یادمان شهید محمد رضا سبحانی
یادمان شهید محمد رضا سبحانی

. با آغاز جنگ نیروهای دشمن با عبور از تنگ چزابه در دو محور تقسیم شدند و بخشی از نیروهای محور شمالی 6 مهرماه1359 شمال و بخشی دیگر از جنوب كرخه پیشروی کردند. در دشمن با مدافعان سبحانیه و عشایر بنی طرف درگیر شدند. از آنجا که خزعلیه آخرین نقطه دفاع از شهر سوسنگرد محسوب می شد، مدافعان سبحانیه برای انسجام بیشتر در دفاع از سوسنگرد با عبور از کرخه به خزعلیه آمدند. ارتش عراق برای ورود به خزعلیه و سوسنگرد در نظر داشت بر روی كرخه پل بزند که با مقاومت مدافعان خزعلیه در حالی که پل به نیمه رسیده بود، نتوانست آن را تکمیل و از کرخه عبور كند. ارتش عراق که از مقاومت مدافعان خشمگین شده بود، خزعلیه را به شدت بباران كرد. در پاسخ به آن بالگردهای هوانیروز ارتش به كمك مدافعان آمدند و پل نیمه تمام را بباران و ویران كردند.علیرغم تلاش مدافعان، سوسنگرد که سقوط کرد.این یادمان در شهر سوسنگرد و محله سبحانیه واقع شده و محل دفن شهید «محمدرضا سبحانی» از سربازان ژاندارمری سابق و اهالی بومی سوسنگرد یود. سال 59 که جنگ شروع شد، این شهید در حال خدمت در این منطقه بوده که عراق با نیروهایش به اینجا حمله می‌کند و وی، تنهایی و با یک اسلحه معمولی مقابل ارتش دشمن ایستادگی و مقاومت می‌کند. نیروهای عراقی نمی‌دانستند که با یک نفر در حال نبرد هستند. بعدها نیروهای ما متوجه شدند که این شهید توانسته بود سه روز نیروهای رژیم بعث عراق را پشت شهر سوسنگرد عقب نگه دارد. در نهایت بعد از سه روز مقاومت، نیروهای رِژیم بعث توانسته بودند وارد شهر شوند. آنها این شهید را ابتدا به طرز فجیعی مجروح کرده و به درخت نخل بسته، سپس شکنجه داده و زنده زنده در آتش سوزانده بودند. پیکر مطهر وی چند روز به همان حالت به درخت بسته بوده که بعد از آن، برادر شهید همراه مردم دیگر شبانه و مخفیانه وارد شهر شده و او را از درخت باز می‌کنند و در این محل به خاک می‌سپارند. پیکر مطهر این شهید در همان نقطه (خزعلیه) دفن شده و اکنون به عنوان نماد مقاومت مردمی سوسنگرد و زائران راهیان نور است.

نویسنده : دفاع پرس

تاریخ : 1399

خاطره : روستای سبحانیه در شمال رودخانه كرخه و شرق سوسنگرد قرار دارد و محله خزعلیه در جنوب رودخانه كرخه و شرق سوسنگرد واقع است. با آغاز جنگ نیروهای دشمن با عبور از تنگ چزابه در دو محور تقسیم شدند و بخشی از نیروهای محور شمالی 1359مهرماه 6شمال و بخشی دیگر از جنوب كرخه پیشروی کردند. در دشمن با مدافعان سبحانیه و عشایر بنی طرف درگیر شدند. از آنجا که خزعلیه آخرین نقطه دفاع از شهر سوسنگرد محسوب می شد، مدافعان سبحانیه برای انسجام بیشتر در دفاع از سوسنگرد با عبور از کرخه به خزعلیه آمدند. ارتش عراق برای ورود به خزعلیه و سوسنگرد در نظر داشت بر روی كرخه پل بزند که با مقاومت مدافعان خزعلیه در حالی که پل به نیمه رسیده بود، نتوانست آن را تکمیل و از کرخه عبور كند. ارتش عراق که از مقاومت مدافعان خشمگین شده بود، خزعلیه را به شدت بباران كرد. در پاسخ به آن بالگردهای هوانیروز ارتش به كمك مدافعان آمدند و پل نیمه تمام را بباران و ویران كردند.علیرغم تلاش مدافعان، سوسنگرد که سقوط کرد.اکنون مزار شهید محمد رضا 1359مهرماه 6از سمت غرب نیز تهدید شده بود، در سبحانی از سربازان ژاندارمری و یکی از اولین شهدای مقاومت مردمی سوسنگرد در منطقه خزعلیه که ناجوانمردانه به شهادت رسید، به مکانی برای میثاق با شهدای این منطقه تبدیل شده است.


