ کُرد مسلمان بودند. یکی از روزهای سال 1361 ضد انقلاب تعداد 31 نفر از زندانیان توریور را با پای پیاده، 18 کیلومتر به سمت سیران‌بند حرکت داد. آن‌ها که با شلاق بر سر و صورت زندانیان می‌کوبیدند در روستای «بله‌کی» تعداد 10 نفر از 31 نفر را جدا کردند. چند ساعت بعد ضد انقلاب در کنار چشمه سیران‌بند در حالی که مست بودند برای تیراندازی به اسرا شرط بندی کردند و برنده را کسی معرفی کردند که تیر بیشتری به پیکر اسرا بزند. اما امروز در یادمان «شهدای غریب سیران‌بند» شاهد قهقه‌ مستانه کودکان خردسال کُرد هستیم؛ کودکانی که در کنار مزار ده شهید گمنام و غریب این یادمان، طعم خوش امنیت را تجربه می‌کنند و شاید پدران آن‌ها نیز راز امنیت این منطقه را نمی‌دانند. رازی که رمزگشایی از آن چشم و گوشی بینا می‌خواهد. تجمع کودکان خردسال کُرد سرزمین‌مان در کنار این یادمان به راستی انسان را بیشتر از هر چیزی به فکر فرو می‌برد، فکر درباره سوالاتی اساسی. امروز چگونه کودکان ما در حالی در یادمان سیران‌بند آب تنی، بازی و شادی می‎کنند در حالی که فقط چند کیلومتر آن طرف‌تر از مرزهای کشورمان، ادامه زندگی مبهم است. چگونه دختران، مادران و فرزندان این سرزمین بدون هیچ واهمه‌ای از طبیعت و موهبات الهی بهره می‌برند در حالی که در کنار همین مرزها زندگی پر مخاطره می‌گذرد، اینها سوالاتی است که پاسخ آن را باید از ده شهید گمنام و غریب این یادمان پرسید. شهیدانی که سال‌ها پیش در یک رمضان خونین با دست‌های بسته به رگبار گلوله بسته شدند و تن‌هایشان در غربت بدون حضور مادرانشان به خاک سپرده شد، شهدای غریب سیران‌بند و خون‌هایشان تضمین کننده امنیت مردم کردستان شدند. سیران‌بند نماد امنیت در سایه گمنامی است. به راستی چه کسی می‌داند خون این عزیزان چگونه و به چه گناهی ریخته شد؟ راویان بومی کُرد سیران‌بند درباره احوال این شهیدان نقل می‌کنند «بدن‌های شهیدان سیران‌بند، مملو از تیر و گلوله کینه بود» آن‌ها در شبی از شب‌های ماه مبارک رمضان به گونه‌ای ناجوانمردانه به رگبار بسته شدند


