یادمان شهید محمد بروجردی
یادمان شهید محمد بروجردی

در جاده نقده - مهاباد، 27 کیلومتر مانده به مهاباد یادمان سردار شهید محمد بروجردی قرار دارد. شهید بروجردی در خرداد سال 1362 تصميم مي گيرد تا محلي را براي استقرار تيپ شهداء انتخاب كنند. براي ديدن مكاني كه در نظر بود، همراه با پنج نفر ديگر از مهاباد به طرف محل جديد حركت مي كنند. به سه راهي مهاباد- نقده مي رسند؛ به بروجردي پيشنهاد مي كنند تا در همان جا بماند و ديگران براي بازديد محل بروند؛ اما او نمي پذيرد. با اصرار زياد، يك ماشين كه بر روي آن مسلسل دوشكا كار گذاشته شده بود، در پيشاپيش ماشين آنها حركت مي كند و دو نفر از برادران هم در آن ماشين مي نشينند. از سه راهي تا محل مورد نظر براي اردوگاه حدود يك كيلومتر جاده خاكي بوده است. هنگامي كه ماشين او به محل مي رسد در حالي كه فاصله اش با ماشين دوم، پنجاه متر بيشتر نبود، صداي انفجار مهيبي به گوش مي رسد. ماشين از زمين بلند شده و تمامي افراد از آن به بيرون پرتاب مي شوند. محمد چند متري دورتر از ماشين افتاده بود و هنگام شهادت، هنوز تبسم بر لبانش داشت چنان كه در زندگيش هميشه چنان بود؛ ويژگي اي كه خبر از آرامش روحي و ايمان قلبي آن بندة برگزيدة خداوند مي داد. محمد بروجردی در سال 1333 در روستای دره‌گرگ از توابع شهرستان بروجرد به دنیا آمد. شش ساله بود که پدرش را از دست داد. با مرگ پدر و وخامت وضعیت مادی خانواده، مادر، محمد و پنج فرزند دیگرش را به تهران آورد و در محله مولوی ساکن شدند. در سال 1350 ازدواج کرد و یک سال بعد به خدمت نظام وظیفه فراخوانده شد. اندکی بعد، به قصد دیدار با امام خمینی (ره) از خدمت فرار کرد؛ در سال 1355، برای آموزش جنگ‌های پارتیزانی راهی سوریه شد. پس از بازگشت و شروع انقلاب، یک رشته عملیات چریکی را علیه تاسیسات سیاسی‌امنیتی و مراکز به ظاهر فرهنگی رژیم، طراحی و اجراء کرد. در 12 بهمن 1357، همزمان با ورود امام به ایران، مسؤولیت تشکیل و سرپرستی گروه حفاظت از رهبر انقلاب، به محمد محول شد. بلافاصله تشکیل و سازماندهی یگان حفاظت محل سکونت حضرت امام در تهران را آغاز کرد. در پی آغاز درگیری های مسلحانه مردم و نیروهای شاه در روزهای 21 و 22 بهمن 1357، او نقش چشمگیری در تصرف پادگان جمشیدیه و نیز آزادسازی مراکز رادیو و تلویزیون از لوث چکمه‌پوشان گارد جاویدان ایفا کرد. در همین عملیات، با اصابت گلوله‌ای از ناحیۀ پا مجروح شد و با تنی زخمی و لبی خندان، طلوع پیروزی انقلاب را به نظاره نشست.

نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : من شهید بروجردی را از اوایل پیروزی انقلاب شناختم. دقیقاً خاطرم نیست که کی بود. اواسط سال 1358 شورای انقلاب مرا مأمور کرد که بروم سپاه و کارهای سپاه را به عهده بگیرم. من در جایگاه فرماندهی سپاه قرار گرفتم و رفتم در سپاه مرکزی مستقر شدم. برادرانی از آشنایان سپاه ـ کسانی که در سپاه بودند ـ به من مراجعه کردند و گفتند خوب است که شهید بروجردی را بگذارید این‌جا؛ ظاهراً منطقة غرب کشور بود. موافقت کردم و شهید بروجردی را فرستادیم آن‌جا و از آن وقت با کار ایشان آشنا شدم. در طول دو یا سه سال ـ دقیقاً یادم نیست ـ شهید بروجردی را می‌دیدم که در اشتغالات گوناگون و مأموریت‌های مختلف سپاه نقش داشت. در قرارگاه حمزه (ع) و تشکیل آن ایشان نقش داشت؛ تشکیل قرارگاه یکی از کارهای بسیار مهم بود. یادم می‌آید در سال‌های 1360 و 1361 بود که حضور ضدانقلاب در منطقة غرب کشور یک حضور بسیار فعالی شده بود. از طرف عراق تغذیه می‌شدند؛ هم تغذیۀ مـالی و هم تغذیۀ تبلیغــاتی و هم تغذیۀ تسلیحاتی. خیــلی شیطنت می‌کردند؛ حضورشان در منطقۀ غرب کشور واقعاً مشکلات بزرگی برای مردم آن منطقه بود. مرحوم شهید بروجردی بسیار فعال بود در این زمینه‌ها. یک بار در سال 1359 یا اوایل 1360 رفتم منطقۀ غرب. ایشان آن وقت در باختران [کرمانشاه] بود و از نزدیک شاهد کار او بودم. اما آن چیزی که من از شهید بروجردی در آن‌جا احساس کردم و یک احترام عمیقی از او در دل من به وجود آورد، این بود که دیدم این برادر ـ با کمال متانت و با کمال نجابت ـ به چیزی که فکـر می‌کند، مسؤولیت و وظیفه است. برخی با احساسات شخصی و گروهی فکر می‌کردند؛ یک نفر که با او موافقند، او را تقویت کنند و یکی را که با او مخالفند، با او مخالفت کنند؛ با کارهایش برخورد کنند؛ به هیچ وجه این‌طور چیزی نبود. اما شهید بروجردی هیچ‌گونه حرکتی که از آن حرکت آدم احساس کند که در آن کارشکنی یا مخالفتی هست، انجام نمی‌داد و این علاقة من به این شهید عزیز را خیلی بیشتر کرد. من تصور می‌کنم روحیۀ آرامش و نداشتن حالت ستیزه‌جویی با دوستان و گذشت و حلم در مقابل کسانی که تعارض‌های کاری با او داشتند، نشانۀ آن روح عرفانی شهید بود. معاشرتی که بتوانم جزئیات حالات عرفانی او را به دست بیاورم، متأسفانه نداشتم، ولی برخوردها و رفتارها، نشان دهندۀ معنویات و روحیات افراد است. حضرت امام خامنه‌ای(مدظله العالی)


