یادمان شهید احمد کشوری
یادمان شهید احمد کشوری

میمک یکی از ارتفاعات مهم در جنوب‌غربی استان ایلام است. این ارتفاعات مهم که حدود 15 کیلومتر طول و 8 کیلومتر عرض دارد، در سراسر نوار مرزی مشترک بین دو کشور ایــران و عـراق، دارای نزدیکترین فاصله تا پایتخت عراق (حدود 180 کیلومتر) می‌باشد و به همین دلیل میمک را «کلید بغداد» می‌نامند. میمک دارای قلل متعددی، از جمله تپه شهدا، تپه منفرد، تپه رحمان، کله‌قندی، تپه دلاور، تپه مهدی، تپه پرچم، تپه پیمان، تپه اسحاق، تپه فیض و... است. میمک از سمت غرب، جنوب‌غربی و جنوب بر دشت حلاله و نی‌خزر و زمین‌های صاف و بی‌عارضۀ خاک عراق، دارای میدان دید و تیر وسیع و نامحدود می‌‌باشد. همچنین در نواحی شمال و جنوب‌شرقی خود، قسمت وسیعی از خاک ایران را در این منطقه کنترل می‌کند. ارتفاعات میمک از جمله مناطق مرزی است که محل اختلاف ایران و عراق از گذشته‌های دور بوده است. از سال 1555 میلادی که عهدنامۀ معروف به آماسیه بین ایران و عثمانی امضا شد، تا عهدنامۀ مرزی 1975 ایران و عراق، یعنی در طول بیش از 420 سال، حدود 18 عهدنامه بین دو کشور به امضا رسید که این امر نشان ‌دهندۀ عمق اختلافات و منازعات بین دو طرف است. با روی کار آمدن طیف جدیدی از حزب بعث در 26 تیر 1347، ایران در همسایگی خود با حکومتی روبه‌رو شد که آتش اختلافات دو کشور را دامن می‌زد. در طول 7 سال (1353 ـ 1347) دهها مورد تعرض و تجاوز به مرزهای غربی ایران صورت گرفت که بیشتر از 100 مورد زد و خورد در مرزهای استان ایلام، در مناطقی نظیر مهران و میمک به وقوع پیوست. در جریان کنفرانس اوپک که در اسفند 1353 در الجزیره پایتخت الجزایر تشکیل شد، مذاکراتی بین شاه ایران و صدام‌حسین معاون رییس‌جمهوری عراق انجام شد که منجر به امضای قرارداد موسوم به 1975 الجزایر گردید. در این معاهده که در موقعیت برتر ایران منعقد شده بود، ایران موقعیت خود را در اروند‌رود تحکیم بخشید. یکی از شرایط عراق از صرف‌نظر کردن از ادعای مالکیت خود بر تمامی اروندرود، به رسمیت شناختن حق حاکمیت آن کشور بر بخشی از ارتفاعات میمک، از جانب ایران بود. در قرارداد 1975 الجزایر، توافق شد ایران بخش‌هایی از میمک را به عراق بدهد، اما زمانی که در میمک میله‌های مرزی را کار می‌گذاشتند، با بروز انقلاب اسلامی و حوادث پس از آن، نمایندگان عــراق پروژه را نیمه‌کاره رها کردند و هر چه ایرانــی‌ها نامه‌نگاری کردند، نتیجه‌ای نگرفتند. محور صالح آباد – میمک بخش مرزی صالح آباد از توابع شهرستان مهران است که در فاصله ی 35 کیلومتری غرب ایلام و 53 کیلومتری شمال مهران واقع شده وجاده مهم ایلام – مهران از آن عبور می کند . صالح آباد در دوران دفاع مقدس عقبه ی دو جبهه میمک و مهران بود و در سال های جنگ بیشترین نقش را در پشتیبانی این سرزمین ها ایفا کرد و در طول جنگ بارها هدف هواپیماهای عراقی قرار گرفت . پس از اینکه ایران قطعنامه 598 را پذیرفت ، ارتش عراق از محور های ترساق – میمک- صالح آباد و مهران وارد عمل شد و برای اولین بار صالح آباد را اشغال کرد ، اما با اقدام گردان های مردمی و کمک عشایر ، 24 ساعت بعد ، عراقی ها دردشت گلان و تنگه ی گرمه به محاصره افتادند و سازمان متجاوزان فروپاشید و با از دست دادن تجهیزات و به جاگداشتن کشته ها و مجروحان بسیار ، از کوره راه ها گریختند و صالح آباد آزاد شد . لازم بذکر است در این محور چند عملیات انجام گرفت که شامل ضربت ذوالفقار ( خوارزم ) ، عاشورا ( میمک ) ، نصر 2 ، نصر 6 می باشد .

