یادمان عملیات بیت المقدس
یادمان عملیات بیت المقدس

عملیات بیت المقدس که نام کامل آن « الی بیت المقدس» به معنی به سوی بیت المقدس است، یکی از بزرگترین و مهمترین عملیات در جنگ تحمیلی محسوب می شود. سپاهیان اسلام، این عملیات را در ساعت 30 دقیقهٔ بامداد روز دهم اردیبهشت 1361 با رمز « یا علی بن ابیطالب (ع) » به فرماندهی مشترک سپاه و ارتش و با هدف آزادسازی خرمشهر آغاز کردند. در این زمان، 20 ماه از اشغال خرمشهر که نام خونین شهر بر آن نهاده شده بود، می گذشت. انجام عملیات بیت المقدس در چهار مرحله برنامه ریزی شده بود. در مرحله اول، قرارگاه های فتح و نصر، با عبور از رود کارون، با 23 کیلومتر پیشروی، خود را به جاده اهواز - خرمشهر رساندند. در شب 16 اردیبهشت، در مرحلهٔ دوم عملیات، نیروها حملهٔ خود را از جاده اهواز - خرمشهر آغاز کردند و با 14 کیلومتر پیشروی، قبل از طلوع آفتاب به مرزهای بین المللی رسیدند. دشمن با مشاهدهٔ جهت پیشروی نیروهای ایرانی به طرف مرز، لشکرهــای خود را از جفیــر عقب کشیــد تا از دروازه های بصره محافظت کند. در پی این عقب نشینی دشمن که از ساعت اولیهٔ روز هجدهم اردیبهشت آغاز شده بود، مناطقی مثل جفیر، هویزه، پادگان حمید و جادهٔ اهواز - خرمشهر آزاد شد. در مرحلهٔ سوم عملیات، نیروهای عمل کننده در آخرین ساعات روز 19 اردیبهشت 1361 عملیات خود را آغاز کردند، اما به دلیل هوشیاری دشمن و تمرکز در خطوط پدافندی، توفیقی نیافتند. به همین خاطر، تصمیم گرفته شد برای انجام عملیات نهایی، فرصت بیشتری به یگانها داده شود. مرحلهٔ چهارم عملیات در ساعت 22:30 شامگاه شنبه اول خرداد 1361 با رمز یا محمدبن عبدالله (ص) آغاز شد. در این مرحله، نیروهای قرارگاه عملیاتی فتح، مشخصاً تیپ 14 امام حسین(ع) به فرماندهی شهید حسین خرازی، از طریق جاده ی اهواز- خرمشهر به پلیس راه خرمشهر رسیدند و نیروهای قرارگاه فجر به همراه رزمندگان تیپ 8 نجف اشرف به فرماندهی شهید احمد کاظمی از قرارگاه فتح، پل نو را تصرف و به سمت اروندرود پیشروی کردند. در این حال، نیروهای قرارگاه نصر نیز در امتداد مرز حرکت کردند و به پاکسازی و انهدام دشمن در جادهٔ مواصلاتی شلمچه به خرمشهر و نهر خیّن پرداختند. سرانجام در ساعت 11 صبح روز دوشنبه سوم خرداد 1361، رزمندگان اسلام به این شهر ویران شده گام نهادند و این گونه بود که پس از 575 روز اشغال خرمشهر را خدا آزاد کرد. منطقه «دُب حَردان» به خاطر ویژگی ها و شرایط نزدیک تر به عملیات بیت المقدس به عنوان نقطه ایجاد یادمان بیت المقدس انتخاب گردید

نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : سپاس بی حد بر خداوند قادر که کشور اسلامی و رزمندگان متعهد و فداکار آن را مورد عنایت و حمایت خویش قرار داد و نصر بزرگ خود را نصیب ما فرمود. این جانب با یقین به آن که ما النصر الا من عندالله از فرزندان اسلام و قوای سلحشور مسلح، که دست قدرت حق از آستین آنان بیرون آمد و کشور بقیه الله الاعظم، ارواحنالمقدمه الفداء، را از چنگ گرگان آدمخوار که آلت هایی در دست ابرقدرتان، خصوصاً آمریکای جهانخوارند، بیرون آورد و ندای الله اکبر را در خرمشهــــر عزیز طنین