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : صف مردم کُرد، از صف ضدانقلاب جداست. این مردم مسلمانند. فطرتاً خواهان حکومت اسلامی‌اند. وقتی دست رحمت نظام بر سر آن‌ها گسترده شود، بدیهی است که سلاح به دست گرفته و با تمام قدرت‌شان، به مصداق کریمه «‌اشداء علی الکفار»، با تجزیه‌طلبان ملحد خواهند جنگید. با اطمینان می‌گویم، همین مردم دوشادوش ما خواهند جنگید و ضدانقلاب را سرکوب خواهند کرد. انقلاب اسلامی نوری در این کشور تابانده که همه از آن بهره برده‌اند و همه به رهبری آن اعتقاد دارند. امام مي‌فرمايند همۀ هدف ما، مكتب ماست. آن‌ها كه مكتب را قبول ندارند، مي‌گويند نتيجۀ چنين اعتقادي مي‌شود انحصارطلبي! ما اگر شمشير به دست گرفته‌ايم، بايد «لتكون كلمه‌الله هي العليا» شمشير بزنيم، براي اين‌كه حكم خدا، دين خدا، روي كار بيايد. اگر هدف ما اجراي حكم خدا و حاكميت دين او نباشد، ديگر مبارزه چه فايده‌اي دارد؟ حالا چه شاه باشد، چه كس ديگري، آن وقت چه فرقي خواهد داشت كه ما براي چه كسي مي‌جنگيم؟ بحث ما و هدف ما اين است كه حكم خدا پياده بشود. کوه‌های غرب کشور مظهر ظهور کسانی است که بدون هیچ‌گونه چشم‌داشتی و تنها و تنها برای رضایت خداوند قدم به این سرزمین گذاشتند و با خون خودشان امنیت این دیار را تضمین کردند. ما همه مدیون این شهیدان هستیم. آن‌ها شیران روز و شب‌زنده‌دار بودند. با اشک چشمان خود از خداوند پیروزی و سلامت نفس را می‌خواستند. و بدانید که این دو جدا از هم نیستند. پیروزی وقتی ارزش دارد که با سلامت نفس باشد؛ برای رضای خدا، و فقط برای او. شهدا این درس را به همۀ ما دادند.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : محمد بروجردی در سال 1333 در روستای دره‌گرگ از توابع شهرستان بروجرد به دنیا آمد. شش ساله بود که پدرش را از دست داد. با مرگ پدر و وخامت وضعیت مادی خانواده، مادر، محمد و پنج فرزند دیگرش را به تهران آورد و در محله مولوی ساکن شدند. مادرش می‌گوید: « محمد شش ساله بود که یتیم شد. از هفت سالگی، روزها را در یک دکان خیاطی کار می‌کرد. اسمش را در یک مدرسۀ شبانه نوشتم و شب‌ها درس می‌خواند. همه او را دوست داشتند؛ چه معلم، چه صاحبکارش.» پس از چندی، با گروه «هیات‌های مؤتلفه اسلامی» مرتبط شد. در سال 1350 ازدواج کرد و یک سال بعد به خدمت نظام وظیفه فراخوانده شد. اندکی بعد، به قصد دیدار با امام خمینی (ره) از خدمت فرار کرد؛ اما حین عبور از مرز زمینی ایران و عراق، توسط ساواک شناسایی و دستگیر شد. در زندان، عوامل منافقین به کسانی که معتقد به ولایت فقیه و رهبری حضرت امام (ره) بودند، از روی طعنه می‌گفتند فتوایی! محمد بدون هیچ ابایی، همواره می‌گفت: «آری، ما فتوایی هستیم و مقلد. خودمان که مجتهد نیستیم تا بتوانیم احکام را از منابع آن استخراج کنیم. بگذارید هر چه دل‌شان می‌خواهد، بگویند.» پس از شش ماه، از زندان آزاد شد. بلافاصله او را تحویل ارتش دادند و برای خدمت سربازی به تهران آمد. پس از خاتمۀ دوران سربازی، با روحانیت متعهد پیرو خط امام ارتباط برقرار کرد. چندی بعد، دست به چاپ، تکثیر و توزیع اعلامیه‌ها و پیامهای امام زد. در سال 1355، برای آموزش جنگ‌های پارتیزانی راهی سوریه شد. پس از بازگشت و شروع انقلاب، یک رشته عملیات چریکی را علیه تاسیسات سیاسی‌امنیتی و مراکز به ظاهر فرهنگی رژیم، طراحی و اجراء کرد. از جملۀ این رشته فعالیت‌های مسلحانه، می‌توان به انفجار رستوران خوانسالار (عشرتکده و محل تجمع و عیاشی مأمورین آمریکایی ستاد آسیای جنوب‌غربی سازمان سیا در تهران)، انفجار اتوبوس نظامی حامل مستشاران آمریکایی در لویزان، خلع‌سلاح مأمورین قرارگاه شهربانی در تهران و عملیات نظامی علیه یک رشته از مراکز ساواک اشاره کرد. در 12 بهمن 1357، همزمان با ورود امام به ایران، مسؤولیت تشکیل و سرپرستی گروه حفاظت از رهبر انقلاب، به محمد محول شد. بلافاصله تشکیل و سازماندهی یگان حفاظت محل سکونت حضرت امام در تهران را آغاز کرد. در پی آغاز درگیری های مسلحانه مردم و نیروهای شاه در روزهای 21 و 22 بهمن 1357، او نقش چشمگیری در تصرف پادگان جمشیدیه و نیز آزادسازی مراکز رادیو و تلویزیون از لوث چکمه‌پوشان گارد جاویدان ایفا کرد. در همین عملیات، با اصابت گلوله‌ای از ناحیۀ پا مجروح شد و با تنی زخمی و لبی خندان، طلوع پیروزی انقلاب را به نظاره نشست.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : پس از پیروزی انقلاب اسلامی، فعالیت‌های محمد بروجری گسترده‌تر شد. ابتدا سرپرستی زندان اوین را برعهده گرفت که عمدۀ زندانیان آن از عناصر ساواک و ارتش شاه بودند. اما سرنوشت او، در عرصه‌ای دیگر باید رقم می‌خورد. محمد یکی از دوازده نفری بود که سپاه را پایه‌گذاری کردند و تحت نظارت شورای انقلاب، بازوی مسلح انقلاب اسلامی در بهار 1358 تأسیس شد. در شورای مرکزی سپاه آغاز به کار کرد و مسؤولیت معاونت عملیات پادگان ولی‌عصر (عج) را عهده‌دار گردید. با گسترش غائله‌آفرینی تجزیه‌طلبان در کردستان، به سنندج رفت و فرماندهی عملیات قلع‌وقمع قوای مسلح ضدانقلاب در کردستان را برعهده گرفت. شهید علی صیاد شیرازی دربارۀ آن روزها می‌گوید: «موقعی که ضدانقلابیون محل باشگاه افسران لشکر 28 را در سنندج محاصره کردند، بچه‌های ما در آن‌جا 40 شبانه‌روز در محاصرۀ مطلق بودند. حتی چیزی برای خـوردن هم نداشتند. با این حال، استقــامت می‌کردند. شهید بروجردی، برای رهایی این‌ها، دست به هر کاری می‌زد. او آن‌قدر در این راه استقامت کرد که با همکاری و یکدلی رزمندگان سپاه و ارتش، پس از مدتی کوتاه، محاصره در هم شکست.» در این دوران سخت و مشقت‌بار بود که طرح تشکیل «سازمان پیشمرگان مسلمان کُرد» را تدوین و به شورای عالی سپاه عرضه داشت. این طرح با همفکری و پیگیری عناصر پیرو خط امام در شورای انقلاب، به ویژه شهید آیت‌الله بهشتی تصویب شد و مسؤولیت تشکیل این سازمان به او محول گردید. با شروع تهاجم ارتش عراق، در مهر 1359، به همراه تنی چند از همرزمانش، راهی سرپل‌ذهاب شد و شهر را از خطر سقوط حتمی نجات دادند. در این نبرد نابرابر، چندین بار تا پای شهادت پیش رفت و بالاخره هم از ناحیۀ دست جراحت سختی برداشت. پس از تقسیم سپاه به مناطق مجزا در سطح کشور، فرماندهی منطقه 7 سپاه کشوری شامل استان‌های: همدان، کرمانشاه، کردستان و ایلام به او سپرده شد. چندی بعد، پیشنهاد تشکیل قرارگاهی مستقل، برای طراحی، هدایت و رهبری مشترک و منسجم نیروهای ارتش و سپاه در غرب کشور را مطرح ساخت. پیشنهاد، با استقبال فرماندهان ارشد سپاه و ارتش مواجه شد. قرارگاهی که نام پرچمدار رشید اسلام، حمزه (ع) را به خود گرفت. با گسترش دامنۀ فعالیت قرارگاه حمزه سیدالشهدا (ع) در غرب، ضرورت تشکیل یک یگان رزمی ویژه، برای جنگ‌های غرب کشور را احساس نمود. بر حسب همین ضرورت نیز تشکیل تیپ ویژه شهدا را در دستور کار قرار داد. او در حال به پایان رساندن مأموریتش در خطۀ غرب کشور بود. همسر محمد، دربارۀ یکی از آخرین دیدارهایش می‌گوید: « به ایشان گفتم چهار سال است که در این منطقه هستیم. ان‌شاءالله بعد از ختم جنگ به تهران برمی‌گردیم یا نه؟! در جوابم گفت: به خاطر نیاز شدید این منطقه، تصمیم گرفته‌ام در کردستان بمانم؛ کاری هم به ختم جنگ ندارم. گفتم: پس لابد با خبر شهادت شما به تهران برمی‌گردیم؟ خندید و چیزی نگفت.» روز اول خرداد 1362، به همراه تعدادی از فرماندهان، به قصد انتخاب محلی مناسب برای استقرار تیپ ویژه شهدا، شهرستان مهاباد را ترک کرد و با عبور از سه‌راهی مهاباد ـ نقده، خودرو حامل آنان به مین برخورد و... محمد بروجردی آسمانی شد.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : مادر شهید محمد بروجردی: خانۀ ما در مولوی، تبدیل شد به مرکز انتشار اعلامیه ضدرژیم. محمد به همراه چند نفر از دوستانش، در طبقه همکف یکی از اتاق‌ها، سه چهار تا دستگاه خیاطی گذاشتند و عده‌ای بی‌وقفه پشت چرخ‌ها کار می‌کردند... این ظاهر قضایا بود. درست در زیرزمین همین اتاق، آن‌ها چاپخانه مجهزی داشتند که شبانه‌روز کار می‌کرد و اعلامیه‌های امام خمینی (ره) را تکثیر می‌کردند. برادرشهید محمد بروجردی: وقتی آمـدیم تهران، هر ســه بــرادر در یک کارگاه تشک‌دوزی کــار می‌کردیم. یک آقایی بود پنجاه شصت ساله، که تیپ و قیافه‌اش به روحانی‌ها می‌خورد. اما لباس نداشت. یک روز آمد سر کارمان و همان جا روی فنرها نشست. محمد داشت نماز می‌خواند. نمازش که تمام شد، رو به محمد گفت: چرا این‌جا نماز می‌خوانی؟ چرا نمی‌روی مسجد؟ سرآغاز تحول محمد همین حرف بود. انگار آن فرد را خدا فرستاده بود که بگوید از کجا کارش را شروع کند. خواهرشهید محمد بروجردی: محمد در خانوادۀ ما تافته جدا بافته بود انگار. قسمتش این بود شهید شود و حقش بود به شهادت برسد. از نظر بینش دینی و ذکــر احادیث بی‌نظیر بود. همیشه جمله‌های خوبی برای گفتن داشت. وقتی ازدواج کردم، مدام می‌پرسید چکار می‌کنی؟ می‌گفتم می‌روم مجالس روضه و ذکر مصیبت. می‌گفت همۀ این‌ها خوب است، اما قرآن هم زیاد بخوان. همیشه می‌گفت قرآن را با معنی‌اش بخوان، تفاسیر را بخوان. مثال می‌زد که این کتاب آسمانی چه برکاتی در زندگی‌مان دارد. خواهرشهید محمد بروجردی: یک شب به خانه‌شان رفتم. پسر کوچکم تازه به دنیا آمده بود. زمستان سرد و خیلی بدی بود. می‌خواستیم برگردیم بروجرد و بنزین نداشتیم. گفتم چند تا کوپن به ما می‌دهی؟ آمدی بروجرد، پس می‌دهیم. دیده بودم جلوی ماشینی که از طرف سپاه دستش است، پر از کوپن بنزین است. گفت ببین خواهرم، خانۀ قاضی هم گردو زیاد است، اما شماره دارد! این‌ها مال من نیست. بعد از برادرِ دیگرم خواست چند تا کوپن موتورش را به ما بدهد تا بتوانیم برسیم به بروجرد. بعد هم گفت اگر این‌ها را به تو بدهم و در این بین شهید شوم، چطور می‌توانم این امانت‌ها را برگردانم. همسرشهید محمد بروجردی: منزل ما مدت زیادی در غرب کشور بود. محل کار محمد با منزل فاصلۀ زیادی نداشت و هر موقع که می‌خواست، می‌توانست سری به خانه بزند. با این وجود، هر سه یا چهار هفته زودتر به خانه نمی‌آمد؛ به طوری که بچه‌ها از او غریبی می‌کردند. وقتی از او خواستم که بیشتر به منزل سر بزند، در جواب گفت: شما هیچ‌وقت از ذهن من دور نمی‌شوید، اما چه کنم که مسؤولیت انقلاب سنگین‌تر است.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : یکی از فرماندهان کُرد، می‌گوید: اوایل سال 1359 بود. به همراه شهید محمد بروجردی، برای تأسیس سازمان پیشمرگان مسلمان کُرد، از طریق ارتبــاطی که بـا آیت ‌الله خامنه‌ای داشتیم، به شورای انقلاب در تهران رفتیم. پس از شرکت در جلسه‌ها و پیگیری و اخذ مجوزهای لازم و تهیۀ ملزومات تأسیس سازمان، آماده عزیمت به جبهه‌های غرب کشور شدیم. حضرت آیت‌الله خامنه‌ای، هنگام بدرقه ما فرمودند: « بروجـردی را به شما و شما را به پــروردگار می‌سپارم...» با روحیه‌ای که از آقا گرفته بودیم، به کرمانشاه برگشتیم. در مدت‌زمان کوتاهی، نیروهای پراکندۀ سازمان را متمرکز و سازماندهی کرده و فعالیت‌های خود را با قدرت آغاز کردیم. شهید بروجردی را از سال 1358 و پس از غائله پاوه، زمانی که معاون سپاه پاوه بودم، می‌شناسم. شهید بروجردی فرمانده سپاه پاسداران غرب کشور بود. شهید ناصر کاظمی هم فرمانده سپاه پاوه و از دوستان نزدیک و هم‌کیش شهید بروجردی بود. این دو شهید بزرگوار مانند هم بودند. آنها دو بال بودند که برای نجات کردستان آمدند تا حامی و امید کردها باشند. شاید اگر بروجردی و کاظمی نبودند، پاکسازی کردستان به‌ راحتی و با هزینه و تلفات پایین انجام نمی‌شد. شهید بروجردی بسیار متواضع، مردم‌دار و جذاب بود. به شخصیت‌ها و علمای کُرد احترام خاصی می‌گذاشت. همیشه با آن‌ها مشــورت می‌کرد و به آن‌ها ارزش می‌داد؛ خودرأی نبود و به اتکای کردها عمل می‌کرد. همین منش، او را در قلب مردم کردستان جای داد؛ تا اندازه‌ای که او را « مسیــح کردستـان» نامیدند. مسیح یعنی ناجی و شهید بروجردی ناجی مردم کردستان بود. پس از شهادت محمد بروجردی، بیش از 20 هزار نفر از مردم کردستان و اورامانات، پیکر پاکش را از کردستان تا بهشت‌زهرای تهران همراهی کردند.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : شهيد محمدابراهيم همت: بودند برادراني كه در اثر فشار كار خسته شده بودند، ولي بعد از چند دقيقه صحبت با شهيد بروجردي، تمام مسائل آن‌ها حل مي‌شد و با دلي‌ گرم و اميدوار دوباره سراغ كارشان مي‌رفتند. ما شاگرد او بوديم. ايشان داراي يكسري ويژگي‌هاي اخلاقي خاصي بودند كه شايد من در طول زندگي‌ام از كمتر انساني ديدم. ولايت‌پذيري در اين انسان بزرگ، استقامت و پايداري، اخلاق حسنه، خصوصاً در برخوردهاي اجتماعي، از ويژگي‌هاي خاص اوليۀ اين مرد بود. او خيلي ساده از خطاي ديگران دربارۀ خويش مي‌گذشت و به اشتبـاه خود اعتـراف داشت و طلب عفو مي‌كرد.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : شهید علی صیاد شیرازی: سابقۀ طولانی حضور شهید بروجردی در منطقۀ کردستان و آذربایجان غربی، یکی از نمودارهای استقامت اوست. به کرّات برادران مسؤول‌مان در سپاه می‌خواستند به او مسؤولیت دیگری در جاهای دیگر بدهند، ولی او خودش را مدیون می‌دانست و می‌خواست که همچنان مبارزه با ضدانقلابیون را ادامه دهد. خداوند در قرآن کریم می‌فرماید: اشداء علی الکفار رحماء بینهم. این دو موضع را در وجود این شهید می‌دیدم که چقدر در مبارزه با ضدانقلاب سرسخت و قاطع و چقدر متمایل به محبت و عطوفت بود؛ نسبت به مردم و آن‌هایی که احساس ندامت می‌کردند و می‌خواستند به آغوش اسلام برگردند. او همیشه به مسؤولین تذکـــر می‌داد که بایستی رعایت تمام این اصول را بکنند.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : رحیم صفوی: بروجردی متولد 1333 بود؛ یعنی در زمان شهادتش و به هنگامی که فرماندۀ قرارگاه حمزه سیدالشهدا (ع) بود، و سه استان ما همچون کردستان، کرمانشاه و آذربایجان‌غربی را فرماندهی می‌کرد، فقط 29 سال داشت. قبل از شهادتش، بیش از 30/000 نفر تحت‌فرماندهی‌اش بودند. شهید بروجردی آن‌چنان در جوانی به عقل و فهم و بینش و تجربه و در میدان اخلاق و عرفان پیش رفته بود که واقعاً به عقیدۀ من یکی از اولیای خدا بود. یک مجاهد و سالک الی‌الله.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : شهید حسن آبشناسان: ابتدا با ایشان در قرارگاه غرب آشنا شدم. برادر سپاهی، با موی سر و ریش قهوه‌ای. با قیافه‌ای نورانی. او را خوش‌برخورد و دردآشنا یافتم. از آن به بعد، بیشتر در کنار هم بودیــم و از نزدیک با او تمــاس داشتم. در بحرانی‌ترین زمان عملیات، خونسرد و به قدرت لایزال الهی متکی بود. هر حرکت و هر جنبشی را از خداوند می‌دانست. در عملیات دائم زیر لب با خودش زمزمه می‌کرد و نام خدا را بر زبان می‌آورد. بروجردی همرزمی شجاع، دوستی مهربان، پدری مهربان و یار فداکار برای مردم منطقه بود. او رزمندۀ روز و عابد شب بود.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : شهيد حجت‌الاسلام محلاتي: به قدري متواضـع بود كه هيچ‌گاه « من» نمي‌گفت و از خود تعريف نمي‌كرد و هميشه به دنبال كار بود. آن‌چه براي او مطرح بود، فداكاري، ايثار و مبارزه بود. جهاد و فداكاري او در حد اعلي بود و شايد كمتر برادري به قدر اين شهيد در غرب خدمت كرده باشد. او پاك زندگي كرد و پاك از دنيا رفت.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : جلسه‌ای پیش آمد در ارومیه، ساعت ده صبح. تیپ شهدا در مهاباد بود. یک ساختمانی هم بین ارومیه و مهاباد وجود داشت؛ در حاشیۀ جاده که مخروبه بود. قرار شد آن‌جا را ببیند و برای یکی از قرارگاه‌ها از آن استفاده کند. آن‌ها راه افتادند بروند جلسه که یکی از همراهان می‌گوید سر راه برویم آن ساختمان را هم ببینیم که موافقت می‌کند. در این بین، ماجرایی را باید تعریف کنــم که جالب است: یکی از پاســدارها کـه از بچه های تیپ بوده، یک شب می‌آید پیش بروجردی و می‌گوید: « حاج‌آقا، مطلبی دارم. می‌خواهم خصوصی با شما صحبت کنم.» بروجردی می‌گوید: « ببخشید، من الان جلسه دارم. اگر اجازه بدهید، یک وقت دیگر.»آن جوان می‌رود و حدود ده روز بعد، دوباره می‌آید و درخواست صحبت می‌کند. بروجردی که در حال رفتن به عملیات بوده، دوباره عذرخواهی می‌کند و صحبت را موکول می‌کند به زمانی دیگر. این جوان، برای دفعه سوم زمانی می‌آید که صبحِ رفتن به جلسۀ ارومیه بوده. بروجردی این بار می‌ماند چه کنــد؛ تا این‌که به مسؤول ستـــاد تیپ می‌گوید: «ایشان را هم سوار ماشین کن، من در مسیر با او صحبت کنم و ببینم چکار دارد.» به ساختمان که می‌رسند، پیاده می‌شوند و بروجردی به ساعتش نگاه می‌کند. می‌بیند نیم ساعت تا شروع جلسه بیشتر نمانده. به راننده‌اش می‌گوید: « تو برو به جلسه برس تا من بیایم. من با تأخیر می‌آیم. شما بروی، جلسه شروع می‌شود.» ایشان خیلی به قول‌هایی که می‌داد، مقید بود. راننده‌اش می‌گوید: « تو را به خدا با من شوخی نکن! من یک قـدم هم بدون شما نمی‌روم.» بروجــردی اصرار می‌کند که شما برو، من با این آقا صحبت می‌کنم و ساختمان را می‌بینم و خودم را می‌رسانم. راننده هر چه اصرار می‌کند، می‌بیند فایده ندارد و می‌رود. مسؤول ستاد تیپ هم که مانده بوده، می‌گوید: « برادر بروجردی، این جاده خطرناک است. ممکن است مین داشته باشد. من می‌روم نگاه می‌کنم، اگر خبری نبود، شما را صدا می‌کنم.» بروجردی قبول می‌کند. در این فرصت هم آن جوان می‌آید تا رازِ مگویش را بگوید. از مشکلات خودش صحبت می‌کند. بروجردی می‌گوید: « این دنیا ارزشی ندارد. ما باید همه چیزمان را در راه خدمت به مکتب مان بدهیم. همــان‌طور که امــام حسین (ع) و اصحاب ایشان با تمام سختی‌ها مبارزه کردند، ما هم مکلف به صبر و مبارزه‌ایم.» مسؤول ستاد تیپ، خبر می‌دهد که بیایید. بروجردی می‌نشیند پشت فرمان، آن جوان هم کنار دستش می‌نشیند. راه می‌افتند و کمی جلوتر... صدای انفجار مهیبی بلند می‌شود. ماشین از زمین کنده می‌شود و تمام سرنشینان، به بیرون پرتاب می‌شوند. بروجردی حدود 70 قدم دورتر از ماشین به زمین افتاد بود. وقتی بالای سرش رسیدیم، همان تبسم گرم همیشگی را بر لب داشت... اما شهید شده بود.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : وصیت‌نامه شهید محمد بروجردی: این وصیت‌نامه را در حالی می‌نویسم كه فردایش عازم سنندج هستم. با توجه به این‌كه چندین بار در عملیات شركت كرده بودم ، ضرورت نوشتن وصیت‌نامـه را حس كرده بـودم، ولی هـم فـرصت نداشتم و هم اهمیت نمی‌دادم؛ ولی نمی‌دانم چـرا حس كردم كـه اگر ننویسم ، گناهـی مرتكب شـده‌ام. لـذا بـدین‌وسیله وصیت‌نامۀ خود را در مورد خانواده و برادران آشنا می‌نویسم. با توجه به این كه حدوداً شش سال است وارد مبارزات سیاسی و نظامی شده‌ام و به همین خاطر نسبت به خانواده‌ام رسیدگی نكرده‌ام (به خصوص همسر و فرزندانم) و از این وضع همیشه احساس ناراحتی می‌كردم و هیچ‌وقت هم نتوانستم خود را قانع كنم كه مسؤولیت‌ را رها كنم، بدین‌وسیله از همۀ آنها معذرت می‌خواهم و طلب بخشش دارم؛ از حقی كه به گردن من داشته‌اند و نتوانستم این حق را ادا كنم. ولی این اطمینان را به خانواده‌ام می‌دهم كه هرگز از ذهن من خارج نشده‌اند و فكر نكنند كه نسبت به آن‌ها بی‌تفاوت بوده‌ام، ولی مسؤولیت‌های سنگین‌تر بود. درخواستی كه از همسرم دارم، این است كه فرزندانم را خوب تربیت كند و آن‌ها را نسبت به اسلام دلسوز بار آورد... از مادرم درخواست بخشش دارم، زیرا از دست من ناراحتی‌ها دیده و هیچ‌وقت این فرصت پیش نیامد كه بتوانم به ایشان رسیدگی لازم را بكنم. و از كلیۀ برادران و خواهران كه مرا می‌شناسند، درخواست دارم كه برای من از خدا طلب بخشش كنند، شاید به خاطر حرمت دعای مؤمنین، خداوند از تقصیراتم بگذرد و احساس می‌كنم بار گناهان و خطاها بر دوشم سنگینی می‌كند. به خصوص دعای آن كسانی كه پاسدارند و به جبهه می‌روند. از كسانی كه در جزئیات زندگی من بوده و با من برخورد داشته‌اند، درخواست دارم برادرانی كه از من بد دیده‌اند، درگذرند؛ یا اگر كسی را سراغ دارند كه از من بد دیده، نزدش بروند و از او رضایت بگیرند. دیگر این‌كه مقاومت را فراموش نكنند كه خداوند تبارك و تعالی بار سنگین انقلاب اسلامی را بر دوش ملت مسلمان ایران گذاشته و ما را در آزمایش عظیم قرار داده است. این را شهیدان بسیاری، به خصوص در این چند سال اخیر به در و دیوار ایران نوشته‌اند و اگر مقاومت‌های آن‌ها نباشد، همان‌طور كه امام فرمودند، بیم آن می‌رود كه زحمات شهدا به هدر رود. اگر چه آن‌ها به سعادت رسیدند، این ما هستیم كه آزمایش می‌شویم. دیگر این‌كه با تجربه‌ای كه ما از صدر اسلام داریم، كه به خاطر عدم‌آگاهی مسلمین درس عبرت باشد، با دقت، به كلمات این روح خدا كه خط او خط رسول خداست، دقت كنند. وجود امام امروز برای معیار است. راه او راه سعادت و انحراف از راهش، خسران دنیا و آخرت است. من با تمام وجود این اعتقاد را دارم كه شناخت و مبارزه با جریان‌هایی كه سعی در به انحراف كشیدن انقلاب از خط اصیل و مكتبی آن را دارند، به مراتب حساس‌تر و سخت‌تر از مبارزه با رژیم صدام و آمریكاست. وصیتم به برادران این است كه سعی كنند تودۀ مردم كه عاشق انقلاب هستند، از نظر اعتقادی و سیاسی آماده كنند كه بتوانند كادرهای صادق انقلاب را شناسایی كنند و عناصری كه جریان‌های انحرافی دارند، بشناسند كه شناخت مردم در تداوم انقلاب حیاتی است.