نویسنده : کیهان

تاریخ : اردیبهشت60

خاطره : عملیات ضربت ذوالفقار ( خوارزم ) – 19/10/1359 ارتفاعات مهم و استراتژیک میمک که دشمن چند روز پیش از هجوم سراسری آن را به اشغال خود در آورده بود ، به چند دلیل دارای اهمیت است : 1- اگر چه از نظر وسعت محدود است ، ولی به لحاظ استراتژیک بسیار مهم است . 2- با استقرار گرفتن برروی آن نیاز کمتری به نیروی نظامی جهت مراقبت دارد . 3- این ارتفاعات مشرف بر دو سوی است ، که از یک طرف دشتی است که تا بغداد ادامه دارد و جاده ی مواصلاتی بغداد را در تیررس خود دارد و از طرف دیگر جاده ی مواصلاتی ایلام – مهران و شهر ایلام را در دید و تیررس خود دارد . با اشرافی که عراق به واسطه ی اشغال میمک به دست آورده بود ، ضمنا شهرهای ایلام و صالح آباد و نیز جاده ی مواصلاتی ایلام – مهران در تهدید مستقیم دشمن قرار گرفته بود . این عملیات به فرماندهی ارتش و با شرکت تیپ 1 لشکر 81 زرهی کرمانشاه و هوا نیروز ارتش ، سپاه و بسیج عشایری ، در ساعت 6 صبح در تاریخ 19/10/59 و با استعداد کلی 8 گردان – متشکل از 4 گردان ارتش و 4 گردان از سپاه – طراحی شد که با رمز « یا ا... » از دو محور عملیات را آغاز کردند . رزمندگان اسلام در محور شمالی از تنگه بینا و در محور جنوبی از سرنی به منظور آزاد سازی ارتفاعات میمک وارد عمل شدند و پس از چند روز نبرد توانستند قله های اصلی آن را آزاد سازند . دولت بغداد بلافاصله پس از این شکست تشکیل جلسه داد و برای جبران موقعیت از دست رفته ، با توانی بیشتر و هجومی شدیدتر وارد عمل شد ، لیکن مقاومت رزمندگان پدافند کننده ، خصوصا عملکرد تحسین برانگیز هوانیروز ، موجب شد تلاش یک ماهه نیروهای دشمن به شکست بینجامند و نهایتا آتش جنگ افزارهای آنها در 20/11/59 فروکش کند . بدین ترتیب ، آزادی ارتفاعات مهم کله قندی و قله های 620 ، 525 و 540 میمک تثبیت شد . در این عملیات همچنین 200 کیلومتر مربع از سرزمین های اشغالی آزاد شد . شهدای موثر در این عمیات عبارتند از : شهید کشوری و شهید شیرودی


نویسنده : کیهان

تاریخ : 64

خاطره : عملیات عاشورا ( میمک ) این عملیات با طراحی مشترک از غروب 25/07/63 با رمز « یا ابا عبدا... الحسین » و با نیرویی برابر با 17 گردان سپاه و 9 گردان ارتش در سه محور اصلی انجام شد : محور شمالی : ارتفاعات گرکنی ، 350 و بانی تلخاب محور میانی : ارتفاعات فصیل و یال شمالی میمک که به ارتفاع 350 متصل است . محور جنوبی : فرورفتگی ارتفاعات موجود ، معروف به شیار نی خزر اهداف عملیات 1- انهدام بخشی از قوای دشمن 2- تحمیل پدافند به دشمن در دشت 3- آزاد سازی قسمتی از اراضی اشغالی 4- تصرف ارتفاعات گرکنی ، فصیل و فرورفتگی میمک این تک غافگیرانه با مقاومت شدید عراق و اجرای پاتک های متعدد و آتش سنگین توپخانه و حملات هوایی آن ها مواجه شد ، ولی نیروهای خودی به بسیاری از اهداف عملیات دست یافتند . عملیات عاشورا تکمیل کننده ی عملیات ضربت ذوالفقار بود . با اجرای موفق عملیات عاشورا ، 50 کیلومترمربع از مناطق اشغالی آزاد شد و در نتیجه ی این عملیات ،قوای خودی به مرز نزدیک تر شدند و امنیت بیشتر در منطقه عمومی ایلام و صالح آباد برقرار شد . نتایج عملیات در این عملیات ارتفاعات 382 فصیل ، 295 و 348 گرکنی ، 325 گوه گچی و 384 کاسه کاف آزاد شدند . همچنین پاسگاه مرزی گرکنی ، مناطق مرزی و تنگه بینا آزاد شد و پاسگاه اینزل ( انزی ) و کاسه کاف عراق نیز به تصرف نیروهای خودی درآمد .