انداز کرد و پرچم پرافتخـــار لا اله الا الله را بر فراز آن شهر خرم که با دست پلید خیانتکاران قرن به خون کشیده شده و خونین شهر نام گرفت بیافراشتند، تشکر می کنم و آنان فوق تشکر امثال من هستند. آنان به یقین مورد تقدیر ناجی بشریت و برپا کنندهٔ عدل الهی در سراسر گیتی می باشند. آنان به آرم (مارمیت اذرمیت و لکن الله رمی) مفتخرند. مبارک باد و هزاران بار مبارک باد بر شما عزیزان و نور چشمان اسلام این فتح و نصر عظیم که با توفیق الهی و ضایعات کم و غنایم بی پایان و هزاران اسیر گمراه و مقتولین و آسیب دیدگان بدبخت که با فریب و فشار صدام تکریتی، این ابرجنایتکار دهر، به تباهی کشیده شده اند، سرافرازانه برای اسلام و میهن عزیز افتخار ابدی به هدیه آوردید. و مبارک باد بر فرماندهان قدرتمند که فرماندهان چنین فداکارانی هستند که ستارهٔ درخشندهٔ پیروزی های آنان بر تارک تاریخ تا نفخ صور نورافشانی خواهد کرد. و مبارک باد بر ملت عظیم الشأن ایران این چنین فرزندان سلحشور و جان بر کفی که نام آنان و کشورشان را جاویدان کردند. و مبارک باد بر اسلام بزرگ این متابعانی که در دو جبههٔ جنگ با دشمن باطنی و دشمنان ظاهری پیروزمندانه و سرافراز امتحان خویش را دادند و برای اسلام سرافرازی آفریدند. (پیام امام حضرت امام خمینی (ره) به مناسبت آزادسازی خرمشهر)


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : آن روزها بنده در اهواز از نزدیک شاهد قضایا بودم. خرمشهر در واقع هیج نیروی مسلحی نداشت؛ نه که صدوبیست هزار نداشت، بلکه ده هزار و پنج هزار هم نداشت. چند تانک تعمیری از کار افتاده را مرحوم شهید اقارب پرست که افسر ارتشی بسیار متعهدی بود، از خسروآباد به خرمشهر آورده بود. (البته این مال بعد است. در قسمت اصلی خرمشهر که نیرویی نبود) محمد جهان آرا و دیگر جوانان ما، در مقابل نیروهای مهاجم عراقی، یک لشکر مجهز زرهی عراقی، با یک تیپ نیروی مخصوصی و با نود قبضه توپ که شب و روز روی خرمشهر می بارید، سی و پنج روز مقاومت کردند. ملت ایران! به این جوانان و رزمندگان تان افتخار کنید. بعد هم که می خواستند خرمشهر را تحویل بگیرند، دوباره سپاه و ارتش و بسیج، با نیرویی به مراتب کمتر از نیروی عراقی، رفتند خرمشهر را محاصره کردند و حدود پانزده هزار اسیر در یکی دو روز از عراقی ها گرفتند. جنگ تحمیلی هشت سالهٔ ما، داستان عبرت آموز عجیبی است. من نمی دانم چرا بعضی ها در ارائهٔ مسائل افتخارآمیز دوران جنگ تحمیلی کوتاهی می کنند. بنده در همان دوران غربت، وقتی خرمشهر در اشغال دشمنان بیگانه بود، نزدیک پل خرمشهر رفتم و با چشم خودم دیدم وضعیت چگونه است. فضا غم آلود و دل ها سرشار از غصه بود و دشمن، با اتکاء به نیروهای بیگانه که به او کمک می کردند، در خرمشهر مستقر شده بودند. تانکهای او، وسایل پیشرفتهٔ او، هواپیماهای مدرن او، نیروهای تا دندان مسلح او؛ اما بچه های ما آر.پی.جی هم نداشتند. با تفنگ می جنگیدند، اما با ایمان و با صلابت. همین جوانان، با دست خالی، اما با دل پر از امید و ایمان به خدا، بدون این که ابــزار پیشرفته ای داشتـــه باشند و بدون این که دوره های جنگ را دیده باشند، وسط میدان رفتند و بر همهٔ عوامل غلبه پیدا کردند. روز سوم خرداد، همان ساعت اولی که رزمندگان ما خرمشهر را گرفته بودند، مرحوم شهید صیاد شیرازی به من تلفن کرد. بنده آن وقت رییس جمهور بودم و گزارش جبهه را می داد. می گفت الان هزاران سرباز و افسر عراقی صف بسته اند برای این که بیایند ما دستهایشان را ببندیم و اسیر شوند ! قدرت معنوی یک ملت این است. (حضرت امام خامنه ای (مدظله العالی))


