یادمان شهید مهدی زین الدین
یادمان شهید مهدی زین الدین

يادمان شهيد مجيد ومهدي زين الدين در روستاي دارساوين : دارساوین نام روستایی است در 25 کیلومتری شهر سردشت (در جاده بانه – سردشت) ؛ محل شهادت 52 نفر از پاسداران انقلاب اسلامی در سال 58 و همچنین برادران شهید، مجيد و مهدي زین الدین در سال 63، مهدی زین‏ الدین در 18 مهر 1338 در تهران به دنیا آمد. پدرش از فعالان مذهبی و سیاسی زمان خود بود و مادرش نیز از مربیان قرآن و از اشاعه دهندگان معارف اهل‏بیت به شمار می‏رفت. مهدی در دوران نوجـوانـی، از محضـر معلــم اخــلاق، حضــرت آیت‏ الله‏ مدنـی کسب فیض کرد مهدی، در ایامی که پدرش در تبعید بود، در کنکور سراسری شرکت کرد و رتبه چهارم رشته پزشکی دانشگاه شیراز را به دست آورد، ولی انصراف داد و در مغازۀ کتابفروشی پدرش مشغول به کار شد. 26 آبان 1363 در حالی که به همراه برادرش مجید، از کرمانشاه به سوی سردشت در حرکت بود، در 25 کیلومتری سردشت (منطقۀ دارساوین)، در کمین گروه‏های ضدانقلاب به شهادت رسیدند. مزار سردار رشید اسلام مهدی زین‌الدین، در گلزار شهدای علی‏ بن‏ جعفر قم، زیارت‏گاه عاشقان شهادت است.

نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : این شهدای بزرگ ما، همین شهدای عزیز، همین شهدای نام‌آور، برادرانِ زین‌الدین و بقیۀ سرداران شهید، روزی که قدم در این میدان گذاشتند، به این نیت نبودند که یک روز نامشان پشت بلندگوهای عظیم این کشور و این دنیا برده شود؛ نه. مثل یک انسان معمولی به جبهه رفتند، برای این‌که وظیفۀ خودشان را انجام دهند. هر جا هم احساس کردند که آن‌جا وظیفه است، به آن‌جا رفتند. این اخلاص است. حضرت امام خامنه‌ای (مدظله العالی)


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : مهدی زین ‏الدین در 18 مهر 1338 در تهران به دنیا آمد. پدرش از فعالان مذهبی و سیاسی زمان خود بود و مادرش نیز از مربیان قرآن و از اشاعه دهندگان معارف اهل‏بیت به شمار می‏رفت. پدر مهدی دربارۀ آشنایی و انس فرزندش با قرآن کریم می‏گوید: «مادر آقامهدی معلم قرآن بود و همیشه در جلسات قرآن شرکت می‏کرد. به طور کلی، قرآن جایگاه ویژه‏ای در زندگی ما داشت. بعد از مـدتی، متوجۀ قـرآن خواندن آقامهدی شدیم؛ در حالی که نـزد معلمی بـرای یادگیـری قرآن نرفته بود.» مـادر مهـدی دربـارۀ دوران تحصیل وی می‏گوید: « در پنـج سالگـی، از تهـران بـه خرم‏آباد مهاجرت کردیم. در آن‏جـا ، آقــا مهـدی را درکـودکستانی کـه مسؤولیت آن را یک فـرد مذهبـی بر عهده داشت، ثبت‌نام کردیم و سال‏هـای ابتدایـی را در مدرسه‏ای در همان شهـر با موفقیت گذراند.»