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : در آغاز جنگ تحمیلی، اشغال منطقۀ ميمك براى ارتش عراق مهم بود. اصولاً يكى از بهانه‌هاى عراق براى آغاز جنگ تحميلى، اشغال اين منطقه بود. عراقى‌ها اين منطقه را سيف‌سعد ناميده بودند. برخورداری از دیدبانی خوب روی منطقه و وجود چاه‌های نفت و گاز از جمله دلایل اهمیت میمک می‌باشد. در 19 شهريور 1359 و قبل از آغاز رسمي جنگ تحميلي، ارتش بعثی عراق توانست دو پاسگاه مرزي ني‌خزر و هلاله و ارتفاعات ميمك را اشغال کند. فداکاری عشایر به ویژه ایل خزل و نیز تلاش‌های بی‌وقفه خلبانان هوانیروز از جمله شهید احمد کشوری، مانع از پیشروی بیشتر ارتش عراق در منطقه میمک شد. پس از آن و تا پایان جنگ تحمیلی، چند عملیات در این منطقه طرح‌ریزی و اجرا گردید: عملیات بازپس‌گیری میمک که با نام عملیات خوارزم و ضربت ذوالفقار هم شناخته می‌شود، اولین عملیات نظامی در تاریخ جنگ هشت ساله محسوب می‌شود که با فداکاری‌ و رشادت‌ مردان ایل خزل و سپاه و ارتش، در 19 دی 1359 به اجرا درآمد. دومین عملیات بزرگ در این منطقه، عاشورا نام داشت که به فرماندهی سپاه و با همکاری ارتش در 25 مهر 1363 اجرا شد. ارتش عراق در تحرکات ابتدای سال 1366، نقاط دیگری از این منطقه را اشغال کرد. در اولین ساعت روز 13 خرداد 1366، عملیات نصر2 با رمز «یا حسین (ع) مظلوم» و با هدف آزادسازی ارتفاعات مشرف بر خطوط مواصلاتی و انهدام قوای دشمن، به همت نیروی زمینی ارتش آغاز شد. سوم مرداد 1366 ایرانی‌ها عملیات محدود و موفقی را در سومار به پایان رسانده بودند که خبر رسید عراقی‌ها به میمک حمله ‌کرده‌اند و موفق به تصرف تپۀ شهدا شده‌اند. بخشی از نیروهای پشتیبانی میمک برای آزادسازی تپۀ 402 و مناطق اطراف، به سومار رفته بودند و عراق از این فرصت طلایی استفاده کرد و در روز دوم مرداد 1366، با به‌کارگیری 7 تیپ پیاده کماندویی و بهره‌گیری از 40 فروند هلی‌کوپتر برای هلی‌برن نیروهایش، از زمین و هوا به میمک یورش آورد. برای آزادسازی بخش‌هایی از منطقۀ حلاله که همچنان در اشغال دشمن بود، نیروی زمینی ارتش عملیات دیگری را طراحی کرد. این عملیات با نام نصر6 در 10 مرداد 1366 با رمز «یا ابا عبدالله الحسین (ع)» به اجرا در آمد. جنگ هشت ساله پایان یافت، اما ارتفاعات میمک، سرافراز و پیروز ماندند. این پیروزی‌ها بی‌شک مدیون عشایر غیوری است که حتی یک لحظه چشم از میمک برنداشتند و آن را برای ایران اسلامی‌مان حفظ کردند.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : در هنگامۀ عملیات میمک، خودم را به داخل نفربر سرگرد خوارزمی رساندم. با او مشورت کردم و به این نتیجه رسیدیم که تنها راه، کمک گرفتن از هوانیروز است. با درخواست کمک و اعلام اضطرار، در کوتاه‌ترین زمان ممکن، صدای نویدبخش هلی‌کوپتر به گوش رسید. عده‌ای آن را متعلق به شیرودی و عده‌ای از آنِ شمشادیان می‌دانستند. ابتدا هلی‌کوپتر خود را به ارتفاع هدف رساند و ضمن آن‌که از قله‌ای که به اشغال دشمن درآمده بود، عبور کرد، به پشت نیروهای دشمن رفت و آن طرف ارتفاع، یعنی به طرف دشمن ارتفاع را کم کرد و برای لحظه‌ای از دید ما خارج شد. به شدت نگران شدم. با کف دست به پیشانی‌ام زدم و از سرگرد خوارزمی پرسیدم: «پس هلی‌کوپتر چه شد؟» گفت: «هنوز با او در ارتباط هستیم. می‌گوید مشغول دادن آب و دانه به جوجه‌هاست.» باور کردنش برایمان سخت بود. چون بعد از لحظاتی، از هلی‌کوپتر پیغام رسید که همۀ نیروهای مستقر بر روی قله، کشته شده‌اند؛ سریعاً افراد پیادۀ خود را به روی آن ارتفاع برسانید. در این لحظات حساس بودیم که چشمم به چند بسیجی افتاد؛ زودتر و قبل از دیگران، خودشان را روی ارتفاعات میمک رسانده بودند. یکی از آن‌ها به نام اسحاق، که ترکش کوچکی به گونۀ راستش اصابت کرده بود، همچنان که با دست خون صورتش را پاک می‌کرد، گفت: «خدایا! از من بپذیر.» و با سرعت هر چه تمام‌تر، خود را به ارتفاع هدف رساند و در اولین تماس از ما درخواست کمک کرد و گفت: «همۀ نیروهای مستقر در این تپه کشته شده‌اند... تعداد زیادی نیروی تازه‌نفس ارتش عراق در حال حرکت به سوی این ارتفاع هستند.» سرگرد خوارزمی معتقد بود که اسم این تپه را شمشادیان بگذاریم، ولی من گفتم: «شمشادیان کل منطقۀ عملیاتی را پوشش داده و بهتر است این تپه را به اسم همان اولین نفری که خودش را به آن‌جا رساند، نام‌گذاری کنیم.» از آن تاریخ به بعد، این تپه به اسم تپه اسحاق معروف شد و هنوز هم نام اسحاق بر روی آن تپه آذین بسته است و همۀ افراد بومی و ارتش تپه اسحاق را می‌شناسند.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : .آن‌چه نام هوانيروز را براى هميشه با منطقۀ ميمك همراه ساخت، شهادت سرلشكر خلبان احمد كشورى در تاریخ 15 آذر 1359 در تنگ بینا بود. همرزم شهید کشوری می‌گوید: «احمد کشوری فرمانده تیم آتش بود و درون اتاق عملیات مشغول طرح حمله به نیروهای عراقی در میمک بود. اطلاع دادند که عراق قصد دارد نیروی عظیمی را از شهر مندلی و میمک، به منطقۀ عملیات وارد کند. روز بعد، با طلوع خورشید، به همراه دو فروند هلی‌کوپتر جنگندۀ دیگر و یک فروند هلی‌کوپتر ترابری، به سوی نیروهای عراقی پرواز کردیم و توانستیم در دور اول و دوم پرواز، ضربات مهلکی به آن‌ها وارد بیاوریم. ساعت 9 صبح اعلام کردند دو فروند هواپیماى عراقى از نوع میگ 21 و 23 در منطقه و در مسیر پرواز ما مشغول عملیات هستند و از ما خواستند هر چه سریع‌تر خود را پنهان کرده و تا اطلاع ثانوى موتورها را خاموش کنیم. براى انجام این دستور زمانى نداشتیم، زیرا هواپیماهاى عراقى بالاى سرمان مشغول پرواز بودند. بلافاصله احمد از هلی‌کوپتر‌هاى دیگر خواست تا منطقه را ترک کنند و به من گفت تا مواظب هواپیماهاى دشمن باشیم. قصدش این بود تا با سرگرم کردن خلبان‌هاى عراقى، فرصت فرار را براى هلی‌کوپتر‌هاى دیگر مهیا سازد. با تعداد سه فروند راکت و مقداری فشنگ باقى‌مانده، جواب حملات هواپیما را دادیم، اما راکت‌هاى پرتاب شدۀ آن‌ها در اطراف‌مان به زمین مى‌خورد که ناگهان یکى از هواپیماها به سویمان حمله‌ور شد. انگشتم را روى سوییچ توپ‌ها گذاشتم و آمادۀ شلیک شدم که هلی‌کوپتر تکان شدیدى خورد و دیگر چیزى نفهمیدم. وقتی به هوش آمدم، چشمهایم باز نمی‌شد. گرمی خون را در زیر لباس پرواز به خوبی حس می‌کردم. تلاش کردم تا به هر طریق ممکن خود را از هلی‌کوپتر بیرون بکشم. صداى انفجارها و موج آن‌ها نشان مى‌داد هنوز زیر آتش سنگین عراقى‌ها هستیم. قبل از خروج، چند بار احمد را صدا کردم، اما جوابى نداد. بیرونِ هلی‌کوپتر، با صدای گرفته‌ام، دوباره او را فریاد کردم. اما جوابی نشنیدم. درد فکم بسیار شدید بود و نمی‌توانستم بلند فریاد بکشم. قدری از هلی‌کوپتر فاصله گرفتم که ناگهان در اثر موج انفجار سنگین، از زمین کنده شده و محکم به تخته‌سنگی خوردم. با بی‌رمقی خود را زیر آن کشیدم و از حال رفتم. با صدای هلی‌کوپتر که بالای سرم پرواز می‌کرد، به خود آمدم. آفتاب چشم‌هایم را به شدت می‌آزرد و نمی‌تواستم جایی را ببینم. از موقعیت هلی‌کوپتر خودم نیز اطلاعی نداشتم. دهانم کاملاً بسته شده بود و نمی‌توانستم احمد را صدا کنم. ناگهان سایۀ مبهم دو پا را مقابلم دیدم. نفس عمیقی کشیدم و منتظر ماندم که صدایی آرامش را به روحم بازگرداند: «یکی از خلبان‌ها زنده است.» وقتى در بیمارستان تهران چشم باز کردم، مادر احمد کشورى و همسرش را دیدم. وقتى پرسیدم احمد کجاست؟ تنها شنیدم که مادرش گفت: «احمد به دیدار خدا رفت.»