نویسنده : مشرق نیوز

تاریخ : 1397

خاطره : در میان یادمان‌های دفاع مقدس، زیارتگاه‌های شمال‌غرب کمتر شناخته شده‌اند. موقعیت کوهستانی منطقه و امکان دسترسی دشوار از مهم‌ترین دلایلی است که باعث می‌شود معمولاً زائران کمتری به مناطق عملیاتی شمال‌غرب کشور بروند. هرچند در سال‌های اخیر تلاش‌های بسیاری برای سهولت دسترسی به این یادمان‌ها صورت گرفته، اما هنوز برخی از زیارتگاه‌های شمال‌غرب ناشناخته هستند. در این شماره از ستون راهیان نور، به معرفی یادمان «شهدای غریب سیران‌بند» می‌پردازیم. ۱۷ رمضان سیران‌بند نام روستایی مرزی در ۲۴ کیلومتری جنوب‌شرقی بانه است. در مقطعی از دفاع مقدس، سیران‌بند جزو مناطق ناامن کردستانات به شمار می‌رفت. چنانچه برای پاکسازی این منطقه و مناطقی از این دست، عملیات بسیاری انجام و شهدای زیادی نیز تقدیم شد. اما ماجرای شهدای غریب سیران‌بند از این قرار است که در ۱۷ رمضان سال ۱۳۶۱، ضدانقلاب ۱۰ نفر از رزمندگان شیعه و سنی را که به اسارت گرفته بودند، بعد از تحمل ۹ ماه اسارت و آزار و اذیت در نزدیکی این روستا به شهادت رساندند. ضد انقلاب‌ها قصد داشتند این اسرا را از مرز سیران‌بند عبور دهند و به نیروهای بعثی تحویل دهند، اما وقتی به صورت موقت در روستا اسکان می‌یابند، ۱۰ نفر از اسرا را از باقی اسیران جدا کرده و آن‌ها را به یک بلندی در نزدیکی روستا (که این بلندی خود در منطقه به عنوان پایین چشمه معروف است) انتقال می‌دهند و همان جا هر ۱۰ نفر را تیرباران می‌کنند. زندان توریور اسامی شهدای غریب سیران‌بند به این قرار است: شهیدان احمد کلاطیبه، هوشنگ گشکی، محمدصالح احمدی، محمود احمدی، سیدتوفیق حسینی، سیدعطاء‌الله حسینی، اسعد رضایی، اقبال سعیدی، فرهاد عباسی و شکور غریبی. آن‌ها که پیشتر در زندان روستای توریور در شرایط بدی نگهداری می‌شدند، به دنبال نزدیک شدن رزمندگان به مقر ضدانقلاب از آنجا کوچ داده شدند و کیلومترها راه با پای پیاده از توریور در ۵۰ کیلومتری سنندج به این مکان آورده شدند. آن هم با پای پیاده و در حالی که در طول مسیر نه کفشی داشتند و نه لباس درست و حسابی. غذا و آبی هم به آن‌ها داده نمی‌شد. آن‌ها در مسیری صعب‌العبور و کوهستانی ۱۸ روز تمام، شکنجه شدند و پیاده رفتند. مزار بی‌نام تعدادی از این اسرا که دیگر نای راه رفتن نداشتند، در بین راه تیرباران شدند و جنازه‌هایشان در راه انداخته شد. دو نفر از افسران پلیس راه میاندوآب که با آن‌ها بودند و به علت شکنجه زندان توریور و سختی راه، دیگر توان برداشتن حتی یک‌قدم را نداشتند، وسط راه و جلوی چشم همه تیرباران شدند. کاروان اسرای مظلوم، پس از ۱۸ روز تحمل شکنجه‌های جسمی و روحی به روستای «بله‌کی» رسید. آنجا اسرا را تقسیم کرده و همه را به یک طرف بردند و ۱۰ نفری را که سوار کرده بودند به طرف روستای سیران‌بند آوردند و به شهادت رساندند. چون ضدانقلاب هیچ نشانی از این شهدا برجای نگذاشته بودند، به ناچار پیکر این شهدا توسط اهالی محل به صورت گمنام به خاک سپرده شدند و هم‌اکنون مشخص نیست که هر آرامگاه متعلق به کدام‌یک از شهیدان است. یادمانی باصفا پس از گذشت چندین سال، مزار این شهدا به‌دست دست‌اندرکاران راهیان نور عمرانی نسبی یافت و، چون در بلندی قرار داشت، پله‌هایی برای آن قرار داده شد، اما این یادمان همچنان به خاطر سختی عبور و مرور در مظلومیت و گمنامی به سر می‌برد. یادمان شهدای غریب سیران‌بند هرچند آمیخته با حسی از غربت و مظلومیت است، اما طبیعت اطرافش زیبا و دلنشین است. چنانچه خود مردم بومی منطقه نیز برای تفریح و گردش به زمین‌های اطراف این زیارتگاه می‌آیند. رفتن به یادمان شهدای غریب سیران‌بند می‌تواند مورد توجه توریست‌هایی قرار بگیرد که قصد دارند زیارت و سیاحت را توأمان تجربه کنند.


