یادمان معراج الشهدای اهواز
یادمان معراج الشهدای اهواز

روزهای آتش و خون که پایان یافت، رزمندگان به خانه و کاشانه خود بازگشتند، اما عده ای همچنان در بیابانهای تفتیده جنوب و کوههای سر به فلک کشیده غرب کشور ماندند. کارهای ناتمامی باقی مانده بود که باید تمام می کردند: یافتن پیکر شهدایی که خانواده هایشان بیش از روزهای دفاع، منتظر بازگشتشان بودند. روزها و شبها در پی هم گذشت و یارانی که مانده بودند، شقایق های گلگون را یکی یکی یافتند، آنها را به معراج شهدا آوردند تا پس از شناسایی، تحویل مادران داغدار و پدران چشم به راه شوند. و اکنون، معراج شهدا محل حضور پیکرهای نورانی شهدای تازه تفحص شده است که از مناطق عملیاتی جنوب کشور کشف شده اند. معراج شهدای اهواز در 5 کیلومتری جاده اهواز - خرمشهر و در پادگان شهید علی محمودوند (یکی از فرماندهانی که در جریان تفحص پیکر مطهر شهدا به شهادت رسید) قرار گرفته است. ابتدا معراج شهدا به نام تخلیه شهدا خوانده می شد. تعاون رزمی در سپاه، برای انتقال پیکر شهدا تشکیل شده بود و در ارتش، بهداری این کار را انجام می داد. پیکر شهدا توسط تعاون رزمی و بهداری، از جبهه ها به مقرهای تخلیه شهدا در غرب و جنوب کشور منتقل می شدند. کمی بعد، مراکز تخلیه شهدا به معراج شهدا تغییر نام دادند. طی جنگ تحمیلی، سه مرکز معراج شهدا در مناطق عملیاتی وجود داشت: معراج قرارگاه کربلا که در جنوب مستقر بود؛ معراج قرارگاه نجف که در غرب و کرمانشاه مستقر بود و معراج قرارگاه حمزه که در ارومیه مستقر بود و پیکر شهدا به آنها انتقال پیدا می کرد. اکنون این مکان، عطر بهشت را به مشام می رساند و برای کسانی که از قافله جا مانده اند، غبار خاکریزها و بوی سنگرها را به ارمغان می آورد.

نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : به ارواح طیبه همهٔ شهدا، به خصوص شهیدان این راه پرارزش که شما در آن مشغول حرکت هستید، و این شهید عزیز «شهید محمودوند» به خصوص، برای ارواح طیبهٔ همه شان از چیزهایی که یک کار را فضیلت می دهد در پیشگاه خداوند، یکی این است که این کار اهمیتش از نظر بینندگان آن چنان آشکار نبــاشد. وقتـی مردم صــد شهید را تشییع می کنند، کسی نمی فهمد که برای پیکر پاک هر شهیدی، چقدر رنج، چقدر حوصله به کار رفته تا این آمده بیرون و استخوانهای مطهرش و نشانه های بدنش، با آن همه مشکلات، حالا در این تابوت جاسازی شده و در اختیار مردم قرار گرفته. این رنج را شماها می فهمید. این خیل کاروان شهادت و شهدا که وارد شهرها می شود، عطر معنویت و فضیلت و شهادت را در اعماق فضای آن شهر و منطقه نفوذ می دهد. این هم خیلی اهمیت دارد. علاوه بر این ها، شما یک کار نمادین می کنید. این که جسد علی الظاهر پنهان شدهٔ شهیدی را شماها از رویش غبــارها و خاک ها را بــرطرف می کنید و آن را می آورید و سر دست می گیرید، این یک معنای نمادین دارد، یک معنای رمزی دارد. این معنایش این است که علی رغم آن کسانی که میخواهند مسألهٔ شهادت را مسألهٔ شهید را، مسأله ی فداکاری را، زیر غبارها و خاک و خلی ها پنهان کنند، شما نمی گذارید این کار انجام بگیرد. (حضرت امام خامنه ای (مدظله العالی) در دیدار با گروه های تفحص کمیته جستجوی مفقودین)