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : شهید محمد جهان آرا اسوهٔ جوانان خرمشهر در روزهای جهاد و شهادت در وصیتنامه اش چنین نوشته است: « بار پروردگارا، تو را شکر که شربت شهادت، این یگانه راه رسیدن انسان به خودت را به من بندهٔ فقیر و حقیر و گناهکار خود ارزانی داشتی، تو را شکر که این تنها نعمت خداپسند خودت را بر این انسان ذلیل عطا فرمودی؛ و من تنها راه سعادت خویش را، شهادت در راهت یافتم. خداوندا، مرا از این همه لطف و عنایت دور مگردان و شهادت را نصیبم کن، من برای کسی وصیتی ندارم، ولی یک مشت درد و رنج دارم که بر این صفحهٔ کاغذ، می خواهم همچون تیغی و یا تیری بر قلب سیاه دلانی که این آزادی را حسی نکرده اند، بر سر اموال این دنیا، ملت را، امتی را و جهانی را به نیستی و نابودی می کشانند، فرود آورم. ای امام، درد تو را و رنج تــو را، می دانم چه کسانی با جـان می خرند. جوان با ایمان، که هستی و زندگی تازهٔ خویش را در راه به هدف رسیدن حکومت عدل اسلامی فدا می کند. بله ای امام، درد تو را جوانان درک می کنند. اینان که از مال دنیا، فقط و فقط رهبری تو را دارند. در رگ ما جوانان پاک، اسلام وجود دارد، لحظه ای نمی گذاریم که خط پیامبر گونهٔ تو که به خط انبیاء و تاریخ وصل است، به انحراف کشیده شود. ای امام، من به عنوان کسی که شاید کربلای حسین را در کربلای خرمشهر دیده ام، سخنی با تو دارم که از اعماق جانم و از پرپر شدن خون جوانان خرمشهر برمی خیزدو آن این است: ای امام، از روزی که جنگ آغاز شد تا لحظه ای که خرمشهر سقوط کرد، من یک ماه به طور مداوم کربلا را می دیدم. هر روز که حملهٔ دشمن بر برادران سخت می شد و فریاد آنها بیسیم را از کار می انداخت و هیچ راه نجاتی نبود، به اتاق خود می رفتم، گریه را اغاز می کردم و فریاد می زدم! ای رب العالمین، بر ما مپسند ذلت و خواری را.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : من خدمت سربازی را انجام داده بودم و درجه های ارتش را خوب می شناختم. در یکی از صحنه های درگیری، شاهد بودم که ستوان یکم امیری با تانک با دشمن درگیر بود. آخرین مقاومت های پادگان دژ بود که ما به همراه تعدادی از نیروهای مردمی، برای کمک به ارتش در پادگان دژ راهی شدیم. درگیری، شدید بود و نیروهای عراقی مثل مور و ملخ به سمت پادگان می آمدند. به ستوان امیری گفتم: « بهتر است به داخل شهر برویم و در شهر راه عراقی ها را سد کنیم.» او گفت: « ایران کشور بزرگی است، اما جایی برای عقب نشینی امیری نیست.» این افسر شجاع، تا پای جان در مقابل دشمن ایستاد تا به شهادت رسید.» « ارتش عراق به تدریج وارد مناطق مسکونی خرمشهر شد و جنگ خانه به خانه به راه افتاد. مردم، خانه و زندگی شان را رها کرده