نویسنده : ایسنا

تاریخ : 1399

خاطره : کردستان یادمان شهدای سیرانبند و بوالحسن از مناطق عملیاتی دفاع مقدس غرب و شمال‌غرب کشور است که هنوز هم عطر و بوی شهادت در این مناطق به مشام می‌رسد. یادمان شهدای سیرانبند، در ضلع شرقی کوه آربابا جاده‌ای باریک و پر پیچ‌وخم از طریق بویین سفلی و بافاصله ۱۳ کیلومتری شهر بانه قرار دارد که به نقطه صفر مرزی با عراق متصل است. جمال محمودیان از پیشکسوتان عرصه دفاع مقدس، در شرح حادثه شهدای غریب و گمنام سیرانبند می‌گوید: در تیرماه سال ۱۳۶۱ در زندان روستای توریور از توابع سنندج ۳۰ نفر از رزمندگان اسلام که همگی جزء نیروهای سپاه، پیشمرگان کرد مسلمان، بسیج، ارتش، ژاندارمری، جهادسازندگی و مردم عادی بودند به اسارت حزب دمکرات درآمدند. وی گفت: مدتی گذشته که شنیدیم رزمندگان اسلام با انجام عملیات عرصه را بر دشمن تنگ کرده بودند و حزب هم از ترس حمله رزمندگان و آزادی اسرای توریور تصمیم گرفتند اسرا را به زندان شماره دو "دوله تو" منتقل کنند به‌این‌ترتیب اسرا که تعدادشان به ۳۰ نفر می‌رسید پای پیاده به مقصد جنگل‌های آلواتان حرکت دادند. این پیشکسوت عرصه دفاع مقدس ادامه می‌دهد: حزب دمکرات، رزمندگان را در مسیری صعب‌العبور و کوهستانی ۱۸ روز تمام با پای پیاده و بدون لباس و غذای کافی به دنبال خودشان می‌کشیدند درحالی‌که چشمه‌های آب قدم‌به‌قدم جلوی چشمشان می‌جوشید اما به آن‌ها اجازه آب خوردن نمی‌دادند. محمودیان ‌افزود: زخم، تاول و خونریزی و عفونت طاقت همه را طاق کرده بود، تعدادی از آن‌ها که دیگر تحمل درد و نای راه رفتن نداشتند، در بین راه تیرباران کردند و جنازه‌هایشان را همان‌جا در مسیر انداختند ازجمله آن‌ها دو نفر از افسران پلیس‌راه میاندوآب بودند که به علت شکنجه‌های زاندان توریور و سختی‌های راه، دیگر توان برداشتن حتی یک‌قدم را هم نداشتند، آن‌ها بین راه توسط یکی از افراد حزب تیرباران شدند. وی می‌گوید: بالاخره کاروان اسرای مظلوم پس از ۱۸ روز تحمل شکنجه‌های جسمی و روحی فراوان به نزدیکی روستای"بلکه" در منطقه بانه رسیدند آنجا اسرا را به گروه‌های ۱۰ نفره تقسیم کردند و هر گروه را داخل ماشینی سوار و حرکت دادند، همه را به یک‌طرف برده به‌جز یک گروه که آن‌ها را به سمت سیرانبند بردند. مرز سیرانبند، یادمان شهدای مظلوم دفاع مقدس این پیشکسوت عرصه دفاع مقدس گفت: در ۱۷ رمضان ناگهان صدای رگبار گلوله همه‌جا پیچید از روستایی‌ها شنیدیم دمکرات‌ها همان شب بزمی کنار چشمه نزدیک روستای سیرانبند برپا کرده و ۱۰ نفر از فرزندان این مرز و بوم اعم از شیعه و سنی را مظلومانه مورد آماج تیرهای خود قرار داده و همه را باهم در آن بزم مستانه خود به شهادت رسانده بودند. محمودیان عنوان کرد: مزار مطهر این ۱۰ شهید در مرز آزادی و اسارت، زیارتگاه عاشقان فرهنگ شهید و شهادت سیرانبند است، در ضمن این منطقه یکی از محورهای عملیاتی لشکر ۸ نجف در عملیات والفجر ۴ بوده است. وی شهدای گمنام سیرانبند، را نماد مقاومت مردم کردستان و بانه در برابر دشمنان و ضد انقلاب می‌داند، و می‌گوید: از این واقعه تاکنون ۳۵ سال می‌گذارد و امروز این مکان به زیارتگاه شهدا شناخته‌شده است.