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : معراج شهدای اهواز مزین به نام شهید علی محمودوند است. او در تابستان 1361 و همزمان با شروع عملیات رمضان، در هفده سالگی به جبهه رفــت و کارش را در گــردان تخریـب لشکــر 27 محمــد رسول الله (ص) آغاز کرد. در عملیات والفجر مقدماتی، از ناحیهٔ دست مجروح شد. در عملیات والفجر 8 برای همیشه پایش را از دست داد و با وجود 70 درصد جانبازی (شیمیایی، موج گرفتگی، قطع پا و 25 ساچمه در دست) باز هم از میهن اسلامی دفاع نمود. در سال 1371، به یاری برادران گروه تفحص شتافت و 8 سال در میان خاکهای تفتیده جنوب، برای یافتن پیکر شهدا تلاش نمود؛ به طوری که دو بار پای مصنوعی اش را بر اثر کار زیاد از دست داد. وی در 22 بهمن 1379 در منطقه فکــه، بر اثر انفجار مین به شهادت رسید. مطلبی که می خوانید، خاطره ای از شهید علی محمودوند، از علمداران تفحص شهدا است: «تابستان 1373 بود. بچه ها در گرمای طاقت فرسا در جستجوی پیکر شهدا بودند. نزدیک ظهر می خواستند قدری استراحت کنند. چنگک بیل مکانیکی را در زمین فرو کردیم و رفتیم کنار کلمن آب نشستیم. در آن گرمای طاقت فرسا، ناگهان دیدم یک کبوتر سفید و زیبا، آمد و روی چنگک بیل نشست. بعد هم شروع کرد به نوک زدن به بیل، همه با تعجب به این صحنه نگاه می کردیم. یکی از رفقا، ظرف آیی برداشت و جلوی کبوتر قرار داد. کبوتر به کنار ظرف آب آمد. نگاهی به آب کرد و نگاهی به ما، مجدداً پرید و روی بیل نشست. دوباره به بیل نوک زد. صحنهٔ بسیار عجیبی بود. یکی از بچه ها گفت: «به خدا حکمتی توی کار این کبوتر هست.» با بچه ها به سمت بیل رفتیم تا کار را شروع کنیم. اولین بیل که به زمین خورد، یک شهید با کلاه آهنی بیرون آمد. سربند «یا زیارت یا شهادت» هنوز روی پیشانی شهید به چشم می خورد. بچه ها با بیل دستی، تمام پیکر شهید را که تقریباً سالم بود، خارج کردند. این شهید گمنام را آن پرنده به ما نشان داد.»


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : کار شده بود. اما کسی نتوانسته بود داخل آن برود. تجهیزات زیادی اطراف کانـال ریخته بــود و نشان می داد که باید شهیدان زیادی آنجا باشند. فقط اطراف کانال پانزده شانزده شهید پیدا کردیم. آن اطراف، پر بود از میدان مین و علف های بلند که روی آنها را پوشانده بودند. همراه سعید شاهدی و محمود غلامی، می رفتیم تا انتهای راهکار منتهی به کانال، کار باید از آنجا به بعد ادامه پیدا می کرد. سعید و محمود را نسبت به میدان مین توجیه کردم و برگشتم طرف بقیهٔ نیروها دقایقی نگذشته بود و ساعت حدود نه ونیم صبح بود که با صدای انفجار، همه به آن طرف کشیده شدیم. وقتی رسیدیم، دیدم سعید و محمود هر کدام به یک طرف پرت شده اند. سعید اصلاً حرف نمی زد. بدن محمود طوری داغون شده بود که پاهایش متلاشی شده بودند. با علی یزدانی که بالای سرش رفتیم، نمی دانستیم کجای بدنش را ببندیم؛ از بس بدنش مورد اصابت ترکش مین والمری قرار گرفته بود. چفیه را دور یکی از پاهایش بستیم. محمود چشمانش را با زور باز کرد، نگاهی انداخت به ما و با سعی زیاد گفت: «من کارم تمومه گلویش سوراخ شده بود. دستش هم داغون شدہ بود. محمود غلامی که حرف می زد، یک یازهرا گفت و تمام کرد، ولی سعید شاهدی هیچ حرفی نزد. به یک باره آن روز صبح را به یاد آوردم که سعید گفت: ماه رجب آمد و رفت و ما روزہ نبودیم خیلی تأسف می خورد.سرانجام آن روز روزه گرفت. همان روز، با زبان روزه شهید شد.