مهدی در دوران نوجـوانـی، از محضـر معلــم اخــلاق، حضــرت آیت‏الله‏ مدنـی کسب فیض کرد. در آن روزها، این انسان وارستـه ، از طـرف رژیــم طاغوت به شهر خرم‏آباد تبعید شده بود. کمی بعد، پدر مهدی که از فعالان سیاسی و مذهبی بود، توسط ایادی رژیم دستگیر و به شهر سقز در استان کردستان تبعید شد. مهدی، در همین ایام که پدرش در تبعید بود، در کنکور سراسری شرکت کرد و رتبه چهارم رشته پزشکی دانشگاه شیراز را به دست آورد، ولی انصراف داد و در مغازۀ کتابفروشی پدرش مشغول به کار شد. او دربارۀ علت انصراف از دانشگاه گفته بود: «مغازۀ پدرم سنگر است و رژیم پهلوی با تبعید پدرم می‏خواهد سنگر محکم او خالی بماند، ولی من نمی‏گذارم.» او با دوستانش جلساتی بر ضد رژیم برپا داشت و در آن‏ها افشاگری کرده و مطالب این جلسات را در سطح شهر پخش می‏کردند. آبان 1357 بود که پدر مهدی را این بار به اِقلید فارس تبعید کردند. روزهای شکل‏گیری انقلاب اسلامی بود. پدر مهدی از فرصت استفاده و به اصفهان فرار کرد. از آن‌جا هم به شهر قم رفت و قم را برای سکونت برگزید. مهدی به همراه خانواده، به پدر ملحق شدند. از این به بعد، فصل جدیدی از زندگی مهدی آغاز شد. سکونت در شهر قم که کانون مبارزه بر ضد رژیم بود، فرصتی برای او به وجود آورد که خود را برای مبارزۀ جدی‏تر آماده سازد. پدرش دربارۀ فعالیت‏های مبارزاتی مهدی می‏گوید: «ما عکس‏هایی را که در اصفهان چاپ کرده بودند، به قم می‏آوردیم و مسؤولیت آقامهدی این بود که آن‏ها را در بازار و سطح شهر پخش کند. او در زمان حکومت نظامی، عکس‏های زیادی را بر در و دیوار شهر نصب کرد.» انقلاب اسلامی خیلی زود به پیروزی رسید و مهدی دورۀ جدیدی از زندگی‌اش را آغاز کرد.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : پس از انقلاب، با تأسیس جهاد سازندگی، مهدی به این ارگان انقلابی وارد شد و به فعالیت عمرانی و خدمت‏رسانی به محرومان پرداخت. کمی بعد، با تشکیل سپاه پاسداران، جزو اولین کسانی بود به عضویت سپاه درآمد. ابتدا در قسمت پذیرش سپاه قم مشغول به خدمت شد و پس از مدتی، به عنوان مسؤول واحد اطلاعات سپاه قم انتخاب شد. در غائله کردستان، در اواخر سال 1358، به آن‏جا رفت و در آزادسازی شهرهای کردستان، به ویژه شهر سنندج مردانه جنگید. در همان روزهای نخستین شروع جنگ تحمیلی، به همراه صد نفر از دوستان خود، عازم منطقه عملیاتی جنوب شدند. استعداد و خلاقیت ذاتی انسان، در پیکار با رویدادها و حوادث آشکار می‏شود. با آغاز جنگ و رشادت‏های فراوانی که او از خود به ثبت رساند، فرماندهان را بر آن داشت تا مسؤولیت‏های حساس و کلیدی را به او واگذار کنند. بدین ترتیب، مهدی زین‏الدین، به عنوان مسؤول شناسایی یگان‏ها انتخاب شد و پس از آن به عنوان مسؤول اطلاعات‌عملیات جبهۀ غرب دزفول و سپس مسؤول اطلاعات‌عملیات محورهای سوسنگرد انتخاب شد. او در عملیات بیت‏المقدس و آزادسازی خرمشهر، مسؤولیت اطلاعات‌عملیات قرارگاه نصر را پذیرفت و در عملیات رمضان، در حالی که فقط 23 سال داشت، به فرماندهی لشکر 17 علی‏بن‏ابیطالب (ع) برگزیده شد. او می‌گفت: «همسر من، کسی باید باشد که بتواند