یادمان شهید مهدی زین الدین
یادمان شهید مهدی زین الدین

يادمان شهيد مجيد ومهدي زين الدين در روستاي دارساوين : دارساوین نام روستایی است در 25 کیلومتری شهر سردشت (در جاده بانه – سردشت) ؛ محل شهادت 52 نفر از پاسداران انقلاب اسلامی در سال 58 و همچنین برادران شهید، مجيد و مهدي زین الدین در سال 63، مهدی زین‏ الدین در 18 مهر 1338 در تهران به دنیا آمد. پدرش از فعالان مذهبی و سیاسی زمان خود بود و مادرش نیز از مربیان قرآن و از اشاعه دهندگان معارف اهل‏بیت به شمار می‏رفت. مهدی در دوران نوجـوانـی، از محضـر معلــم اخــلاق، حضــرت آیت‏ الله‏ مدنـی کسب فیض کرد مهدی، در ایامی که پدرش در تبعید بود، در کنکور سراسری شرکت کرد و رتبه چهارم رشته پزشکی دانشگاه شیراز را به دست آورد، ولی انصراف داد و در مغازۀ کتابفروشی پدرش مشغول به کار شد. 26 آبان 1363 در حالی که به همراه برادرش مجید، از کرمانشاه به سوی سردشت در حرکت بود، در 25 کیلومتری سردشت (منطقۀ دارساوین)، در کمین گروه‏های ضدانقلاب به شهادت رسیدند. مزار سردار رشید اسلام مهدی زین‌الدین، در گلزار شهدای علی‏ بن‏ جعفر قم، زیارت‏گاه عاشقان شهادت است.

نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : این شهدای بزرگ ما، همین شهدای عزیز، همین شهدای نام‌آور، برادرانِ زین‌الدین و بقیۀ سرداران شهید، روزی که قدم در این میدان گذاشتند، به این نیت نبودند که یک روز نامشان پشت بلندگوهای عظیم این کشور و این دنیا برده شود؛ نه. مثل یک انسان معمولی به جبهه رفتند، برای این‌که وظیفۀ خودشان را انجام دهند. هر جا هم احساس کردند که آن‌جا وظیفه است، به آن‌جا رفتند. این اخلاص است. حضرت امام خامنه‌ای (مدظله العالی)


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : مهدی زین ‏الدین در 18 مهر 1338 در تهران به دنیا آمد. پدرش از فعالان مذهبی و سیاسی زمان خود بود و مادرش نیز از مربیان قرآن و از اشاعه دهندگان معارف اهل‏بیت به شمار می‏رفت. پدر مهدی دربارۀ آشنایی و انس فرزندش با قرآن کریم می‏گوید: «مادر آقامهدی معلم قرآن بود و همیشه در جلسات قرآن شرکت می‏کرد. به طور کلی، قرآن جایگاه ویژه‏ای در زندگی ما داشت. بعد از مـدتی، متوجۀ قـرآن خواندن آقامهدی شدیم؛ در حالی که نـزد معلمی بـرای یادگیـری قرآن نرفته بود.» مـادر مهـدی دربـارۀ دوران تحصیل وی می‏گوید: « در پنـج سالگـی، از تهـران بـه خرم‏آباد مهاجرت کردیم. در آن‏جـا ، آقــا مهـدی را درکـودکستانی کـه مسؤولیت آن را یک فـرد مذهبـی بر عهده داشت، ثبت‌نام کردیم و سال‏هـای ابتدایـی را در مدرسه‏ای در همان شهـر با موفقیت گذراند.»مهدی در دوران نوجـوانـی، از محضـر معلــم اخــلاق، حضــرت آیت‏الله‏ مدنـی کسب فیض کرد. در آن روزها، این انسان وارستـه ، از طـرف رژیــم طاغوت به شهر خرم‏آباد تبعید شده بود. کمی بعد، پدر مهدی که از فعالان سیاسی و مذهبی بود، توسط ایادی رژیم دستگیر و به شهر سقز در استان کردستان تبعید شد. مهدی، در همین ایام که پدرش در تبعید بود، در کنکور سراسری شرکت کرد و رتبه چهارم رشته پزشکی دانشگاه شیراز را به دست آورد، ولی انصراف داد و در مغازۀ کتابفروشی پدرش مشغول به کار شد. او دربارۀ علت انصراف از دانشگاه گفته بود: «مغازۀ پدرم سنگر است و رژیم پهلوی با تبعید پدرم می‏خواهد سنگر محکم او خالی بماند، ولی من نمی‏گذارم.» او با دوستانش جلساتی بر ضد رژیم برپا داشت و در آن‏ها افشاگری کرده و مطالب این جلسات را در سطح شهر پخش می‏کردند. آبان 1357 بود که پدر مهدی را این بار به اِقلید فارس تبعید کردند. روزهای شکل‏گیری انقلاب اسلامی بود. پدر مهدی از فرصت استفاده و به اصفهان فرار کرد. از آن‌جا هم به شهر قم رفت و قم را برای سکونت برگزید. مهدی به همراه خانواده، به پدر ملحق شدند. از این به بعد، فصل جدیدی از زندگی مهدی آغاز شد. سکونت در شهر قم که کانون مبارزه بر ضد رژیم بود، فرصتی برای او به وجود آورد که خود را برای مبارزۀ جدی‏تر آماده سازد. پدرش دربارۀ فعالیت‏های مبارزاتی مهدی می‏گوید: «ما عکس‏هایی را که در اصفهان چاپ کرده بودند، به قم می‏آوردیم و مسؤولیت آقامهدی این بود که آن‏ها را در بازار و سطح شهر پخش کند. او در زمان حکومت نظامی، عکس‏های زیادی را بر در و دیوار شهر نصب کرد.» انقلاب اسلامی خیلی زود به پیروزی رسید و مهدی دورۀ جدیدی از زندگی‌اش را آغاز کرد.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : پس از انقلاب، با تأسیس جهاد سازندگی، مهدی به این ارگان انقلابی وارد شد و به فعالیت عمرانی و خدمت‏رسانی به محرومان پرداخت. کمی بعد، با تشکیل سپاه پاسداران، جزو اولین کسانی بود به عضویت سپاه درآمد. ابتدا در قسمت پذیرش سپاه قم مشغول به خدمت شد و پس از مدتی، به عنوان مسؤول واحد اطلاعات سپاه قم انتخاب شد. در غائله کردستان، در اواخر سال 1358، به آن‏جا رفت و در آزادسازی شهرهای کردستان، به ویژه شهر سنندج مردانه جنگید. در همان روزهای نخستین شروع جنگ تحمیلی، به همراه صد نفر از دوستان خود، عازم منطقه عملیاتی جنوب شدند. استعداد و خلاقیت ذاتی انسان، در پیکار با رویدادها و حوادث آشکار می‏شود. با آغاز جنگ و رشادت‏های فراوانی که او از خود به ثبت رساند، فرماندهان را بر آن داشت تا مسؤولیت‏های حساس و کلیدی را به او واگذار کنند. بدین ترتیب، مهدی زین‏الدین، به عنوان مسؤول شناسایی یگان‏ها انتخاب شد و پس از آن به عنوان مسؤول اطلاعات‌عملیات جبهۀ غرب دزفول و سپس مسؤول اطلاعات‌عملیات محورهای سوسنگرد انتخاب شد. او در عملیات بیت‏المقدس و آزادسازی خرمشهر، مسؤولیت اطلاعات‌عملیات قرارگاه نصر را پذیرفت و در عملیات رمضان، در حالی که فقط 23 سال داشت، به فرماندهی لشکر 17 علی‏بن‏ابیطالب (ع) برگزیده شد. او می‌گفت: «همسر من، کسی باید باشد که بتواند با من زندگی کند؛ چون کمتر دختری حاضر می‏شود سختی‏های ما را تحمل کند.» پس از مدتی، همراه صبور و پرتحمل خود را یافت که حاصل ازدواج ‌شان، یک دختر بود که نامش را لیلا گذاشتند. همسرش می‌گوید: «برخورد اولی که با ایشان داشتــم، تمــام مسائل را برای من گفت. او می‏گفت: انتهای راه من شهادت است. اگر جنگ هم تمام شود و من شهید نشوم، هر کجا که جنگ حق علیه باطل باشد، به آن‌جا می‏روم تا شهید شوم.» روزهای آخر زندگی مهدی حال و هوای دیگری داشت. پدرش می‏گوید: « روز جمعه، آقامهدی از یکی از شهرها تماس گرفت و با مادرش صحبت کرد. مجید (برادر کوچک آقامهدی که با هم به شهادت رسیدند) هم بعد از مدتی زنگ زد و با مادرش صحبت کرد. بعد از اتمام تلفن، مادرش برگشت و گفت: بچه‏ها با من خداحافظی کردند. من مطمئن هستم که این آخرین خداحافظی بود. در صحبت‏های آقامهدی چیز عجیبی دیدم که خبر از خداحافظی آخر می‏داد.» 26 آبان 1363 در حالی که به همراه برادرش مجید، از کرمانشاه به سوی سردشت در حرکت بود، در 25 کیلومتری سردشت (منطقۀ دارساوین)، در کمین گروه‏های ضدانقلاب به شهادت رسیدند. مزار سردار رشید اسلام مهدی زین‌الدین، در گلزار شهدای علی‏بن‏جعفر قم، زیارت‏گاه عاشقان شهادت است.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : مادر شهید : اصولاً تربیت بچه‌ها در خانوادۀ ما قبل از تولد شروع می‌شد. باید حسابِ مال و درآمدمان را می‌کردیم. در اولِ زندگی بودیم. الحمدلله حاج‌آقا در خصوص این مسأله که حتماً باید درآمد حلال داشته باشیم، خودشان را ساخته و آماده کرده بودند تا بچه‌ها در دوران حاملگی، از مال حلال تغذیه شوند. بعد از آن‌که به دنیا آمدند، یکی از مهمترین مسائلی که در زندگی انسان باید وجود داشته باشد، همین درآمد حلال است که الحمدلله این لقمۀ حلال و پاکیزه در زندگی ما وجود داشت و مؤثر بود. همسر شهید : اولین خصوصیتی که می‏توانم از او بگویم، راز و نیازی است که با خــدا می‏کرد و آن نمازهایی است که با خلوص نیت و توجه می‏خواند. دوست داشت مثل ائمه اطهار ساده زندگی کند. در برخورد اولی که با هم داشتیم، تمام مسائل را برایم گفت. او می‏گفت: «انتهای راه من شهادت است.» با این حرف‏ها و تذکرات قبلی که داده بود، مشکلات نبودنش در خانه برایم راحت بود. بعدها اولین بار که دخترم لیلا پرسید: « مامان ! چند سال با هم زندگى کردید؟ » توى دلم گذشت «سى سال، چهل سال.» ولى وقتى جمع و تفریق مى‌کنم، مى‌بینم دو سال و چند ماه بیشتر نیست. باورم نمى‌شود. به نظرم مى‌آید انگار مهدى جوابم را داده. خیلى وقت‌ها که گیر مى‌کنم، نمى‌دانم چکار کنم، مى‌روم جلوى عکسش و مى‌نشینم و باهاش حرف مى‌زنم؛ انگار که زنده باشد. بعد جوابم را مى‌گیرم. گاهى به خوابم مى‌آید یا به خواب کس دیگر. بعضى وقت‌ها هم راه‌حلى به سرم مى‌زند که قبلش اصلاً به فکرم نمى‌رسید. به نظرم مى‌آید انگار مهدى جوابم را داده. فرزند شهید : من خیلی خواب پدرم را نمی‌بینم. فقط دو سه بار برایم پیش آمده، اما مادرم خیلی خواب‌شان را می‌بیند و ارتباط‌شان قوی است. مثلاً همیشه وقتی قرار است اتفاق بدی بیفتد، مادرم، پدر را در خواب می‌بیند که به خانه آمده و ناراحت است؛ برعکس موقعی که اتفاق خوبی می‌افتد، قبلش حتماً مادرم خواب پدر را می‌بیند که آمده و برای من هدیه آورده است. پدر شهید : باور کنید وقتی مهدی به نماز می‌ایستاد، من دگرگون می‌شدم و با خدا نجوا می‌کردم که خدایا، اگر این بندۀ توست، پس من چه کسی هستم؟ اگر این نماز است، پس من چه می‌خوانم؟ حالت خشوع ایشان در پیشگاه باعظمت باری‌تعالی طوری بود که من محو تماشای او می‌شدم. با اين‌كه سال‌ها از شهادت مهدي و مجيد مي‌گذرد، و من در اين مدت مديد، بارها با دلم نشستم و به خاطرات گذشته بازگشتم، تا مگر گناهي، خطايي از اين‌ها به ياد بياورم، چيزي نيافتم. نمي‌خواهم بگويم آن‌ها معصوم بودند، نه، ولي من كه پدرشان هستم، به خدايي خدا، گناهي از اين‌ها سراغ ندارم.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : یک روز که برای نماز جماعت به حسینیه لشکر رفته بودم، پس از نماز ظهر اعلام کردند که از سخنرانی برادر مهدی زین‏الدین فرمانده لشکر استفاده می‏کنیم. من هنوز ایشان را نمی‏شناختم. با خود گفتم که فرمانده لشکر حتما با تشریفات خاصی می‏آید. در افکار خود بودم که ناگاه یک نفر از کنار من بلند شد و به راه افتاد و پشت تریبون قرار گرفت و مشغول صحبت شد. خیلی تعجب کردم؛ چون او تا چند لحظه قبل کنار من نشسته بود و کسی هم همراهش نبود. صحبتش که تمام شد، دوباره در کنار من نشست. این‏جا بود که شهید زین‏الدین را شناختم. عراق پاتک سنگینی کرده بود. آقامهدی، طبق معمول، سوار موتورش توی خط این طرف و آن طرف می‌رفت و به بچه‌ها سر می‌زد. یک مرتبه دیدم پیدایش نیست. از بچه‌ها پرسیدم، گفتند رفته عقب. یک ساعت نشد که برگشت. بعد از عملیات، بچه‌ها توی سنگرش یک شلوار خونی پیدا کردند. مجروح شده بود، رفته بود عقب، زخمش را بسته بود، شلوارش را عوض کرده بود، و دوباره برگشته بود خط. گاهی وقت‌ها حدیث زیبایی را با ماژیک می‌نوشت روی یک کاغذ و می‌زد روی دیوار. بعد از یکی دو روز، می‌نشستیم دور هم و راجع به حدیث حرف می‌زدیم و آخرسر هم آقامهدی دربارۀ آن حدیث می‌گفت. بعد از چند روز، می‌دیدم آن حدیث را با حدیث دیگری عوض کرده. هنوز که هنوز است، خیلی از آن حدیث‌های روی دیوار را از حفظ هستم. وقتی از عملیات خبری نبود، می‌خواستی او را پیدا کنی، باید جاهای دنج را می‌گشتی. می‌دیدی کتاب به دست، نشسته. انگار توی این دنیا نیست. ده دقیقه وقت که پیدا می‌کرد، می‌رفت سروقت کتاب‌هایش. گاهی که کار فوری پیش می‌آمد، کتاب همان‌طور باز می‌ماند تا برگردد. هفت صبح، بیسیم زدند دو نفر تو جادۀ بانه ـ سردشت به کمین گروهک‌های ضدانقلاب خورده‌اند، بروید ببینید کى هستند و بیاوریدشان عقب. رسیدیم. دیدیم پشت ماشین افتاده‌اند. به هر دوشان تیر خلاص زده بودند. اول نشناختیم. توى ماشین را که گشتیم، کالک عملیاتى و یک سررسید پیدا کردیم. بیسیم زدیم عقب. قضیه را گفتیم. دستور دادند باز هم بگردیم. وقتى قبض خمسش را توى داشبورد پیدا کردیم، فهمیدیم مهدی زین‌الدین و برادرش مجید هستند. آخرِ مراسم عزادارى برای آقامهدی، آقاى صادقی پشت بلندگو گفت: «شهید به من سپرده بود که دویست روز روزۀ قضا دارد. کى حاضر است قسمتی از این روزه‌ها را بگیرد؟» همه بلند شدند. نفرى یک روز هم روزه مى‌گرفتند، مى‌شد ده هزار روز.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : شهید علی صیاد شیرازی فرمانده وقت نیروی زمینی ارتش چنین گفته است: در دوران نورانی و پربرکت زمان جنگ، در مواردی از دیدار با ایشان در قرارگاه‌های عملیاتی، چه در جلسات بحث و چه در حلسات تصمیم‌گیری و ابلاغ مأموریت به فرماندهان، ایشان را همواره متواضع مشاهده می‌کردم. هر وقت نوبت به سخنان شهید مهدی زین‌الدین می‌رسید، بیانش با تواضع همراه بود. مشاهده می‌کردم که رفتارش در برخورد بسیار متواضعانه و جذاب، و آثار تواضــع از سر و رویش هویــدا بود. در مأموریت‌های رزمی، استقامت خوبی داشت و این روحیه موجب می‌شد که یگان تحت فرماندهی ایشان استقامت کند. در چهره و سيمايش خيلي معصومانه بود. ساده لبــاس مي‌پوشيــد و آثار خستگي از كار شبانه‌روزي در چهرۀ وي نمودار بود، ولي با اين وجود آثار نشاط و روحيۀ تداوم مأموريت‌هاي بيشتر در او هويدا بود. اين روحيه، خستگي كار را محو مي‌كرد و به فرماندهان مافوقش اين جسارت را مي‌داد كه در همان حال خستگي، به او فرمان بدهند. اگر بخواهيـم در بين فرمانــدهان چهره‌اي را به معناي واقعي باتقوا، به مردم معرفي كنيم، يكي از آن فرماندهان، سردار مهدي زين الدين بود. خداوند ان‌شاء‌الله او را با خوبان محشور كند و عصارۀ زندگي او، براي ادامه‌دهندگان الهام‌بخش باشد.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : شهید غلامرضا صالحی که از فرماندهان به‌نام دفاع مقدس است، در یادداشت‌های روزانه‌اش چنین نوشته است: یک‌شنبه، 27 آبان 1363: امروز پس از این‌که از منطقه بازگشتیم، مطلع شدیم که برادر مهدی زین‌الدین فرمانده لشکر علی‏بن‏ابیطالب به کمین ضدانقلاب افتاده و شهید شده‌ است. شهید مهدی زین‌الدین و برادرش، روز گذشته از باختران [کرمانشاه] به اتفاق ما به ‌طرف سردشت حرکت کردند. آن‌ها با یک خودرو دیگر بودند و کمی عقب‌تر از ما می‌آمدند. من ساعت 13:30 بعدازظهر از بانه به ‌طرف سردشت حرکت کردم که حدود ساعت 14:30 به سردشت رسیدم. ولی برادر شهید [مهدی] زین‌الدین احتمالاً حدود یک ساعت دیرتر از من از بانه به ‌طرف سردشت حرکت کرده‌ که متأسفانه نزدیک پایگاه دارساوین در 25 کیلومتری سردشت، به کمین ضدانقلاب افتاده و به اتفاق برادرش مجید زین‌الدین به شهادت می‌رسند. از قرار معلوم، تأمین در جاده نبوده و پایگاه دارساوین هم تا فردا صبح از پایگاه خود خارج نشده و جنازه این عزیزان تا صبح فردا روی جاده بوده. در مورد شهید مهدی زین‌الدین، فقط این را بگویم که به راستی او یک سردار رشید اسلام بود و شاید سپاه و جمهوری اسلامی فرمانده لشکری به مانند او که دارای همۀ خصوصیات بارز باشد، دیگر نداشته باشد. شهید عزیز، فرماندۀ لایقی بود که از همۀ جهات خصوصیات یک فرماندۀ دلسوز و پرتحرک، باوقار و صبور را داشت. فرماندهی که با رفتنش، غم بزرگی را برای همه رزمندگان به ‌جای گذاشت.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : قاسم سلیمانی : به عنوان یک رزمنده و خدمتگذار، اولین بار که با این چهرۀ زیبا و دلاور روبه‌رو شدم، دیدم واقعاً معنویت از سیمایش می‌بارد. وقتی که شهید بزرگوار حسن باقری، و این شهید عزیـز مرا نسبت به منطقۀ عملیـاتی فتح‌المبین توجیه کردند و بنا شد بنده آن‌جا پیگیری کار عملیاتی محوری از منطقۀ دشت عباس را انجام دهم، در آن‌جا شهید زین‌الدین را شناختم که چه گوهر گرانبهایی است. فرمانده‌ای که گره‌های کور جنگ با سرانگشتان تدبیر او گشوده می‌شد. تا آن موقـع نمی‌دانستم شهیـد زین‌الدین مسؤول شناسایی محور دزفول است. بعد از این‌که منطقۀ مورد مأموریت خودم را تحویل گرفتم، این را فهمیدم. به یاد دارم که یک دستگاه موتور ( از این موتورهای هوندای 125) داشت و با آن از دزفول راه می‌افتاد. این جبهه‌ها را یکی‌یکی سر می‌زد و بر کار گروه‌های که خود از دهلران تا دزفول راه‌اندازی کرده بود، نظارت می‌کرد. شاید نیم‌ ساعتی از آشنایی‌مان نگذشته بود که احساس کردم سال‌هاست با ایشان دوست هستم. به دلیل برخورد بسیار خوب و جذابیتی که در وجــود شهیـد زین‌الدین بود، من شیفتۀ ایشان شدم، که این عشق و علاقه تا زمان شهادت ایشان باقی بود و به همین خاطر در جلساتی که داشتیم، اغلب در کنار هم می‌نشستیم. مهدی مصداق کامل آیه شریفه « اشداء علی‌الکفار رحما بینهم » بود. شهیدان، به دلیل برجستگی شهادت‌شان، بر همۀ اقشار جامعه برتری دارند. بخشی از این شهیدان، یک رزمندۀ عادی و یک مجاهد صرف نبودند، بلکه عصارۀ مجاهدین و رزمندگان یک منطقه بودند. به تعبیر دیگر، نمود عینی تمام‌عیار فضائل مردم یک منطقه بودند. همان‌طور که امام (ره) فرمودند بهشتی یک ملت بود. این سخن بیانگر این حقیقت است که مقاومت و ارزش‌های یک ملت، در درون مرد بزرگی مانند بهشتی تبلور یافت. خیلی از شهیدان ما هم چنین نقشی را داشتند. در میان نخبگان و برجستگان بسیجی و پاسدار و رزمندۀ شهر قم و استان مرکزی، همه عزیز بودند، اما شهید زین‌الدین نماینده و عصارۀ همـۀ خوبی‌های آن‌ها بود و این یک واقعیت‌ انکار ناپذیر است. به دلیل همین برجستگی، همه مطیع او بودند و جان‌شان را در کف اخلاص می‌نهادند. هدف چیز دیگری بود، اما بسیجی که صداقت، ایمان، شهامت، شجاعت، ایثار و ازخودگذشتگی فرمانده‌اش را می‌دید، از او تبعیت می‌کرد. آن چیزی که حکم می‌کرد داخل میدان مین برود، از آب هور عبور کند، در قایق سوار شود و از نیزارهای مخوف عبور کند، چیز دیگری بود. فرمان، فرمان دیگری بود که تا اعماق قلب نیروها نفوذ می‌کرد.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : وصیت‌نامه: فقط مقدار بدهکاری‌ها و بستانکاری‌ها را جـهت مشخص شـدن بـرای بازمانـدگان و پیگیـری آن‌هـا می‌نویسم ، به انضمـام مسائل شـرعی دیگـر: 1. مسائل شرعی : الف) نماز: به نظرم نمی‌آید بـدهکار باشـم. ولی مواقعی از آن را ، ممکن است صحیح نخـوانده باشم، لذا یک سال نمـاز ضروری است خـوانـده شـود. ب) روزه: تعـداد190 روزه قـرض دارم و نتـوانستم بگیـرم. ج) خمس: سـی‌و‌پنـج هـزار ریـال به دفتـر آیت‌الله پسندیده بدهکار هستم. د) حق‌الناس: وای از آتش جهنم و عالم برزخ، خداوند عالم بصیر است. 2. مادیات : الف) بدهکاری‌ها: 1. مبلغ شش‌ هزار تومان معادل شصت‌ هزار ریال به طرح‌وعملیات ستاد مرکزی بدهکارم، البته قبض دویست هزار ریال است، ولی از این مبلغ شصت‌هزار ریال بدهی بنده است. 2. وام یک‌میلیون ریالی از ستاد منطقه یک گرفته‌ام که ماهانه بیشتر از هزار ریال باید بدهم. از این مبلغ هزار و هفتصد و پنجاه تومان حق مسکن را سپاه می‌دهد و دویست‌و‌پنجاه تومان از حقوقم کسر نمایند. 3. پنج‌ هزار ریال به آقای مهجور (ستاد لشکر) پول نقد بدهکارم. ب) بستانکاری‌ها: 1. مبلغ هفتادوپنج ‌هزار ریال رهن منزل که به آقای رحمانی توفیقی جهت منزل مسکونی داده بودم و طلبکارم. این منزل را به مدت یک سال اجاره نمودم، به اتفاق آقای رحمان توفیقی که ما در طبقه بالا و رحمان در طبقه پایین زندگی می‌کردند و ظاهراً شهید حسن باقری از طریق آقای استادان، منزل را از شخصی به نام معاضدی (صاحب اصلی خانه) اجاره کرده بودند، ولی نامبرده یک سال است که مبلغ فوق را مسترد ننموده است. مقداری پول هم که مبلغ آن را نمی‌دانم (یادم نیست) نزد پدرم داشته‌ام و مقداری هم مجدداً اگر به پدرم داده‌ام، جهت بدهی‌های پدرم برای خانه‌ای که خریده بود تا با آن زندگی کنیم، ولی خانه متعلق به پدرم می‌باشد و من فقط مبلغ فوق و یکصد هزار تومان وام مندرج در بند 2 بدهکاری‌ها را از مبلغ نهصدوسی هزار تومان وجه بابت خانه مسکونی که پدرم خریده بوده است، داده‌ام که در صورت مرگ من و فروش خانه، مستدعی است باقیمانده وام را به سپاه برگردانده و طلبکاری من از پدرم را به همسر و فرزندم بدهید و باقیمانده پول خانه هم طبیعتاً به پدرم می‌رسد. مطلب دیگری به ذهنم نمی‌رسد و اگر کسی مراجعه کرد، با توجه به وصیت من اقدام نمایید. 63/1/13 مهدی زین‌الدین