نویسنده : راه دانا

تاریخ : 1395

خاطره : سیران‏بند» نام روستای مرزی در ٢۴کیلومتری جنوب‌شرقی شهر بانه است، در کنار دره معروف «شیلر» عراق. پیش از آنکه به آنجا برسیم، نام یادمان شهدای سیران‏بند را شنیده بودم و خیلی علاقه داشتم در شهر بانه به آنجا هم برویم. عصر بود که به شهر بانه رسیدیم و مستقیم به‌سمت یادمان شهدای سیران‏بند رفتیم. فضای چشم‏‌نواز و تزیین‌شده با پرچم‏‌های رنگارنگ، صفای معنوی آن مکان را دوبرابر ساخته بود. پله‌به‌پله به مزار شهدا نزدیک می‏‌شدیم که چشمم به تابلوی بزرگ عکس شهدا افتاد. عنوان «شهدای غریب و گمنام بانه» بر روی تابلو تکانم داد. با خود گفتم «چرا غریب و گمنام؟» در همین فکر بقیه پله‏‌ها را بالا رفتم تا رسیدم به مزار شهدا. خورشید درحال غروب بود. پرچم‏‌های رنگارنگ مزین به «ا...اکبر و یازهرا و یاحسین و...» که شمارشان به چندصدتا می‏‌رسید، در باد آرامی که درحال وزیدن بود، بازی می‏‌کردند و ذهن من پر بود از غربت، بی‏‌وطنی، آوارگی و دوری از یار و دیار. کلمه «غربت» ناخواسته بر جانم چنگ انداخته بود و آزارم می‏‌داد. برای رهاشدنم از آن حس دلگیر، از مسئولی که در آنجا افتخار حضور داشت، کمک خواستم. او با مهربانی گفت «اینجا یادمان سردار شهید حاج قاسم نصر‏اللهی و شهدای غریب و گمنام سیران‏بند است. درباره این شهدا که ده‏ نفر از اقوام مختلف هستند، روایت جالبی را نقل می‏‌کنند. این شهدا توسط گروهک‏ ضدانقلاب در اوایل انقلاب در سنندج دستگیر می‏‌شوند. بعد با پای برهنه و پیاده در چند شبانه‌روز آن‏‌ها را می‏‌آورند تا تحویل دولت عراق بدهند و پول بگیرند. وقتی در این مکان می‏‌رسند، ظاهرا عراقی‏‌ها برای تحویل‌گرفتن اسرا نمی‏‌آیند و ضدانقلاب‌ها آن‌ها را با بی‏‌رحمی تمام به شهادت می‏‌رسانند و پیکر پاکشان را رها می‏‌کنند. چند روز بعد، چوپانی پیکر شهدا را پیدا می‏‌کند و با اهالی روستا آ‏ن‌ها را در این مکان دفن می‏‌کنند. راز غریبی این شهدا در این است که قبر مشخصی ندارند. مثلا نمی‏‌دانیم شهید سعید اقبالی (یکی از این ده شهید) در