با من زندگی کند؛ چون کمتر دختری حاضر می‏شود سختی‏های ما را تحمل کند.» پس از مدتی، همراه صبور و پرتحمل خود را یافت که حاصل ازدواج ‌شان، یک دختر بود که نامش را لیلا گذاشتند. همسرش می‌گوید: «برخورد اولی که با ایشان داشتــم، تمــام مسائل را برای من گفت. او می‏گفت: انتهای راه من شهادت است. اگر جنگ هم تمام شود و من شهید نشوم، هر کجا که جنگ حق علیه باطل باشد، به آن‌جا می‏روم تا شهید شوم.» روزهای آخر زندگی مهدی حال و هوای دیگری داشت. پدرش می‏گوید: « روز جمعه، آقامهدی از یکی از شهرها تماس گرفت و با مادرش صحبت کرد. مجید (برادر کوچک آقامهدی که با هم به شهادت رسیدند) هم بعد از مدتی زنگ زد و با مادرش صحبت کرد. بعد از اتمام تلفن، مادرش برگشت و گفت: بچه‏ها با من خداحافظی کردند. من مطمئن هستم که این آخرین خداحافظی بود. در صحبت‏های آقامهدی چیز عجیبی دیدم که خبر از خداحافظی آخر می‏داد.» 26 آبان 1363 در حالی که به همراه برادرش مجید، از کرمانشاه به سوی سردشت در حرکت بود، در 25 کیلومتری سردشت (منطقۀ دارساوین)، در کمین گروه‏های ضدانقلاب به شهادت رسیدند. مزار سردار رشید اسلام مهدی زین‌الدین، در گلزار شهدای علی‏بن‏جعفر قم، زیارت‏گاه عاشقان شهادت است.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : مادر شهید : اصولاً تربیت بچه‌ها در خانوادۀ ما قبل از تولد شروع می‌شد. باید حسابِ مال و درآمدمان را می‌کردیم. در اولِ زندگی بودیم. الحمدلله حاج‌آقا در خصوص این مسأله که حتماً باید درآمد حلال داشته باشیم، خودشان را ساخته و آماده کرده بودند تا بچه‌ها در دوران حاملگی، از مال حلال تغذیه شوند. بعد از آن‌که به دنیا آمدند، یکی از مهمترین مسائلی که در زندگی انسان باید وجود داشته باشد، همین درآمد حلال است که الحمدلله این لقمۀ حلال و پاکیزه در زندگی ما وجود داشت و مؤثر بود. همسر شهید : اولین خصوصیتی که می‏توانم از او بگویم، راز و نیازی است که با خــدا می‏کرد و آن نمازهایی است که با خلوص نیت و توجه می‏خواند. دوست داشت مثل ائمه اطهار ساده زندگی کند. در برخورد اولی که با هم داشتیم، تمام مسائل را برایم گفت. او می‏گفت: «انتهای راه من شهادت است.» با این حرف‏ها و تذکرات قبلی که داده بود، مشکلات نبودنش در خانه برایم راحت بود. بعدها اولین بار که دخترم لیلا پرسید: « مامان ! چند سال با هم زندگى کردید؟ » توى دلم گذشت «سى سال، چهل سال.» ولى وقتى جمع و تفریق مى‌کنم، مى‌بینم دو سال و چند ماه بیشتر نیست. باورم نمى‌شود. به نظرم مى‌آید انگار مهدى جوابم را داده. خیلى وقت‌ها که گیر مى‌کنم، نمى‌دانم چکار کنم، مى‌روم جلوى عکسش و مى‌نشینم و باهاش حرف مى‌زنم؛ انگار که زنده باشد. بعد جوابم را مى‌گیرم. گاهى به خوابم مى‌آید یا به خواب کس دیگر. بعضى وقت‌ها هم راه‌حلى به سرم مى‌زند که قبلش اصلاً به فکرم نمى‌رسید. به نظرم مى‌آید انگار مهدى