نویسنده : میراث فرهنگی

تاریخ : 1399

خاطره : یادمان شهید بروجردی در استان آذربایجان غربی، شهرستان نقده، بخش محمدیار، دهستان المهدی در 2 کیلومتری شهر محمدیار و در 1 کیلومتری آبادی داش درگه، ضلع شمالی سه راه محمدیار-ارومیه-مهاباد، واقع بوده و محل شهادت شهید محمد بروجردی، از پایه گذاران اصلی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی است. با شروع قائله کردستان، گویی سرنوشت فرزند رشید خطه بروجرد، در عرصه‌ای دیگر رقم خورد، عرصه‌ای که در آن از یک سو نبرد یا چریک‌های فدایی و کوموله و حزب دموکرات و دیگر تجزیه طلبان بود و از سوی دیگر خیانت عناصر خائن دولت بنی صدر و کارشکنی‌هایی که هر انسان را از ادامه کار مایوس می‌کرد انتظار شهید بروجردی را می کشید. وی به قدری تلاش و مبارزه کرد و به قدری از جان مایه گذاشت که به بالاترین مقام دست یافت، این مقام نه فرماندهی سپاه غرب و نه جانشینی قرارگاه حمزه سیدالشهدا و نه پایه گذاری تیپ شهدا بود، بلکه والاترین مقام مردم مظلوم و زجر کشیده دیار کردستان به او دادند و آن لقب مسیح کردستان برای شهید بروجردی بود. این شهید بزرگوار در اول خرداد 1362، وقتی برای استقرار تیپ ویژه شهدا راهی مهاباد بود در ساعت 12 شهر بر اثر انفجار مین در یکی از جاده‌های فرعیجاده مهاباد-نقده به شهادت رسید. او در راه اندازی و سازماندهی پیشمرگان مسلمان کرد نقش اساسی ایفا و در جهت امنیت منطقه در ابعاد مختلف تلاش کرد. توجه به مسائل فرهنگی و اجتماعی سرلوحه فعالیت‌های این شهید بزرگوار بود. جهت یادبود و پاسداشت شهید بروجردی این مکان که در نزدیکی محل شهادت وی قرار دارد در سالهای گذشته به عنوان محل یادمان شهید بروجردی انتخاب و تثبیت شد. این یادمان در چهار قسمت 1-یادمانی 2-فرهنگی 3-اداری 4-خدماتی تشکیل شده است. 1) یادمانی شامل یادبود شهید و سکوی روایتگری می‌باشد. 2) فرهنگی شامل نمازخانه، محوطه و ... می‌باشد. 3) اداری شامل ساختمان اداری و اسکان خادمین می‌باشد. 4) خدماتی شامل سرویس بهداشتی، پارکینگ و ایستگاه صلواتی می‌باشد. این مکان همه ساله در ایام ا راهیان نور مورد بازدید علاقمندان یادمان‌های هشت سال دفاع مقدس قرار می‌گیرد.