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : یکی از روزها، در منطقهٔ عملیاتی والفجر یک، در ارتفاع 112 فکه، صحنهٔ عجیبی دیدم. از دور، پیکر شهیدی را دیدم که آرام و زیبا روی زمین دراز کشیده و طاق باز خوابیده است. سال 1372 بود و حدود 10 سال از شهادتش می گذشت. نزدیک که شدم، از قد و بالای او تشخیص دادم که باید نوجوانی باشد حدود شانزده هفده ساله. بر روی پیکر، آنجا که زمانی قلبش در آن می تپیده، برجستگی ای نظرم را جلب کرد. جلوتر رفتم و آهسته و با احتیاط که مبادا ترکیب استخوان هایش به هم بریزد، دکمه های لباس را باز کردم. در کمال حیرت و تعجب، متوجه شدم یک کتاب و دفتر زیر لباسش است. کتاب پوسیده را که با هر حرکتی، برگ برگ و دستخوش باد می شد، برگرداندم. کتاب فیزیک بود. یک دفتر که در صفحات اولیهٔ آن، بعضی از دروس نوشته شده بود و خودکاری که لای دفتر بود، ابهت خاصی به آنچه می دیدم، می داد. نام شهید روی جلد کتاب نوشته شده بود. مساله ای که برایم جالب بود، این است که او قمقمه و وسایل اضافی همراه خود نیاورده بود و نداشت، ولی کسب علم و دانش آنقدر برایش مهم بود که در حین عملیات، کتاب و دفترش را با خود جلو آورده بوده تا هر جا از رزم فراغتی یافت، درسش را بخواند. اما داشتیم می رفتیم به طرف میدان مین برای شناسایی راهکار. می خواستیم از آنجا کار را شروع کنیم تا به جایی که احتمال می دادیم تعدادی شهید افتاده باشند، برسیم. در منطقهٔ تپه 112 فکه، نرسیده به میدان مین، متوجه یک سفیدی روی زمین شدم. هر چیزی می توانست باشد. نزدیکش که رسیدیم، دیدم پیکر شهیدی است که اول میدان مین، روی زمین دراز کشیده. اول احتمال دادیم شهیدی است که تیر یا ترکش خورده و افتاده اول میدان مین. بالای سرش که رسیدم، متوجه یک ردیف مین منور شدم. دنبال ان را که گرفتم؛ دیدم جایی که او دراز کشیده، درست محل انفجار یکی از مین های منور است. مین منور شعلهٔ بسیار زیادی دارد. به حدی که می گویند کلاه آهنی را ذوب می کند. خوب که نگاه کردم، دیدم آثار سوختگی به خوبی بر روی استخوان های این شهید پیداست. فهمیدم که چه شده است. او نوجوانی تخریب چی بود که شب عملیات، در حال باز کردن راهکار و زدن معبر بوده تا گردان از آنجا رد شود. مین منوری جلویش منفجر شده و او برای این که عملیات و محور نیروها لو نرود، بلافاصله خودش را روی مین منور سوزان انداخته تا شعله های آن، منطقه را روشن نکند و نیروها به عملیات خود ادامه دهند. پیکر سوختهٔ او را که جمع کردیم، از همان معبری که او سرفصلش بود، وارد میدان مین شدیم. داخل میدان، ده پانزده شهید، پشت سر یکدیگر دراز کشیده و خفته بودند. پلاک آن شهید اولی ذوب شده بود، ولی شهدایی که در میدان مین بودند، پلاک و کارت شناسایی بعضی شان سالم بود و شناسایی شدند. آنها از نیروهای لشکر 31 عاشورا و لشکر 81 زرهی ارتش بودند.