جوابم را داده. فرزند شهید : من خیلی خواب پدرم را نمی‌بینم. فقط دو سه بار برایم پیش آمده، اما مادرم خیلی خواب‌شان را می‌بیند و ارتباط‌شان قوی است. مثلاً همیشه وقتی قرار است اتفاق بدی بیفتد، مادرم، پدر را در خواب می‌بیند که به خانه آمده و ناراحت است؛ برعکس موقعی که اتفاق خوبی می‌افتد، قبلش حتماً مادرم خواب پدر را می‌بیند که آمده و برای من هدیه آورده است. پدر شهید : باور کنید وقتی مهدی به نماز می‌ایستاد، من دگرگون می‌شدم و با خدا نجوا می‌کردم که خدایا، اگر این بندۀ توست، پس من چه کسی هستم؟ اگر این نماز است، پس من چه می‌خوانم؟ حالت خشوع ایشان در پیشگاه باعظمت باری‌تعالی طوری بود که من محو تماشای او می‌شدم. با اين‌كه سال‌ها از شهادت مهدي و مجيد مي‌گذرد، و من در اين مدت مديد، بارها با دلم نشستم و به خاطرات گذشته بازگشتم، تا مگر گناهي، خطايي از اين‌ها به ياد بياورم، چيزي نيافتم. نمي‌خواهم بگويم آن‌ها معصوم بودند، نه، ولي من كه پدرشان هستم، به خدايي خدا، گناهي از اين‌ها سراغ ندارم.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : یک روز که برای نماز جماعت به حسینیه لشکر رفته بودم، پس از نماز ظهر اعلام کردند که از سخنرانی برادر مهدی زین‏الدین فرمانده لشکر استفاده می‏کنیم. من هنوز ایشان را نمی‏شناختم. با خود گفتم که فرمانده لشکر حتما با تشریفات خاصی می‏آید. در افکار خود بودم که ناگاه یک نفر از کنار من بلند شد و به راه افتاد و پشت تریبون قرار گرفت و مشغول صحبت شد. خیلی تعجب کردم؛ چون او تا چند لحظه قبل کنار من نشسته بود و کسی هم همراهش نبود. صحبتش که تمام شد، دوباره در کنار من نشست. این‏جا بود که شهید زین‏الدین را شناختم. عراق پاتک سنگینی کرده بود. آقامهدی، طبق معمول، سوار موتورش توی خط این طرف و آن طرف می‌رفت و به بچه‌ها سر می‌زد. یک مرتبه دیدم پیدایش نیست. از بچه‌ها پرسیدم، گفتند رفته عقب. یک ساعت نشد که برگشت. بعد از عملیات، بچه‌ها توی سنگرش یک شلوار خونی پیدا کردند. مجروح شده بود، رفته بود عقب، زخمش را بسته بود، شلوارش را عوض کرده بود، و دوباره برگشته بود خط. گاهی وقت‌ها حدیث زیبایی را با ماژیک می‌نوشت روی یک کاغذ و می‌زد روی دیوار. بعد از یکی دو روز، می‌نشستیم دور هم و راجع به حدیث حرف می‌زدیم و آخرسر هم آقامهدی دربارۀ آن حدیث می‌گفت. بعد از چند روز، می‌دیدم آن حدیث را با حدیث دیگری عوض کرده. هنوز که هنوز است، خیلی از آن حدیث‌های روی دیوار را از حفظ هستم. وقتی از عملیات خبری نبود، می‌خواستی او را پیدا کنی، باید جاهای دنج را می‌گشتی. می‌دیدی کتاب به دست، نشسته. انگار توی این دنیا نیست. ده دقیقه وقت که پیدا می‌کرد، می‌رفت سروقت کتاب‌هایش. گاهی که کار فوری پیش می‌آمد، کتاب همان‌طور باز می‌ماند تا برگردد. هفت صبح، بیسیم زدند دو نفر تو جادۀ بانه ـ سردشت به کمین گروهک‌های ضدانقلاب