نویسنده : نوید شاهد

تاریخ : 1397

خاطره : شهید محمدرضا سبحانی، نخستین شهید نیروی انتظامی و شهر سوسنگرد، همان اسیر ایرانی 20 ساله ای است که نهم مهرماه 1359، به تنهایی در قامت یک لشکر مقابل نیروهای عراقی که به سمت سوسنگرد روانه شدند، می ایستد و بعد از دو ساعت مبارزه، پس از آن که فشنگ هایش تمام شده و بدنش مجروح، دست از مبارزه برنداشته و تا لحظه اسارت می جنگند. نحوه شهادت این شهید خوزستانی به اندازه ای غم انگیز و دردناک است که با هر بار شنیدن و یا خواندن روایت آن، صدای مظلومیت مردم مرزنشین جنوب ایران را به گوش می رساند؛ قهرمانانی که پای حقشان ایستادند و یک لحظه پا عقب نکشیدند


نویسنده : نوید شاهد

تاریخ : 1397

خاطره : خانم «نصرت طعیمه پور» همسر شهید سبحانی است. او در ابتدای گفت و گو درباره زندگی کوتاهش با شهید می گوید: سال 1357 ازدواج کردیم و عمر زندگی مشترکمان 2 سال بود. دو پسر دارم؛ مجاهد که سال 1358 به دنیا آمد و محمدشهید که پنجاه روز پس از شهادت پدر متولد شد. 17 ساله بودم که شوهرم به شهادت رسید. هر دوی ما در خانواده ای پرجمعیت زندگی می کردیم. من هفت برادر داشتم و تنها دختر خانواده بودم. مادرم را خیلی زود از دست دادم. محمدرضا هم پسر هفتم و آخر خانواده بود و سه خواهر داشت. ما با هم همسایه بودیم و او که از سختی های زندگی من و نامهربانی های نامادری ام با خبر بود. به همین دلیل از مادرش درخواست به خواستگاری من بیاید و هرطور شده رضایت خانواده ام را جلب کند. او ادامه می دهد: محمدرضا سه ماه بعد از ازدواجمان به سربازی رفت. به بهبهان اعزام شد اما چون متاهل بود بعد از گذشت دو ماه به شهرمان سوسنگرد منتقل شد. او در ژاندارمری خدمت می کرد و یک ماه مانده به پایان خدمت سربازی، به شهادت رسید.