نویسنده : راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : یکی از ویژگی‌های راهیان نور غرب و شمال‌غرب وجود یادمان‌هایی است که محل شهادت فرماندهان است همچون یادمان‌های شهیدان بروجردی، ناصر کاظمی و مهندس امینی. یکی دیگر از یادمان‌ها، یادمان سردارن شهید مهدی و مجید زین الدین است. این یادمان در جاده سردشت - بانه و در منطقه‌ای معروف به دارساوین است. مهدی و مجید زین الدین در 27 آبان سال 1363 در این منطقه به کمین ضدانقلاب افتادند و به شهادت رسیدند. پیکرهای این شهدا تا صبح فردای شهادتشان روی جاده بود. قبور این دو شهید در جوار همدیگر و در گلزار شهدای قم است. شهید مهدی زین الدین سال 1338 در تهران به دنیا آمد. پدرش از فعالان مذهبی و سیاسی و مادرش از مربیان قرآن کریم بود. مهدی زین الدین سال‌های کودکی و نوجوانی خود را در خرم آباد گذراند و از محضر آیت الله مدنی کسب فیض کرد. در روزهای اوج مبارزات علیه رژیم طاغوتی، پدرش به سقز در استان کردستان تبعید شد و خود در همان ایام در کنکور شرکت کرد و رتبه چهارم رشته پزشکی دانشگاه شیراز را به دست آورد ولی انصراف داد و در مغازه‌ی کتابفروشی پدرش مشغول کار شد. او مغازه‌ی پدر را سنگری برای دفاع از انقلاب اسلامی می‌دانست. در روزهای پیروزی انقلاب اسلامی، پدر مهدی به قم رفت و در آنجا سکونت گزید. مهدی نیز به پدر پیوست و زندگی در قم فصل تازه‌ای در زندگی او به وجود آورد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی و با تاسیس جهاد سازندگی مهدی به این ارگان پیوست و کمی بعدتر با تشکیل سپاه به عضویت سپاه درآمد. در غائله کردستان به اینجا آمد و در آزادسازی شهرهای کردستان به ویژه سنندج مردانه جنگید و در روزهای نخست جنگ همراه با دوستان خود عازم جنوب شد. استعداد او باعث شد تا به عنوان مسئول شناسایی یگان‌ها انتخاب شود و پس از آن مسئول اطلاعات عملیات جبهه‌ی غرب دزفول و محورهای سوسنگرد شد. او در عملیات رمضان و در حالی که 23 سال داشت، فرمانده لشکر 17 علی‌بن‌ابی‌طالب(ع) شد. لشکری که امروز با نام و یاد آن شهید شناخته می‌شود. بعد از شهادت زین الدین، غلامرضا جعفری فرمانده لشکر 17 شد


نویسنده : خبرگزاری تسنیم

تاریخ : 1395

خاطره : پدر شهیدان زين الدين درباره چگونگی اطلاع از خبر شهادت فرزندانش مي گوید: ابتدا به من گفتند:«‌مجيد» مجروح شده است، بياييد، برويم بيمارستان. ما سوار ماشین شدیم، بعد گفتند، عکس «‌ مجید» را مي خواهیم، تا گفتند عکس را مي خواهیم، نفهمیدم كه شهید شده، گفتم:« انا الله و انا اليه راجعون» . برگشتیم در خانه و من داخل شدم و با يك سیاستی به حاج خانم گفتم: يك عکس مجید را مي خواهیم پیدا كنيم و دم دست داشته باشیم؛ امشب براي ما مهمان مي آید، اینها يك دختر دارند مي خواهم این عکس را نشان او بدهی تا بعدا به خواستگاری برويم. تمام آلبومها و هر جايی كه احتمال داشت را گشتیم، هیچ عكسي را پیدا نکردیم،‌ در سفر آخرش، همه عکسها را خودش جمع كرده بود. در آخر روي دیپلمش يك عکس بود ما آن را برداشتیم. این كارها را به آنها دادم، آنها دور زدند تا مرا میدان شهدا پیدا کنند و بروند، توي راه گفتند: اگر این «‌ مجید» نباشد و « مهدی » باشد، شما برايتان فرقی مي كند. من گفتم : «‌انا الله و انا اليه راجعون» …. به خانه برگشتم، به تدریج خبر شهادت «‌مجيد» را دادم. دو روز بود كه تلفن ما را قطع كرده بودند، معلوم بود تلفن ما را قطع كرده اند تا این خبر، ناگهانی به ما نرسد، گفتیم: بياييد تلفن ما را وصل كنيد و آمدند تلفن را وصل کردند. با شهرستان تماس گرفتیم و به فامیلها خبر دادیم، ولی گفتیم: حاج خانم فقط خبر« مجید» را مي داند. شب خانه ما شلوغ شد وخيلي ها آمدند و آخر شب، كم كم رفتند و ما دوباره تنها شدیم. من خسته شده بودم، مي دانستم الان دوباره افرادی مي آیند، این بود كه توي اتاق مشغول استراحت شدم، همین طور كه خوابیده بودم، صداي ضربان قلبم را مي شنیدم، يك چنین حالتی داشتم. حاج خانم هم بي تابي مي كرد و نمي گذاشت آرام بگيريم. من همین طور بلند، طوری كه حاج خانم بشنود دعا کردم گفتم:«‌ خدایا جاي این را به ما نشان بده تا ما آرام بگيريم» این کلام من خيلي اثر داشت، مثل این كه همانجا مستجاب شد، حاج خانم آرام شد و من هم خوابم برد… صبح خانم « آقا مهدی » آمد، شروع كرد به گريه، او گريه كرد و ما گريه كرديم، حاج خانم گفت: « چه خبر؟‌ چرا به من نمي گوييد؟ »‌ آن موقع بود كه فهمید، « آقا مهدی» هم شهید شده است. عصر هم ، جنازه ها را آوردند، ما و حاج خانم به سرد خانه رفتیم و جنازه ها را دیدیم. صبح روز بعد،‌شستيم، کفن نو كرديم،‌كفن کربلا آورده بودیم براي خودمان، پوشانديم به پسرهايمان. و اینچنین در 29/8/1363 به درجه رفیع شهادت نائل شدند.