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : در ادبیات دفاع مقدس، «تفحص» به معنای جستجو و تلاش برای یافتن پیکر مطهر شهدای جنگ تحمیلی است که در جبهه های جنگ به شهادت رسیدند و پیکرهاشان در معرکه باقی مانده است. وقتی جنگ تحمیلی آغاز شد، واژه «گمنام» هم رنگ و بوی دیگری گرفت. در هنگامه نبرد، بدنهای عدهای از شهدا در منطقه نبرد جا ماند و واژه های مفقودالاثر یا مفقودالجسد کم کم راه در جامعه باز کرد. با کشف بدنهای این عزیزان، عدهای هرگز شناسایی نشدند که شهید گمنام نام گرفتند. اما این گمنامی، ریشه در فرهنگ شیعــه دارد؛ آنجا که قبــر حضرت زهرا (س) به عنوان یک راز، گمنام باقی ماند. در نوشته ها و وصیت نامهٔ بسیاری از شهیدان به گمنامی اشاره شده است: شهید مهدی زین الدین: من خیلی دوست داشتم که در این عملیات (خیبر) شهید شوم و جسدم در کنار مفقودین بماند و جنازه ام برنگردد. والله آرزوی دیرینه ام همین بوده که اگر شهید بشوم، سرگذشتی از زندگی من و نشانه ای از جنازهٔ من و یا هیچ خبری از این که زنده یا مرده هستم، برنگردد. شهید احمدرضا احدی: خدایا، بگو ببارد باران، که کویر شوره زار قلبم سالهاست که ستَرون مانده است. من دیگر طاقت دوری از باران را ندارم. خدایا، دوست دارم تنهای تنها بیایم، دوست دارم گمنام گمنام بیایم، دور از هویتی. خدایا، اگر بگویی لیاقت نداری، خواهم گفت: لیاقت کدام یک از الطاف تو را داشته ام. خدایا، دوست دارم سوختن را، فنا شدن را، از همه جا جاری شدن را، به سوی انقطاع روان شدن را شهید احمد اسماعیل تبار: خدایا، مگر غیر از این است که بدن ما برای مردن آفریده شده؛ پس دوست دارم بدنم طوری قطعه قطعه شود و بدنی برای من باقی نماند تا این که قسمتی از زمینی را به عنوان قبر اشغال نکنم که بعدها بگویند، او در راه خدا کشته شده است. دوست دارم که برای همیشه مفقودالجسد باقی بمانم؛ مثل خیلی از مفقودالجسدها؛ مثل بی بی دو عالم فاطمه (س)که بعد از گذشت بیش از سیزده قرن هنوز قبری ندارد و مفقودالجسد است. شهید مصطفی کاظم زاده: بگذارید پیکر تکه تکه ام در کربلاهای جنوب و غرب کشور، با بادهایی که بوی رشادت و حماسه آفرینی می دهند، به دست امام عصر(عج) به خاک سپرده شود. زیرا اصل روح ماست که به معشوق خود الله می رسد. شهید سیدمرتضی اوینی: تاریخ سازان آیندهٔ انسان همه گمنامند. گمنامی برای شهرت پرستها درد آور است، وگرنه همهٔ اجرها در گمنامی است. شهدا اگر چه در زمین گمنام هستند، اما در آسمان، در بلندترین معارج جبروتی، میان عرش نشینان کسی از ایشان مشهورتر نیست و آنچنان که در احادیث گفته اند، شأن شان، شأن انبیاست. تقدیر حقیقی جهان در کف مردانی است که پروای نام ندارند. مردان حق اهل شهرت نیستند.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : یکی از روزها که شهید پیدا نکرده بودیم، به طرف عباس صابری (که در سال 1375 در تفحص در منطقه فکه شهید شد) هجوم بردیم و بنابر رسمی که داشتیم، دست و پایش را گرفتیم و روی زمین خواباندیم تا بچه ها با بیل مکانیکی رویش خاک بریزند. کلافه شده بودیم. شهیدی پیدا نمیشد. بیل مکانیکی را به کار انداختیم. ناخن های بیل که در زمین فرو رفت تا خاک بردارد و روی عباس بریزد، متوجه استخوانی شدیم که سر آن پیدا شد. سریـع کار را نگه داشتیــم. درست همـان جایـی که می خواستیم خاکهایش را روی عباس بریزیم تا به شهدا التماس کند خودشان را نشان بدهند، یک شهید پیدا کردیم. بچه ها در حالی که از شادی میخندیدند، به عباس صابری گفتند: « شهید تا دید می خواهیم تو را کنارش خاک کنیم، گفت فکه دیگر جای من نیست، باید بروم جای دیگری برای خودم پیدا کنم، و مجبور شد خودش را نشان بدهد!» یکی از سربازهایی که در تفحص کار می کرد، آمد پهلویم و با ناراحتی گفت: «مادرم مریض است.» گفتم: ان شاءالله درمان می شود.» آن روز شهیدی