و رفته بودند. عراقی ها از این خانه ها، به عنوان سنگـــر و مخفیـگاه استفاده می کردند. در میان شهیدان دفاع از خرمشهر، نام استوار شهید قاسم خسروی می درخشد. او مانند مولایش حسین، در حالی که به تنهایی با تفنگ 106، بدون گرفتن موضع، دشمن را هدف قرار می داد، رجـــز می خواند و می گفت: « من زنده باشم و تو به خاک من تجاوز کنی؟» او مدتی حرکت ستون عراقی ها را در پلیس راه خرمشهر عقب انداخت و دشمن هرگز نتوانست از این منطقه عبور کند، مگر این که قاسم خسروی را به شهادت برساند.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : عبدالرضا آلبوغبیش، از رزمندگان مقاومت خرمشهر، دربارهٔ شهادت حجت الاسلام محمد حسن شریف قنوتی می گوید: « داخل خیابان چهل متری که شدیم، چند تا سرباز دیدیم. اول خیال کردیم ایرانی هستند. بلافاصله ایست دادند و ما را به رگبار بستند. چند گلوله به گردن و دست شیخ و یک گلوله هم به زانوی من اصابت کرد. چند نفر به سراغ من آمدند و یک عده هم به سراغ شیخ شریف رفتند. اطراف شیــخ را گرفته بودنــد و حوسه (رقص) و هلهله می کردند و فریاد می زدند: « اسرنا الخمینی اسرنا الخمینی ! ما یک خمینی را اسیر کرده ایم.» شیخ فقط می گفت الله اکبر و لااله الاالله. چندین گلوله به بدن او اصابت کرده بود و به خاطر خونی که از بدنش می رفت و بی خوابی شبها و روزهای گذشته و تلاشهای خستگی ناپذیر و مجاهدتها و سلحشوری ها و سخنرانیهای پی درپی و گرسنگی و تشنگی، دیگر رمقی برایش نمانده بود. با این حال، عراقیها با اسلحه به پاشنهٔ پای راست شیخ شلیک کردند، ولی این مرد شجاع چون کوهی ایستاد و با لحنی رسا و به عربی فصیح، به عراقی ها گفت: « از خاک ما بیرون بروید، مگر ما همه مسلمان نیستیم؟» عراقی ها که مقاومت و شجاعت شیخ شریف را دیدند، بیش از پیش عصبانی شدند و به دست راست و پاشنهٔ پای راست او شلیک کردند و گفتند: « هذا ایهٔ المقاومهٔ. این فرمانده مقاومت است.» سپس شیخ را به رگبار بستند که پاهای این روحانی بزرگوار سوراخ سوراخ شد. پس از آن، حدود ده نفر شیخ شریف را میزدند. شیخ تکبیر می گفت وآنها می زدند. عمامهٔ شیخ را با سرنیزه برداشتند و به زمین انداختند و فریاد می زدند: « اسرنا الخمینی، اسرنا الخمینی» یکی از عراقی ها که فرماندهٔ آنها بود، شخصی بلندقامت، تنومند و بسیار ورزیده بود. مثل شمر، با سرنیزه به طرف شیخ شریف حمله ور شد. به محض این که به شیخ رسید، از سمت چپ سرنیزه را در شقیقهٔ او فرو برد و چرخاند. از شیخ فقط آیه ( انالله وانالیه راجعون) شنیده شد. ضربه دوم را که زد، فریاد شیخ به الله اکبر تبدیل شد. ضربهٔ سوم که پیشانی شیخ را از هم درید، شیخ زبانش را لای دو دندان گذاشت تا آرزوی شنیدن ناله را به دل دشمن بگذارد. عراقی ها چشمان او را از حدقه در آوردند، ولی صدای نالهٔ شیخ شریف قنوتی را نشنیدند. آن سفاک، با همان سرنیزه کاسهٔ سر شیخ را جدا کرد. جمجمه اش را از جای عمامه برداشت و محاسنش را به خون سرش رنگین کرد. پس از افتادن کاسهٔ سر به روی آسفالت گرم خیابان چهل متری خرمشهر، مغز سر شیخ نیز به روی زمین قرار گرفت. بعد بدن مقدسش به آرامی، به حالت نشسته کنار زمین افتاد.»