نویسنده : خبرگزاری فارس

تاریخ : 1398

خاطره : مروري بر زندگي شهيد مهدي زين الدين نام بلند مهدي زين الدين در سال 1338 در انبوه نام زمینیان درخشيد و هستي آسماني اش در خاك تجلي يافت. او در خانواده اي مذهبي، متدين و از پيروان تفكر سرخ شيعي متولد شد و نخستين زمزمه هاي كلام وحي را از حنجره مادرش بانويي مانوس به قرآن بود به گوش جان شنيد. مادري كه طهارت و وضو را در تمام اوقات بويژه به وقت شير دادن كودكانش فريضه مي دانست و تهد و اخلاق را قطره قطره و ممزوج با مهر و علاقه مادرانه در وجود فرزندانش جاري مي كرد. مهدي كودكي با استعداد شد كه نبوغ ذاتي اش او را موفق كرد بي استاد ومعلم، قرائت كتاب آسماني دينش را بياموزد و بي وقفه به اين امر اهتمام كند. با ورود به دبستان و آغاز زندگي تازه، مهدي اوقات فراغتش را در كتابفروشي پدر مي گذراند و علاوه بر همراهي و ياري پدر، فرصت مي يافت تا درجهان بي انتها ي كلمات و انديشه ها قدم بگذارد و پرسش هاي بي پايانش را پاسخهايي گوناگون بيابد. آشنايي مهدي با شهيد بزرگوار و عارف ارزشمند انقلاب آيت الله مدني نيز به همين دوره باز مي گردد. مهدي رشد مذهبي و غناي فكري خود را مديون و مرهون موانست و تاثير پذيري آز آن عزيز ارجمند اعلام مي كرد. از سويي مبارزات پدر و فعاليت هاي سياسي او، فرزندان و بويژه مهدي را در كشمكش حوادث و وقايع روز مي گذاشت. اين آشنايي با اوضاع سياسي سبب شد تا مهدي در دومين تبعيد پدر به « سقز»، فعالانه وارد ميدان شود و در غياب او در خرم آباد مبارزات را دنبال كند. او كه به دليل نپذيرفتن شركت اجباري در حزب رستاخيز از دبيرستان اخراج شده بود، با تغيير رشته و علي رغم تنگنا و فشار سياسي تحصيل را ادامه داد و رتبه چهارم را در ميان پذيرفته شدگان دانشگاه شيراز بدست آورد. اما با تبعيد پدر به سقز از ادامه تحصيل منصرف شد به شكل جدي تري فعاليت مبارزاتي را پي گرفت. پدر پس از زماني كوتاه به اقليد فارس تبعيد شد و دور از خانواده مدتي را در آن جا گذراند. با شروع مبارزات مردمي سال 56 پدر مخفيانه به قم رفت و خانواده را نيز منتقل كرد. از آن پس مهدي به همراه پدر و جمعي ديگر در ساماندهي و پيش بردن انقلاب در شهر قم تلاشها ي بسياري كردند و خون دلهاي فراواني خوردند. پس از پيروزي انقلاب اسلامي با به ثمر رسيدن تلاش هاي جمعي و پيروزي انقلاب، مهدي ابتدا به جهاد سازندگي رفت و سپس با تشكيل سپاه پاسداران به اين نهاد پيوست. ايشان ابتدا در قسمت پذيرش شروع به كار كرد و سپس با عنوان مسوول اطلاعات و عمليات سپاه پاسداران قم فعاليت هاي خود را ادامه داد. اين مسووليت مقارن توطئه هاي پيچيده و پي در پي ضد انقلاب بود كه او با توانايي، خلاقيت و مديريت بالايي كه داشت به بهترين شكل ممكن آنها را از سرگذراند و اين مرحله بحراني فعاليت سياسي را طي كرد.


نویسنده : خبرگزاری دانشجو

تاریخ : 1397

خاطره : آقا مهدي و دفاع مقدس هنوز نخستين شعله هاي جنگ تحميلي بر افروخته نشده بود كه آقا مهدي با طي دوره آموزش كوتاه مدت نظامي همراه با گروه صد نفره عازم جبهه هاي نبرد شد و نخستين تجربه رويارويي مستقيم با دشمن را پشت سر گذاشت. در مدت كوتاهي او مسير مسووليت شناسايي يگانهاي رزمي تا ا طلاعات و عمليات سپاه دزفول و سوسنگرد و سپس پذيرش مسووليت اطلاعات و عمليات قرارگاه نصر را به سرعت و به مدد استعداد و لياقت هاي غير قابل انكار خود طي كرد و به واسطه ارايه جلوه هايي از ايمان، خلوص، استعداد رزمي و شجاعت،‌ در عمليات رمضان به عنوان فرمانده تيپ 17 علي بن ابي طالب (‌ع ) ( كه بعدها به لشگر توسعه يافت)‌ انتخاب گرديد. سردار سرلشگر مهدي زين الدين با افتخار و سربلندي توانست با رهبري هوشيارانه و با سرمايه گذاري از وقت، توان رزمي و سرانجام جان خود در عمليات هاي رمضان، محرم ، والفجر، مقدماتي، والفجر 3و4 به عنوان فرمانده يك يگان قابل اعتماد ، پر توان و خط شكن حضور يابد و نقش حساسي و موفقي را ايفا كند. علاوه بر اين، صبر، استقامت و مقاومت جانانه لشكر علي بن ابي طالب ( ع ) در عمليات خيبر همواره زبانزد فرماندهان عالي رتبه و نمونه اي از در آميختگي تجربيات جنگي و برورداري از ايمان و بنيه اعتقادي بوده است. شهيد مهردي زين الدين به همراه لشكرسربلند 17 در حالي در عمليات خيبر مقاومت كرد و باعث حفظ جزاير جنوبي « مجنون» شد كه دشمن علاوه بر تدارك حملات بي وقفه از هوا و زمين و استفاده از هواپيماهاي «‌ توپولف» و «ميگ» و بمبهاي شيمياي يك ميليون و دويست هزار گلوله توپ نيز به اين منطقه محدود شليك كرده بود. شهيد زين الدين در طول سالهاي پر التهاب دفاع مقدس و در ازدحام مسووليت ها و مشغله هاي عملياتي و نظامي، لحظه اي از تهذيب نفس و عمل به مستحبات غافل نبود و اعتقاد داشت« جبهه هاي نبرد مكاني مقدس است و انسان در اين مكان بايد به خدا تقرب پيدا كند» او همواره با وضو بود و عملا به ديگران مي آموخت كه به خدا تقرب پيدا كند» او همواره با وضو بود وعملا به ديگران مي آموخت كه با تاني و اهل نماز اول وقت و تلاوت مداوم قرآن باشند. ايشان علاقه خاصي به رسيدگي بي واسطه و شخصي به مسائل و مشكلات نيروهاي تحت امر خود داشت و هرگز تيپ ها و گردانها و گروهان هايش را براي عمليات به منطقه اي كه خود قدم زدن و شناسايي آن را تجربه نكرده بود وارد نمي كرد. سردار سرلشگر شهيد مهدي زين الدين در آبان ماه سال 1363 در حالي كه به همراه برادرش مجيد ‌_ مسوول اطلاعات و عمليات تيپ 2 لشگر علي ابن ابي طالب _ براي شناسايي منطقه عملياتي از باختران به سمت سردشت در حال حركت بود، با ضد انقلاب منطقه درگير مي شود و پس از سالهاي طولاني انتظار كليد باغ شهادت را مي يابد و مشتاقانه به سرزمين هاي ملكوتي آسمان هفتم بال مي گشايد.


نویسنده : خبرگزاری فارس

تاریخ : 1397

خاطره : وصيت نامه پاسدار مهدي زين الدين بسمه تعالي در اين وصيت نامه فقط مقدار بدهكاري و بستانكارها را جهت مشخص شدن براي بازماندگان و پيگيري آنها مي نويسم به انضمام ماسائل شرعي . 1- مسائل شرعي الف) نماز: به نظرم نمي آيد نمازي بدهكار باشم ولي مواقعي از اوان ممكن است صحيح نخوانده باشم لذا از يك سال نماز ضروري است خوانده شود. ب) روزه: تعداد 190 روزه قرضي دارم و نتوانسته ا م بگيرم پ)‌ خمس: 35 هزار ريال به دفتر آيت الله پسنديده بدهكارم ت ) حق الناس : واي از آتش جهنم و عالم برزخ، خداوند عالم بصير است . 2- ماديات الف) بدهكاري ها 1- مبلغ 60 هزار ريال به صندوق طرح و عمليات ستاد مركزي بدهكارم البته قبض مبلغ 200 هزار ريال است ولي مبلغ 60 هزار ريال بدهي بنده است و 70 هزار ريال بدهي برادر شهيد علي پور فرمانده نيروي زميني سپاه و 70 هزار ريال بدهي برادر مهدي كياني كه رشيد او را مي شناسد. 2- وام يك ميليون ريالي از ستاد منطقه يك گرفته ام كه ماهيانه بيست هزار ريال بايد بدهم از اين مبلغ 1750 تومان حق مسكن را سپاه مي دهد و 250 تومان از حقوقم كسر نمايند. 3- 5 هزار ريال به آقاي مهجور( ستاد لشگر) پول نقد بدهكارم پرداخت شد توسط درگاهي ب) بستانكاري ها: 1- مبلغ 75 هزار ريال رهن منزل كه به آقاي رحمان توفيقي جهت منزل مسكوني داده بودم طلبكارم اين منزل را به مدت يك سال اجاره نمودم به اتفاق آقاي رحمان توفيقي كه ما در طبقه بالا ورحمان در طبقه پايين زندگي مي كرديم و ظاهرا شهيد حسن باقري از طريق آقاي استادان منزل را از شخصي به نام معاضدي( صاحب اصلي خانه ) اجاره كرده بودند ولي نامبرده يك سال است كه مبلغ فوق را مستردد ننموده است. 2-مقداري پول هم كه مبلغ آن را نمي دانم ( يادم نيست ) دست پدرم داشته ام و مقداري هم مجددا به پدرم داده ام جهت بدهي هاي پدرم براي خانه اي كه خريده بود تا ما در آن زندگي كنيم ولي خانه متعلق به پدرم مي باشد و من فقط مبلغ فوق و يكصد هزار تومان وام مندرج در بند « 2 »‌ بدهكاري ها را از مبلغ 730 هزار تومان وجه بابت خانه مسكوني كه پدرم خريده بوده است را داده ام كه در صورت مرگ من و فروش خانه مستدعي است باقي مانده را به سپاه برگردانده و طلبكاري من از پدرم را به همسر و فرزندم بدهيد و باقي مانده پول خانه هم طبيعتا به پدرم مي رسد. مطلب ديگري به نظرم نمي رسد. اگر كسي مراجعه كرد با توجه به وضعيت من اقدام نمايند. مهدي زين الدين 13/1/63