پیدا کردیم که قمقمهاش پر بود از آبی زلال و گوارا. با این که بیش از ده سال از شهادت او گذشته بود، قمقمه همچنان آبی شفاف و خوش طعم داشت. بچه ها هر کدام جرعه ای از آب، به نیت تبرک خوردند و صلوات فرستادند. آن سرباز، رفت مرخصی و چند روز بعد شادمان برگشت. از چهره اش فهمیدم که باید حال مادرش خوب شده باشد. گفتم: « الحمدلله مثل این که حال مادرت خوب شده و دوا و درمان مؤثر واقع شدہ. » جا خورد. نگاهی انداخت وگفت: « دوا و درمان مؤثر نبود. راه اصلی اش را پیدا کردم. چند جرعه از آب قمقمه آن شهید که چند روز پیش پیدا کردیم، بردم تهران و دادم مادرم خورد. به امید خدا، زود حالش خوب شد. اصلاً نیتم این بود که برای شفای او جرعه ای ازآب فکه ببرم.»


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : آن روز صبح، کسی که زیارت عاشورا می خواند، توسلی پیدا کرد به امام رضا (ع) شروع کرد به ذکر مصائب امام هشتم و کرامات او، می خواند و همه زارزار گریه می کردیم. در میان مداحی، از امام رضا طلب کرد که دست ما را خالی برنگرداند؛ ما که در این دنیا همهٔ خواسته و خواهش مان فقط بازگرداندن این شهدا به آغوش خانواده هایشان است. هنگام غروب بود و دم تعطیـل کردن کار و برگشتن به مقــر، دیگر داشتیـم نامیــد می شدیم. خورشید می رفت تا پشت تپه ماهورهای روبه رو پنهان شود. آخرین بیل ها که در زمین فرو رفت، تکه ای لباس توجه مان را جلب کرد. سراسیمه خود را به آنجا رساندیم. با احترام، شهید را از خاک در آوردیم. روزی ای بود که آن روز نصیب مان شده بود. یکی از جیب های پیراهن نظامی اش را که باز کردیم تا کارت شناسایی و مدارکش را خارج کنیم، در کمال حیرت و ناباوری، دیدیم که یک آینه کوچک، که پشت آن تصویری نقاشی از تمثال امام رضا (ع) نقش بسته، به چشم می خورد. از آن آینه هایی بود که در مشهد، اطراف ضریح مطهر می فروشند. جالب تر و سوزناکتر، زمانی بود که از روی کارت شناسایی اش فهمیدیم نامش «سیدرضا» است. شور و حال عجیبی بر بچه ها حکم فرما شد. شهید را به شهرستان ورامین بردند. بچه ها رفتند پهلوی مادرش تا سِر این مساله را دریابند. مادر بدون این که اطلاعی از این امر داشته باشد، گفت: «پسر من علاقه و ارادت خاصی به حضرت امام رضا(ع) داشت.» بچه ها تمام روزها مشغول زیر و رو کردن خاکهای منطقه بودند. شبها که به مقـرمان برمی گشتیــم، از فرط خستگی و ناراحتــی، با هم حرف نمی زدیم. مدتی بود که پیکر هیچ شهیدی را پیدا نکرده بودیم و این، همهٔ رنج و غصهٔ بچه ها بود. یکی از دوستان، برای عقده گشایی، نوار مرثیه حضرت زهــرا (س) را گذاشت و ناخود اگاه اشکها سـرازیر شد. بچه ها بار دیگر به حضرت زهرا(س) متوسل شدند و مشغول به کار شدیم. در همین حین، یک « بند» انگشت نظرم را جلب کرد. وقتی خاکها را کنار زدیم، یک تکه پیراهن از زیر خاک نمایان شد. مطمئن شدیم که باید شهیدی در این جا مدفون باشد. خاکها را بیشتر کنار زدیم. پیکر شهید کاملاً نمایان شد. خاکها که برداشته شد، متوجه شدیم شهید دیگری نیز در کنار او افتاده. با احتیاط خاکها را برای پیدا کردن پلاکها جستجو کردیم. با پیدا شدن پلاکهای آن دو، ذوق و شوق مان دوچندان شد. با فرستادن صلوات، پیکرهای مطهرشان را از زمین بلند کردیم. در کمال تعجب، مشاهده کردیم که پشت پیراهن هر دو نوشته: « می روم تا انتقام سیلی زهرا (س) بگیرم.»