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : شاید بهترین سند برای بازگو کردن فضای روزهای اشغال خرمشهر قهرمان، نام هایی باشد که فرمانده وقت سپاه خوزستان برای مسؤولین نوشته است : « مسؤولین، مسلمین ! به داد ما برسید؛ این چه سازمان رسمی شناخته شده ای است که اسلحهٔ انفرادی ندارد. نیروهای شهادت طلب پاسدار را آموزش ندادید، مسامحه کردید، چوبش را از خـدای عزوجل می خورید و خواهید خورد. چه باید بگویم که شاید شما را به تحرک وابدارد. این را بگویم که از 150 پاسدار خرمشهر، تنها 30 نفر باقی مانده؛ بگویم که ما می توانیم با سی خمپاره، خونین شهر برای سه ماه نگه داریم و امروز سی تفنگ نداریم: و حال آن که سازمانهای غیررسمی با امکانات فراوان بر ما آن می رانند که باید برانند. واقعیت این است که ارتش امروز ما نمی تواند بدون وجود سپاه پاسداران و بالعکس، کوچکترین تحرکی داشته باشد. مرا وقت آن نیست که بگویم تا به حال چه کارهای متهورانه ای انجام دادیم. خدا می داند که ما تانکهای دشمن را لمس کردیم. سایهٔ ما به حول و قوهٔ خدا و مکتب اسلام، همواره مورد حملات سلاحهای سنگین دشمن بوده و هست. دشمن هرگز نتوانسته است اسارت ما را تحمل کند. اسرای پاسدار، یا از پشت تیرباران شده و یا آن که در زیر تانک هاله و لورده گردیده اند. پناهندگان عراقی، همواره ترس نیروهای دشمن را از پاسداران انقلاب به عنوان یک معجزهٔ الهی مطرح می کنند. سلاح را به دست صالحین بدهید. تا به حال، دشمن، حسرت گرفتن یک اسلحهٔ کمری را از پاسداران همواره به دل داشته و خواهد داشت. ما شهدای زنده فراوان داریم، ما اصحاب حسین به مقدار زیادی داریم. ما برپا دارندگان کربلای سی روزهٔ خونین شهریم، ما بهشت را در زیر سایهٔ شمشیرها می بینیم. شهدای 25 روزهٔ ما هنوز دفن نشده اند. به داد ما برسید. ما نیاز به اسلحه و امکانات داریم. ما در راه خدا جان داریم که بدهیم، اما امکانات دادن جان را نداریم. به خود بیایید، فریادهای پاسداران از فقدان امکانات بر ما زمین و زمان را تنگ کرده. خستگی زیـــاد مانع از ادامــهٔ نوشتن من می شود، ولی باز هم باید بدانید که ما شهیدان زنده ای هستیم که به نبرد خویش علیه مردگان زنده ادامه خواهیم داد. اگر وساطت کنید و ما را به حدید خداوند مسلح سازید، فضرب الرقاب خویش را تا سقوط دولت بعثی عراق و دیگر زورمندان و قلدران ادامه خواهیم داد و گرنه تا ان زمان مبارزه خواهیم کرد که شهید شویم و تکلیف شرعی خویش را به جا آوریم. (علی شمخانی فرمانده وقت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی خوزستان)