خورده‌اند، بروید ببینید کى هستند و بیاوریدشان عقب. رسیدیم. دیدیم پشت ماشین افتاده‌اند. به هر دوشان تیر خلاص زده بودند. اول نشناختیم. توى ماشین را که گشتیم، کالک عملیاتى و یک سررسید پیدا کردیم. بیسیم زدیم عقب. قضیه را گفتیم. دستور دادند باز هم بگردیم. وقتى قبض خمسش را توى داشبورد پیدا کردیم، فهمیدیم مهدی زین‌الدین و برادرش مجید هستند. آخرِ مراسم عزادارى برای آقامهدی، آقاى صادقی پشت بلندگو گفت: «شهید به من سپرده بود که دویست روز روزۀ قضا دارد. کى حاضر است قسمتی از این روزه‌ها را بگیرد؟» همه بلند شدند. نفرى یک روز هم روزه مى‌گرفتند، مى‌شد ده هزار روز.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : شهید علی صیاد شیرازی فرمانده وقت نیروی زمینی ارتش چنین گفته است: در دوران نورانی و پربرکت زمان جنگ، در مواردی از دیدار با ایشان در قرارگاه‌های عملیاتی، چه در جلسات بحث و چه در حلسات تصمیم‌گیری و ابلاغ مأموریت به فرماندهان، ایشان را همواره متواضع مشاهده می‌کردم. هر وقت نوبت به سخنان شهید مهدی زین‌الدین می‌رسید، بیانش با تواضع همراه بود. مشاهده می‌کردم که رفتارش در برخورد بسیار متواضعانه و جذاب، و آثار تواضــع از سر و رویش هویــدا بود. در مأموریت‌های رزمی، استقامت خوبی داشت و این روحیه موجب می‌شد که یگان تحت فرماندهی ایشان استقامت کند. در چهره و سيمايش خيلي معصومانه بود. ساده لبــاس مي‌پوشيــد و آثار خستگي از كار شبانه‌روزي در چهرۀ وي نمودار بود، ولي با اين وجود آثار نشاط و روحيۀ تداوم مأموريت‌هاي بيشتر در او هويدا بود. اين روحيه، خستگي كار را محو مي‌كرد و به فرماندهان مافوقش اين جسارت را مي‌داد كه در همان حال خستگي، به او فرمان بدهند. اگر بخواهيـم در بين فرمانــدهان چهره‌اي را به معناي واقعي باتقوا، به مردم معرفي كنيم، يكي از آن فرماندهان، سردار مهدي زين الدين بود. خداوند ان‌شاء‌الله او را با خوبان محشور كند و عصارۀ زندگي او، براي ادامه‌دهندگان الهام‌بخش باشد.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : شهید غلامرضا صالحی که از فرماندهان به‌نام دفاع مقدس است، در یادداشت‌های روزانه‌اش چنین نوشته است: یک‌شنبه، 27 آبان 1363: امروز پس از این‌که از منطقه بازگشتیم، مطلع شدیم که برادر مهدی زین‌الدین فرمانده لشکر علی‏بن‏ابیطالب به کمین ضدانقلاب افتاده و شهید شده‌ است. شهید مهدی زین‌الدین و برادرش، روز گذشته از باختران [کرمانشاه] به اتفاق ما به ‌طرف سردشت حرکت کردند. آن‌ها با یک خودرو دیگر بودند و کمی عقب‌تر از ما می‌آمدند. من ساعت 13:30 بعدازظهر از بانه به ‌طرف سردشت حرکت کردم که حدود ساعت 14:30 به سردشت رسیدم. ولی برادر شهید [مهدی] زین‌الدین احتمالاً حدود یک ساعت دیرتر از من از بانه به ‌طرف سردشت حرکت کرده‌ که متأسفانه نزدیک پایگاه دارساوین در 25 کیلومتری سردشت، به کمین ضدانقلاب