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : برای دومین بار است که به معراج شهدای اهواز می آیم واقعاً حس و حال حضور در کنار شهدا قابل توصیف نیست. از شهدا می خواهم که کمک کنند بتوانم راه شان را ادامه دهم و همیشه در راه راست گام بردارم. قبلا دربارهٔ شهدا شنیده بودم، ولی در این جا آنها را با تمام وجود حس کردم. وقتی با پیکر شهیدان مواجه شدم، واقعا شوکه شدم. حال و هوای این جا با چیزی که فکر می کردم، خیلی متفاوت بود. حس کردم زمان جنگ است، این عزیزان تازه شهید شده اند و ما به زیارت آنها آمده ایم. فقط می توانم به شهدا بگویم شرمنده ایم. شرمنده از اعمال خودمان، شرمنده از همه چیز. اما معراج شهدا حال و هوای عجیبی دارد. اولش که به این جا می آیی، فکر می کنی که با چند تکه استخوان روبه رو هستی، ولی این طور نیست. در واقع این ها بهترین بندگان خدا هستند. فضای معنوی خوبی در معراج شهدای اهواز حاکم است. من که برای نخستین بار است شهدا را از نزدیک زیارت می کنم، واقعا این معنویت را حس کردم. شهدا از همه چیز خود گذشتند و در شرایط سخت به جنگ با دشمن پرداختند تا ما امروز به راحتی و در آسایش زندگی کنیم؛ واقعاً شرمندهٔ آنها هستیم. شهدا با حضور در جبهه، به دفاع از کشور و مقابله با دشمن پرداختند و ما باید در عرصه های دیگر به مبارزه بپردازیم. قبل از حضور در این جا، جنگ را طور دیگری تصور می کردم، ولی دیدگاهم خیلی تغییر کرد. متوجه شدم که رزمندگان و شهدای عزیز مادر دوران دفاع مقدس، چه سختی هایی را متحمل شدند. آنها آدم هایی بودند که در راه دفاع از دین، از زندگی و همه چیز خود گذشتند. با حضور در معراج شهدای اهواز، خیلی چیزها برای من آشکار شد و متوجه شدم برای آزادی و زیر بار زور نرفتن، چه گل های معطری پرپر شدند. هر کسی یک بار در معراج شهدای اهواز حضور یابد، دوست دارد دوباره بیاید؛ زیرا حالات معنوی و شرایط این جا خیلی خاصی است و با همه جا فرق دارد. پاکی، عشق و ایمان را در معراج شهدای اهواز دیدم و آن چیزهایی را که تاکنون فقط شنیده بودم، در این مکان مشاهده کردم.


معراج الشهدا
معراج الشهدا
معراج الشهدا
معراج الشهدا
معراج الشهدا
معراج الشهدا
معراج الشهدا
معراج الشهدا
معراج الشهدا
معراج الشهدا
معراج الشهدا
معراج الشهدا
معراج الشهدا
معراج الشهدا
معراج الشهدا
معراج الشهدا