نویسنده : یادمان ایثار

تاریخ : 1397

خاطره : زمين و آسمان پر جمعيت بي دوست از هنگامي كه حكم ماموريت را به دستم دادند ديگر دل توي دلم نبود. احساس عجيبي داشتم؛ حالتي مابين دلهره و اشتياق. نمي دانستم بايد خوشحال باشم يا نگران. پس با ترديد و تامل روي به منطقه مورد ماموريت نهادم. بعد از سه روز سرگرداني در بيابانهاي « عين خوش» ، « دشت عباس » و « رقابيه» به ارتفاعات « ميشداغ » رسيدم. ديگر رمقي در زانوانم نمانده بود. نشستم و نفسي تازه كردم، و در سكوت دشت به آينده مبهم خويش خيره شدم. دوباره و چند باره صحنه رو به رو شدن با فرمانده لشگر را در خيالم مرور كردم. گاه بر خودم و بر اين تقلاي بي سرانجام مي خنديدم و باز من بودم وراهي صعب كه در انتظار گامهاي خسته ام خميازه مي كشيد. سرم داغ شده بود. پشتم تير مي كشيد و چشمانم از هرم آفتاب مي سوخت كه از ارتفاعات نفسگير ميشداغ نيز گذشتم. حالا به دشت وسيع و پر دامنه ديگري رسيده بودم كه انتهايش را جنگل امغر» هاشور مي زد؛ درست در خط مرزي ايران و عراق . همين طور كه محو تماشاي اين منظره چشم نواز بودم، در گوشه اي از دشت، چشمم به چادرهاي افراشته قامتي افتاد كه گويي با درختان آن جنگل عظيم در ايستادگي رقابت داشتند. چادرهايي صميمي و تو در تو. بي اختيار به ياد روز عاشورا افتادم، به ياد خيمه هاي غريبي كه بر ساحل فرات در حصار نيزه ها، عطش را له له م زدند. آه، خداي من! بالاخره رسيدم؛ لشگر 17 علي بن ابي طالب ( ع) ! شوقمند و بي قرار سرازير شدم، و بي آنكه براي آخرين بار درس ديدار با فرمانده لشگر را مرور كنم، خود را همسايه آن چادرهاي سربلند يافتم. از پيري جوانبخت كه برف گذشت ايام و نور ايمان بر نورانيت چهره اش افزوده بود سراغ ستاد فرماندهي و مهدي زين الدين را گرفتم. او، مهربان در آغوش كشيد و پدرانه نوازشم نمود. و آن گاه كه از ماموريتم مطلع شد، تا چادر فرماندهي همراهيم كرد و خود بازگشت. آقا مهدي در ميانه چادر ايستاده بود، نگاهش كه به نگاهم نشست، سلام كردم و گفتم: آسودي هستم. مسوول جديد تبليغات … ! هنوز ته مانده سخنم را مزمزه مي كردم كه شهيد زين الدين، شيرين، لبخندي زد و رو به شهيد اسماعيل صادقي كرد وگفت : به به ! اين هم از تبليغات، حالا خيالت راحت شد؟! بعد خود به پيشوازم آمد. دستم را به گرمي فشرد و در كنار خودنشاند. چه احساس خوشي داشتم. انگار رگ و ريشه خستگي و دلهره از دل و جانم كنده شده بود، با همان اولين لبند آقا مهدي او آنقدر صميمي با من شروع كرد به خوش و بش كه من از همان لحظه آغازين ديدار، شيفته خلق كريمش شدم. ادب و اخلاص وايمانش چنان مرا گرفت كه در دل با خود عهد بستم، تا هستم هر روز كودك دل را به درس آدابش بنشانم و از سايه سار صفايش يك لحظه غافل نمانم. در دلم بود كه بي دوست نمانم هرگز چه توان كرد كه سعي من و دل باطل بود! اسلحه و تسبيح حسين رجب زاده قبل از شروع عمليات والفجر چهار عازم منطقه شديم و به تجربه در خاك زيستن، چادرها را سرپا كرديم. شبي برادر زين الدين با يكي دو تاي ديگر براي شناسايي منطقه آمده بودند توي چادر ما استراحت مي كردند. من خواب بودم كه رسيدند. خبري از آمدنشان نداشتم. داخل چادر هم خيلي تاريك بود. چهره ها به خوبي تشخيص داده نمي شد. بالاخره بيدار شدم. رفتم سرپست . مدتي گذشت . خواب و خستگي امانم را بريده بود. پست من درست افتاده بود به ساعتي كه مي گويند شيريني يك چرت خوابيدن در آن با كيف يك عمر بيداري برابري مي كند؛ يعني ساعت دو تا چهار نيمه شب! لحظات به كندي مي گذشت. تلو تلو خوران خودم را رساندم به چادر. رفتم سراغ « ناصري‌ » كه بايد پست بعدي را تحويل مي گرفت. تكانش دادم . بيدار كه شد، گفتم: « ناصري! نوبت توست ، برو سر پست !» بعد اسلحه را گذاشتم روي پايش. او هم بدون اينكه چيزي بگويد، پا شد رفت. من هم گرفتم خوابيدم. چشمم تازه گرم شده بود كه يكهو ديدم يكي به شدت تكانم مي دهد. - رجب زاده! رجب زاده! - به زحمت چشم باز كردم. - ها …. چيه ؟! ناصري سراسيمه گفت: - كي سر پسته ؟! - مگه خودت نيستي؟! - نه! تو كه بيدارم نكردي! با تعجب گفتم: «‌پس اون كي بود كه بیدارش كردم؟! » ناصري نگاه كرد به جاي خالي آقا مهدي. گفت: « فرمانده لشگر !» حسابي گيج شده بودم. بلند شدم، نشستم. - جدي ميگي؟! - آره! چشمانم بشدت مي سوخت. با نا باوري از چادر زديم بيرون. راست مي گفت . خود آقا مهدي بود. يك دستش اسلحه بود، دست ديگرش تسبيح. ذكر مي گفت. تا متوجه مان شد، سلام كرد. زبانمان از جالت بند آمده و بود. ناصري اصرار كرد اسلحه را ازش بگيرد. نپذيرفت. گفت :‌ «‌ من كار دارم،‌مي خواهم اينجا باشم! »‌ مثل پدري مهربان نواختمان و فرستاد سمت چادر. بعد خودش تا اذان صبح به جاي ناصري پست داد. لوح محفوظ الهي سردار رحيم صفوي ايشان انسان بسيار دقيق و متعصبي بود و تا اطمينان نداشت كه شايستگي و لياقت، هم در بعد ايمان و اعتقاد و هم در بعد داشتن توانايي آن مسووليت در شخص وجود دارد يا نه، به كسي مسووليت واگذار نمي كرد. ايشان اعتقاد داشت آن فرمانده گرداني كه جان سيصد نفر سپاهي و بسيجي را به وي مي دهند، بايد اين توانايي را داشته باشد كه اين گردان را چگونه در عمليات شركت دهد كه بيشترين پيروزي را به دست آورده و كمترين شهيد را بدهد. ايشان در انتخاب مسوولين لشگر عنايت و دقت بسيار داشت و جوانب مختلف كار را مي سنجيد. شهيد زين الدين يك انسان خود ساخته بود، ايشان واقعا قبل ا ز اينكه لشگر 17 را بسازد، خودش را ساخته بود. انصافا يك انسان متقي بود. يك انساني كه خداوند او را هدايت كرده بود و با آن حالت تعبد و پيوستگي كه با خدا داشت، واقعا ما را تحت تاثير قرار مي داد. روزي امام بزرگوار در جلسه اي به ما فرمودند كه اسما شهداي شما از قبل در لوح محفوظ الهي ثبت شده ا ست كه اينان خواهند آمد و از اسلام و قرآن دفاع خواهند كرد. و بحق كه شهيد زين الدين از جمله افرادي بود كه خداوند ايشان را انتخاب كرده بود كه در اين مقطع از تاريخ اسلام و حكومت اسلامي بيايد و اين گونه از ملت مظلوم ما دفاع كند و ايشان را در بيرون راندن دشمنان از خاك ميهن اسلامي ياري كرده و در نهايت به رضاي خداوند تن داده و پاداش خود را به صورت شهادت از خداوند دریافت كند.


نویسنده : یادمان ایثار

تاریخ : 1397

خاطره : چيزي به رنگ عصمت پدر شهيد مهدي و مجيد زين الدين با اين كه 10 سال از شهادت« مهدي» و « مجيد» مي گذرد، و من در اين مدت مديد بارها با دلم نشستم و به خاطرات گذشته بازگشتم، تا مگر گناهي، خطايي از اينها به ياد بياورم چيزي نيافتم. نمي خواهم بگويم آنها معصوم بودند،نه، ولي من كه پدرشان هستم، به خدايي خدا، گناهي از اينها سراغ ندارم!


نویسنده : یادمان ایثار

تاریخ : 1397

خاطره : عرض تسليت محمد خامه يار « خبر» بسيار سهمگين بود. سنگينيش شانه هاي طاقت لشگر هفده علي بن ابي طالب (‌ع ) را در هم شكسته بود. صداي گريه از هر سو بلند بود. جمعي ديوانه وار بر سرو سينه مي زدند، اشك مي ريختند. چادرهاي سوگوار به نخلهاي ماتمي مي مانست كه در هجوم هرزه بادهاي پريشان سرخم كرده باشند. شب كه از راه رسيد، سفره هاي غذا از اشك، آه و ناله پر شد. بغضهاي منفجر، آرامش شبانه لشگر را از آن خود كرد. باور كردني نبود! كاش مرگ، ما را پيش از اين در ربوده بود! ثانيه ها به كندي قرنهاي انتظار مي گذشت. شب، ميل ماندن داشت . خواب از چشمهاي خيس نوحه گر گريخته بود… صبح از گرد راه رسيد. نماز بچه ها در بغض، قامت مي بست و 2 در اشك سفره هاي نان ، اشك و چاي پهن بود؛ كسي چيزي نخورد. نا گاه صداي هلي كوپتري در فضاي مقر پيچيد . بچه ها، سوگوارانه از چادرها و اتاقها بيرون زدند. هلي كوپتر نشست. غبار عليظي برخاست، چرخي زد و آرام گرفت. همه به سمت هلي كوپتر دويدند. صداي « صل علي محمد، آقا مهدي خوش آمد» تمام فضا را پر كرد. دسته هاي سياهپوش اشك درد و سوي چشمها صف بسته بود. در گشوده شد؛ سردار « رحيم صفوي »‌ براي عرض تسليت آمده بود!


نویسنده : یادمان ایثار

تاریخ : 1397

خاطره : زمين و آسمان پر جمعيت سيد مجتبي نور بخش دوستي تعريف مي كرد سه روز قبل از شهادت شهيدان« مجيد و مهدي زين الدين» يكي از بستگان ما در عالم رویا مي بيند كه در صحن و آسمان حرم مطهر حضرت معصومه ( س) جمعيت زيادي اجتماع كرده اند. شگفت زده مي شود. همين طور كه با ناباوري نگاه مي كرد، يكي از بستگانشان را كه به رحمت خدا رفته بود مي بيند. از او مي پرسد: « فلاني! چه خبره؟ اين همه مردم براي چي جمع شده اند؟!» مي گويد: « مگر نمي داني ، جنازه شهيد زين الدين را دارند مي آوردند!» تعريف مي كند كه در همين لحظه از خواب پريدم. نمي دانستم زين الدين كيست. آيا اصلا چنين اسمي وجود خارجي دارد يا نه؟ براي اينكه اين اسم از ذهنم نرود، آن را نوشتم روي يك تكه كاغذ. صبح كه شد، رفتم دنبال تحقيق مطلب؛ گفتند: » زين الدين، فرمانده لشگر هفده علي بن ابي طالب ( ع ) است. »‌ درست سه روز بعد در شهر اعلام شد مهدي زين الدين به شهادت رسيده است


نویسنده : یادمان ایثار

تاریخ : 1397

خاطره : معناي واقعي تقوا تيمسار صياد شيرازي چهره و سيمايش خيلي معصومانه بود. ساده لباس مي پوشيد و آثار خستگي از كار شبانه روزي در چهره وي نمودار بود ولي با اين وجود آثار نشاط و روحيه تداوم ماموريتهاي بيشتر در او هويدا بود. اين روحيه، خستگي كار را محو مي كرد و به فرماندهان مافوقش اين جسارت را مي داد كه در همان حال خستگي به او فرمان بدهند. اگر بخواهيم در بين فرماندهان چهره اي را به معناي واقعي با تقوي، به مردم معرفي كنيم، يكي از آن فرماندهان، سردار لشگر‌« مهدي زين الدين» بود. خداوند ان شاء الله او را با خوبان محشور كند و عصاره زندگي او براي ادامه دهندگان الهام بخش باشد.


نویسنده : یادمان ایثار

تاریخ : 1397

خاطره : روي زمين عمليات: سردار احمد فتوحي در بسياري از مواردكه ما ايشان را درحال پيگيري امور جاري عمليات مي ديديم، متوجه مي شديم كه به دليل كمبود شديد خواب و استراحت، كنار دست راننده، كنار خاكريز، يا در خود روي بي سيم فرماندهي، همين طور كه حركت مي كرد، به خواب رفته است. هر گاه قرار بود عملياتي انجام شود و در قرارگاه، در مورد مسائل مربوط بدان بحث مي شد، آقا مهدي خيلي با صراحت به من مي گفت: « احمد! من تا روي زمين عملياتي راه نروم، نمي توانم براي مسائل آن تصميم بگيرم. من بايد ا ول زمين، عوارض آن و شرايط جغرافيايي منطقه را ببينم،‌بعد براي بسيجي ها تصمیم بگیرم.»


نویسنده : مشرق نیوز

تاریخ : 1399

خاطره : سردار سیدمحمد شاهچراغی فرمانده سپاه علی‌ابن‌ابی‌طالب استان قم با اشاره به اخلاص و ایمان مثال‌زدنی شهدا به ویژه شهید مهدی زین‌الدین فرمانده شهید لشکر ۱۷ علی‌ابن‌ابی‌طالب قم عنوان کرد: ایمان محکم و عمیق شهدا لرزش به دنبال نداشت و می‌توان این شاخصه را سرآمد همه خصلت‌های خوب آنان دانست. وی تأثیرگذاری اخلاص شهدا بر جامعه را غیر قابل انکار دانست و اضافه کرد: امروز به برکت اخلاص و مقاومت شهدا هزاران هزار شهید زین‌الدین در کشور به مقیاس ملت ایران در بین مردم پرورش یافته‌اند. سردار احمد فتوحی جانشین شهید زین‌الدین در لشکر ۱۷ علی‌ابن‌ابی‌طالب در دوران دفاع مقدس نیز در ادامه این برنامه اذعان کرد: حریت و شهامت از بارزترین شاخصه‌های سیره شهید زین‌الدین بود. وی با بیان اینکه شهید زین‌الدین معتقد بود اسلام باید بر سراسر جهان حکومت کند و از مظلومان دفاع کند افزود: وی همواره این نکته را یادآور می‌شد که میزان نابودی کفر به میزان ایمان و ایستادگی نیروهای جبهه حق بستگی دارد و اگر ایمان و مقاومت بالا باشد نابودی کفر را در پی دارد.


نویسنده : مشرق نیوز

تاریخ : 1399

خاطره : *توافق شهید زین‌الدین با همسرش جانشین شهید زین‌الدین در لشکر ۱۷ علی‌ابن‌ابی‌طالب در دوران دفاع مقدس بیان کرد: شهید زین‌الدین به رزمندگان دفاع مقدس می‌گفت ما موظف به انجام تکالیف الهی هستیم و اگر بارها برای دفاع از حق در جبهه حضور یافتیم منتی بر خود یا خدا نداریم بلکه خدا بر ما منت دارد که توفیق حضور در این نبرد را به ما داده است. سردار فتوحی تشریح کرد: شهید زین‌الدین بعد از اینکه برای خواستگاری و ازدواج اقدام کرد به من گفت:«حاج احمد، در جلسه خواستگاری به دخترخانومی که به خواستگاری او رفته بودم گفتم اگر می‌خواهی با من همراه شوی باید از این مسئله مطلع باشی که من اگر جنگ ایران و عراق تمام شد می‌خواهم در بلندی‌های جولان حاضر شوم و با اسرائیل بجنگم«. ابوالقاسم عمو حسینی بیسیمچی شهید مهدی زین‌الدین در دوران دفاع مقدس در ادامه این مراسم عنوان کرد: شهید سلیمانی حقیقت را گفت که فرماندهان ایران در دفاع مقدس در اوج بودند و پیشاپیش نیروها به دل میدان معرکه می‌زدند نه در پشت سر آنان. وی اضافه کرد: شهید مهدی زین‌الدین بنده خالصی برای خدا بود، مفسر قرآن و از مصادیق شیران روز و عابدان شب بود. بیسیمچی شهید مهدی زین‌الدین در دوران دفاع مقدس اذعان کرد: زین‌الدین قبل از اینکه خود را یک فرمانده بداند خود را یک مسؤول می‌دانست و شبانه روز برای انجام خدمت در قالب مسؤولیتی که بر عهده دارد تلاش می‌کرد. عموحسینی تشریح کرد: شهید زین‌الدین در آستانه یکی از عملیات‌ها پس از سه شبانه‌روز بیداری که حتی پلک بر هم نگذاشته بود وقتی برای دقایقی کوتاه در حد ۱۵ دقیقه خواب بر او مسلط شد، یکدفعه از خواب پرید و تا ساعت‌ها از شدت ناراحتی بابت اینکه چرا خواب بر او غالب شده بیرون نمی‌آمد. وی تصریح کرد: شهدا شب و روز تلاش می‌کردند و خواب را بر خود حرام می‌دانستند، مسؤولان کشور امروز در هر جایگاهی که قرار دارند باید هوشیار باشند که در حال حاضر نیز در جنگ تمام عیار به سر می‌بریم، پس باید خواب را بر خود حرام بدانند و بی‌وقفه تلاش کنند چرا که هر چه برای خدمت به مردم کار انجام شود باز هم کم است.