افتاده و به اتفاق برادرش مجید زین‌الدین به شهادت می‌رسند. از قرار معلوم، تأمین در جاده نبوده و پایگاه دارساوین هم تا فردا صبح از پایگاه خود خارج نشده و جنازه این عزیزان تا صبح فردا روی جاده بوده. در مورد شهید مهدی زین‌الدین، فقط این را بگویم که به راستی او یک سردار رشید اسلام بود و شاید سپاه و جمهوری اسلامی فرمانده لشکری به مانند او که دارای همۀ خصوصیات بارز باشد، دیگر نداشته باشد. شهید عزیز، فرماندۀ لایقی بود که از همۀ جهات خصوصیات یک فرماندۀ دلسوز و پرتحرک، باوقار و صبور را داشت. فرماندهی که با رفتنش، غم بزرگی را برای همه رزمندگان به ‌جای گذاشت.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : قاسم سلیمانی : به عنوان یک رزمنده و خدمتگذار، اولین بار که با این چهرۀ زیبا و دلاور روبه‌رو شدم، دیدم واقعاً معنویت از سیمایش می‌بارد. وقتی که شهید بزرگوار حسن باقری، و این شهید عزیـز مرا نسبت به منطقۀ عملیـاتی فتح‌المبین توجیه کردند و بنا شد بنده آن‌جا پیگیری کار عملیاتی محوری از منطقۀ دشت عباس را انجام دهم، در آن‌جا شهید زین‌الدین را شناختم که چه گوهر گرانبهایی است. فرمانده‌ای که گره‌های کور جنگ با سرانگشتان تدبیر او گشوده می‌شد. تا آن موقـع نمی‌دانستم شهیـد زین‌الدین مسؤول شناسایی محور دزفول است. بعد از این‌که منطقۀ مورد مأموریت خودم را تحویل گرفتم، این را فهمیدم. به یاد دارم که یک دستگاه موتور ( از این موتورهای هوندای 125) داشت و با آن از دزفول راه می‌افتاد. این جبهه‌ها را یکی‌یکی سر می‌زد و بر کار گروه‌های که خود از دهلران تا دزفول راه‌اندازی کرده بود، نظارت می‌کرد. شاید نیم‌ ساعتی از آشنایی‌مان نگذشته بود که احساس کردم سال‌هاست با ایشان دوست هستم. به دلیل برخورد بسیار خوب و جذابیتی که در وجــود شهیـد زین‌الدین بود، من شیفتۀ ایشان شدم، که این عشق و علاقه تا زمان شهادت ایشان باقی بود و به همین خاطر در جلساتی که داشتیم، اغلب در کنار هم می‌نشستیم. مهدی مصداق کامل آیه شریفه « اشداء علی‌الکفار رحما بینهم » بود. شهیدان، به دلیل برجستگی شهادت‌شان، بر همۀ اقشار جامعه برتری دارند. بخشی از این شهیدان، یک رزمندۀ عادی و یک مجاهد صرف نبودند، بلکه عصارۀ مجاهدین و رزمندگان یک منطقه بودند. به تعبیر دیگر، نمود عینی تمام‌عیار فضائل مردم یک منطقه بودند. همان‌طور که امام (ره) فرمودند بهشتی یک ملت بود. این سخن بیانگر این حقیقت است که مقاومت و ارزش‌های یک ملت، در درون مرد بزرگی مانند بهشتی تبلور یافت. خیلی از شهیدان ما هم چنین نقشی را داشتند. در میان نخبگان و برجستگان بسیجی و پاسدار و رزمندۀ شهر قم و استان مرکزی، همه عزیز بودند، اما شهید زین‌الدین نماینده و عصارۀ همـۀ خوبی‌های آن‌ها بود و این یک واقعیت‌ انکار ناپذیر است. به دلیل همین برجستگی، همه مطیع او بودند و جان‌شان را در کف اخلاص می‌نهادند. هدف چیز دیگری بود، اما بسیجی که صداقت، ایمان، شهامت، شجاعت، ایثار و ازخودگذشتگی فرمانده‌اش را می‌دید، از او تبعیت می‌کرد. آن چیزی که حکم می‌کرد داخل میدان مین برود، از آب هور عبور کند، در قایق سوار شود و از نیزارهای مخوف عبور کند، چیز دیگری بود. فرمان، فرمان دیگری بود که تا اعماق قلب نیروها نفوذ می‌کرد.