کدام قبر آرمیده است. هر ده قبر می‏‌تواند مزار شهید سعید اقبالی باشد.» به دوردست‏‌ها می‏‌نگرم؛ خورشید غروب کرده و معنی تلخ غربت را تا عمق جانم حس می‏‌کنم. سیرانبند در خط مرزی ایران و عراق قرار دارد و در این مکان شهدای مظلوم و گمنامی که در راه اسلام و انقلاب جان خود را فدا نموده اند، آرمیده اند. شهدای گمنام سیرانبند بانه، نماد مقاومت مردم کردستان در برابر دشمنان می باشند و امنیت و آبادانی کردستان مرهون ایثارگری این شهداست. تقدیم 823 شهید، 1260 جانباز و 93 آزاده از زمان پیروزی انقلاب اسلامی برگ زرینی در تاریخ شهرستان بانه است و باید برای آبادانی، سرافرازی، توسعه و پیشرفت این منطقه و خدمت به مردم صمیمی، دلسوز و فداکار آن تلاش و کوشش بیشتری صورت گیرد. استان کردستان با داشتن 28 هزار کیلومتر وسعت دارای 2 هزار منطقه حماسی ایثار و شهادت است یعنی به ازای هر 14 کیلومتر خاک کردستان، یک نقطه حماسه وجود دارد. اگر از چهار جهت وارد استان کردستان شویم یادمان‌های زیادی از شهدا وجود دارد و آنچه که لازم است تقویت این یادمان‌ها و انتقال آن رشادت‌های رزمندگان و فلسفه دفاع مقدس به نسل جوان است. و اکنون بعد از گذشت سالها از آن حماسه، تعدادی جوان جنگ ندیده ولی جویا و تشنه آن تاریخ طلایی به سرزمین مجاهدت های خاموش آمده اند تا در قالب خادمی شهدا به قافله راهیان نور بپیوندند. همه معنویت این نوجوانان و جوانان دلیل محکمی بر صحت فرهنگ سازی سبک زندگی شهدا در میان قشر جوان و نوجوان است. اکنون زائران راهیان نور( جمعی از بانوان بسیجی کردستانی) در حال بازدید از یادمان و زیارت قبور مطهر شهدای غریب سیرانبند هستند و دقایقی را هم در کنار جوی و حوض آب یادمان و فضای معنوی موجود استراحت می کنند. راز غریبی این شهدا در این است که قبر مشخصی ندارند. مثلا نمی‏‌دانیم شهید سعید اقبالی (یکی از این ده شهید) در کدام قبر آرمیده است. هر ده قبر می‏‌تواند مزار شهید سعید اقبالی باشد.» به دوردست‏‌ها می‏‌نگرم؛ خورشید غروب کرده و معنی تلخ غربت را تا عمق جانم حس می‏‌کنم.