نویسنده : ندای ارومیه

تاریخ : 1395

خاطره : حالش چندان مساعد رفتن نبود اما باید می رفت! باید می رفت به جایی که میعادگاه عاشقان شده و مرکز تجمع دلدادگان انقلاب و اسلام. باید می رفت چون منتظرش بودند هم میهمانان پسرانش و هم محلی که خون پاک فرزندانش بر آنجا جاری شده و نهال انقلاب را آبیاری و تبدیل به درخت تنومندی کرده که امنیت و آرامش میوه های آن است، منتظرش بودند! حاجیه خانم “زینت اسلام دوست” صبح قبل از شفق ارومیه را به سمت سردشت ترک می کند و خبرنگار ندای ارومیه هم بنا بر رسالت رسانه ای خویش همراه با اکیپ اعزامی از ارومیه، رهسپار دیار شور و شهادت می شود تا یکی از با اخلاص ترین و بی آلایش ترین تجمعات جمعی از مردمان ایران اسلامی را پوشش خبری دهد. مراسمی که سرآغازی است برای اینکه محل شهادت مهدی و مجید زین الدین، این دو برادر شهید را به زیارتگاه زائران سراسر کشور تبدیل و نام و یاد و آرمانهای آنها را جاودانه سازد. از همین رو یادمانی در محل شهادت، شهیدان زین الدین در حال ساخت است که ۲۷ آبان ۹۵ شاهد افتتاح آن خواهیم بود. این یادمان در کنار جاده سردشت به بانه و در منطقه ای بسیار زیبا قرار دارد و اتمام یادمان زیبایی دوچندان معنوی به منطقه خواهد داد و یادمان همانند عقیقی در میان کوههای سربه فلک کشیده غرب ایران خواهد درخشید و گوهری خواهد بود گرانبها. مادر در مسیر ارومیه به سردشت بی تابی می کند، این بی تابی را از چشمانش می توان دید اما به روی خود نمی آورد همانند روزهایی که خبر شهادت فرزندانش را شنید و زینب وار به جای شیون و زاری برای روحیه دهی به رزمندگان اسلام فریاد برآورد و آنها را دعوت به مبارزه در راه حق علیه باطل کرد. در راه ارومیه تا سردشت مدام با دشت ها ، کوهها ، جاده ها و جنگلهای منطقه درد و دل می کند، سراغ فرزندانش را می گیرد و در دل خود مدام می گوید که آقا مهدی چند بار این جاده را آمده و رفته؟ در زیر کدامین درخت ایستاده و استراحت کرده و در کدامین پیچ در کمین دشمن افتاده و با آنها درگیر شده است؟ انگار کوههای سربه فلک کشیده و جنگلهای وسیع زبان باز کرده و در وصف شجاعتهای فرزندان این مادر، حماسه سرایی می کنند! حماسه سرایی هایی که صدایش را تنها دل نگران و شکسته ای می شنود که قد و قامت پسرش را در تابوتی دید که از سردشت به دیارش بردند! شهیدان زین الدین در ۲۷ آبان ۱۳۶۳ در محدوده روستای دارساوین سردشت و در یک شب بارانی در کمین ضدانقلاب قرار گرفته و به درجه رفیع شهادت نائل آمدند. افرادی که آنها را شهید کردند بعدها مشخص شد که از جیره خواران صدام بودند که برای این کار اجیر شده بودند. کارهای فوق العاده این برادران خار چشمی برای دشمنان بود. به ویژه شهید مهدی زین الدین که فرمانده تیپ علی ابن ابیطالب(ع) و از نیروهای اطلاعات سپاه بود و تمامی منطقه عمومی سردشت را با اقدامات خویش به سمت آرامش و امنیت می بُرد. اما در دارساوین عاشقان راه شهدا گردهم آمده و بی صبرانه منتظر اکیپ اعزامی از ارومیه هستند. حاضران منتظرند و چشم انتظارند تا ام الشهدا بیاید. بعد از گذراندن چندین و چند پیچ در جاده های پیچ در پیچ بالاخره خودروی حامل مادر شهیدان زین الدین نمایان و حاضران و زائران با صلوات از وی استقبال می کنند. به محض رسیدن به مقتل فرزندان، اشک در چشمان مادر حلقه می زند اما باز خود را نمی شکند تا در مراسم حاضر شود، اینجا محلی است که دو فرزندش قهرمانانه و عاشقانه در راه اسلام و امامشان شربت شهادت را نوشیده و دعوت حق را لبیک گفته اند. گرچه پاداشی بالاتر از شهادت نیست و مادر خود نیز به کرات در مراسمات و همایش های مختلف بر این مورد تأکید کرده است اما چه کند که دل مادر است و در مورد فرزندان نازکتر از گل! تریبون را به مادر می دهند تا سخنی چند با زائران داشته باشد، زواری که قریب به هزار کیلومتر را طی کرده اند که در نگین کوهستانهای سردشت گردهم آیند تا تجدید بیعتی با شهدا کنند و این پیام را مخابره کنند که گرچه شهدا اکنون در بین ما نیستند اما راه آنها ادامه داشته و در جهت همان آرمانهایی که خون خودشان را تقدیم اسلام و انقلاب کردند امروزه ما نیز حاضریم و هرکاری را برای امنیت و آرامش این سرزمین لازم باشد انجام خواهیم داد. حاجیه خانم اسلام دوست با سلام و صلوات سخنرانی خود را شروع و با تقدیر و تشکر ادامه می دهد و به بیان خاطراتی از فرزندان و مبارزات انقلابی در دوران طاغوت و شرایط تحصیلی و نحوه جذب در سپاه فرزندان مطالبی را بیان می کند و در خلال صحبت هایش از دلتنگی هایش نیز می گوید و با چشمانی اشکبار به محل شهادت فرزندانش اشاره و با قلبی مالامال از اندوه تأکید می کند که زائران راهیان نور سفیرانی هستند که باید پیام شهدا را به دیگران، دوستان و جوانان مخابره کنند و در این راه خود نیز باید دنباله روی اهداف شهدا باشند. این تنها خواسته مادری است که دلتنگی هایش را با مزار فرزندانش و همچنین یادمان در حال احداث آنها تقسیم می کند، فرزندانی که در جهت اعتلای میهن اسلامی و حفظ عزت و استقلال کشور و همچنین برقراری آرامش و امنیت برای هموطنانشان خون پاک خود را تقدیم انقلاب کرده اند و به نظر نگارنده نیز خواسته و مطالبه بسیار پیش و پا افتاده ای است


نویسنده : ندای ارومیه

تاریخ : 1395

خاطره : زینت اسلام دوست در محل شهادت فرزندانش به خبرنگار ندای ارومیه و در خصوص نحوه شهادت آنها اظهار می کند: دشمنان اول مجید را که ۲۰ ساله بود به شهادت رساندند و بعد برادرش را با تیر مستقیم به شهادت رساندند و این موضوع ضایعه بسیار اسفناکی برای خانواده زین الدین بود و آن روز عزای عمومی در شهر قم اعلام شد. وی می افزاید: خوشحالم بعد از دهه ها توانسته ایم یادمانی برای این شهیدان بسازیم و باید یاد داشته باشیم که شهیدان زنده هستند و همیشه شاهد و ناظر اعمال و کردار ما هستند. مادر شهیدان زین الدین می گوید: هر حیله و مکری که دشمنان صهیونیست و شیاطین علیه ما می کنند و ما در برابر آنها پیروز می شویم بدانیم که یقیناً کمک و یاری شهداست. وی ادامه می دهد: خداوند ان شاء الله جوانان ما را هوشیار و بیدار کند که در فضای مجازی از خود مراقبت کنند که تفکر و اندیشه دشمنان از این طریق در جامعه رواج پیدا نکند و بتوانند از دین اسلام و انسانیت دفاع کنند. اسلام دوست تصریح می کند: آقا مهدی در جبهه ها به عنوان فرمانده شرکت می کرد و آن قدر مهربان بود که با بسیجی ها گرم می گرفت و با آنها نه به عنوان فرمانده بلکه به عنوان دوست ارتباط داشت و همه در جبهه ها دوستش می داشتند. وی یادآور می شود: ان شاء الله آقا مهدی به عنوان فرمانده سرمشقی باشد برای دیگران که گذشت، صبر و مقاومت داشته باشند و اگر اینچنین باشد خداوند نیز به یاری آنها خواهد آمد. اسلام دوست با چشمانی گریان اما بیانی صریح و مقتدرانه ادامه می دهد: آقا مهدی خودش تعریف می کرد که در جزیره مجنون سلاحی نداشتیم اما دشمنان آنچنان رعبی از ما داشت که نزدیک ما نمی شد و امدادهای غیبی الهی یاری رسان رزمنده ها بو. مادر شهیدان زین الدین در پایان با توصیه و نصیحتی خاطرنشان می کند: اصحاب رسانه باید بیشتر از این کوشش کنند تا ان شاء الله یاد و راه شهدا در جامعه تبیین و به فراموشی سپرده نشود


نویسنده : خبرگزاری فارس

تاریخ : 1397

خاطره : فقط دو روز در هفته کلاً بنا بر این نبود که همیشه همدیگر را ببینیم. اصلاً برا خودم حرام می دانستم که او را ببینم، چون می دانستم بودنش در جبهه بیشتر به نفع اسلام است. برای خودم هم این سؤال پیش نمی آمد که " خب این که حالا شوهر من است، چرا فقط دو روز در هفته می بینمش؟ " من آدمی معمولی بودم. مهدی خودش این را در من دیده بود. حد و اندازه ام را می دانستم و او هم می دانست. بعد از آن دوره، روزها و شب هایی که او کمتر و دیر تر به خانه می آمد، احساس می کردم که با آدمی طرفم که توانم برای شناختنش کافی نیست