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : وصیت‌نامه: فقط مقدار بدهکاری‌ها و بستانکاری‌ها را جـهت مشخص شـدن بـرای بازمانـدگان و پیگیـری آن‌هـا می‌نویسم ، به انضمـام مسائل شـرعی دیگـر: 1. مسائل شرعی : الف) نماز: به نظرم نمی‌آید بـدهکار باشـم. ولی مواقعی از آن را ، ممکن است صحیح نخـوانده باشم، لذا یک سال نمـاز ضروری است خـوانـده شـود. ب) روزه: تعـداد190 روزه قـرض دارم و نتـوانستم بگیـرم. ج) خمس: سـی‌و‌پنـج هـزار ریـال به دفتـر آیت‌الله پسندیده بدهکار هستم. د) حق‌الناس: وای از آتش جهنم و عالم برزخ، خداوند عالم بصیر است. 2. مادیات : الف) بدهکاری‌ها: 1. مبلغ شش‌ هزار تومان معادل شصت‌ هزار ریال به طرح‌وعملیات ستاد مرکزی بدهکارم، البته قبض دویست هزار ریال است، ولی از این مبلغ شصت‌هزار ریال بدهی بنده است. 2. وام یک‌میلیون ریالی از ستاد منطقه یک گرفته‌ام که ماهانه بیشتر از هزار ریال باید بدهم. از این مبلغ هزار و هفتصد و پنجاه تومان حق مسکن را سپاه می‌دهد و دویست‌و‌پنجاه تومان از حقوقم کسر نمایند. 3. پنج‌ هزار ریال به آقای مهجور (ستاد لشکر) پول نقد بدهکارم. ب) بستانکاری‌ها: 1. مبلغ هفتادوپنج ‌هزار ریال رهن منزل که به آقای رحمانی توفیقی جهت منزل مسکونی داده بودم و طلبکارم. این منزل را به مدت یک سال اجاره نمودم، به اتفاق آقای رحمان توفیقی که ما در طبقه بالا و رحمان در طبقه پایین زندگی می‌کردند و ظاهراً شهید حسن باقری از طریق آقای استادان، منزل را از شخصی به نام معاضدی (صاحب اصلی خانه) اجاره کرده بودند، ولی نامبرده یک سال است که مبلغ فوق را مسترد ننموده است. مقداری پول هم که مبلغ آن را نمی‌دانم (یادم نیست) نزد پدرم داشته‌ام و مقداری هم مجدداً اگر به پدرم داده‌ام، جهت بدهی‌های پدرم برای خانه‌ای که خریده بود تا با آن زندگی کنیم، ولی خانه متعلق به پدرم می‌باشد و من فقط مبلغ فوق و یکصد هزار تومان وام مندرج در بند 2 بدهکاری‌ها را از مبلغ نهصدوسی هزار تومان وجه بابت خانه مسکونی که پدرم خریده بوده است، داده‌ام که در صورت مرگ من و فروش خانه، مستدعی است باقیمانده وام را به سپاه برگردانده و طلبکاری من از پدرم را به همسر و فرزندم بدهید و باقیمانده پول خانه هم طبیعتاً به پدرم می‌رسد. مطلب دیگری به ذهنم نمی‌رسد و اگر کسی مراجعه کرد، با توجه به وصیت من اقدام نمایید. 63/1/13 مهدی زین‌الدین


زین الدین
زین الدین
زین الدین
زین الدین
زین الدین
زین الدین
زین الدین
زین الدین
زین الدین
زین الدین
زین الدین