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : در ابتدای جنگ تحمیلی، با اشرافی که عراق به واسطۀ اشغال میمک به دست آورد، عملاً شهرهای ایلام، صالح‌آباد و نیز جادۀ مواصلاتی ایلام ـ مهران در تهدید مستقیم قرار گرفته بود. عملیات ضربت ذوالفقار (خوارزم) برای بازپس‌گیری میمک، اولین عملیات مهم و نسبتاً گسترده در مقابل عراق بود. عشایر و نیروهای بومی منطقه، قبل و در طول عملیات، در کنار رزمندگان بودند. آن‌ها به منطقه آشنایی داشتند و از آنها در شناسایی‌ها و مین‌گذاری در منطقه استفاده می‌شد. نیروهای عمل‌ کننده در ساعات 6:20 روز 19 دی‌ 1359 با اعلام رمز یاالله، از دو محور عملیات خود را آغاز کردند. در ساعت اولیۀ حمله، پیشروى نیروهاى ایرانى خوب بود و شواهد نشان از غافل‌گیرى دشمن می‌داد. اما از ظهر به بعد، حملات هوایى و آتش توپخانۀ دشمن خیلى شدید شد. روز اول نبرد میمک در حالى به پایان رسید که در قسمت شمالى جبهه، یگان‌هاى عمل‌کننده موفق شدند بیشتر ارتفاعات میمک را از اشغال دشمن آزاد سازند. در روز دوم عملیات، براى نخستین بــار، آثــارى از استعمـال گلوله‌هاى گاز سمى شیمیایى به وسیلۀ عراق در منطقۀ سد کنجان‌چم مشاهده شد. در شب دوم نیز عراقی‌ها راه‌های ارتباطی در پشت جبهه را گلوله‌باران کردند تا نیروی کمکی و تدارکات به رزمندگان نرسد. با توجه به اهمیت ارتفاعات میمک برای عراق، ارتش آن کشور تحت فشار شدید قرار گرفته بود تا به هر صورت ممکن ارتفاعات مذکور را از نیروهای ایران پس بگیرند. حساسیت این منطقه چنان بود که به گفتۀ وفیق‌السامرایی، یکی از مسؤولان اطلاعات نظامی عراق، اولین اعدام فرمانده نظامیان عراق از میمک شروع شد. فرمانده تیپ دوم پیاده که مأمور دفاع از این قله‌ها بود، سرهنگ ستاد «محمد جواد الخفاجی» اعدام گردید. سرانجام آخرین پاتک دشمن در ساعت 17 روز سوم عملیات درهم شکسته شد و فرماندهان ارتش عراق با برآورد تلفات سنگین و بی‌حاصلی که طی چندین روز عملیات و اجرای پاتک‌های مکرر جهت بازپس‌گیری میمک به نیروهایشان وارد شده بود، به ناچار از تصرف میمک صرف‌نظر کردند و در غرب این ارتفاعات، در حوالی خط مرزی، شروع به ساخت و تحکیم مواضع پدافندی کردند. نیروهای خودی نیز با آزادسازی حدود 200 کیلومترمربع از مناطق مرزی، در غرب دشت لیک (بین رودخانۀ تلخاب در شمال و رودخانۀ خوش در جنوب ارتفاعات میمک) مستقر گردیدند. لازم به ذکر است که در طول این عملیات، عشایر منطقه، ضمن تلاش در تشکیل نیروهای مردمی، به حل مشکل تغذیۀ رزمندگان از طریق جمع‌آوری هدایا پرداختند. اغلب نیروها از طریق کمک‌های مردم بومی تغذیه می‌شدند که شامل برنج، آرد، شکر، قند، چای و گوسفند زنده و گاو و گوساله و... می‌شد. بیش از دو گردان از نیروهای عملیاتی خط‌شکن از ایل خزل بودند که در شکستن خطوط دفاعی دشمن نقش اساسی داشتند .