نویسنده : مفتاح

تاریخ : 1396

خاطره : در ۱۷ رمضان سال ۱۳۶۱ بود که ده نفر از فرزندان این مرز و بوم اعم از شیعه و سنی بعد از تحمل ۹ ماه اسارت و اذیت و آزار توسط عوامل خودفروخته ضد انقلاب, به طرز ناجوانمردانه ای در نزدیکی روستای سیران‌بند به شهادت رسیدند . سیران‌بند نام روستایی است که در ضلع شرقی کوه آربابا, جاده ای باریک و پر پیچ و خم از طریق بویین سفلی و با فاصله 13 کیلومتری شهر بانه را به نطقه صفر مرزی با عراق متصل می‌کند. در ضلع شرقی روستا, کوه هه‌نگه ژال واقع شده است که با ارتفاع 2095متر, چون نگینی در میان انبوه روستاهای منطقه می‌درخشد. روستای متروکه سیران‌بند که امروز بازارچه مرزی در آن واقع شده همان محلی است که مردم آن فریاد شهدای غریب و خفته در خاک این روستا را در آن شب شنیدند. در یک کیلومتری شمال شرقی روستای سیران‌بند و در دامنه غربی کوه هه‌نگه‌ژال چشمه با صفایی قرار دارد که از سال‌ها پیش, همه آن را به عنوان چشمه شهدا می شناسند. فاصله چشمه تا جاده اصلی حدود 150 متر است. در ضلع شمال این چشمه بهشتی, قبور شهدای سیران‌بند واقع شده است. بنای یادبودی که چند سال قبل در این منطقه ساخته شد, نشان از 10 مردی دارد که در این مکان به شهادت رسیدند و در این خاک آرمیده اند. شهدای گمنام سیران‌بند, نماد مقاومت مردم کردستان و بانه در برابر دشمنان و ضد انقلاب هستند. در 17 رمضان سال 1361 بود که ده نفر از فرزندان این مرز و بوم اعم از شیعه و سنی بعد از تحمل 9 ماه اسارت و اذیت و آزار توسط عوامل خودفروخته ضد انقلاب, به طرز ناجوانمردانه ای در این محل به شهادت رسیدند و به شهدای اسلام و انقلاب پیوستند, شهیدان احمد کلاطیبه, هوشنگ گشکی, محمد صالح احمدی, محمود احمدی, سید توفیق حسینی, سید عطاء الله حسینی, اسعد رضایی, اقبال سعیدی, فرهاد عباسی و شکور غریبی. عناصر ضد انقلاب این شهدا را به جرم دفاع از انقلاب به اسارت گرفتند و در زندان روستای توریور زندانی کردند. رزمندگان به منطقه آمدند و عرصه را بر ضد انقلاب تنگ کردند. ضد انقلاب هم از ترس حمله رزمندگان اسلام, تصمیم گرفت اسرای زندان توریور در 50 کیلومتری سنندج را به زندان دیگری منتقل کنند. با این تصمیم آنها را با پای پیاده از آن‌جا به مقصد جنگ‌های «آلواتان» که زندان «دلوتو» در آن‌جا بود, حرکت دادند. در طول این مسیر این اسرا نه کفشی داشتند و نه لباسی درست و حسابی. غذا و آبی هم به آنها داده نمی شد, آنها را در مسیری صعب العبور و کوهستانی 18 روز تمام, کتک زدند و اهانت کردند و پیاده به دنبال خودشان کشاندند. زخم و تاول و خونریزی و عفونت, نفس همه را گرفته بود. تعدادی از این اسرا را که دیگر نای راه رفتن نداشتند, در بین راه تیرباران کردند و جنازه هایشان را همان جا انداختند. دو نفر از افسران پلیس راه میاندوآب که با آنها بودند و به علت شکنجه زندان توریور و سختی هار راه, دیگر توان برداشتن حتی یک‌قدم را نداشتند, وسط راه و جلوی چشم همه تیرباران کردند و پیکرشان را همانجا کنار جاده انداختند. کاروان اسرای مظلوم, پس از 18 روز تحمل شکنجه‌های جسمی و روحی, به روستای «بله‌کی» رسید. آن‌جا اسرا را تقسیم کرده و همه را به یک طرف بردند و 10 نفری را که سوار کرده بودند, به طرف دیگر. این‌ها شهدای سیران بند بودند که سرنوشت دیگری در انتطارشان بودند.این شهدا که با پای پیاده و طی یک‌ماه, به همراه سایر اسرا از روستای توریور در اطراف سنندج به بانه انتقال داده شده بودند, با زبان روزه, توسط عوامل ضد انقلاب, در این مکان به شهادت رسیدند.افراد ضد انقلاب در کنار چشمه بزمی برپا کرده بودند و رزمندگان و بچه های مظلوم را به شهادت رساندند. ضد انقلاب هیچ نشانی از این شهدا برجای نگذاشته بود. به ناچار, پیکر شهدا توسط اهالی محل به صورت گمنام به خاک سپرده شدند و هم‌اکنون مشخص نیست که هر آرامگاه متعلق به کدام یک از شهیدان است. اکنون پس از گذشت 35 سال از این واقعه این مکان زیارتگاه عاشقان شهدا از سراسر کشور شده و سندی گویا از جنایت های ضد انقلاب و مظلومیت رزمندگان و شهدا در برابر جنایت های آنان است.


سیرانبند
سیرانبند