نویسنده : دفاع پرس

تاریخ : 1395

خاطره : در جاده نقده - مهاباد، 27 کیلومتر مانده به مهاباد یادمان سردار شهید محمد بروجردی قرار دارد. جایی که در روز اول خرداد 1362 محمد بروجردی به همراه تعدادی از فرماندهان به قصد انتخاب محلی برای استقرار تیپ ویژه شهدا، شهرستان مهاباد را ترک کرد و با عبور از سه راهی مهاباد - نقده، خودرویشان به مین برخورد کرد و او آسمانی شد. محمد بروجردی در سال 1333 در روستای دره گرگ از توابع شهرستان بروجرد به دنیا آمد. شش ساله بود که پدرش را از دست داد. با مرگ پدر و وخامت وضعیت مادی خانواده، مادر، محمد و پنج فرزند دیگرش را به تهران آورد و در محله مولوی ساکن شدند. مادرش بیان کرده است: «محمد شش ساله بود که یتیم شد. از هفت سالگی، روزها را در یک دکان خیاطی کار میکرد. اسمش را در یک مدرسه شبانه نوشتم و شبها درس میخواند. همه او را دوست داشتند؛ چه معلم، چه صاحبکارش.» پس از چندی، با گروه «هیئتهای موتلفه اسلامی» مرتبط شد. در سال 1350 ازدواج کرد و یک سال بعد به خدمت نظام وظیفه فراخوانده شد. اندکی بعد، به قصد دیدار با امام خمینی(ره) از خدمت فرار کرد؛ اما حین عبور از مرز زمینی ایران و عراق، توسط ساواک شناسایی و دستگیر شد. در زندان، عوامل منافقین به کسانی که معتقد به ولایت فقیه و رهبری حضرت امام(ره) بودند، از روی طعنه میگفتند فتوایی! محمد بدون هیچ ابایی، همواره میگفت: «آری، ما فتوایی هستیم و مقلد. خودمان که مجتهد نیستیم تا بتوانیم احکام را از منابع آن استخراج کنیم. بگذارید هرچه دلشان میخواهد، بگویند.» پس از شش ماه از زندان آزاد شد. بلافاصله او را تحویل ارتش دادند و برای خدمت سربازی به تهران آمد. پس از خاتمهی دوران سربازی، با روحانیت متعهد پیرو خط امام ارتباط برقرار کرد. چندی بعد، دست به چاپ، تکثیر و توزیع اعلامیهها و پیامهای امام زد. در سال 1355، برای آموزش جنگهای پارتیزانی راهی سوریه شد. پس از بازگشت و شروع انقلاب، یک رشته عملیات چریکی را علیه تاسیسات سیاسی امنیتی و مراکز به ظاهر فرهنگی رژیم، طراحی و اجرا کرد. ازجملهی این رشته فعالیتهای مسلحانه، میتوان به انفجار رستوران خوانسالار (عشرتکده و محل تجمع و عیاشی مامورین آمریکایی ستاد آسیای جنوب غربی سازمان سیا در تهران)، انفجار اتوبوس نظامی حامل مستشاران آمریکایی در لویزان، خلع سلاح مامورین قرارگاه شهربانی در تهران و عملیات نظامی علیه یک رشته از مراکز ساواک اشاره کرد. در 12 بهمن 1357، همزمان با ورود امام(ره) به ایران، مسئولیت تشکیل و سرپرستی گروه حفاظت از رهبر انقلاب، به محمد محول شد. بلافاصله کار تشکیل و سازماندهی یگان حفاظت محل سکونت حضرت امام در تهران را آغاز کرد. در پی آغاز درگیریهای مسلحانه مردم و نیروهای شاه در روزهای 21 و 22 بهمن 1357، او نقش چشمگیری در تصرف پادگان جمشیدیه و نیز آزادسازی مراکز رادیو و تلویزیون از لوث چکمهپوشان گارد جاویدان ایفا کرد. در همین عملیات، با اصابت گلولهای از ناحیهی پا مجروح شد و با تنی زخمی و لبی خندان، طلوع پیروزی انقلاب را به نظاره نشست. پس از پیروزی انقلاب اسلامی، فعالیتهای محمد بروجردی گستردهتر شد. ابتدا سرپرستی زندان اوین را بر عهده گرفت؛ که عمدهی زندانیان آن از عناصر ساواک و ارتش شاه بودند. اما سرنوشت او، در عرصهای دیگر باید رقم میخورد. محمد یکی از 12 نفری بود که سپاه را پایهگذاری کردند و تحت نظارت شورای انقلاب، بازوی مسلح انقلاب اسلامی در بهار 1358 تاسیس شد. در شورای مرکزی سپاه آغاز به کار کرد و مسئولیت معاونت عملیات پادگان ولی عصر(عج) را عهدهدار شد. با گسترش غائلهآفرینی تجزیهطلبان در کردستان، به سنندج رفت و فرماندهی عملیات قلع و قمع قوای مسلح ضدانقلاب در کردستان را برعهده گرفت. شهید علی صیاد شیرازی دربارهی آن روزها گفته است: «موقعی که ضدانقلابیون باشگاه افسران لشکر 28 سنندج را محاصره کردند، بچههای ما در آنجا 40 شبانهروز در محاصرهی مطلق بودند. حتی چیزی برای خوردن هم نداشتند، با این حال استقامت میکردند. شهید بروجردی، برای رهایی اینها، دست به هر کاری میزد. او آنقدر در این راه استقامت کرد که با همکاری و یکدلی رزمندگان سپاه و ارتش، پس از مدتی کوتاه، محاصره درهم شکست.» در این دوران سخت و مشقتبار بود که طرح تشکیل سازمان پیشمرگان مسلمان کرد را تدوین و به شورای عالی سپاه عرضه داشت. این طرح با همفکری و پیگیری عناصر پیرو خط امام در شورای انقلاب، بهویژه شهید آیتالله بهشتی تصویب شد و مسئولیت تشکیل این سازمان به او محول شد. با شروع تهاجم ارتش عراق، در مهر 1359 به همراه تنی چند از همرزمانش راهی سرپل ذهاب شد و شهر را از خطر سقوط حتمی نجات دادند. در این نبرد نابرابر، چندین بار تا پای شهادت پیش رفت و بالاخره هم از ناحیهی دست جراحت سختی برداشت. پس از تقسیم سپاه به مناطق مجزا در سطح کشور، فرماندهی منطقه 7 سپاه کشوری شامل استانهای همدان، کرمانشاه، کردستان و ایلام به او سپرده شد. چندی بعد، پیشنهاد تشکیل قرارگاهی مستقل، برای طراحی، هدایت و رهبری مشترک و منسجم نیروهای ارتش و سپاه در غرب کشور را مطرح ساخت. پیشنهاد، با استقبال فرماندهان ارشد سپاه و ارتش مواجه شد؛ قرارگاهی که نام پرچمدار رشید اسلام، حمزه(ع) را به خود گرفت. با گسترش دامنهی فعالیت قرارگاه در غرب، ضرورت تشکیل یک یگان رزمی ویژه برای جنگهای غرب کشور را احساس کرد. برحسب همین ضرورت نیز تشکیل تیپ ویژه شهدا را در دستور کار قرار داد. او در حال به پایان رساندن ماموریتش در خطهی غرب کشور بود که در روز اول خرداد 1362 به شهادت رسید