نویسنده : نوید شاهد

تاریخ : 1397

خاطره : دفن جنازه بعد از 4 روز این بانوی سوسنگردی که مانند بیشتر مردم آن روزگار با واژه جنگ نامانوس بوده، تعریف می کند: جنگ آغاز شد و همسرم با چند سرباز دیگر برای رساندن اسلحه و مهمات به رزمنده ها، به بستان اعزام شد. به ایشان گفتم نرو اما اصرارم فایده نداشت. گفت «عراقی ها به بستان رسیده اند، باید بروم» و رفت. یک هفته از او خبر نداشتیم تا این که به خانه آمد. حال خوبی نداشت و ناراحت بود. دوستانش شهید شده بودند و می گفت: من هم باید شهید می شدم. مجروح شده بود و یک زن شجاع او را با بلم به سوسنگرد رسانده بود. همان روز عراقی ها به سوسنگرد رسیدند. ساعت 10 صبح شهر شلوغ شد. محمدرضا رفت تا ببیند اوضاع شهر چگونه است. ساعت 2 بعدازظهر بود و ما از ایشان بی خبر بودیم. حاج رحیم، برادر ایشان به خانه مان آمد. بی تابی من را که دید گفت نگران نباشید، برمی گردد. ساعت 3 بعدازظهر یکی از اهالی آمد و گفت « محمدرضا شهید شده! در سوسنگرد نمانید و فرار کنید.» شوکه شده بودم. دست مجاهد را گرفتم و به خیابان رفتم. غروب حاج رحیم آمد و خبر شهادت محمدرضا را تایید کرد. عراقی ها جنازه را به ما تحویل نمی دادند. گویا بعثی ها هفت نفر از نیروهای خود را از دست داده بودند، ادعا می کردند که باید 7 ایرانی کشته شود تا جنازه همسرم را تحویل دهند. حاج رحیم و خواهر شهید شاهد شهادت برادرشان بودند. بعد از 4 روز جنازه را تحویل گرفتند و به خاک سپردند. نحوه شهادت و دفن شهید محمدرضا سبحانی، قصه عجیبی دارد. خانم طعیمه پور در این باره می گوید: شهید هنگام مبارزه، پس از آن که دیگر فشنگی برای شلیک نداشته، اسیر می شود. بعثی ها دست های او را می بندند، به خودرو بسته و روی زمین می کشند. دستش قطع می شود. پیکر مجروح و نیمه جانش را با سیم به نخل بسته، روی آن بنزین ریخته و آتش می زنند. شاهدان می گویند لحظه شهادت، صدای الله اکبر گفتن شهید را می شنیده اند. 4 روز بعد از شهادت، حاج رحیم و عموی شهید به عنوان فردی ناشناس نزد عراقی ها می رود و از آن ها درخواست می کنند که اجازه دهند تا جنازه را دفن کنند. جنازه شهید به نخل چسبیده بوده و آن را به سختی جدا می کنند. حاج رحیم به اطراف نگاه می کند. در یک خانه باز بوده و از آنجا یک نرده و لحاف می آورد. همان جا کنار نخل، گودالی بوده که پیکر شهید را داخل لحاف گذاشته و در آن گودال به خاک می سپرند. خانم طعیمه پور ادامه می دهد: پس از حصر سوسنگرد همراه با خانواده همسرم به رامهرمز رفته و حدود دو سال در مدرسه ای ساکن شدیم. اواخر آبان ماه 1359، فرزند دوممان، 50 روز پس از شهادت پدر به دنیا آمد و به درخواست پدربزرگ و به یاد پدر شهیدش ، نام او را «محمد شهید» گذاشتیم. روزگار سپری شد. به سوسنگرد بازگشتیم و حدود 13 سال با خانواده شهید زندگی کردیم. فرزندانم بزرگتر شدند. تصمیم گرفتیم به همراه مادر شهید به خانه دیگری نقل مکان کرده و زندگی جدیدی را آغاز کنیم. بعد از شهادت محمدرضا، روزهای سختی را پشت سر گذاشتم. از آنجایی که سن و سال کمی داشتم، پدرم اصرار داشت که به خانه شان برگردم و ازدواج کنم اما من زیر بار نرفتم. جانم به جان بچه هایم وصل بود و نمی توانستم از آن ها دل بکنم. با همه سختی ها دو پسرم را بزرگ کردم و به سامان رساندم. حالا مجاهد سه فرزند پسر و یک فرزند دختر دارد. در رشته حسابداری تحصیل کرده و کارمند بانک است. محمدشهید نیز 2 فرزند پسر و یک دختر دارد. ایشان مدرک کارشناسی ارشد در رشته حقوق دارد و خود را برای تحصیل در مقطع دکتری آماده می کند. علاوه بر آن که کار وکالت انجام می دهد در بانک نیز مشغول به کار است.


نویسنده : نوید شاهد

تاریخ : 1397

خاطره : یادمان شهید محمدرضا سبحانی خانم طعیمه پور که اکنون ساکن اهواز است و با نوه هایش روزگار را سپری می کند، درباره مهربانی های مادر شهید سبحانی می گوید: مادر شهید هیچگاه من و فرزندانم را تنها نگذاشت. ایشان حدود 10 سال پیش فوت کرد. برای شهید بی قراری می کرد و حامی من و نوه هایش بود. همسر شهید سبحانی روایت می کند: شش ماه پس از شهادت شهید محمدرضا سبحانی، به ما اطلاع دادند که آیت الله خامنه ای و شهید چمران به بازدید از مزار شهید می روند. ما نیز که آن روزها در رامهرمز بودیم، به سوسنگرد رفتیم. در آن زمان شهر سوسنگرد کوچک بود و جنازه شهید به نوعی اطراف شهر به خاک سپرده شده و هیچ جنازه ای کنار آن دفن نشده بود. در آن مراسم حاج رحیم، برادر شهید که او را به خاک سپرد، می گفت که شهید را در این مکان به امانت سپرده و تصمیم دارد پیکر شهید را به مکان دیگری منتقل کند. حتی بیل و کلنگ هم همراه خود آورده بود اما حاضران مانع اقدام او شده و گفتند قسمت شهید بوده که در این گودال دفن شود. حدود یک سال از آن مراسم گذشت و آرامگاه شهید شکل دیگری پیدا کرد. اطراف آن کاشیکاری شد. اکنون یادمانی برای شهید ساخته اند و قرار است شهدای دیگری از جمله شهدای گمنام در کنار شهید به خاک سپرده شوند. مردم سوسنگرد شهید محمدرضا سبحانی را خوب می شناسند و هنوز هم ندای الله اکبر او هنگام شهادت در گوششان می پیچد. مستندسازان نیز به این شهید شاخص ارادت داشته اند و تاکنون چند کلیپ و فیلم مستند از جمله کلیپ «پرواز در آتش» و مستند «سرباز» درباره این شهید ساخته شده است. آیندگان وارث خون شهدا هستند و امید است این میراث را ارج نهند و یاد شهیدان را تا همیشه زنده نگه دارند.