نویسنده : سایت حوزه

تاریخ : 1395

خاطره : شهید زین الدین مرد در انتهای راه بود. سال های شناسایی تمام شده بودند. ولی او هم مثل همه ی نیروهای شناسایی دیگر بود که وقتی فرمانده می شدند هم، دوربین از دستشان نمی افتاد. از بس با همه ی آن هایی که از این شهر و آن شهر اعزام شده بودند گرم می گرفت ؛ اراکی ها فکر می کردند اراکی است، قمی ها فکر می کردند قمی. تیپ علی بن ابی طالب شده بود زن و بچه اش. اولِ ازدواج به زنش گفته بود " من قبل از تو سه تا تعلق دیگر دارم، سپاه، جبهه، شهادت. " من که آدم بی احساسی نبودم. فاصله ی بینمان اذیتم می کرد، ولی این جوری برایم جا افتاده بود. فکرکردم زن خوب باید آن چیزی باشد و آن کاری را بکند که شوهرش می خواهد. وقتی او ابراز علاقه نمی کرد، طبیعی بود که من هم ابراز علاقه نکنم. یا طبیعی است که تازه عروس دلش لباس بخواهد، این چیزو آن چیز بخواهد، ولی من در ذهنم هم چنین چیزی نمی گذشت که به او بگویم " حالا که آمدی پاشو برویم فلان چیز را بخری . " خودش که اهل چیز خریدن نبود، نه برای من نه برای خودش. یک بار من و خواهرش پیراهن و شلوار برایش خریدیم . توی خانه لباس ها را پوشید رفت. وقتی برگشت دوباره همان لباس سپاه تنش بود. گفت " یکی از دوستانم می خواست داماد شود، لباس نو نداشت. دادم به او. " گفت " شما ها فکر می کنید من خیلی به این چیزها وابسته ام؟ " سلیقه اش دستم آمده بود. این که از چه لباس خوشش می آید یا نمی آید. به قول خودش لباس اج وجق دوست نداشت . لباس ساده و تمیز، کمی هم شیک ، رنگ های آبی آسمانی و سبز . از قرمز بدش می آمد. می گفت " از جبهه این قرمز برای من شده یک جور سمبل قساوت. " زمستان که شد برای این که داخل خانه گرم بماند آقا مهدی جلو ایوان را پلاستیک زد . شب ها کنار پنجره می نشستم و گوشه ی پلاستیک را بالا می زدم و خیابان را نگاه می کردم تا ببینم چه وقت ماشین او پیدایش می شود. خانه مان سر چهار راه بیست و چهار متری بود و از هر طرفی که می آمد می دیدمش. تویوتای لندکروزش را که می دیدم. بلند می شدم و خودم را سرگرم کاری نشان می دادم تا نفهمد این همه منتظر او بوده ام. یک بار که حواسم نبود. همین جوری مات رو به پنجره مانده بودم. صدایش را از پشت سرم شنیدم. گفت " بابا این در و پنجره ها هم شکل تو را یاد گرفتند، از بس که آن جا نشستی. " خودش هم یک کارهایی می کرد که فاصله ی بینمان کمتر شود. یک روز صبح خوابیده بودم. چشم هایم را باز کردم، دیدم یک آدم غریبه با سر ماشین شده بالای سرم نشسته دارد نگاهم می کند. اول ترسیدم، بعد دیدم خود آقا مهدی است. موهایش را با نمره ی هشت زده بود. گفت " چه طور شدم؟ " و خندید. خنده اش مخصوص خودش بود. لب زیرش اول کمی به یک طرف متمایل می شد، بعد لب بالا با هم باز می شدند . خیلی قشنگ بود. نمی دانستم چه توقعی باید از زندگی داشته باشم . یک روز گفت " می خواهی برویم بیرون؟ امروز را می توانم خانه بمانم. " قرار شد یک گشتی توی شهرهای اطراف بزنیم. من هم از خدا خواسته سالاد الویه درست کردم که ظهر بخوریم. از اهواز راه افتادیم طرف دزفول. دزفول را با موشک می زدند. از کنار ساختمانی رد شدیم که ده دقیقه قبلش موشک خورده بود. گفتیم این جا که نمی شود. جای گشتن نبود، همه جا سنگر و همه ی آدم ها نظامی. حداقل برویم مزار شهدا فاتحه ای بخوانیم. ظهر هم شده بود. همان جا ناهار را خوردیم. حاشیه ی قبرستان. پیش خودم گفتم " این جا درِ غذا را بردارم پر خاک می شود. " هیچ خوشم نمی آمد آن جا غذا بخوریم اما چاره ای نبود. با اکراه چند لقمه خوردم. گفتم نکند فکر کند دارم لوس بازی در می آورم. چند لقمه هم او خورد. زیاد هم حرف نزدیم. از قدیم گفته اند آدم ها توی سفر بیش تر با هم آشنا می شوند. سفر سوریه هم همین خوبی را برای ما داشت. گفتند از طرف سپاه یک مأموریتی به چند نفر داده اند، گفته اند خانم هایتان را هم می توانید ببرید. یک هفته قبلش به من گفت از دکتر بپرسم با توجه به اینکه بچه ای در راه دارم آیا می توانم سوار هواپیما شوم. مشکلی نبود. سوریه که رسیدیم فهمیدم آن ها برنامه شان این است که ما را سوریه بگذارند و خودشان بروند لبنان. یک روز و نصفی قبل از رفتن به لبنان و دو روز بعدش با هم بودیم . خوش حال بودم، خیلی. از دو چیز؛ یکی زیارت حضرت زینب و رقیه. دیگر، فرصتی که پیش آمده بود تا با هم باشیم. آن قدر ذوق کرده بودم که می گفتم اصلاً همین جا در هتل بمانیم. لازم نیست مثلاً برویم خرید یا این جور کارها. آن چند روز عالی بود. در این مدت فهمیدم پاسدارها هم آدم های معمولی مثل ما هستند. غذا می خورند، حرف می زنند. آدم هایی که خوبی هایشان از بدی هایشان بیشتر است، باهم خرید هم رفتیم. هیچ کداممان نمی دانستیم چه کار باید کنیم. برای زندگی ای که خرید کردن و مصرف کردن هدفش باشد ساخته نشده بودیم. در بازارهای سوریه خیلی دنبال سوغاتی مناسب بودم. آخرش ده تا سجاده خریدم. آقا مهدی هم یک ساعت خرید تا به مجید سوغات بدهد؛ تا هر وقت دستش را نگاه می کند یاد او بیفتد. یک بار همین جور که ویترین مغازه ها را نگاه می کردیم، جلوی یک لوازم آرایشی ایستادیم. خانمی داشت رژ لب می خرید. آقا مهدی هم رفت تو . همان جا ایستاد. از فروشنده پرسید " این ها چیه. " فروشنده های اطراف هتل اغلب فارسی بلد بودند گفت " رژ لبه بیست و چهار ساعته است. " پرسید " یعنی چی؟ " آقایی که هم راه آن خانم بود گفت " یعنی امروز بزنی تا فردا معلوم می شه. " خنده مان گرفت و زدیم از مغازه بیرون. همین تا دو ساعت برایمان اسباب شوخی خنده بود. بعد خودم یک بار تنهایی رفتم و سرو سوغات برای فامیل هردویمان گرفتم. لبنان که می خواست برود نگران بودم. حاج احمد متوسلیان هم که آن جا اسیر شده بود. گفتم " اون جایی که می روی جنگه؟ اگر هست بگو. من که تا اهوازش را با تو آمده ام. " گفت " نه، بابا، خبری نیست. من اینجا شهید نمی شوم . قراره تو وطن خودمان شهید شویم. " اولین بار در سوریه بود که حرف از شهادت زد. برگشتنی از سوریه دیگر خودمانی تر شده بودیم. دیگر صدایش نمی کردم آقا مهدی. راحت می گفتم مهدی. دلیلش شاید بچه ای بود که به زودی قرار بود به دنیا بیاید. دیگر شرم و حیای تازه عروس و دامادها را نداشتیم. حرف هایمان را راحت تر به هم می گفتیم. بعد از این که از سوریه بر گشتیم. من قم ماندم و او رفت اهواز. ماه آخر بارداریم بود. خانه ی پدر و مادر منتظر به دنیا آمدن بچه ام بودم. ولی پدر و مادر که جای شوهر آدم را نمی گیرند. او لابد خیالش راحت بود که من کنار پدر و مادر هستم و آن ها هوایم را دارند. درست است که نبودنش همیشه برای من طبیعی بود، ولی انگار وقتی آدم بچه دارد نیازش به مهر و محبت بیش تر می شود. خدا رحمت کند شهید صادقی را. از دوستان نزدیک آقا مهدی بود . حرف هایی را که به هیچ کس نمی زد به او می گفت. آدم نکته سنجی بود. آن روزها مجروح شده بود و باید در قم می ماند و استراحت می کرد. اطرافیان از حال من بی خبر بودند. سه چهار روز قبل از زایمانم شهید صادقی یک پاکت پول آورد دم خانه ی ما. گفت " آقا مهدی پیغام داده اند و گفته اند من نمی توانم با شما تماس بگیرم ، این پول را هم فرستاده اند که بدهم به شما. " خیلی تعجب کردم. هیچ موقع در زندگی مشترکمان حرفی از پول و خرج زندگی نمی شد. حالا این که آقا مهدی از جای دور برایم پول بفرستد باور نکردنی بود. بعدها فهمیدم که قضیه ی پیغام و پول را شهید صادقی از خودش درآورده. بچه مان روز تاسوعا به دنیا آمد. قبلاً با هم صحبت کرده بودیم که اگر دختر بود اسمش را زهرا بگذاریم . اما به خاطر پدربزرگش اسمش را لیلا گذاشتیم. لیلا دختر شیرینی بود، من اما آن قدر که باید خوش حال نبودم. در حقیقت خیلی هم ناراحت بودم. همه اش گریه می کردم. مادرم می گفت " آخر چرا گریه می کنی؟ این طوری به بچه ات شیر نده. " ولی نمی توانستم . دست خودم نبود. درست است که همه ی خانواده ام بالای سرم بودند، خواهرهایم قرار گذاشته بودند که به نوبت کنارم باشند، ولی خُب من هم جوان بودم. دوست داشتم موقع مهم ترین واقعه ی زندگیمان شوهرم یا حداقل خانواده اش پیشم باشند. ده روز بعد از تولد لیلا تلفن زد. این ده روز اندازه ی یک سال بر من گذشته بود. پرسید " خُب چه طوری رفتی بیمارستان؟ با کی رفتی؟ ما را هم دعا کردی؟ " حرف هایش که تمام شد، گفتم " خب ! خیلی حرف زدی که زبان اعتراض من بسته شو . " گفت " نه، ان شاءالله می آیم. دوباره بهت زنگ می زنم " بعد از ظهر همان روز دوباره تلفن زد. گفت " امشب مامانم اینها می آیند دیدنت. " این جا بود که عصبانیت ده روز را یک جا خالی کردم. گفتم " نه هیچ لزومی ندارد که بیایند. " اولین بار بود که با او این طوری حرف می زدم. از کسی هم ناراحت نبودم. فقط دیگر طاقت تحمل آن وضعیت را نداشتم. باید خالی می شدم. باید خودم را خالی می کردم. گفت " نه، تو بزرگ تر از این حرف ها فکر می کنی. اگر تو این طوری بگویی من از زن های بقیه چه توقعی می توانم داشته باشم که اعتراض نکنند. تو با بقیه فرق می کنی. " گفتم " عیب ندارد، هنداونه بذار زیر بغلم " گفت " نه به خدا، راستش را می گویم. تازه ما در مکتبی بزرگ شده ایم که پیغمبرش بدون پدر و مادر بزرگ شد و به پیغمبری رسید. مگر ما از پیغمبرمان بالاتر هستیم؟ " لیلا چهل روزه شده بود که تازه او آمد. نصفه شب آمده بود رفته بود خانه ی مادرش. فردا صبح پیش من آمد، خیلی عادی؛ نه گُلی، نه کادویی. صدایش را از آن یکی اتاق می شنیدم که داشت به پدرم می گفت " حاج آقا، اصلاً نمی دانم جواب زحمت های شما را چه طور بدهم. " پدرم گفت " حرفش را هم نزنید بروید دخترتان را ببینید. " وقتی وارد اتاق شد، من بهت زده به او زل زده بودم. مدت ها از او خبری نداشتم، فکر می کردم شهید شده، مفقود یا اسیر شده. آمد و لیلا را بغل کرد. بغلش کرده بود و نگاهش می کرد. از این کارهایی هم که معمولاً پدرها احساساتی می شوند و با بچه ی اولشان می کنند، گازش می گیرند، می بوسند، نکرد. فقط نگاهش می کرد. من هم که قبل از آن این همه عصبانی بودم انگار همه عصبانیتم تمام شد. آرامشش مرا هم در بر گرفته بود، فهمیدم عصبانیتم بهانه بوده. بهانه ای برای دیدن او و حالا که دیده بودمش دیگر دلیلی برای عصبانیت نداشتم. به قول مادربزرگم مکه رفتن بهانه بود، مکه در خانه بود. هنوز دو روز نشده بود دوباره رفت. وقتی داشت می رفت گفتم " من با این وضعیت که نمی توانم خانه ی پدرم باشم. شما منو ببر توی منطقه، آن جایی که همه خانم هایشان را آورده اند. " احساس می کردم تولد لیلا ما را به هم نزدیک تر کرده و من حق دارم از او بخواهم که با هم یک جا باشیم. فکر می کردم لیلا ما را زن و شوهر تر کرده است. گفتم " تو خیلی کم حرفهایت را می گویی. " خندید و گفت " یک علت ابراز نکردن من این است که نمی خواهم تو زیاد به من وابسته شوی. " گفتم " چه تو بخواهی چه نخواهی، این وابستگی ایجاد می شود. این طبیعی است که دلم برای شما تنگ شود. " گفت " خودم هم این احساس را دارم. ولی نمی خواهم قاطی این بازی ها شوم. از این گذشته می خواهم بعدها اگر بدون من بودی بتوانی مستقل زندگی کنی و تصمیم بگیری. " گفتم " قبلاً فرق می کرد اشکالی نداشت که من خانه پدرم بودم، ولی حالا با یک بچه " گفت " اتفاقاً من هم دنبال یک خانه ی مستقل هستم. " گفتم " مهدی گاهی حس می کنم نمی توانم درونت نفوذ کنم " گفت " اشتباه می کنی. به ظواهر فکر نکن. " بعد از این که او رفت. رفتم حرم و یک دل سیر گریه کردم. خیال می کردم تحویلم نگرفته است. خیال می کردم اصلاً مرا نمی خواهد. فکر می کردم اگر دلش می خواست می توانست مرا هم با خودش ببرد. دلم هوای اهواز و جنگ را کرده بود. انگار گریه و دعاهایم در حرم نتیجه داد. چون فردایش تلفن زد. صدایم از گریه گرفته بود. گفت " صدات خیلی ناجوره. فکر کنم هنوز از دست من عصبانی هستی؟ " گفتم " نه. " هرچه گفت، گفتم نه. آخرش گفتم " مگر خودتان چیزی بروز می دهید که حالا من بگویم؟ " گفت " من برای کارم دلیل دارم " داشتیم عادت می کردیم که با هم حرف بزنیم. گفت " تنها وقتی که با خیال ناراحت از پیشت رفتم، همان شب بود. فکر کردم که باید یک فکری به حال این وضعیت بکنم " احساساتی ترین جمله ای بود که تا به حال از دهان او شنیده بودم. ولی می دانستم این بار هم نشسته حساب و کتاب کرده. این عادت همیشه اش بود. این که یک کاغذ بردارد و جنبه های مثبت و منفی کاری را که می خواهد انجام بدهد تویش بنویسد. حالا هم مثبت هایش از منفی هایش بیشتر شده بود. به او حق می دادم. من دست و پایش را می گرفتم. اسیر خانه و زندگیش می کردم و او اصلاً آدم زندگی عادی نبود