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : خاطرات شهید علی صیاد شیرازی دربارهٔ شب عملیات آزادسازی خرمشهر:« داشتیم نا امید می شدیم. نیروها تا صبح، هر چه راهنمایی و هدایت شدند، پیش نرفتند. حدود نماز صبح بود. یادم هست که بچه ها همه از حال رفته بودند و از خستگی، افتاده بودند. تعداد قلیلی توی اتاق جنگ بودیم. نماز را خواندم. چشمهایم باز نمی شدند. می خواستم بخوابم، ولی دلم نمی آمد از کنار بیسیم کنار بروم. در همان اتاق جنگ، زیر نورافکن، ملحفه ای پهن کردم. دراز کشیدم تا کمی آرامش پیدا کنم. بلافاصله خواب سید عالیقدری را دیدم که با عمامهٔ مشکی آمد داخل قرارگاه ما صورتش را گرفته بود. چهره اش گرفته و غمناک بود. آمد و نگاهی به همهٔ ما کرد. همه به احترام بلند شدیم. ایشان، مثل این که کارش را انجام داده باشد و کار دیگری نداشته باشد، گفت: « می خواهم بروم. کسی نیست مرا راهنمایی کند.» رفتم ایشان را راهنمایی کنم تا از قرارگاه بیرون بروند. از آنجا هم خارج شدیم. یک دفعه این طور به نظرم آمد که حیف است این سید عالیقدر راه برود، بهتر است که ایشان را بغل کنم و روی دست خودم بگیرم. همان کار را کردم و ایشان را روی دست گرفتم تا راه نرود. همان طوری که روی دست من بودند، با حال تبسم، به من نگاه کردند. اظهار محبت کردند. این اظهار محبت، خیلی مرا متأثر کرد و به گریه افتادم. گریه ام آنقدر شدت داشت که از خواب پریدم. همان موقع، توی بیسیم داشتند تکبیر می گفتند. خدا انشاءالله با بزرگان بهشت محشورشان کند، برادر خرازی با کد و رمز اطلاع داد وضعیت ما خوب است و گفت: « توانسته ایم حدود هفتصد نفر از نیروها را متمرکز کنیم. اگر اجازه بدهید، از این جایی که دشمن خط محکمی ندارد، بزنیم به خط دشمن، توی خونین شهر» ریسک بزرگی بود. هفتصد نفر چه بود که ما بخواهیم به خونین شهر حمله کنیم ! بعدش چه؟ حالت خاصی بر ما حاکم شده بود. گفتم: بزنید. ایشان زد. یک ساعت هم طول نکشید. ساعت هشت صبح بود که گفتند: «ما زدیم. خوب هم گرفته. عراقیها جلوی ما دستها را بالا برده اند. ولی تعداد آنها دست ما نیست.» یک هلیکوپتر 214 فرستادیم بالا که ببینیم وضعیت چه جور است. خلبان فریاد زد: «تا چشمم کار می کند، توی این خیابان ها و کوچه های خرمشهر، عراقی ها صف بسته اند و دستها را بالا برده اند.» یعنی قابل شمارش نبودند. واقعاً مطلب عجیبی بود. رفتیم توی خرمشهر و شهر را گرفتیم. آماری به ما دادند. حدود 14500 نفر در شهر اسیر شده بودند. این که داخل سنگرها چقدر امکانات و مهمات و وسایل و تجهیزات و غذا بود، جای خودش.»