نویسنده : ایرنا

تاریخ : 1393

خاطره : سرما و سیاهی از سال 1338 رخت بر می بست ؛ طلوعی دیگر و به دنیا آمدن یکی از همان بچه های در گهواره‌ای که امام خمینی (ره) از آن یاد کردند ؛ نامشمحمدرضا سبحانی، محل تولدش شهرستان سوسنگرد و پدر و مادری مهربان و متدین که درس جهاد را در دامانشان فراگرفت . وقتی سال 1342 پیام امام بر گوش و تمام وجود محمدرضا و هزاران کودک و نوجوان طنین انداز شد ، آغاز یک مأموریت بر سرنوشت اینها رقم خورد که باید بمانند و در راه دلدارشان بروند . دوره تحصیلی ابتدایی و راهنمایی را گذراند اما تا دوم دبیرستان در رشته فلزکاری کتابش را بست ؛ نوجوان بود اما مبارزات انقلابی خود را با پخش اعلامیه‌های امام خمینی (ره) و حضور در راهپیمایی ها آغاز کرد . انقلاب از تلاش مردم به ثمر رسید و عطر شکوفه های انقلاب سراسر کشور را فرا گرفت، به سوی کمیته انقلاب اسلامی شتافت تا در شناسایی و مبارزه به عوامل ضدانقلاب یاران امام را یاری کند . روزی فرا رسید که شهید سبحانی به سربازان هنگ مرزی ژاندارمری سوسنگرد پیوست تا از مردم و مملکت اسلامیش محافظت کند . رژیم بعث عراق با گلوله های آتشینش زنان و کودکان را نشانه گرفت؛ این فرزند غیرتمند انقلاب به سوسنگرد و بستان رفت و برای مقابله با متجاوزان بعثی در منطقه سوسنگرد بستگان را دور خود جمع کرد و در ششمین روز از حمله عراق ، با توجه به شناختی که به منطقه داشت، دست به نبردی جانانه علیه دشمن زد . شهید سبحانی مبارزه کرد ، مقاومت و ایستادگی کرد، بر قلب سیاه دشمن تاخت ، تا جایی که فشنگ داشت، نیروهای دشمن را نشانه گرفت تا دزدان را از خانه و کاشانه مردم بی دفاع بیرون کند . یکی از تک تیراندازان دشمن، اسوه سرباز مقاومت را در منطقه خزعلیه شهرستان سوسنگرد با شلیک به دست و پایش زخمی کرد ؛ محمدرضا گلوله ها را به جان خرید اما دشمن به این هم راضی نشد و فرمانده مزدور عراقی با دستور اکید خود اعلام کرد تا او را دستگیر کنند. محمدرضا حتی یک گلوله هم برای شلیک به خائنان نداشت، دست و پای زخمی شهید سبحانی را بستند. نیروهای متجاوز تا جایی که توانستند بر پیکر این سرباز تاختند، او را لگد زدند تا تمام تیرهای شلیک شده اش را تلافی کنند، شهید سبحانی همچنان مقاومت می کرد. نگاه دشمن متجاوز به نخلی افتاد، این سرباز دلاور اسلام را به آن نخل خرما بست، بنزین روی پیکر زخمی و خون آلود و زنده‌اش پاشید، شعله‌ای آورد و این سرباز اسلام را سوزاند. شهید سبحانی با پیکری سوخته روی نخل خدا را ملاقات کرد ؛ باقیمانده پیکرسوخته‌اش پنج روز بعد به صورت مخفیانه و دور از چشم دشمن در نهمین روز مهر 1359 توسط مردم این شهر سوخته و مقاوم تشییع و به خاک سپرده شد. مجاهد و محمد از فرزندان این شهید گرانقدر هستند و یادمان اولین سرباز گمنام سوسنگرد هم اکنون در سوسنگرد مأمن عشاق است .


سبحانی
سبحانی
سبحانی