نویسنده : سایت حوزه

تاریخ : 1395

خاطره : سردار سرلشكر پاسدار شهید مهدی زین‌الدین بهمن ماه، لیلا سه ماهه بود که دوباره برگشتیم اهواز. سپاه در محله ی کوروش اهواز یک ساختمان برای سکونت بچه های لشکر علی بن ابی طالب گرفته بود. هر طبقه یک راه روی طولانی داشت که دو طرفش سوییت های محل زندگی زن و بچه بود که شوهرانشان مثل شوهر من سپاهی بودند. این جا نسبت به خانه ی قبلی مان این خوبی را داشت که دیگر تنها نبودم. همه ی زن های آن جا کم و بیش وضعی شبیه من داشتند. همه چشم به راه آمدن مردشان بودند و این ما را به هم نزدیک تر می کرد. هر هفته چند بار جلسه ی قرآن و دعا داشتیم. بعد از جلسه ها از خودمان و اوضاع و هر کداممان می گفتیم. وقتی می دیدیم جلوی در یک خانه یک جفت کفش اضافه شده می فهمیدیم که مرد آن خانه آمده. بعضی وقت ها هم می فهمیدیم خانمی دو اتاق آن طرف تر می نشست، شوهرش شهید شده. حول و حوش عملیات خیبر بود. خیلی وقت می شد که از مهدی خبر نداشتم. از یکی از خانم ها که شوهرش آمده بود پرسیدم " چه خبره؟ خیلی وقته که از آقا مهدی و بچه ها خبری نیست " گفت شوهرم می گوید " همه سالم اند، فقط نمی توانند بیایند خانه. باید مواضعی را که گرفته اند حفظ کنند. " هر شب به یک بهانه شام نمی خوردم یا دیر تر می خوردم. می گفتم صبر کنم شاید آقا مهدی بیاید. آن شب دیگر خیلی صبر کرده بودم. گفتم حتماً نمی آید دیگر. تا آمدم سفره را بیندازم و غذا بخورم، مهدی در زد و آمد تو. صورتش سیاه سیاه شده بود. توی موهایش، گوشه چشم هایش و همه ی صورتش پر از شن بود. بعد از سلام و احوال پرسی گفتم " خیلی خسته ای انگار. " گفت " آره چند شبه نخوابید. " رفتم غذا گرم کنم و سفره بیندازم. پنج دقیقه بعد برگشتم دیدم همان جا، دم در، با پوتین خوابش برده. نشستم و بند پوتین هایش را باز کردم. می خواستم جوراب هایش را در بیاورم که بیدار شد. وقتی مرا در آن حالت دید عصبانی شد. گفت " من از این کار خیلی بدم می آید. چه معنی دارد که تو بخواهی جوراب من را در بیاوری؟ " بلند شد و دست و صورتش را شست دو سه لقمه غذا خورد و رفت خوابید. سر این چیزها خیلی حساس بود. دوست نداشت زن بَرده باشد. می گفت " از زمانی که خودم را شناختم به کسی اجازه ندادم که جوراب و زیر پوشم را بشوید. " خودش لباس های خودش را می شست. یک جوری هم می شست که معلوم بود این کاره نیست بهش می گفتم، می گفت " نه این مدل جبهه ای است. " آن شب بعد از چند ساعت بیدار شد. نشستیم و حرف زدیم. از عملیات خیبر می گفت. می گفت " جنازه ی خیلی از بچه ها آن جا مانده و نتوانستیم برشان گردانیم. " حمید باکری را گفت که شهید شده. حالا من وسط این آشفته بازار پرسیدم " اصلاً شما ها یاد ما هستید؟ اصلاً یادت هست که منیری، لیلایی وجود دارد؟ " چند ثانیه حرف نزد. بعد گفت " خوب قاعدتاً وقتی که مشغول کاری هستم، نمی توانم بگویم که به فکر شما هستم. اما بقیه ی وقت ها شما از ذهنم بیرون نمی روید. دوستانم را می بینم که می آیند به خانه هایشان تلفن می زنند و مثلاً می گویند بچه را فلان کار کن. ولی من نمی توانم از این کارها بکنم. " آن شب خیلی با هم حرف زدیم. فهمیدم که این آدم ها خیلی هم به خانواده شان علاقه مندند، ولی در شرایط فعلی نمی توانند آن طور که باید این را بگویند. همان شب بود که گفت " من حالا تازه می خواهم شهید بشوم. " گفتم " مگر حرف شماست. شاید خدا اصلاً نخواهد که تو شهید بشوی. شاید خدا بخواهد تو بعد از هفتاد سال شهید شوی. " گفت " نه. این را زورکی از خدا می خواهم. شما هم باید راضی شوید. توی قنوت برایم اللهم ارزقنی توفیق الشهاده فی سبیلک بخوانید. " این دوره دوم با هم بودنمان در اهواز تقریباً یک سال طول کشید. من داشتم بزرگ تر می شدم. مادر شده بودم و دیگر آن جوان نازک دل سابق نبودم. لیلا جای پدرش را خوب برایم پر کرده بود. خاطرات این دومین سال بیش تر در ذهنم مانده. کربلا رفتنش را یادم هست. یک بار دیدم زیر لباسهای من، روی بند رخت یک لباس عربی پهن شده پرسیدم " مهدی این لباس مال شماست؟ " گفت " آره. " گفتم " کجا بودی مگر؟ " گفت " همین طوری، هوس کرده بودم لباس عربی بپوشم. " گفتم " رفته بودی دبی؟ مکه؟ " گفت " نه بابا، ما هم دل داریم. " با موتور زده بود رفته بود کربلا. خودش آن موقع نگفت. بعدها که خاطرات سفرش را تعریف می کرد، یک چیز خنده دار هم گفت. وقتی رفته بود، همین جوری عادی با لباس عربی زیارت کرده بود و داشته بر می گشته که به یکی تنه می زنه، به فارسی گفته بود " ببخشید " یک باره می فهمد که چه اشتباهی کرده. ساختمانمان موش زیاد داشت. شب ها از ترس موش ها نمی توانستم به آشپز خانه بروم. یک موکت زدم به آن جایی که فکر می کردم محل آمد و رفت موش هاست. یک شب که مهدی آمد گفت " خیلی تشنمه. آب خنک خنک می خواهم. " گفتم " پارچ بغله دستته. " گفت " نه، باید بری واسم درست کنی. " رفتم با ترس و لرز آب یخ درست کردم. وقتی برگشتم دیدم دارد می خندد. گفت " از همان اول که موکت را آن جا دیدم، فهمیدم قضیه از چه قرار است. می خواستم سر به سرت بگذارم. " گفتم " آره تو رو خدا مهدی یک کاری بکن از شرّ این راحت بشوم. " گفت " یک شرط داره. " من ساده هم منتظر بودم ببینم چه شرط می گوید. گفت " شرطش اینه که اگر موش ها رو گرفتم کبابشان کنی. " آن شب من دیگر اصلاً نتوانستم شام بخورم! ما هم آدم های معمولی بودیم. جوان بودیم. می دانستیم خوش گذراندن یعنی چه. می دانستیم که زندگیمان عادی و امن نیست. ولی وقتی می دیدم آقا مهدی درست در ایام جوانی که آدم ها وقت خوش گذشتنشان است، دارد تیر و گلوله می خورد به خودم می گفتم که از خیلی چیزها می شود گذشت. جای زخم هایش را من یک بار دیدم. تمام گوشت یک پایش سوخته بود. زن با خودش منتظر آمدن مرد نشسته بود تا این روزِ به نظر او مهم را، در کنار هم باشند. سالگرد ازدواجشان بود. چیزی که مرد روحش هم از آن خبر نداشت. خسته چشم هایش را باز کرد و همسر خوش حالش را دید که توی خانه مخصوصاً سر و صدا راه انداخته که او بیدار شود. مرد دوباره چشم هایش را هم گذاشت. با زندگی معمولی آشتی کرده بود. حداقل تنش در خانه راحت بود. گلوله و جنگی در کار نبود. ولی پشت پلک هایش را هر بار روشنی انفجاری پر می کرد. خوابیدن آرزویی قدیمی شده بود. جنگ امان همه را می برید. فکر کرد " توی این یکی که دیگر می توانم کمکش کنم. " زن توی حمام داشت بچه را می شست. گرمای تن بچه اش را حس کرد. زندگی همه ی لطفش را با دادن آن بچه به او نشان داده بود. دماغ و دهان بچه به خودش رفته بود. او نقش خود را در دنیای زنده ها بازی کرده بود. بچه گریه اش بلند شد. حواسش نبود، شامپو زیاد زده بود. تا دو ساعت بعد لیلا همین جور یک ریز گریه می کرد. مجید که آمد به شوخی گفت " مجید ما اصلاً این بچه را نمی خواهیم. باشه مال تو. " مجید بغلش کرد و بردش بیرون. برگشتنی ساکت شده بود. حالا که حرفی از مجید زدم باید از این بردار بیش تر بگویم. مجید پسر دوست داشتنی فامیل زین الدین بود. کوچک ترین بچه ی خانواده بود. قیافه نورانی داشت. مهدی پای مجید را به منطقه باز کرده بود، گردان تخریب. هر جا می رفت مجید را هم با خودش می برد. همدیگر را خوب می فهمیدند. بعضی وقت ها می شد مهدی هنوز حرفی را نگفته مجید می گفت " می دونم چی می خوای بگی. " و می رفت تا کار را انجام دهد. در یکی از عملیات ها مجید مجبور شده بود دو سه روز در نی زارها قایم شود. وقتی آقا مهدی او را به خانه آورد. از شدت مسمومیت همه ی بدنش تاول زده بود. یک هفته ازش پرستاری کردم آن قدر سردی بهش بستم که حالش خوب شد. همان جا او را خوب شناختم. با مهدی هم که دیگر حسابی صمیمی شده بودم، ولی باز هم به روش خودمان. وسط اتاقمان رخت خواب ها را چیده بودم و اتاق را دو قسمت کرده بودم. پشت رختخواب ها اتاق مهدی بود. بعضی شب ها که از منطقه بر می گشت، می رفت می نشست توی قسمت خودش و بیدار می ماند. من هم سعی می کردم وقتی او آن جا است زیاد مزاحمش نشوم، راحت باشد. زن خانه بودم و باید به کارهایم می رسیدم، ولی گوشم پیش صدای دعا خواندن او بود. یک بار هم سعی کردم وقتی دعا می خواند صدایش را ضبط کنم. فهمید گفت " این کارها چیه می کنی؟ " بعد از چند روز آقا مهدی تلفن زد گفت " آماده شوید می خواهیم برویم مشهد. " گفتم " چه طور؟ مگر شما کار ندارید؟ " گفت " فعلاً عملیات نیست. دارند بچه ها را آموزش می دهند. " برایم خیلی عجیب بود. همیشه فکر می کردم این ها آن قدر کار دارند که سفر کردن خوش گذارنی ِ زیادی برایشان حساب می شود. آن قدر سؤال پیچش کردم که " حالا چه شده می خواهی بری مسافرت؟ " گفت " مدت ها دنبال فرصت بودم که یک جایی ببرم. فکر کردم چه جایی بهتر از امام رضا، که زیارت هم رفته باشیم. " با راننده اش، آقای یزدی، آمدیم قم و دو خانواده همراه یکدیگر رفتیم مشهد. مشهد خیلی خوش گذشت. رفت و برگشتنمان چهار روز طول کشید. بعد از مشهد رفتن، و بر گشتنمان به اهواز مهدی تغییر کرده بود. دیگر حرف زدنهایمان فقط در صحبت های پنج دقیقه ای پشت تلفن خلاصه نمی شد. راحت تر شده بود. شاید می دانست وقت چندانی نمانده، ولی من نمی دانستم. بعد از مدتی آقا مهدی گفت " منطقه ی عملیاتی من دیگر جنوب نیست. دیگر نمی توانم بیایم اهواز. " گفت " دارم می روم غرب آنجا ها نا امن است و نمی توانم تو را با خودم ببرم. وسایلتان را جمع کنید تا برویم و من شما را بگذارم قم. " وسایل زیادی که نداشتیم. آقا مهدی باکری با مهدی صحبت کرده بود که همسر بردارش، حمید حالا که حمید شهید شده، نمی خواهد ارومیه بماند. خانم شهید همت هم بعد از سه چهار ماه تصمیم گرفته بود بیاید قم. با آقا مهدی صحبت کرده بودند که شما که با قم آشنایید یک جایی برای ما پیدا کنید که مستقل باشیم. بعد آقا مهدی به من گفت " اگر موافقی یک جا بگیریم، شما هم وسایلت را یک گوشه آن جا بگذاری. " بعد از دو سال دوره کردن شب های تنهایی در گرما و غربت اهواز، دوباره به قم برگشتم.


نویسنده : سایت حوزه

تاریخ : 1395

خاطره : آخرین مهمانی دقیقاً روز عاشورا بود که آمدیم قم. مهدی فردا همان روز برگشت. آدم بعدها می گوید که به دلم آمده بود که آخرین باری است که می بینمش. ولی من نمی دانستم. نمی دانستم که دیگر نمی بینمش. آن روز خانه ی پدرشان یک مهمانی خانوادگی بود. من هم آن جا بودم. مهمان ها که رفتند، من آن جا ماندم. یک ساعت بعد مهدی آمد. من رفتم و در را برایش باز کردم. محرّم بود و لباس مشکی پوشیده بودم. آمدم داخل و تا مهدی با خواهر و مادر و پدرش از هر دری حرف می زد، از پیروزی ها؛ از شکست ها. من تند تند انار دانه کردم. ظرف انار را بردم توی اتاق و کنارش نشستم و لیلا را گذاشتم بینمان. دم غروب بود. چند دقیقه همه ساکت شدند. حرف نزدن او هم مرا اذیت کننده نبود. لبخند همیشگی اش را بر لب داشت. دوتایی لیلا را نگاه می کردیم. بالاخره مادرش سکوت بینمان را شکست. به مهدی گفت " باز هم بگو ! تعریف کن. " مهدی با لحنی بغض آلود گفت " مادر دیگه خسته شده ام. می خواهم شهید شوم. " بعد رو کرد به من و لبخند زد . یعنی که این هم می داند. همه فکر کردیم خوب دلش گرفته خوب می شود. فردا صبح دوتایی قبل از اذان بیدار شدیم و رفتیم زیارت. خنکی هوای دم سحر و رفتن او هوای حرم را برایم غمگین کرده بود. وقتی داشتیم بر می گشتیم، توی یکی از ایوان های حرم دو تا بچه ی پنج شش ساله ی عبا به دوش دیدم که با پدرشان نشسته بودند و جلویشان کتاب سیوطی باز بود. مهدی رفت و با پدر بچه ها صحبت کرد. بچه ها هم برایش از حفظ دو سه خط قرآن خواندند. بچه های جالبی بودند. مهدی آمد و مرا رساند دم خانه و رفت. این آخرین باری بود که دیدمش. خانه ای که برایمان گرفته بود کنار سپاه بود. یک خانه ی دو اتاقه که مهدی هیچ وقت فرصت نکرد شب آن جا بخوابد. به من گفت که" خودت برو آن جا. مجید را می فرستم بیاید سر اسباب کشی کمکت کند. " مجید آمد و وسایلمان را جا به جا کرد. موقع رفتن گفت " من دارم می روم منطقه. با آقا مهدی کاری ندارید؟ " گفتم " سلام برسان. " گفت" سلام لیلا را هم برسانم؟ " گفتم " سلام لیلا را هم برسان. " مجید موقع رفتن واقعاً قیافه اش نورانی شده بود. اول که به آن خانه رفتم، خانم باکری قرار بود دو - سه ساعت بعدش برود ارومیه، خانم هم، را از قبل، از اردوی تحکیم می شناختم. ولی ژیلایی که الآن می دیم با آن دختر پر شر و شور سابق خیلی فرق داشت. شکسته شده بود . با خانم باکری هم کم کم آشنا شدم. سعی می کردم جلوی آن ها جوری رفتار کنم انگار که من هم شوهر ندارم . فکر می کردم زندگی آن ها بعد از رفتن آدم هایی که دوستشان داشته اند چه قدر سخت است. فکر کردم خُب، اگر برای من هم پیش بیاید چه؟ اگر دیگر مهدی را نبینم …. فکر می کردم حالا من پدرو مادرم توی قم هستند آن ها چه؟ ولی روحیه ی سرزنده و شوخشان را که می دیدم، می فهمیدم توانسته اند خودشان را نگه دارند. بعضی وقت ها هم آن قدر به سر نوشت خانم همت و باکری فکر می کردم که یادم می رفت من هم شاید روزی مثل آن ها بشوم. یک شب گفتند " حالا ببینیم قمی ها چطور غذا درست می کنند. " من هم خواستم که برایشان نرگسی درست کنم. داشتم غذا درست می کردم که یک خانمی آمد در زد و یک چیزی به آن هاگفت. به خودم گفتم " خب ، به من چه؟ " شام که آماده شد هیچ کدام لب به غذا نزدند. گفتند " اشتها نداریم " سیم تلویزیون را هم در آورند. فردا خواهرم آمد دنبالم. گفت " لباس بپوش باید برویم جایی. " شکی که از دیشب به دلم افتاده بود و خواب های پریشانی که دیده بودم، همه داشت درست از آب در می آمد. عکس مهدی و مجید هر دو را سر خیابانشان دیدم. آقای صادقی که چند ماه بعد از ایشان شهید شد جریان شهادتش را برایم تعریف کرد. آقا مهدی راه می افتد از بانه برود پیرانشهر در یک جلسه ای شرکت کند. طبق معمول با راننده بوده، ولی همان لحظه که می خواسته اند راه بیفتند، مجید می رسد و آقا مهدی هم به راننده می گوید " دیگری نیازی نیست شما بیایید. با برادرم می روم. " بین راه هوا بارانی بوده و دیدشان محدود. مجبور بودند یواش یواش بروند. که به کمین ضدّ انقلاب بر می خورند. آن ها آرپی جی می زنند که می خورد به در ماشین و مجید همان جا پشت فرمان شهید می شود. آقا مهدی از ماشین پایین می آید تا از خودش دفاع کند و تیر می خورد. تازه فردا صبح جنازه هایشان را پیدا کرده بودند که با فاصله از هم افتاده بود. خواب زمان را کوتاه تر می کند. دو سال پیش او را همین جوری خواب دیده بودم. می خواستم همان جوری باشم که او خواسته. قرص و محکم. سعی می کردم گریه و زاری راه نیندازم. تمام مدت هم بالای سرش بودم. وقتی تو خاک می گذاشتند، وقتی تلقین می خواندن، وقتی رویش خاک می ریختند. بعضی مواقع خدا آدم را پوست کلفت می کند. بچه های سپاه و لشکرش توی سر و صورت خود می زدند. نمی دانستم این همه آدم دوستش داشته اند. حرم پر از جمعیتی بود که سینه می زدند و نوحه می خواندن . بهت زده بودم. مدام با خود می گفتم چرا نفهمیدم که شهید می شود. خیلی ها گفتند " چرا گریه نمی کند. چرا به سر و صورتش نمی زند ؟" وقتی قرار است مرگ گردن بندی زیبا بر گردن دختر زندگی باشد، در بر گرفتن آن هم مثل نوشیدن شیر از سینه ی مادر است؛ همان قدر گرم، همان قدر گشوده به دنیایی دیگر، پر از شگفتی موعود. مدتی در خانه ی آقا مهدی ماندم . بعد برگشتم پیش خانم همت و باکری . حالا من هم مثل آن ها شده بودم. دیگر منتظر کسی و چیزی نبودم. حادثه ای که نباید پیش آمده بود . آن ها خیلی هوایم را داشتند . تجربه های خودشان را به من می گفتند. صبر بعد از مدتی آمد و من آرام تر شدم. می نشستیم و از خاطرات شهدایمان حرف می زدیم. آن روزها آن قدر مصیبت ریخته بود که گریه کردن کار خنده داری به نظر می رسید. یادگاری های زندگی با او همین خاطرات ریز و درشتی است که بعضی وقت ها یادم می آید و آن مرجان بزرگی هم که آن جاست، او یک بار برایم آورد. یک قرآن و تسبیح هم به من داد. از دوستش گرفته بود که شهید شده. باز هم انگار اتاق ذهنم دو قسمت شده و او پشت آن دیوار کمیل می خواند. صدای کمیل خواندش را می شنوم. باورتان می شود؟