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : شهید بهروز مرادی از مدافعین خرمشهر بود که در آزادسازی شهر هم شرکت داشت. در لحظات آغاز عملیات، برای بچه های خرمشهری که آمادهٔ آزادسازی شهرشان شده بودند، این گونه سخن گفت: «برادرها، امشب شبی دیگر است. شبی که هفته ها و ماه ها منتظرش بودیم. ما تنها نیستیم، شهدا و صالحین ما را دعا خواهند کرد. امشب دعای خیر همهٔ مردم ایران بدرقهٔ راه ما خواهد بود و چراغ جماران تا صبح خواهد سوخت. در آنجا مردی بیدار است و به ما می اندیشد، مردی که به ما آموخت هرگز زیر بار ظلم نرویم. رفتن مان دست خداست و برگشتنمان هم دست اوست. اگر به این راه شک دارید، اگر ذره ای از فرجام کار خود در هراسید، همان بهتر که همسفر این راه نشوید. اما آنها که می مانند، دو چیز را باید همواره به خاطر داشته باشند. یکی این که عراقیها به کشور و آب و خاک ما تعدی کردند و دیگر این که زنان و دختران هویزه و سوسنگرد منتظر انتقام ما هستند. پس باید مثل صاعقه بر سر دشمن فرود آمده و او را به خاک مذلت نشاند. نمیدانم تا بیرون کردن دشمن از آب و خاکمان و پس گرفتن خرمشهر، چند عملیات دیگر در پیش داریم، اما هر چه هست، باید با قدرت تا آخر این راه را رفت. برادران نباید در برابر آنچه جنگ از ما گرفته، ناراحت باشیم. اگر دیگر نمی توانیم درس بخوانیم و به مدرسه و دانشگاه برویم، اگر از شهر و دیار و خانواده دور افتاده ایم، در عوض با هم هستیم. جنگ، ما را گرد هم جمع کرده تا چیزهای بهتری به ما بدهد. حس آزادی، احساس جانفشانی و درک بهتر از آنچه بر حسین (ع) و یارانش گذشت. برادران، مطمئن باشید سالهـا می گذرد و قرن ها سپری می شود و آدمهایی خواهند آمد که از جان و دل آرزو می کنند که ای کاش یک لحظه، تنها یک لحظه جای شما بودند.» عصر سوم خرداد 1361 و پس از آزادی خرمشهر، شهید بهروز مرادی، تابلویی را طراحی کرد و کنار جادهٔ ورودی شهر، جلوی دید همه قرار داد که روی آن چنین نوشته شده بود: « به خرمشهر خوش آمدید، جمعیت 36/000/000 نفر» جمعیت آن زمان کشور ما حدود 36 میلیون نفر بود. منظور اصلی تابلو نوشته این بود که همه ی مردم ایران از اهالی خرمشهر هستند.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : بعدازظهر سوم خرداد 1361، گوینده رادیو با هیجان اعلام کرد: «شنوندگان عزیز توجه فرمایید، شنوندگان عزیز توجه فرمایید، تا لحظاتی دیگر خبر بسیار مهمی را به اطلاعتان می رسانم.» نفس در سینه ها حبس شد. 23 روز از آغاز عملیات بیت المقدس می گذشت و همه منتظر شنیدن خبر دربارهٔ شهری بودند که نامش خونین شهر شده بود. مارش حمله پخش شد و دوباره گوینده رادیو، این بار با هیجان بیشتر، خبر را اعلام کرد: «خرمشهر، شهر خون، آزاد شد.» خبر آزادسازی شهر، میلیونها ایرانی را در داخل و خارج از کشور به خیابانها کشاند و به شادی و پایکوبی وادار نمود. مردم شهرهای مختلف، با شنیدن خبر فتح خرمشهر، سر از پا نمی شناختند و بی اختیار اشک شوق از دیدگان رها می ساختند. مردم کوچه و بازار، از پیر و جوان و زن و مرد، احساس غرور و افتخار می کردند. رانندگان خودروها، با روشن کردن چراغها و بالا دادن برف پاکن ها، بوق می زدند و شادی می کردند. این لحظه ای سرنوشت ساز برای ایران و ایرانی بود. همزمان با شادی مردم در شهرها، رزمندگان اسلام به سمت مسجد جامع خرمشهر می رفتند. عده ای در حال آب و جارو کردن مسجد بودند و عده ای دیگر میان رزمندگان نقل و شیرینی پخش می کردند. در صحن مسجد، اما بازماندگان بچه های خرمشهر گرد هم آمده بودند تا به یاد دوستان شهید خویش و فرمانده شان محمد جهان آرا به سبک جنوبی عزاداری کنند: ممد نبودی ببینی شهر آزاد گشته خون یارانت پرثمرگشته آه و واویلا کو جهان آرا


بیت المقدس
بیت المقدس
بیت المقدس
بیت المقدس
بیت المقدس
بیت المقدس
بیت المقدس