نویسنده : نشریه مسیح کردستان

تاریخ : 1391

خاطره : از ابتدای پیروزی انقلاب در بین گروه های مذهبی در زمینه مبارزه مسلحانه بر ضد رژیم ستم شاهی بیشتر فدائیان اسلام و گروه مؤتلفه و شخص شهید اندرزگو مطرح بودند؛ اگر اشتباه نکنم از این سه چهار گروه و نام فراتر نمی رفت. در بین گروه های چپ و مارکسیستی و بعداً التقاطی هم مجاهدین و چریک های فدائی و چند گروه کمتر شناخته شده مطرح بودند. حالا من دارم شرایط اوایل پیروزی انقلاب را می گویم. بعداً که کارهای تاریخ پژوهانه انجام شد وضعیت اطلاعات عمومی نسبت به این حوزه مقداری فرق کرد. اما به یک معنی ما هنوز آن چنان که باید و شاید راجع به کارهای مسلحانه بچه های مذهبی که این قدر به گفته شما وسیع و مؤثر و ذی نفوذ بوده هنوز هم چیز زیادی نمی دانیم. علت آن چیست؟ شما تا فضای آن زمان سال 1350 تا 1356 را در خصوص افراد و گروه های خاص بررسی نکنید چیز زیادی روشن نمی شود. افراد خاص یعنی شهیدان دکتر بهشتی و استاد مطهری و مرحوم دکتر شریعتی. گروه های خاص تشکل های سیاسی مانند گروه مؤتلفه- فجر اسلام - مجاهدین - چریک های فدائی خلق- فدائیان اسلام و ... که بعضی از این ها به دلایلی معروف شدند و بعضی هم به دلایلی معروف نشدند چون این ویژگی شان بود که معروف نشوند. ویژگی شان بود که ساواک از این ها سردر نیاورد. بنابراین اگر می بینید سازمان مجاهدین بعداً به سازمان منافقین بدل می شود به این خاطر است که این ها کاملاً متلاشی شده بود؛ هم به دلیل لو رفتن و هم به این دلیل که از درون التقاطی شده بودند؛ به خاطر ناشی گری هایی که داشتند. در هر صورت این ویژگی ها مثبت نبود اما نام آن ها بر سر زبان ها بود. مثلاً باید دقت کنیم که تازه در جریان استقبال از امام نقش ارزنده ای که بروجردی دارد مشخص می شود. بعضی ها هم بودند که فعالیت شان از خیلی وقت ها پیش شروع شده بود مثل گروه مؤتلفه یا فدائیان اسلام که فدائیان اسلام از سال 1342 یا 1344 فعالیت نمی کنند. مدتی بعد از آن که یکسری از رهبران شان را اعدام می کنند کار مسلحانه شان افت می کند. یعنی ما مقطعی بین 1341-1342 تا 1346-1347 داریم و بعد دوباره شروع دوره سکون کار مسلحانه است و سپس دوباره شروع می شود. دوباره شروع شدنش را شما در گروه های مذهبی ای باید ببینید که به ظاهر مطرح نبودند و نباید هم مطرح می شدند مثل گروه توحیدی صف. مثل منصورون در خوزستان که آقایان محسن رضایی و شمخانی و شهید جهان آرا جزو آن بودند. مثل موحدین شهید علم الهدی و افراد دیگری که شما نمی شناسید و خودشان هم دوست ندارند مطرح شوند و بقیه. به همین خاطر اگر شما دقت کنید می بینید که بعد از این که انقلاب پیروز می شود سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی (اولیه) مطرح می شود که اعضایش همین هفت گروه بودند و رهبران همین گروه های مسلح جملگی بچه های مذهبی هایی بودند که تبدیل به یک کادر شدند. بنابراین اگر شما بخواهید دنبال کارهای مسلحانه بچه مذهبی های قبل از انقلاب بروید به غیر از این ها که مطرح است باید بروید سراغ گروه های موحدین - منصورون- گروه توحیدی صف و کسانی بروید که در خوزستان فعالیت هایی کرده بودند. یکسری حرکت های فردی هم بود که کسانی انجام می دادند. فرض کنید شهید اندرزگو که نه یک گروه سیاسی بلکه یک مبارز بود که شهید بروجردی هم با او ارتباط داشت. یک آدم باهوش زیرک و روحانی که چریکی حرفه ای بود. فعالیتش هم در محدوده هایی بود که شهید بروجردی بود یعنی طرف های سرچشمه که حتی با یکدیگر ملاقات هم داشته اند. در ملاقاتی همدیگر را دیده بودند ولی شهید بروجردی فهمیده بود که شهید اندرزگو خودش دارد کار فردی می کند. بروجردی از لحاظ تشکیلاتی و کارهای امنیتی بسیار پیچیده بود. به همین دلیل است که صف از معدود گروه هایی است که نیروهایش به دام ساواک نیفتادند. گروه صف در سال های قبل از انقلاب به غیر از شهید احمدی آیا شهید دیگری هم دادند؟ یکی آن شهید عزیز بود و دیگری هم شهید هادی بیگ زاده که وقتی هجدهم یا نوزده بهمن 1357 می خواستند رادیو را بگیرند در میدان ارگ به شهادت رسید. آن شهید هم شهادتش در زمان انقلاب بود. این دو عزیز در بطن عملیات شهید شدند. دو سه نفر از نیروهای صف نیر در دل انقلاب در شهریور سال 1357 دستگیر شدند و دو سه ماه در زندان بودند اما عمال رژیم باز هم نفهمیدند که این ها عضو گروه توحیدی صف هستند و با مردم آزاد شدند و دوباره هم ارتباط پیدا کردند. بنابراین مطرح شدن نیروهایی که کار مسلحانه کردند به دلیل خلوصی که گروههای مسلح مسلمان داشتند تا حد زیادی فقط شامل غیرمذهبی ها می شود. این یعنی چه؟ یعنی این که تا زمان انقلاب سرشان به مبارزه گرم بود و نمی توانستند حرفی بزنند. انقلاب که تمام شد امام به این ها گفتند یا باید به سپاه بیایید یا بروید دنبال کارهای سیاسی تان. آدم های خالص کارهای سیاسی و به اصطلاح "دکه" شان را تعطیل کردند. با گروه بازی خداحافظی کردند و رفتند وارد سپاه و انقلاب شدند و دربست به مردم پیوستند. این رمز موفقیت این ها بود و نکته در این است که این ها نیامدند حزب شان را هم داشته باشند. در واقع بساط حزب بازی را جمع کردند. یک ارگانی انتخاب کردند و خیلی های شان هم جذب امور کردستان و جنگ شدند این ها نکته های ظریفی است که متأسفانه به آن پرداخته نشده. پس فرصتی نداشتند که بیایند بگویند ما چه کارکردیم و دنبال این هم نبودند که خودشان را مطرح کنند. این خیلی مهم است. حالا "محمود زاده" ای پیدا شده و رفته درباره این ها کار کرده و فقط سرگذشت عده معدودی از این ها را می دانیم. کما این که اگر همین الان هم راجع به بروجردی با خیلی از یارانش گفت و گو کنید خیلی از مسائل مربوط به ایشان را نمی دانند. هنوز هم نمی دانند؛ البته متأسفانه. شما اگر به مراکز اسناد انقلاب اسلامی هم بروید به احتمال زیاد نمی توانید ناگفته های ناب را پیدا کنید. یکسری بدیهیات می گویند که بروجردی عضو صف بوده است و افراد این گروه با شاه مبارزه کرده اند. این کلی گویی ها را بگذارید کنار. عینیت بخشیدن به این که بروجردی کجا نقش داشته؟ کجا می توانسته کاری کند که پنجاه خبرنگار خارجی که به ایران می آیند خودشان در عمل بفهمند که تهران جای امنی نیست؟ کجا می تواند کاری کند که به آمریکایی ها بگوید که این جا دیگر جای شما نیست و کجا می تواند برای ورود امام کاری بکند که نقطه عطف زندگی بروجردی است و کجا می تواند مشخص کند که چطور اسیر التقاطی ها و حتی روحانی نماها نمی شود؛ اسیر هر مسأله ای نشود؟ و چطور می تواند از بین این همه روحانی جذب شهید مفتح و شهید مطهری بشود و چطور می تواند در این همه گروه هایی که فعالیت می کنند جذب شهید عراقی می شود و جذب فجر اسلام می شود؟ این ها نکته هایی هست که نشان می دهد او همین طوری بالا نیامده و همین طوری هم نیامده فرمانده بشود. یادمان هم باشد که مادر بی سوادی دارد که زندگی اش را با حداقل درآمد و با مناعت طبع و محترمانه دنبال می کند و خودش درس را رها می کند که پول در بیاورد و زندگی اش تأمین بشود تا به برادر و خواهرهایش برسد. تشک دوزی می کرده. سه شیفت کار می کرده. این طوری نبوده که عاشق درس نباشد ولی درس را رها می کند و با همه این اوضاع این کارها را انجام می دهد و رشد می کند و به این مراحل می رسد. بنابراین این شخصیت برای محمودزاده می تواند یک شخصیت قابل توجه باشد که بیاییم سرگذشتش را بگوییم. من در جلد اول کتاب مسیح کردستان خواستم بگویم که انقلاب در نزد این مردم چگونه شکل گرفت. این ها نیامدند پیش امام آموزش ببینند یا پول و وعده بگیرند. این ها با روح بلند امام رابطه برقرار کردند. این ها نیامدند سازماندهی بشوند؛ چرا؟ چون امام از طریق این اطلاعیه هایش و از طریق نماینده هایش داشت جریان مبارزه با شاه را تبدیل به یک مسأله همگانی می کرد و کسانی که با این مسأله موافق بودند جذب ایشان می شدند؛ بدون این که همدیگر را ببینند. این خیلی نکته مهمی است. پس ما الان باید بگوییم که مردم چگونه وارد انقلاب شدند. بروجردی می تواند نمونه ای شاخص باشد کسی که پدرش با خان ها در بروجرد ماجراها داشت و از دست رفت. مادرش از شدت فقر دست پنج بچه صغیر را می گیرد و می آید در بدترین نقطه تهران اسکان پیدا می کند و می رود رختشویی می کند و بچه بزرگ می کند. این بچه از لاله زار هم سردر می آورد اما جذب چیزی نمی شود. یعنی گمشده خود را در مفتح ها پیدا می کند و راه خود را این گونه می یابد. باز هم یادمان باشد که هشت کلاس بیشتر سواد ندارد. پس این جریان نظامی و سیاسی ایشان که جذب منافقین نمی شود. جریان ایدئولوژیک و تشکیلاتی اش که با آن وضعیت این همه آدم - شاید نزدیک به صد نفر- را بدون این که همدیگر را بشناسند سازماندهی می کند و آموزش نظامی می دهد و به مأموریت های مختلف می فرستد و همه هم کارشان را انجام می دهند. آیا این نمی تواند بیانگر نگاه ژرف و نگاه بسیار بلند یک مرد بزرگ باشد که فقط در ظاهر سنش کم است؟ پس بروجردی در سن بیست و دو سالگی به سن کمال رسیده بود و مرد بزرگی بود؛ با این اسنادی که من دارم. به همین خاطر ما باید این شخصیت ها را از این بُعد ببینیم و سپس باور کنیم که حضرت امام به واسطه چه شخصیت هایی توانستند تومار حکومت ننگین شاه را در هم بپیچند. من قبول ندارم که بگوییم امام به تنهایی و قبول هم ندارم بگوییم مردم به تنهایی از عهده این مهم برآمدند. این جاست که مسأله ولایت معنای واقعی خودش را پیدا می کند چون بروجردی به هیچ وجه جز به آن چیزی که امام می گفتند عمل نمی کرد- حتی اگر همه نیروهایش را هم از دست می داد - و این باعث شده بود که بتوان راه را از چاه در آن کوران انقلاب پیدا کند. بعضی از اشخاص و شخصیت ها در بستر زمان افراد تأثیرپذیری می شوند. و وقتی که هم راه بلد نباشند می افتند به جاده خاکی. شهید بروجردی تحت تأثیر اخلاقی کدام یک از شخصیت ها قرار گرفت که رفتار و روحیاتش تا این حد اثرگذار بود؟ من می توانم بگویم رفتار و روحیات ایشات تحت تأثیر یک شخصیت خاصی شکل نگرفت جز همان روحانی که به شما گفتم. با او هم در دوران نوجوانی ارتباط داشت و بعد هم رابطه اش قطع شد. بعد از این که راه را پیدا کرد با شهیدان مفتح و مطهری و بهشتی ارتباط برقرار کرد اما نمی توانیم بگوییم شهید بهشتی شخصیت ایشان را شکل داد یا شهید مطهری یا حتی حضرت امام به تنهایی. برای این که ایشان زمانی کتاب ولایت فقیه امام را توزیع می کرد که دیگر شخصیت امام در ذهنش شکل گرفته بود. به گونه ای که به هیچ وجه جز به چیزی که امام می گفتند عمل نمی کرد. چون اطلاعیه های معظمٌ له را می خواند و با ارتباطاتی که داشت و از طریق افراد مستعد مانند شهید شاه آبادی در تماس بود. شاید هم از نظر امنیتی این گونه کار می کرد و نمی آمد وابسته به جایی خاص باشد که لو برود. پس این طور هم نیست که بگوییم یک شخصیت؛ بلکه ایشان شخصیت های زیادی را می دید. یکسری را پس می زد و متقابلاً جذب یکسری دیگر می شد و مشخص است که برای خودش معیارهایی داشت. اما این معیارها را از کجا می آورد؟ از همان مطالعاتی که داشت. به علاوه این ها استعدادی هم بود که در وجود خودش رشد کرده بود. بله. نکته بسیار زیبای بروجردی این است که خودش استعداد خودش را کشف کرد. کسی نیامد او را کشف کند. خودش خودش را کشف کرد و همین طور به این طرف و آن طرف می زد. خلاصه راه خودش را پیدا کرد. وقتی هم که راه خودش را پیدا کرد خوب پیدا کرد. گفتید شهید بروجردی از معدود آدم هایی بود که دلهره انقلاب را داشت. منظورتان از این ترکیب و عبارت چیست؟ قبل از آن بالاترین و بهترین و شیرین ترین مأموریتی را که بروجردی برای انقلاب داشت مطرح کنیم و بعد وارد این قضیه شویم. این که چطور ایشان با امام رابطه برقرار می کند و چطور این همه شیفته امام بوده. شهید بروجردی در آن کارهای مسلحانه ای که دنبال می کرد از طریقی با شهید عراقی مرتبط می شود. با شهید عراقی وقتی به ایشان وصل می شود در جلسه ای متوجه می شود که او استعداد بالایی در کار مسلحانه دارد. پس شهید بروجردی را به آقای محسن رفیق دوست معرفی می کند. محسن رفیق دوست فکر کرده بود که ایشان کسی است که حداکثر کلتی چیزی می خواهد و یک روز با او قرار می گذارد و به او می گوید بیا خیابان مولوی تو را ببینیم. سوار ماشین می شود و می گوید شما چه می خواهید؟ می گوید ما برنامه ای در دست داریم که طی آن پنجاه قبضه اسلحه لازم داریم. رفیق دوست جا می خورد و فکر می کند که ایشان دارد دستش می اندازد. می پرسد می دانی پنجاه تا اسلحه یعنی چه؟ تهیه آن یعنی چه؟ اصلاً غیرممکن است. شهید بروجردی پاسخ می دهد قرار نیست من به شما بگویم که می خواهم چه کار کنم. اگر داری پنجاه تا اسلحه بده. اگر هم نداری بگو ندارم. آقای رفیق دوست تعریف می کند که ما رفتیم و ماجرا را برای شهید عراقی تعریف کردیم و گفتیم که او این طور صحبت می کرد. شهید عراقی گفتند اگر این چنین گفته به او اعتماد کند. خلاصه ما نیز رفتیم گشتیم و سه چهار تا اسلحه کلت و مقداری فشنگ پیدا کردیم. گفتیم هرچه داریم بدهیم. یعنی اصلاً آقای رفیق دوست در برابر این آدم کسر آورده بود. قرارش را در کوچه مرغی های مولوی گذاشته بود. گفت رفتیم آن جا که بروجردی سلاح ها را تحویل بگیرد. آمد نشست در ماشینی که یک بنز بود. یک گونی آورده بود که انداخت روی دوشش- مثل این دوره گردها که مثلاً دارد آهن قراضه می خرد - و خیلی راحت رفت. این جا شناخت شهید عراقی و یارانش مثل رفیق دوست از بروجردی بیشتر می شود. طی آن ماجرایی که قبلاً به شما گفتم بروجردی با شهید مفتح هم آشنایی پیدا کرد که کم کم رابطه شهید بروجردی با شهید بهشتی شکل می گیرد. شهید بهشتی هم چند جلسه برایش می گذارد و با صحبت هایی که می کنند متوجه کشتن آمریکایی ها می شود و بروجردی از هر نظر در دل ایشان جا باز می کند اما خیلی به او نزدیک نمی شود. این روابط ادامه می یابد و روند انقلاب به جایی می رسد که قضیه استقبال از حضرت امام پیش می آید. این اتفاقات که می افتد یک روز شهید بهشتی بروجردی را صدا می زند که بیا کارت دارم. وارد جلسه که می شود می بیند استاد مطهری هم آن جا نشسته. آن جا بحث شان این بوده که الان داریم برای ورود امام برنامه ریزی می کنیم. بزرگترین مسأله ما این است که ما چطور باید از امام حفاظت کنیم. ممکن است هواپیمای ایشان را بزنند. ممکن است پیاده شوند تانک هایی که تمام مسیر میدان آزادی تا فرودگاه را پر کرده اند هرجایی ممکن است وارد عمل شوند. امام هم اصرار دارند که من می خواهم بروم بهشت زهرا (س) این مسائل را چه کار باید بکنیم؟ کجا باید نیروها را مستقر کنیم؟ ... یعنی مسائل زیادی در ارتباط با امام بود. حتی ممکن بود هواپیمای معظمٌ له را بزنند. به همین خاطر امام می فرمود که همه به من می گویند نرو؛ پس من می روم. شورای انقلاب هم خیلی جرأت نکرده بود به امام بگوید بیا. خود شخص امام بود که انتخاب کرده بود. دغدغه آن ها این بود که امام را بیاورند این جا به چه کسی تحویل بدهند. این مطلب مطرح شد و گفتند ما چنین مسأله ای داریم و تنها گروه مسلحی که ما داریم و گفته اند می توانیم این کارها را انجام دهیم سازمان مجاهدین است یعنی همین منافقین. همان زمان این افراد با شورای انقلاب ارتباط داشتند. مسعود رجوی و موسی خیابانی و این ها. شما فضای آن موقع را در نظر بگیرید. آن ها گفتند ما می توانیم این کار را بکنیم ولی شهید مطهری به بروجردی گفتند که با این توصیفاتی که دکتر بهشتی از شما کرده و مسائلی که آقای عراقی گفته اند پیشنهادتان چیست؟ شهید بروجردی گفت اجازه بدهید من دو سه روزی فکر کنم تا به شما بگویم. شهید بروجردی تمام نیروهایش را صدا می زند یعنی تمام سرشاخه ها را. یک جلسه می گذارد و مسأله را مطرح می کند و می گوید مسأله مرگ و زندگی مطرح است. آن ها طرحی را برنامه ریزی می کنند و بعد از دو سه روز بروجردی می آید خدمت آقایان مطهری و دکتر بهشتی و می گوید من آمادگی دارم که این کار را برعهده بگیرم. شهید بروجردی چند نفر نیرو در اختیار داشت؟ به این ها هم می رسیم. گفتند برنامه شما چیست؟ قضیه را برای آن ها این گونه باز کرد که ما این قدر آر پی جی هفت را می توانیم آماده کنیم. شش هفت قبضه آر پی جی هفت را می توانیم ببریم حتی در فرودگاه. این تعداد هم کلاشینکف می توانیم با خود ببریم. از فرودگاه شروع می کنیم تا میدان آزادی. آری پی جی هفت برای این است که بتوانیم تانک ها را با آن بزنیم آن زمان این ها دارند می گویند ما آر پی جی هفت داریم؛ فکرش را بکنید. طرح را که مطرح می کنند همه می بینند عجیب طرح قوی ای است. شورای انقلاب جلسه می گذارند و می گویند اولین و بهترین طرح قبل از این مال سازمان مجاهدین بوده و هر دو را به بحث و بررسی می گذارند. شهید بروجردی و مصطفی تحیری بیرون اتاق منتظر بوده اند و طرح در جلسه مطرح می شود. این جا موسی خیابانی و مسعود رجوی خودشان وارد اتاق می شوند و طرح شان را دوباره مطرح می کنند. ببینید فضا چقدر فضای آلوده ای بوده. مجاهدین گفته بودند ما سه شرط داریم: یک؛ امام که از هواپیما پیاده می شوند سوار ماشین شخص مسعود رجوی می شوند و هیچ کس دیگر حق ندارد با او همراه شود. دو؛ در تمام مسیری که امام می خواهند بروند فقط عکس شهدای سازمان مجاهدین باید زده شود. سه؛ ما در زندان بودیم و اسلحه نداریم باید اسلحه ما را هم تأمین کنید. استاد مطهری می گویند پیشنهادهای این ها مرا مشکوک کرده و این ها می خواهند امام و انقلاب را وامدار خودشان کنند. شهید بروجردی می گوید حالا نوبت من است. پیشنهادش را می دهد به بزرگان داخل جلسه و می گوید یک؛ هیچ کس نباید بفهمد که ما می خواهیم این کار بکنیم. اصلاً گروه توحیدی صفی در کار نیست. دو؛ من سه هزار نیرو برای این کار آماده کرده ام (که اگر بروید روزنامه های آن موقع را ببینید می بیند نوشته بودند که سه هزار نیروی مسلح آماده استقبال از امام هستند). سه؛ اسلحه هم هیچ چیز لازم نداریم. چند دستگاه ماشین ضد گلوله هم تهیه می کنیم. آن بلیزر که حاج محسن رفیق دوست راننده اش بود ضد گلوله بود؟ بله. جالب است که تنها جایی که از آن ضد گلوله نبود شیشه جلویش بود. شهید بروجردی شرایطی را مطرح می کند که درست بر عکس شرایط منافقین است. برای همین است که تا امروز کسی جزئیات کامل داستان حفاظت از حضرت امام (ره) در آن روز را نمی داند؟ همگان که همه چیز را نمی دانند. هر کسی یک گوشه اش را می گوید. مثلاً آقای ناطق نوری یک بخش را می گوید و هر کدام همین طور ولی من همه را جمع کرده ام کنار هم. القصه مرحوم آیت الله طالقانی می پرسد اصلاً این ها که هستند که دارند این حرف ها را می زنند؟ تا حالا کجا بوده اند؟ چه جایگاهی دارند؟ تا این که مرحوم طالقانی را شهید بهشتی یا مطهری کنار می کشند و می گوید این ها چه کسانی هستند. وقتی می روند بیرون می گوید این ها کجا هستند؟ می گویند این ها همین بیرون نشسته اند. یکی از این شخصیت ها که الان اسمش یادم نیست می گوید یک دفعه در اتاق باز شد و مرحوم طالقانی و آن بزرگوار دیگر بیرون می آیند که ایشان بروجردی را که ایستاده نشان زنده یاد طالقانی می دهد. مرحوم طالقانی یک نگاهی به او می کند و می گوید واقعاً چیزهایی که گفتید در این فرد هست؟ می گوید آری. بعد هر دو می روند داخل و به مجاهدین می گویند که پیشنهاد این ها اصلح است. در ادامه منافقین گفتند ما تضمین هم می کنیم که هیچ اتفاقی برای امام نیفتد. یعنی منافقین یک چیز دیگر هم رو می کنند. شهید بهشتی به شهید بروجردی می گوید آن ها یک پیشنهاد جدید آورده اند. بروجردی که می گوید ما هم تضمین می کنیم. شهید مطهری می گفت اصلاً جلسه جانی تازه گرفته بود و اعضای شورای انقلاب تصویب کردند که این مسأله به عهده این عزیزان باشد. وقتی رجوی و موسی خیابانی از اتاق می آیند بیرون نگاهی به بروجردی می کنند و می گویند این فرد کیست که آمده و این حرف ها را می زند؟ خلاصه با وجود ناشناخته بودن بروجردی و یارانش طرح تصویب می شود و آن ها شروع به جمع کردن تمام نیروهای شان می کنند. بچه ها به او می گویند مرد حسابی مگر ما چند نفریم که گفتی سه هزار نفر نیرو داریم؟! می گوید من همه فکرهایم را کرده ام. این که هواپیما از جایی که می نشیند در چه زاویه ای می نشیند؟ کجا می شود مدخل ورودی تا وقتی امام می آید بتوان ایشان را هدف قرار داد؟ حتی برای برج دیده بانی طراحی کرده ام تا یک نفر را آن جا بگذارم. آن ها به ساختمان شماره دو که الان ترمینال شماره دو است و محل استقرار و ورود امام بود آمدند و قبل از ورود امام با لباس روحانی همه اسلحه ها را به آن جا آوردند. بالای پشت بام همان جا که سقفش مشبک بود نیز دو فرد مسلح برای حراست گذاشتند که کاملاً همه جا را می دیدند. جایی هم که امام می خواستند از هواپیما پیاده شوند یک نفر را گماشتند. کاملاً این را طراحی کردند و محل استقرار آن آر پی جی زن ها را هم در چهار پنج دستگاه بنز ضد گلوله زیر ماشین ها طراحی کردند و خود نیز با لباس روحانی آمدند. شهید بروجردی می گفت بچه ها! اگر ما امام را تا میدان آزادی برسانیم و به مردم بسپاریم که دیگر کار تمام است. گفت این جمعیت را ببینید. کافی است بت این تانک ها شکسته بشود. بعد از آن ما هم کاره ای نیستیم. آن ها هم همگی قبول می کند ولی به هیچ کس این بحث را نمی گویند. می گویند این چه ریسکی است که می کنی؟ می گوید با این مردمی که من می بینم اگر امام را تحویل مردم بدهیم دیگر کار تمام است. بقیه حرف ها بی خودی است. نشان به این نشان که واقعاً همین اتفاق می افتد. وقتی که امام از ماشین می آیند پایین اصلاً چرخ های ماشین شان روی زمین نبود. وقتی ماشین امام از فرودگاه خارج می شود شهید بروجردی دیگر همه را رها می کند می رود بهشت زهرا (س) می گوید حالا دیگر در آن جا امکان خطر هست. می روند آنجا و قصه آن هلی کوپتر و این ها پیش می آید که ماجراهای زیادی دارد. در نهایت امام با آن وضعیت با هلی کوپتر به بیمارستان هزار تخت خوابی می آیند و این ها هم بلافاصله نیروهای شان را در مدرسه رفاه مستقر می کنند و کار حفاظت بسیار سنگینی را در آن جا پیاده می کنند. با همان نیروها؟ بله و می مانند تا زمانی که امام تهران هستند و اولین اعدام هایی که انجام می شود این چهار نفر - نصیری و ناجی و خسرو داد و رحیمی را گروه توحیدی صف در مدرسه رفاه اعدام می کنند. تیر خلاصش را همین ها می زنند. بروجردی آن ها را می برد بالای پشت بام. زمانی که این اتفاق ها می افتد شبش بروجردی و یکی دو نفر دیگر داشتند نگهبانی می دادند که نیمه های شب امام می آیند پیش این ها. می گویند حضرت امام! این جا چه کار می کنید؟ بروید بخوابید. می فرمایند من آمده ام سری به شما بزنم و با شما احوالپرسی کنم. یعنی می آمدند و با این بچه ها خوش و بش می کردند. همان جا بوده که هادی بیگ زاده می خواسته ازدواج کند و امام گفته بود بیاید من عقدتان را بخوانم که چند روز بعد بیگ زاده در ماجرای تصرف رادیو شهید می شود. بروجردی یک بی سیم داشت که توسط آن تمام حرف های سپهبد رحیمی فرماندار نظامی را شنود می کرد. آن دستگاه های بی سیم را با خودش از یک جایی آورده بود و تمام صحبت های گارد را می شنید. مثلاً می گفت بچه ها به کلانتری چهارده بروید و قبل از این که گاردی ها برسند ترتیبش را بدهید. او کاملاً رحیمی را زیر نظر داشت. این خصوصیات نمی تواند مال یک آدم معمولی باشد. بنابراین حفاظت از امام را برعهده می گیرد و به خوبی هم شهید بروجردی از معدود آدم هایی بود که دلهره انقلاب را داشت. این است که ایشان به تدریج تبدیل به فردی می شود که با امام ارتباط نزدیک برقرار می کند. اتفاقاتی که هم این وسط می افتد مثل این که سران ارتش را می گیرند. کلاً خیلی ماجراها دارد. یکسری آمریکایی ها را از ستاد کل می گیرند و چطور می شود که تانک ها و توپخانه گارد شاهنشاهی که می خواستند بیایند کودتا کنند فیتیله آن ها را پایین می کشند... ماجراهای زیادی است که اجازه بدهید وارد آن ها نشوم اما آن چه مهم است این است که بروجردی ناخودآگاه چنین محوریتی در انقلاب پیدا می کند و این قدر به شخص امام نزدیک می شود. امام بیشتر از یک ماه و خرده ای نمی گذرد که غائله گنبد شروع می شود. بعد غائله بلوچستان و بعد هم کردستان و مهاباد و سنندج و بعد پاوه شروع می شود. بروجردی در این جا هجرتی می کند که به نظر من منحصر به فرد است. موقعی که امام به قم می روند؟ نه هنوز حضرت امام به قم نرفته اند. بروجردی احساس می کند برای حفاظت از امام نباید فقط در کنار امام بود. تشخیص می دهد که برای حفاظت از امام باید برود به کردستان نه این که از نظر فیزیکی در کنار ایشان باشد. این نکته خیلی ظریفی است و چقدر تشخیص درستی بوده. تازه هنوز کردستان آشوب و بلوا نبوده. گنبد و بلوچستان هم درگیر با آن فتنه ها نبوده. از طرفی کنار امام بودن افتخار کمی نیست. عشق و لذت کمی هم نیست و بروجردی به این می رسد که باید همه این ها را رها کند و برای این که بتواند انقلاب و امام را حفظ کند برود در مرکز این توطئه ها و فتنه ها. به نظر من این اوج نگاه عمیق و ژرف نگری بروجردی از آینده انقلاب بود و این که چطور از خودش می گذرد. می دانید شهید محلاتی قبل از این که آقای محسن رضایی فرمانده سپاه شود از طرف امام می رود به کردستان و با ایشان مذاکره می کنند برای فرماندهی سپاه؟ بعد از آقای منصوری و ابوشریف و مرتضی رضایی؟ به هر ترتیبی شهید محلاتی می رود و تشخیص می دهد که اگر می خواهید من خدمت کنم این طوری و با وجود آقای بروجردی بهتر می توانم خدمت کنم. واقعاً کمتر آدمی هست که از حضرت امام دل بکند. در واقع شما به سؤالی که من مدت ها برای خودم داشتم که چرا و چطور چنین آدمی در قواره شهید بروجردی و با چنین پس زمینه ها و پیش زمینه هایی فرمانده سپاه نشده بود پاسخ دادید و حلش کردید؛ البته ضمن احترام به آقای محسن رضایی و همه تلاش هایی که در این جایگاه در دفاع مقدس کردند. بروجردی خودش فرماندهی را قبول نمی کرد. این آینده نگری هایی که من در دل صحبت هایم به شما گفتم از این فرد زیاد دیده شد. ایشان همیشه خیلی جلوترها را می دید و این هم سندهایی که من به شما ارائه می دهم. این باعث می شد که همیشه از زمان جلو باشد. از خیلی های دیگر جلو بود. پیش بینی هایش درست از آب درمی آمد. همین باعث شد که وقتی وارد کردستان می شود بعد از مدت بسیار کوتاهی بفهمد رمز موفقیتش در این است که مردم کُرد از ته دل اخت بشود و برای همین هم به او لقب مسیح کردستان را می دهند. ایشان عقید ه داشت تا ما از ته دل با مردم کردستان رابطه برقرار نکنیم و تا دل این ها را به دست نیاوریم هیچ کاری نمی توانیم بکنیم؛ حتی اگر صد لشکر زرهی هم به این جا بفرستیم. ایشان مخالف یکسری تزهایی بود که در جای خودش باید دنبال شود مثل این که ما اصلاً نباید به کار مسلحانه در کردستان اصالت بدهیم. حرفش این بود که ما این قدر باید با این مردم کار کنیم برای این که نسل اندر نسل به این ها خیانت شده و همیشه حکومت مرکزی به مردم کرد خیانت می کرده. اگر هم کسی از طرف کردستان عراق و آمریکایی ها یا هر کسی آمده از این ها به عنوان ابزار استفاده کرده اند. کردها تفنگ به دستانی هستند که نمی دانند چرا شلیک می کنند چون هر وقت شلیک کرده و به هدفی رسیده اند یک هدف بزرگتری آمده و این ها را دور زده است. این ها همیشه آلت دست بوده اند و این پرونده سنگینی است که بروجردی خیلی سریع عمق آن را فهمید و گفت ما باید آن قدر با این ها همراه شویم تا باور کنیم که ما دیگر مثل حکومت های مرکزی قبلی نیستیم. شما باید کردستان را این طوری در وجود شهید بروجردی دنبال کنید. با این که خیلی ها قبولش نداشتند یعنی درک نمی کردند که او چه می گوید. در کردستان ببینید چرا یکسری با او موافق بودند و یکسری هم مخالف و مظلومانه شهید شد؟برای این که به این رسیده بود که باید تمام آن خسرانی که تاریخ ایران به کردستان و مردم کرد زده محو کند و این کار بسیار سنگینی است چون همیشه حکومت مرکزی به این مردم خیانت کرده. حالا هم من حکومت مرکزی ای هستم که می خواهم از صمیم قلب با شما یکدل و همراه بشوم. بروجردی می گفت ما این قدر باید با این ها خوب بشویم - نه این که نقش سازی کنیم - و این قدر باید با این ها اخت شویم تا باور کنند. وقتی باور کنند دیگر کردستان دست ماست و این تئوری ای بود که متأسفانه خیلی ها نتوانستند آن را درک کنند. به همین خاطر بروجردی به سرعت در کردستان شهید شد و ماجراهایی که رخ داد که سرجای خودش هست. کما این که الان هم دارید می بینید باز هم همین تئوری کردستان را آرام کرد و گرنه کومله و دموکرات ها فعال بودند. همین بود که بچه های جهاد بیشتر در دل مردم کُرد جا باز کردند و چون از موضع سازندگی رفته بودند و ماجراهایی که به نظر من به حضور بروجردی در کردستان برمی گردد و به ایدئولوژی اصالت انسان از موضع نیاز و به همین دلیل است که من جرأت نمی کنم وارد تهیه و تدوین جلد دوم این کتاب بشوم. فکر می کنم بروجردی ای که من در جلد او ساختم در مسیح کردستان در جلد دوم همان بروجردی آدمی است که به عرفان فلسفه و انسان گرایی روی می آورد که اصلاً از اسلحه متنفر است. این کتاب کار بزرگی می شود. به همین خاطر به همان دلیل که زندگی قبل از انقلابش این قدر ناشناخته بود با آن که بعضی ها در توصیف زندگی بعد از انقلابش هم می گویند بروجردی می رفت سنندج و پاوه - همین چیزهایی که الان دارند می گویند - و رفت به فلان عملیات؛ من اصلاً نمی توانم بروجردی ای را که خودم ازش شناخت پیدا کرده ام در این کارهای عملیاتی و مقابله با کومله درست و دقیق تجسم کنم و ببینم. زیبایی بروجردی در این است که در دل عملیاتی به یکی از مردم کرد که دارند برایش می جنگند می گوید کاک ممد! بیا برو خانه؛ عملیات بس است. می گوید چرا؟ می گوید برو بچه ات دارد به دنیا می آید. وقتی این مرد می رود و می بیند بچه اش به دنیا آمده اسمش را به احترام بروجردی می گذارد محمد و اوج معرفت و کمال محمد بروجردی در همین نکته است که یک کرد به این باور برسد و بروجردی هم به هدفش. به همین دلیل جلد دوم نبرد کتاب زندگی بروجردی را جدی تعقیب نکنید چرا که او به کمال خودش رسیده بود و بروجردی دیگر چیزی نداشت که بخواهد به دست بیاورد. من بروجردی را در مصائب و فقر پیدا کردم. در گمنامی سیاسی دنبال کردم. در بلبشوی اجتماعی 1356 و 1357 1355 دنبال کردم و در مرکز انقلاب که ماجرای امام باشد به او رسیدم. اما بعد دیدم که این شناخت از بروجردی تازه در اول راه است و کمالش را در کوه های سر به فلک کشیده گمنام و پر از فتنه کردستان دیدم و شخصیت بروجردی به نظر من این راحتی ها نیست که شما بتوانید به مردم معرفی کنید. وقتی من قصد کردم به شخصیت بروجردی بپردازم در حالی بود که اصلاً بروجردی را نمی شناختم و او را ندیده بودم. من اصلاً به عمرم بروجردی را ندیده ام. حتی یک بار هم با او ملاقات نداشته ام. شما چند سال تان است؟ من سال 1335 به دنیا آمده ام. همیشه در خوزستان بوده ام. از اول تا آخر جنگ به خوزستان رفتم. کردستان یعنی همان شمال غرب را سال های 1365-1366 به بعد رفتم. بنابراین قبلش در جریان کردستان نبودم که بتوانم بروجردی را ببینم. اما وقتی به من گفتند در زمینه زندگی بروجردی کاری بکن چهار پنج هزار صفحه نوار پیاده شده از مصاحبه هایی که درباره شهید بروجردی به من دادند که وقتی من مطالعه کردم دیدم متأسفانه اصلاً نمی توانم بروجردی را در آن نوارها پیدا کنم. چون افرادی که صحبت می کردند کارشان هدفمند نبود. خیلی کلی می گفتند اما مسائل جاری اش را نمی دانستند. به همین خاطر گروهی را تشکیل دادیم و اتاق فکری را من تشکیل دادم که می توانم از بزرگوارانی مثل آقایان مصطفی ایزدی - هدایت الله لطفیان- مصطفی تحیری نام ببرم و به این ترتیب شناسایی و ارتباط با یکایک افراد معاشر با بروجردی بهتر و بهتر شد. بعد هم همان طور که خود بروجردی شاخه شاخه کار می کرد ما نیز رفتیم و این افراد را شناسایی کردیم. مثلاً آقای شقاقی نامی هنوز هم هست که در آن هسته های اولیه ای که از نظر اعتقادی شکل گرفت خیلی با او همراه بود. وقتی من با این ها آشنا شدم متوجه شدم بروجردی ای که دارند می گویند با بروجردی ای که واقعیت داشته بسیار فاصله دارد. در حین تحقیق من سراغ خیلی ها رفتم. در آن دو سه سالی که تحقیق کردم افراد زیادی را رفتم دنبال شان. وقتی من با یکی دو تا از شخصیت های معروف سپاه و سیاسی نظام مطرح کردم که بروجردی در یک شب پنج عملیات انجام داده باور نمی کردند. کم کم برای من هم سؤال ایجاد شد که آیا واقعاً این اتفاق افتاده یا نه؟ چون در کتاب هایی که می نویسم این طور نیست که هر کسی هرچه بگوید من آن را قبول کنم. می روم از منظرهای مختلف درباره آن تحقیق می کنم. در این قضیه به خاطر این که به آن آمریکایی ها و خبرنگاران خارجی می خواست نقیض حرف شاه را ثابت کند برای من هم مهم شده بود که واقعاً این کار شده یا نشد. خیلی فکر مرا مشغول کرده بود و منابع اطلاعاتی من هم متأسفانه محدود بود. چرا که آن پنج تیمی که گفتم جدای از همدیگر بودند خودشان هم نمی دانستند که آن شب با هم عملیات دارند. ماجرای همان یک نفر بنده خدایی که آن شب مجروح شده بود برای من خیلی مهم بود که این قضیه را چه کار کنم. تصور کنید در دنیای پر دغدغه ای که من داشتم یک شب شهید بروجردی به خوابم آمد و خواب دیدم شب ساعت حدود نه و نیم درست همان ساعتی که آن پنج عملیات می خواهد انجام شود در میدان مولوی هستم. بروجردی با موتوری می آید و مرا سوار می کند - من نه بروجردی را دیده ام و می شناسم و نه او مرا می شناسد- در خواب میدان مولوی خیلی هم تاریک بود. سوار موتور می شویم و مرا می برد همه آن عملیات ها را نشانم می دهد. بدون این که یک کلمه به من بگوید که من به چه دلیل این کار را برایت می کنم. بعداً هم که رفتم دیدم واقعاً همان نشانه هایی بود که ما دیدیم. یک کلمه هم نگفت که من آوردمت تا تو باور کنی. طوری بود که من باورم شد خودم آن عملیات ها را انجام داده ام و برایم امکان پذیر شد. فردا که بیدار شدم فهمیدم هیچ شکی در این کار نیست و دیگر نیازی نیست که بیشتر از این تحقیق کنم. این خیلی برای من مهم بود که خود شهید بروجردی در نوشتن این کتاب و انجام این تحقیق این قدر راحت با من تماس برقرار کرد و دستم را گرفت. این شاید بهترین پاداشی بود که به من داده شد و هیچ وقت هم نمی توانم این قضیه را فراموش کنم. به همین دلیل این مطلب کار مرا آسان کرد و خیلی محکم کتاب را نوشتم و دیگر هم گوش به حرف کسی ندادم...