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : بیش از دو گردان از نیروهای عملیاتی خط‌شکن از ایل خزل بودند که در شکستن خطوط دفاعی دشمن در میمک نقش اساسی داشتند. ایلات دیگری مانند بولی، ارکوازی، ملک‌شاهی، شوهان، دهبالایی و میش‌خاص در عملیات میمک نقش‌آفرینی کردنـد. مـردان غیــور و بـی‌بـاک ایل می‌گفتند که نباید لکۀ ننگی بر دامن ایل بنشیند. آن‌ها می‌گفتند بی‌تفاوتی و سکوت ایل در مقابل این تجاوزگری، یعنی مرگ همۀ مردم ایل. عده‌ای از آن‌ها مأمور گشت‌زنی و جمع‌آوری اطلاعات از دشمن و شناسایی معابر نفوذی شدند. همزمان نیروهای ارتشی نیز سعی داشتند نقص و کمبودهای واحدهای تحت‌امر خود را برطرف کنند. از نیروهای عشایر ایل خزل، بر اساس همان ساختار ایلی، برای هر طایفه یک نفر به عنوان مسؤول هماهنگی با ارتش مشخص شده بود. به دستور فرماندهی تیپ ارتش که در منطقه مستقر بود، تعداد 200 قبضه اسلحۀ ژ .3 با حضور نمایندۀ وقت مردم ایلام در مجلس، در منطقۀ سرنی به عشایر تحویل داده شد و در مدت کوتاهی، با نحوۀ استفاده از اسلحۀ مزبور آشنا شدند. یکی از این رزمندگان، در خاطرات خود گفته است: « درست در آن لحظات شکل‌گیری حماسۀ میمک، دیدم که تعدادی از رزمندگان عشایر، جنازه‌ای را به طرف خط‌الرأس میمک می‌آورند. به محض این‌که مرا دیدند، محمدامین فیضی با صدای بلند گفت: «این جنازۀ برادرم محمدرحیم است. او را بفرست پشت جبهه تا جنازه‌اش به دست عراقیها نیفتد.» بعد خودش و گروه همراهش، جنازه را روی زمین گذاشتند و بلافاصله به سمت محل نبرد رفتند تا با دشمنان بجنگند. او پیکر برادرش را، همان دلیرمردی که خواب را از چشمان دشمن گرفته بود و هر شب، به داخل سنگرهای آن‌ها نفوذ می‌کرد و راه پیشروی ارتش اسلام را کشف کرده و طراح اصلی عملیات بود، بر زمین گذاشت. همان شجاع‌مردی که سیم تلفن دیده‌بان ارتش متجاوز عراق را در داخل میمک قطع کرده بود. شهید محمدرحیم فیضی، در یک حملۀ غافل‌گیرانه، به داخل سنگرهای دشمن رفت و بعد از کشته و زخمی کردن تعداد زیادی از آنها، مجروح شد و به شهادت رسید.»


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : غروب 25 مهرماه 1363، عمليات عاشورا با رمز(يا اباعبدالله الحسين (ع) و با هدف آزادسازى ارتفاعات شمالى و دامنه‌هاى غربى ميمك آغاز شد. اين عمليات نيمه‌گسترده، با طراحى و فرماندهى سپاه و مشاركت ارتش به انجام رسيد. عمليات عاشورا در پى آن بود تا ضمن تحقق هدف‌هاى دست نيافته در عمليات ضربت ذوالفقار، به انهدام نيروهاى دشمن در دشت حلاله بپردازد. از طرفى حضور نيروهاى عراقى در ارتفاعات شمالى و نيز دامنه‌هاى غربى ميمك، از ضريب امنيت منطقه به شدت كاسته بود و هر آن احتمال مى‌رفت كه دشمن با بهره‌گيرى از مناطق اشغالى، پيشروى خود را مجدداً آغاز كند. اين‌گونه بود كه عمليات، با نيرويى برابر با 17 گردان سپاه و 9 گردان ارتش كه تحت‌امر قرارگاه تاكتيكى سلمان بودند و زيرنظر قرارگاه مركزى نجف عمل مى‌كردند، آغاز شد. پیش از این‌که یگان‌ها به خط بزنند، تعــدادی از تخریبچی‌هـای تیپ امام رضا (ع)، با در اختیار داشتن مین‌های ابتکاری، همراه با گردان‌های عمل کننده حرکت کردند و زمانی که گردان‌ها برای درگیری و اجرای آتش آماده می‌شدند، در سه یا چهار نقطه در عمق دشمن نفوذ و در اطراف قرارگاه‌های دشمن مین‌گذاری کردند. یکی از این گروه‌ها، با کمین دشمن درگیر شد و رزمنده‌ای که سازندۀ مین‌ها بود، به شهادت رسید. اسماعیل قاآنی، یکی از فرماندهان عملیات، دربارۀ شرح حال او و چگونگی عملکرد گروه می‌گوید: « برادر صبوری سازندۀ یک نوع از این مین‌ها بود. ایشان به شغل ساعت‌سازی اشتغال داشت و به‌رغم کم‌سن بودن (هجده سال)، خیلی مبتکر و مخلص بود. برای نخستین بار بود که به جبهه می‌آمد و با یکی از برادران قدیمی تخریب‌چی همکاری می‌کرد. شب عملیات خیلی اصرار کرد و گفت: «به دلیل این‌که مین‌ها را خودم درست کرده‌ام، اجازه بدهید که خودم هم بروم در کاشتنش شرکت کنم.» البته، این‌ها تیم‌های ده تا دوازده نفری بودند که هم سلاح و آر.پی.جی و تیربار داشتند، هم تعدادی مین را با خود می‌بردند و در آن منطقه می‌کاشتند. او به همراه یکی از گروه‌ها رفت. این گروه موفق به کاشتن مین‌ها می‌شود، اما در بازگشت، با کمین دشمن روبه‌رو شد و از آن میان، تنها ایشان به شهادت رسید و پیکرش نیز در منطقه جا ماند.»