نویسنده : خبرگزاری میزان

تاریخ : 1394

خاطره : سردار شهید مهدی زین الدین به روایت دکتر محسن رضایی شهيد باقري به كمك شهيد زين الدين توانستند اطلاعات بسيار خوبي از دشمن بدست آورند. در مدت كوتاه، اين برادران آن چنان پيشرفت كردند كه بنده چندين بار از زبان مقام معظم رهبري شنيدم كه از اطلاعات آن زمان سپاه در جنوب و خوزستان تعريف و تمجيد مي كردند. يكم: اولين آشنايي: اولين باري كه با مهدي آشنا شدم، زماني بود كه ايشان در واحد اطلاعات سپاه قم، مــــشغول به كار شدند. آن زمان، ابتداي شروع كار سپاه بود و در داخل كشور بحرانهاي بسياري ايجاد شده بود. به كمك ايشان و شـهداي ديگري همچون شهيد باقري كه ايشان هم در اطلاعات سپاه تهران فعاليت داشتند، توانستيـــم در مقابل حوادث اول انقلاب بايستيم و مســائل ايجاد شده را خنثي كنيم. در حدود يك سال و نيم با ايشان در مقابله با ضد انقلاب، همكاري داشتيم تا اين كه جنگ شروع شد. دوم: احياء اطلاعات خوزستان: بنده در آن زمان هنوز فرمانده سپاه نشده بودم و چند ماه بعد از شروع جنگ، فرمانده سپاه شدم. اما از آنجا كه دوستان ما، در شوراي عالي سپاه از بنده حرف شنوي داشتند، بنده به همراه گروهي از برادران از جمله برادر مهدي به اهواز رفتيم و در آنجا شهيد باقري را بعنوان مسئول اطلاعات خوزستان منصوب كردم. ايشان نيز با كمك برادران ديگر و از جمله آقا مهدي شروع به زنده كردن اطلاعات كردند. سوم: يادش خاطرات را زنده مي كند: ساليان متمادي در كنار برادر بسيار عزيزم، شهيد مهدي زين الدين (كه از شهداي بزرگوار هشت سال دفاع مقدس هستند) در صحنه هاي مختلف جنگ حضور داشتيم. ياد ايشان، خاطره هاي بسياري را براي ما زنده ميكند و حوادث مهمي از تاريخ جنگ را در مقابل چشمانمان، چونان فيلمي بر پرده سينما عبور مي دهد. چهارم: تمجيد مقام معظم رهبري: در آن زمان اطلاعات درستي از وضعيت دشمن و زمين منطقه وجود نداشت. شهيد باقري به كمك شهيد زين الدين توانستند اطلاعات بسيار خوبي از دشمن بدست آورند. بطوري كه به وضوح مشخص كردند دشمن در چه نقاطي، با چه استعدادي و با چه وضعيتي مستقر است. در مدت كوتاه، اين برادران آن چنان پيشرفت كردند كه بنده چندين بار از زبان مقام معظم رهبري شنيدم كه از اطلاعات آن زمان سپاه در جنوب و خوزستان تعريف و تمجيد مي كردند. پنجم: استعداد قوي: مهدي بسيار عالي و سريع ، درايت و استعداد و جوهره ذاتي خود را به منصه ظهور رساند و خيلي زود نظر فرماندهان را جلب كرد و فرماندهان، آرام آرام به وي مسِؤليت دادند. همان گونه كه ميدانيد جنگ واقعي ما، از عمليات ثامن الاﺋمه آغاز شد. بنده قبل از عمليات ثامن الاﺋمه فرمانده سپاه شدم و توانستم حضور بيشتري در جبهه ها پيدا كنم. كمكم احساس كرديم كه ميتوان به ايشان مسؤليت عمليات را هم سپرد. ششم: مشاور فرمانده كل: در عمليات بعد از ثامن الاﺋمه، ايشان را به عنوان فرمانده لشگر منصوب كرديم. و علاوه بر اين كه از آقا مهدي بعنوان فرمانده لشگر استفاده مي كرديم، از نظرات مشورتي ايشان در جنگ نيز سود مي برديم. هفتم: نظر بلند: در عمليات والفجر مقدماتي، خيبر و عملياتهاي ديگر، اطلاعات مهدي و نظر او براي ما بسيار مهم بود. زماني كه بنده جلسه اي مي گرفتم و فرماندهان مي آمدند و نظراتشان را ارائه مي كردند، من منتظر بودم كه مهدي هم بيايد و نظر او را نيز بگيرم، زيرا نظر مهدي براي من بسيار مهم بود چون كه ايشان خود به منطقه مي رفت و از نزديك دشمن را شناساي مي كرد. و از طرفي بنده كه سابقه اطلاعاتي مهدي را مي شناختم، به نظراتش بسيار توجه مي كردم. هشتم: ايثار و فداكاري: اولين ويژگي مهدي ايثار و فداكاري او بود. سالها در جبهه بود و عمليات هاي فراواني را قبول كرده بود. خودش در خط مقدم نبرد شركت كرده و هيچ وقت برادرانش را تنها نمي گذاشت. و به همراه برادران بسيجي و رزمنده اش در مشكلات و پيروزيهاي جنگ شريك و سهيم بود. نهم: تبعيت و پذيرش: ويژگي دوم ايشان، مساله تبعيت و پذيرش ايشان بود. من حتي يك مورد را هم به ياد ندارم كه مهدي تبعيت نكرده، يا دستوري اجراء نكرده باشد يا مثلا بد اخلاقي كرده باشد. نه تنها بنده، بلــكه فرماندهان ديگر هم تبعيت مهدي را كاملا تاييد مي كنند. دهم: توجه عملي به شايسته سالاري: قبل از عمليات خيبر يا بعد از والفجر مقدماتي بود كه ايشان نزد بنده آمدند و گفتند: اگر شما اجازه مي دهيد بنده از سمت فرمانده لشكر استعفا دهم. گفتم: چرا؟ فرمودند: شايد يك برادر شايسته تر از من براي اين سمت باشد و من خودم را لايق اين مسؤليت نمي بينم. گفتم: نه. اين شكسته نفسي شما را ميرساند. ما كه مسئول هستيم شما را كاملا لايق اين مسؤليت مي دانيم و من اجازه نمي دهم كه شما استعفاء دهيد. با اينكه مطمئن بودم كه ايشان علاقه ندارد فرمانده لشگر باشد، اما قبول كردند، خيلي زود رفتند و براي عمليات بعدي آماده شدند. يازدهم: آشنا به معارف ديني و اسلامي: ويژگي ديگر مهدي اسلام شناسي او بود. ايشان فردي كاملا آشنا به معارف اسلامي بود و خيلي خوب اسلام را مي شناخت. البته دروس سنگين حوزه را نخوانده بود اما به دليل نشست و برخاستي كه با بزرگان و علماي حوزه داشت، خيلي خوب اسلام را درك كرده بود. بنده احساس مي كردم كه ايشان كاملاً به مسائل آشناست و معارف اسلامي را درك كرده و تمام آنها را اجرا مي كند به همين دليل روي دوستانش تاثيرات بسيار خوبي مي گذاشت. از شيوه رفتار و برخورد ايشان و دوستانش معلوم بود كه آگاهيهاي اسلامي را بسيار عالي به همراهان خويش منتقل كرده است. دوازدهم: معروف به زهد و تقوا: از خصوصيات خوب مهدي زهد و تقواي او بود. به خاطر دارم كه يكي از بزرگان ما را به تهران دعوت كرده بود، بنده و فرمانده هان لشگرها خدمت ايشان رسيده بوديم. ايشان به خاطر اظهار محبت و لطف به فرماندهان لشگرها يك غذاي چلوكبابي را ترتيب داده بود. و باز هم براي اظهار محبت براي هر يك از فرماندهان يك نوشابه آورده بودند. سر سفره غذا، مهدي يكي دو نفر با من فاصله داشت. گفت غذا طاغوتي شد. براي آقا مهدي يك نوشابه خوردن طاغوتي بود. بسيار انسان زاهد و با تقوايي بود و خيلي از مسائل را رعايت مي كرد و سعي مي كرد كه به مسائل دنيايي پشت كرده و گرايش نداشته باشد. به دوستانش هم اين مطلب را توصيه مي كرد و از اين جهت معروف شده بود. سيزدهم: آشنا با مسائل راهبردي در جنگ: از نظر اطلاعاتي، ايشان از زمين و آرايش دشمن، اطلاعات جامعي را بدست مي آورد. من بعضاً بيش از يك فرمانده لشگر از او و نظراتش در تصميم گيريهاي بزرگ جنگ بهره مي بردم. با اينكه ايشان فرمانده لشگر بود و قاعدتاً فرماندهان لشگرها به مسائل تاكتيكي بيشتر آشنا هستند كه مثلاً مانور يك لشگر بايد چگونه باشد، تيپها بايد چگونه اهداف را تصرف كنند، براي آفند كردن از چه عوارضي استفاده كنند و از اين قبيل مسائل، اما ايشان با مسائل استراتژي جنگ نيز بيگانه نبود. چهاردهم: اولين فرمانده لشگر داراي نظر در مسائل راهبردي جنگ: اولين فرمانده لشگري كه در مورد استراتژي جنگ با من صحبت كرد، مهدي بود. من همه برادران را زير نظر داشتم، رفتارشان، تصميم گيريهايشان و پيشنهاد هايشان را با هم مقايسه مي كردم و در ذهنم براي هر كدامشان جايگاهي داشتم. اولين بار اين مهدي بود كه اين سوال را از من كرد كه: برادر محسن! آيا ما در جنگ استراتژي داريم يا نه؟ و اگر داريم، چيست؟ و بنده شروع به صحبت با او كردم و ايشان را توجيه كردم. اما در درون خود از صميم قلب خوشحال شدم كه يك فرمانده لشگر ما الحمدلله علاوه بر مباحث تاكتيكي،‌ ذهنش حول و حوش مسائل استراتژيك نيز كنكاش مي كند. البته سوال ايشان مرا تشويق كرد كه در همان موقع مقاله اي راجع به تغير استراتژي خودمان و دشمن بنويسم. سوال ايشان حركتي را بوجود آورد كه آن جزوه را بعد از عمليات خيبر بين فرماندهان پخش كرديم كه آنها نيز بدانند مباحث استراتژيكي كه اكنون در جنگ وجود دارد چيست. پانزدهم: الگوي مناسب براي نيروهاي مسلح: در يك كلام مي توان بگويم كه مهدي يكي از الگوهاي سپاه اسلام بود كه سربازان آينده، افسران آينده و پاسداران بزرگ ما در آينده بايد زندگي ايشان را سر مشق خود قرار دهند و در نبردشان، دفاعشان و زندگي سربازيشان، از ايشان الگو بگيرند. رفتار، حركات و رفتار خود را با امثال مهدي تطبيق دهند. بدون شك شهيد مهدي زين الدين از الگوهاي جاويدان نيروهاي مسلح ما، باقي خواهد ماند. شانزدهم: خيبر شكن: شايد يكي از عمليات هايي كه به كمك آن بهتر مي توان مهدي را شناخت و مهدي را تعريف كرد، عمليات خيبر باشد. در عمليات خيبر يك از بخش از مهمترين قسمت نبرد را به مهدي واگذار كرديم. در خط مقدم و جزيره جنوبي كه بيشترين فشار را نيروهاي عراقي به همين منطقه وارد مي كردند، دو يا سه لشگر در آنجا ماموريت داشتند. يكي از آنها لشگر 17 به فرماندهي شهيـد زين الدين بود. هفدهم: ابتكار در نبرد خيبر: در عمليات خيبر و در جزيره جنوبي، سه مشكل جدي در مقابل مهدي وجود داشت: 1. نقص تداركات و فاصله طولاني عقبه تا خط مقدم. 2. آماده نبودن زمين براي پناه گرفتن و كندن سنگر. 3. عدم حمايت و پشتيباني آتش توپخانه خودي و انبوه آتش دشمن. اكنون شما تصور كنيد، يك فرمانده با چنين وضعيتي چگونه بايد نيروهايش را اداره كند؟ چگونه بايد لشگر را در خط نگه دارد؟ چگونه بايد شهدا و مجروحين را تخليه كند؟ در آنجا ما يك ابتكار بسيار مهمي را از مهدي ديديم. ابتكار ايشان در آنجا بود كه جنگ در روز را امتحان كرد. يعني ما توانستيم در جزيره جنوبي با آن همه مشكلاتي كه عرض كردم، جنگ در روز را انجام دهيم و اين مسِاِله موفقيت بسيار بزرگي بود و در حقيقت تاكتيك نبرد يك گام به جلو كشيده شد. ما با كمك ابتكارهاي ايشان و هم رزمانشان توانستيم توانايي تاكتيكي خودمان را يك گام به جلو ببريم. مهدي در خيبر بسيار عالي جنگيد، زيرا شدت و انبوه آتش دشمن و كمبود آتش خودي و نارسايي هاي جبهه خودي، همه و همه مسائلي بودند كه براي از پا انداختن يك فرمانده كافي بودند. هيجدهم: داراي روحیه اي فوق العاده: فشار مجروحين، كمبود آب و غذا و عدم امكان تردد براي ناوگان ترابري در روز، از مشكلات ديگر ايشان بود. خود ايشان كه به خط مقدم ميرفتند، ما تا زمانيكه برگردند نگران سلامتي ايشان بوديم. اصلاً بعضي وقتها گلوله ها با ماشين ايشان مسابقه ميدادند. گلوله ها از بالاي سر، كنار ماشين و حتي از وسط چرخهاي ماشين ميگذشتند و اين نشان مي داد كه مهدي از يك روحيه بسيار بالا و يك توانمندي فوق العاده برخوردار است. نوزدهم: ماموريت سرّي: بعد از اين كه عمليات خيبر در آن منطقه تثبيت شد، بنده به اين نتيجه رسيدم كه ممكن است در جنوب دوباره با مشكلاتي رو به رو شويم. براي همين هم مهدي را خواستم و به او گفتم كه يك ماموريت سرّي برايت دارم كه بايد بروي و آنرا انجام دهي. بعد به ايشان توضيح دادم كه بايد به شمال غرب بروي و در آنجا يك شناسايي انجام دهي، كه ما بتوانيم با يك عمليات غافلگيرانه اين تجمع دشمن را در جنوب به سمت شمال بكشيم. هيچ كدام از فرماندهان ساير لشگرها هم نبايد از اين موضوع مطلع باشند. حتي در آن موقع كه برادر غلام پور در قسمت شمال غرب ماموريت داشت، گفتم نياز نيست كه شما اين مسائل را با فرمانده قرارگاه منطقه در آنجا در ميان بگذاريد. شما منطقه را كامل شناسايي كن و بيا به من بگو تا ببينم وضع زمين، دشمن و نيرو در آنجا چگونه است. آيا ما مي توانيم يك عمليات در آنجا انجام بدهيم و دشمن را به سمت شمال بكشانيم و اين تمركز قوايي را كه در جنوب صورت داده تجزيه كنيم تا بتوانيم عمليات بعدي (فاو و بدر) را انجام دهيم؟ و ايشان در راه اجراي اين ماموريت بود كه به لقاءالله پيوست. به اين ترتيب يكي از قهرمانان بزرگ ميادين نبرد كه دشمن از رو به رو شدن با او مي ترسيد و وحشت داشت و نگران بود ناجوانمردانه و در حقيقت با حيله و فريب به شهادت رسيد.


زین الدین
زین الدین
زین الدین
زین الدین
زین الدین
زین الدین
زین الدین
زین الدین
زین الدین
زین الدین
زین الدین