نویسنده : فاش نیوز

تاریخ : 1399

خاطره : شهید بروجردی ناجی کردستان بود «وقتی فرماندهان بزرگ دوران دفاع مقدس را نام می‌بریم، نام حاج احمد متوسلیان، همت، خرازی و ... به گوش می‌خورد، اما کمتر نام شهید بروجردی شنیده می‌شود. او فرمانده تمام این فرماندهان بزرگ بود. شهید بروجردی در میان فرماندهان شهید، گمنام است. با وجود تمام رشادت و فداکاری‌های که در مقابله با کومله‌ها و رژیم بعث داشت، شاید به اندازه انگشتان دست جوانان او را می‌شناسند. هر سال که به راهیان نور می‌روم. به اسامی اتوبوس‌ها نگاه می‌کنم. همیشه سوار اتوبوسی می‌شوم که به نام شهید بروجردی است؛ زیرا رشادت‌هایش را دیده‌ام و ارادت ویژه‌ای به وی دارم. چند سال پیش با یکی از همرزمان شهید بروجردی و جمعی از نویسندگان حوزه دفاع مقدس به یادمان شهید بروجردی رفتیم و روایتگری کردیم. کسانی که آنجا راوی بودند، می‌گفتند که ما هم که راوی این یادمان هستیم، این توصیفات در مورد شهید بروجردی را نشنیده بودیم.» متن بالا برگرفته شده از سخنان «مریم کاتبی» از رزمندگان و امدادگران دوران دفاع مقدس است. نام مریم کاتبی در کنار فرماندهان بزرگی همچون شهید بروجردی و جاویدالاثر احمد متوسلیان به چشم می‌خورد. پای سخنانش در مورد جنگ که می‌نشینی، دفاع مقدس برایت رنگ و بوی دیگری دارد. کلام شیرین و طنزگونه‌اش صحنه‌های جنگ را برایت به گونه دیگری تداعی می‌کند. به مناسبت سالگرد شهادت شهید محمد بروجردی پای خاطرات این بانوی مبارز نشسته است