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : عملیات عاشورا در روز 25 مهر 1363، با رمز «یا ابا عبدالله الحسین (ع)» انجام شد. در این عملیات، در زیر ارتفاع میمک، حدود صد تن از نیروهای خودی جا مانده بودند. در حالی که موفقیت عملیات در محور شمالی و میانی شیرین بود، اما سرنوشت رزمندگان محاصره ‌‌شده، تلخ بود. پس از گذشت پنج شبانه‌روز از محاصره، آن‌ها در شیار نی‌خزر مخفی مانده بودند. در این مدت، آن‌ها جنب یک رودخانۀ فصلی فاقد آب، در شیاری به طول 100 الی 120 متر و عرض سی تا چهل متر، داخل نیزار انبوهی به ابعاد چهل در سی متر به سر می‌بردند و یکی از معابر دشمن 8 متر با آن‌ها فاصله داشت که در عین رفت‌وآمد زیاد، نسبت به محل اختفای آنها دید نداشتند. کسانی که حال عمومی مساعدتری داشتند، کوشیدند تا به هر شکل ممکن، خود را به نیروهای خودی برسانند. روز یکشنبه 29 مهر، محاصره ‌شدگان از طریق بیسیم علت عدم‌نجات را جویا شدند و گزارش دادند که حال مجروحان به‌شدت وخیم است، بچه‌ها سردشان است، تشنه و گرسنه هستند. طی این چند روز، آذوقۀ آن‌ها تمام شده و قوایشان تحلیل رفته بود. ارسال آذوقه به عنوان آخرین تلاش مورد توجه قرار گرفت. ریختن مقادیری کشمش و پسته داخل پوکه‌های گلولۀ توپ 105 و پرتاب آن به طرف نیزارها، آخرین طرحی بود که به آزمایش گذاشته شد. اما برای این‌که دشمن نسبت به این اقدام حساس نشود، گلوله‌های جنگی نیز همراه این پوکه‌ها اطراف نیزارها پرتاب شد. محاصره ‌شدگان نیز با بیسیم گرای گلوله‌ها را تنظیم و گزارش می‌کردند. نیروهای محاصره شده، به دلیل خطرناک بودن این طرح، ابتدا با آن موافق نبودند، اما برای هر اقدامی به غذا و مواد انرژی‌زا نیاز داشتند. در غروب روز یکشنبه، پس از پرتاب گلوله‌ها، تا مدتی تماس با بیسیم قطع شد و مشخص نشد کیفیت پرتاب و محل اصابت گلوله‌ها چگونه است. از طرفی، مکالمه با بیسیم در آن شرایط، خطر شنود دشمن را در پی داشت. در این هنگام، یکی از گلوله‌های جنگی، به جای فرود در اطراف نیزار، در گوشه‌ای از محل محاصره اصابت کرد. نیزار به دلیل خشک بودن، برای سوختن مستعد بود. بنابر این، آتش به دیگر نقاط نیز سرایت کرد. نیروها در نقطۀ مقابل محل آتش قرار گرفتند و به دعا و ذکر متوسل شدند. سرانجام، آتش در هفت هشت متری نیروها خاموش شد. بدین ترتیب، نه‌ تنها این طرح نتیجه نداد، بلکه عرصه را برای اقامت بیشتر در این مکان محدودتر کرد. با ناامیدی از ادامۀ تلاش‌ها، صبح روز پنجم (دوشنبه 30 مهر)، تصمیم نهایی به خودِ محاصره‌ شدگان واگذار شد. ساعت 4 صبح، پیش از روشن شدن هوا، آن‌ها با به‌جا گذاشتن مجروحان، از نیزار بیرون آمدند. چیزی از آغاز حرکت‌شان نگذشته بود که در یک شیار، از دو طرف به کمین دشمن برخورد کردند و همگی زمین‌گیر شدند و تنها چهار نفر با گذشتن از میادین مین و کمین دشمن، حدود ساعت شش‌ونیم صبح به خط پدافندی خودی رسیدند. این در حالی بود که عده‌ای از رزمندگان و فرماندهان، با چشم گریان، پشت خاکریزها همچنان چشم به راه باقی محاصره شدگان بودند.


نویسنده : خبرگزاری مهر

تاریخ : 1390

خاطره : بار دیگر به مهد پایداری و استقامت یعنی ایلام آمده ایم تا گوشه ای از رشادتهای دوران دفاع مقدس را در سرزمین لاله ها گزارش کنیم. به سراغ کسی رفته ایم که قلم در برابر او زانو خم می کند و نام و دلاو مردی هایش از مازنداران و تهران گرفته تا مریوان، سقز، بانه تا ایلام و تنگه بینا هنوز هم در بین مردم موج می زند. فیلم "سیمرغ" خاطراتی از او در ذهن ما هک کرده است فیلمی که ما را با گوشه ای از دلاوریهایش آشنا کرد و اسمش را در زندگی ما پررنگ تر کرد. او کسی است که به محض روشن شدن تقریبی هوا، پریدن را آغاز می‌‌کرد و تا غروب آفتاب در مأموریت بود و در نبرد و تهاجم با متجاوزین بعثی وقت و ساعت نمی‌شناخت و حتی گاهی روزی 12 ساعت پرواز می کرد. آری او کسی نیست جز شهید امیر سرلشکر خلبان "احمد کشور"، دلاورمرد هوانیروز، قهرمانی از خطه مازندران که رشادت و دلاورمردی های او در زمان جنگ هیچ وقت از کتاب خاطرات جنگ پاک نمی شود. بعد از شهادت در مورد زندگی، دوران دفاع مقدس، دلاوری و رشادتهای شهید احمد کشوری، فیلم و مقاله های متعدد تهیه شد اما یکی از مواردی که چندان در مورد آن بحث نشد، محل شهادت وی یود. به سراغ محل شهادت این شهید سرافراز یعنی "تنگ بینا" واقع در استان ایلام رفته ایم تا از وی یادی کرده باشیم و این در حالیست که خیلی ها در کشور ما این منطقه و محل شهادت وی را نمی شناسند. جاده ایلام را به سمت مهران در پیش گرفتم و از یک بریدگی بین این مسیر به روستای "سرنی" رسیدم و از آنجا سراغ تنگه بینا گرفتم. کسی دقیقا نمی دانست این محل کجاست و بعد از پرس و جوی فراوان مسیر رسیدن به تنگه را پیدا کردم. برای رسیدن به تنگه به دلیل مرزی بودن به ایستگاه های بازرسی مرزی رسیدم و مرزبانان گفتند که تا برگه تردد نداشته باشی نمی شود از مسیر عبور کرد و با نشان دادن کارت خبرنگاری و هدف سفر خود به خود اجازه عبور را گرفتم و راه را پیش گرفتم. به عنوان یک ایلامی که شهید کشوری حق بر گردن ما دارد در هر صورت سعی داشتم به تنگه بینا بروم و در مورد این شهید بزرگوار مطلبی را بنویسم. بعد از عبور از ایستگاه های بازرسی مرزی به تنگه بینا رسیدم و خرسند از اینکه بعد از مدتها به آرزوی دیرینه خود یعنی دیدن محل شهادت کشوری رسیده بودم. اینجا تنگه بینا است، تنگه ای بسیار عمیق که شیهد کشوری آخرین بار بر آسمان این تنگ پرواز کرد. در آنجا نقطه دقیق شهادت شهید کشوری مشخص نبود ولی در کنار این تنگه به تازگی یادبودی از شهید ساخته شده است. شهید کشوری فرماندهی تیم آتش هوا نیروز دراستان ایلام را به عهده داشت و بارها در هواى ابرى و بارانى پرواز کرد و عاقبت در پانزدهم آذر ۱۳۵۹ در تنگه بنیای میمک ایلام هدف موشک هواپیماى دشمن قرار گرفت. این منطقه طی سالهای گذشته هیچ یابودی از شهید نداشت و به خوبی برای کاروانهای راهیان نور معرفی نشده بود ولی در سال جاری با یک اقدام بسیار جالب در این منطقه یادبود شهید کشوری نصب شده است. آخرین پرواز و آخرین عملیات شهید احمد کشوری در آسمان همین تنگه انجام گرفت که شربت شیرین شهادت را نوشید و به دیار حق شتافت. با عکس شهید کشوری که مواجه شدم بر خاکش بوسه زدم و بر مادر فداکار و صبورش که او را در یادواره شهدای خلیان از نزدیک ملاقت کرده بودم درود فرستادم که چنین فرزند دلاوری را تربیت کرده است. چهره نورانی و با شهامت شهید کشوری خود نشان می دهد که در زمان دفاع از کشور چه اسطوره ای بوده است و تانکهای دشمن از دستش آسایش نداشته اند. کمی آن طرف تر از تصویر شهید کشوری، یادبود اصلی شهید قرار داشت که به نزدیک آن رفتم تا چیزی از تنگه بینا را دست ندهم. ساخت یادبودی با هلیکوپتر که برای ارج نهادن به مقام و منزلت شهید کشوری در تنگه بینا نکته مثبتی از سوی مسئولان بوده است. مقام معطم رهبری در مورد شهید امیر سرلشکر خلبان احمد کشوری اینچنین می فرمایند: "شهید کشوری از مومنین بالله و رجال صادق در راه این انقلاب بود". سردمداران جاهل به خیال ضعف انقلاب و کشور، قصد عقده‌گشایی و تصرف خاک سرشار از حماسه ایران، ایلام را داشتند که فرزندان این سرزمین کهن و پیروان دین نبی(ص) و علی(ع) به دفاع برخاستند و شهید کشوری‌ها چون مرغان ابابیل و با ادوات کم، سجیل را بر آنان فرو ریختند و پس از تحمل زحمات و محنت فراوان، با اتحاد، همدلی و توکل به خدا از کیان خود دفاع کردند و دشمن را تار و مار کردند که البته در این میان،‌ کشوری ستاره‌ای دیگر بود. در یادمان دفاع مقدس شهید کشوری یادبودی که از سنگ بر روی یادمان هک شده و در آن خلاصه ای از حماسه آفرینی شهدای میمک و نقش شهید کشوری نوشته شده است.