نویسنده : فاش نیوز

تاریخ : 1399

خاطره : متوسلیان از شهید بروجردی کمک می‌گرفت کاتب شهید بروجردی را شهید مظلوم می‌خواند و می‌گوید: سپاه بروجرد چند سال پیش در سالروز شهادت حضرت زهرا (س)، مراسم یادبودی برای شهدای زن این شهر برگزار کردند. من یکی از سخنران‌های این مراسم بودم. مجری من را همرزم جاویدالاثر متوسلیان معرفی کرد. وقتی سخنرانی را آغاز کردم، گفتم که متوسلیان معتقد بود که کار با شهید بروجردی یک افتخار است. هر زمان متوسلیان با مشکلی روبرو می‌شد، از شهید بروجردی کمک می‌خواست. حالا امروز نام شهید بروجردی بعد از نام دیگر فرماندهان به میان می‌آید. برای سقوط کردستان زنان کومله هم به میدان آمده بودند وی با لبخندی که بر لب داشت، نحوه آشنایی با شهید بروجردی را اینگونه روایت می‌کند: من در دوران انقلاب، با شهید فیاض‌بخش فعالیت داشتم. وقتی انقلابی‌ها در تظاهرات مجروح می‌شدند، من و آقای فیاض‌بخش این مجروحان را به باغ شمیران می‌بردیم و معالجه می‌کردیم تا به دست ساواک نیافتند. شهید بروجردی از فعالیت‌های من در آن دوران با خبر بود. از این رو پس از آغاز غائله کردستان، از شهید فیاض‌بخش می‌خواهد که من و صدیقه را به مریوان بفرستد. از آنجایی که کردستان در حال سقوط بود، هیچ کس حاضر نمی‌شد تا دختر یا همسرش را به آنجا بفرستد. در مقابل کومله و دموکرات‌ همسرانشان را به کردستان آورده بودند. زنان در لباس‌های کردی اسلحه پنهان می‌کردند؛ البته آن‌ها اصالتا کرد نبودند و از شهر‌های دیگر آمده بودند. وقتی به پایگاه‌های ما نزدیک می‌شدند، زنان اسلحه را به مردانشان می‌دادند. از این طریق نیرو‌های بسیج و سپاه شهید شدند و شهر در حال سقوط بود. شهید فیاض بخش در نامه‌ای از من خواست تا یک هفته به سنندج و پاوه برای امدادرسانی بروم، از آنجایی که من فرد بسیار ترسویی بودم، نمی‌پذیرفتم؛ اما به اصرار مادرم قبول کردم.


نویسنده : فاش نیوز

تاریخ : 1399

خاطره : آرامش بروجردی، ترس من را از بین برد خانم کاتبی گفت: وقتی به پادگان سنندج رسیدم. برای لحظه‌ای صدای تیراندازی قطع نمی‌شد. خیلی ترسیده بودم. وحشت زده در حیاط پادگان می‌چرخیدم که ناگهان یک مرد قد بلند به چشمم خورد. رو برگرداندم و برای اولین بار شهید بروجردی را مقابلم دیدم. نمی‌دانستم که او کیست، فقط گفتم «برادر من می‌ترسم». او با لبخند و آرامشی که در چهره‌اش داشت، گفت: «این‌ها برادران ما هستند. برای چه می‌ترسید.» با این حرف شهید بروجردی تمام ترس من فروکش کرد. آن زمان کومله و دموکرات‌ها تا نزدیکی پادگان رسیده بودند و من از این امر بی‌اطلاع بودم. شهید بروجردی آن لحظه نگفت که شهر در حال سقوط است. تیراندازی که تمام شد. شهید بروجردی خودش را معرفی کرد. او فرمانده پادگان سنندج و غرب کشور بود. خطاب به وی گفتیم که ما آمده‌ایم تا به مدت یک هفته برای امدادرسانی به پاوه برویم. شهید بروجردی از ابتدا در نظر داشت تا ما را به مریوان بفرستد و در تامین جاده از ما استفاده کند، اما آن لحظه گفت: «پاوه کشتار و تیراندازی است. ما می‌خواهیم به مریوان برویم. شما هم اگر مایل باشید می‌توانید با ما بیایید.» از آنجایی که در مراسم تشییع شهدای پاوه در تهران شرکت کرده و شنیده بودم که کومله و دموکرات‌ها پوست بدن انسان‌ها را ‌می‌کنند، از رفتن به پاوه منصرف شدم و با خوشحالی و تشکر برای این پیشنهاد، گفتم من و دوستم به مریوان می‌آیم. آن زمان نمی‌دانستم که پاوه و مریوان نزدیک هم هستند و تمام ضدانقلاب‌ها از ترس شهید چمران از پاوه به مریوان فرار کرده‌اند این پرستار و رزمنده جنگ، شهید بروجردی و متوسلیان را ناجیان کردستان می‌داند و می‌گوید: آن زمان بنی صدر خائن، امکانات و حتی فشنگ به کردستان نمی‌فرستاد. او انبار‌های پادگان را با تیربار پر کرده بود. تیربار برای دشت خوب است که بتوانیم هواپیما‌های دشمن را بزنیم. کردستان کوهستانی است و تیربار بی‌فایده است. دروازه‌های کردستان باز شده بود. مرحوم دباغ فرمانده سپاه همدان در آنجا به مرد‌ها عملیات پارتیزانی آموزش می‌داد. همه به میدان آمده بودند تا مانع سقوط شهر شوند. به جرات می‌توانم بگویم که با تدابیر شهید بروجردی و متوسلیان کردستان نجات یافت. ترسوترین رزمنده جنگ هستم پای سخنان خانم کاتبی که مینشینی دیگر گذر زمان را فراموش می‌کنی. آنقدر شیرین از سیاه و سفید‌های جنگ می‌گوید که در تاریخ سیر می‌کنی و در دل می‌گویی کاش من هم شاهد آن صحنه‌ها بودم. او خودش را ترسوترین رزمنده دوران دفاع مقدس می‌خواند و می‌گوید: برخی از من می‌پرسیدند که در حدود ۱۰ سال حضورم در مناطق غرب و جنوب کجا خیلی ترسیدم؟ من پاسخ می‌دهم من همه جا ترسیدم. من حتی وقتی یک پاسبان هم می‌دیدم، می‌ترسیدم. می‌گفتم این اسلحه دارد. این اسلحه می‌تواند یک نفر را بکشد. زمانی که پاوه رسیدیم، جاویدالاثر متوسلیان گفت که ما امدادگر نیاز نداریم. شما می‌توانید در تامین جاده به ما کمک کنید. ما هم چار‌ه‌ای جز قبول این پیشنهاد نداشتیم. با شرط این که هر وقت به تهران می‌روند، ما را هم با خودشان ببرند، مسئولیت تامین جاده را قبول کردیم. وظیفه مسئولان تامین جاده این بود که تمام ماشین‌هایی که وارد شهر کردستان می‌شد را باید می‌گشتیم. از آنجایی که برادران نمی‌توانستند خانم‌ها را بازرسی کنند، ما برای این کار رفتیم.


نویسنده : فاش نیوز

تاریخ : 1399

خاطره : ماموریت هفت روزه به هشت ماه طول کشید خانم کاتبی در خصوص ماموریتش در کردستان اظهار می‌کند: ماموریت هفت روزه ما به هشت ماه طول کشید. نزدیک عید نوروز بود؛ من و صدیقه به متوسلیان اعلام کردیم که می‌خواهیم برای مرخصی به تهران برویم و پس از آن برای اعزام به جنوب ثبت نام کنیم. اصرار‌های متوسلیان برای بازگشت ما کار ساز نشد. او برای راضی کردن ما به سراغ شهید بروجردی رفت. شهید بروجردی حدود ۲ ساعت برایمان از جنگ در کردستان گفت. همچنین اعلام کرد که اوایل سال ۶۰ عملیات مهمی در غرب خواهیم داشت. بالاخره ما راضی شدیم که بعد از چند روز مرخصی برگردیم. شهید بروجردی یک نفر را به عنوان محافظ همراه ما فرستاد. ما فکر می‌کردیم تهران که برسیم این محافظ از ما جدا می‌شود، اما این اتفاق نیافتد. آن زمان وقتی کسی از جبهه برمی‌گشت، اقوام او را به خانه‌شان دعوت می‌کردند. در این مدت این محافظ همه جا همراه من بود. حدود ۱۰ روز بعد، این محافظ به من و صدیقه گفت که طی تماس متوجه شده است که عملیاتی در پیش است. ما هم وسایل‌مان را جمع کردیم و به سمت مریوان به راه افتادیم. تمام زوایای جنگ را باید روایت کرد این رزمنده و امدادگر دوران دفاع مقدس می‌گوید: وحدتی که در کردستان بود را هیچ کجا ندیدم. این وحدت مانع سقوط شهر شد. راویان دفاع مقدس جنگ را بسیار مقدس و شهدا را به دور از دسترس توصیف کرده‌اند. درحالی‌که رزمندگان هم دعوا می‌کند و از دست هم ناراحت می‌شدند. ما عملیات موفقیت آمیز و عملیات عدم فتح هم داشتیم. خاطراتی از شهدا داریم که اگر برای جوانان امروز تعریف کنیم، باور نمی‌کنند. گمان نمی‌کنند که شهدا هم شوخی می‌کردند و یا اشتباهی از سوی آن‌ها هم رخ می‌داد. بیاییم جنگ را از روایای مختلف بیان کنیم. شهدا برای جوانان ما دور از باور شده است. کاتبی در پایان سخنانش عنوان می‌کند: آخرین دیدار من و شهید بروجردی در بیمارستان بود. پس از بازگشت من و صدیقه به کردستان، روزی متوسلیان، ناصر کاظمی و شهید بروجردی به بیمارستان آمدند. برادر متوسلیان با لبخند خطاب به آن دو نفر گفت: «خانم کاتبی هستند.» شهید بروجردی از اینکه توانسته بود من را به کردستان برگرداند، با یک لبخند معناداری گفت: بله می‌شناسم. آبان سال ۶۱ از کردستان به جنوب رفتم. حدود هفت ماه در آنجا بودم. در این دوران رضا چراغی به شهادت رسیده بود و من خبر نداشتم. به تهران که آمدم، خبر شهادتش را شنیدم. در تهران ماندم تا در مراسم چهلم شهید چراغی حضور یابم. یکم خرداد ۶۲ اخبار گوش میکردم که اعلام کرد محمد بروجردی شهید شد. این خبر برای من قابل تحمل نبود. مراسم چهلمین شهید چراغی همزمان با مراسم خاکسپاری شهید بروجردی شد. من تا عملیات مرصاد در مناطق عملیاتی جنوب کشور ماندم. وقتی که قطعنامه امضا و قرار شد که من به تهران برگردم، گریه می‌کردم و می‌گفتم من چطور از این خوب‌ها جدا شوم.


بروجردی
بروجردی
بروجردی
بروجردی
بروجردی
بروجردی