نویسنده : خبرگزاری مهر

تاریخ : 1390

خاطره : اولین نفری که بالای سری جسم مطهر شهید کشوری رفت برای اینکه بدانیم شهید کشوری چگونه به شهادت رسید به سراغ کسی رفتم که شهید را به خوبی می شناخت و از شب و روز شهادت کشوری اطلاع داشت. "بهادر کاوسی فر" مقیم تهران که در زمان جنگ در امور عمرانی استانداری ایلام مشغول به کار بود، از شب شهادت کشوری برایم تعریف کرد. وی گفت: یک روز قبل از شهادت شهید کشوری یعنی روز جمعه، بنده و مهندس ابراهیمی استاندار وقت ایلام و شهید کشوری که همراه با خانواده اش به ایلام آمده بود در کنار هم بودیم. کاووسی ادامه داد: شهید کشوری دلش گرفته بود و از خلبان سهیلی یاد می کرد که چند روز قبل به شهادت رسید و بسیار دلتنگ این دوست خود بود. مهندس کاوسی فر که چهره اش خسته به نظر می رسید، روز واقعه را کاملا در ذهن داشت، می گفت: شب شهادت گویا به وی الهام شده بود که فردا شهید می شود و من برای او آیه ای را خواندم که اشک از چشمش خارج شد و آرزوی شهادت کرد. وی ادامه داد: روز شنبه صبح شهید کشوری که عاشقانه، علاقمند دفاع از کشور بود به منظور انجام عملیات به مناطق مرزی ایلام رفت. کاوسی فر اظهار داشت: بعد از مدتی یکی از کمک خلبانهای همراه شهید کشوری به ایلام رسید و گفت: "احمد شهید شد" که به یک باره شوکه شدم. وی ادامه داد: با یک هلیکوپتر سریعا به منطقه تنگ بینا رفتیم و به دلیل حجم زیاد تیراندازی توسط دشمن نمی شد به هلیکوپتر شهید کشوری نزدیک شد. کاوسی فر می گفت: بعد از چند لحظه به با یک پتو شهید کشوری را از هلیکوپتر به بیرون کشیدیم و او را به ایلام منتقل کردیم. البته برای کامل کردن صحبتهای مهندس کاوسی فر سراغ خاطرات نقل شده از زبان سرهنگ خلبان، رحیم پزشکی کمک خلبان شهید احمد کشوری در آخرین پرواز نیز رفتم که در خاطرات خود عنوان کرده است: قصد برگشتن از عملیات داشتیم که رادار ایلام اعلام کرد‌ "عقاب‌ها، مواظب باشید دو گوگرد وحشی در منطقه دیده شده‌اند" چند لحظه بعد خلبان بالگرد نجات به ما گفت: "بچه‌ها، بالای سرتان را مواظب باشید". وقتی نگاه کردیم، متوجه دو فروند هواپیمای عراقی شدیم که بالای سر ما دور می‌‌زدند. احمد بلافاصله به کبرا گفت: "مشهدی، شما بروید." به مهرآبادی خلبان نجات هم گفت:"تو هم برو." بچه‌ها گفتند: احمد خودت هم بیا گفت: "شما بروید کاری به کار من نداشته باشید. ما کمی تعلل می‌‌کنیم، تا نظر هواپیماها به ما جلب شود و شما بتوانید فرار کنید و از تیررس هواپیماها در امان بمانید". احمد سعی کرد که یکی از هواپیماها را به سمت ایستگاه موشکی سهند هدایت کند تا بچه‌ها آن را هدف گرفته و ساقط کنند. در حال رفتن به سمت ایستگاه با هم صحبت می‌‌کردیم. من بالگرد را هدایت می‌‌کردم و او تیراندازی می‌‌کرد. احمد گفت: رحیم تو هدف بگیر، من فرامین را می‌‌گیرم. در همین حال که به سوی یکی از هواپیماها، در حال تیراندازی بودیم، یک میگ 21 به سمت ما شیرجه زد تا خواستم سر تیربار را برگردانم و به سمتش نشانه بگیرم، خلبان آن موشکی به سمت ما شلیک کرد. تا بیایم به احمد چیزی بگویم موشک هواپیما به زیر صندلی هر دو نفر ما خورد و یک آن ما در هوا به حال چرخش درآمدیم. در آن هنگام بچه‌های سهند، یک هواپیمای عراقی را زدند و دیگر چیزی نفهمیدم و زمانی به خود آمدم که روی شانه راست با صندلی روی زمین افتاده بودم. وقتی چشم باز کردم، دسته‌ صندلی را زدم تا آزاد شوم و روی زمین افتادم، روبه‌روی خود کوهی از آتش دیدم. انفجار توپ و خمپاره عراقی‌ها که بر سر ما ریخته می‌‌شد، آتش را صدچندان می‌‌کرد. چند بار صدا زدم: "احمد، احمد..." اما صدایی نیامد و هرچه بیشتر صدا می‌‌کردم خبری نمی‌شد. با خودم گفتم: احمد دوست خوبی است و دوستش را در این موقعیت حساس تنها نمی‌گذارد و باز شروع به صدا زدن کردم اما ... آری این قصه شهادت مردی بود که ما مردم ایلام خیلی دوستش داریم چراکه زحمات زیادی کشیده است که امروز ما در خوشی زندگی کنیم. شهید کشوری، شهید شیرودی، شهید چاغروند و همه کسانی که چه در ایلام و چه در نقاطی دیگر برای دفاع از کیان کشور دفاع کردند قابل احترام هستند و باید هر روز از آنها نوشت. درود بر شهید کشوری و تمام شهدای خلبان کشور و هوانیروز قهرمان که پا به پای دلاوران زمین در آسمان برای حفظ میهن درخشیدند


نویسنده : یادمان ایثار

تاریخ : 1394

خاطره : گذري بر زندگي ‹‹ احمد ›› در تير ماه 1332 در خانوادهاي مذهبي و عاشق اهل بيت به دنيا آمد و دوران تحصيل خود را در ‹‹ كياكلا ›› و شهرهاي اطراف گذراند . او دوران مدرسه را به جهت استعداد فوق العاده اي كه داشت ، به عنوان شاگرد ممتاز به پايان رساند . احمد با صداي پر سوز خود به مجالس و محافل مذهبي شور خاصي مي بخشيد و در ايام محرم و رمضان به اداره محافل اسلامي عشق مي ورزيد و همه سعي و تلاش خود را براي نشان دادن چهره حقيقي اسلام و بيرون آوردن آن از قلبهايي كه زورمندان و اربابان از خدا بي خبر براي آن درست كرده بودند ، بكار مي برد و اعتقاد راسخ داشت كه عامل به احكام دين مبين اسلام باشد . ‹‹ سردار شهيد كشوري ›› در سال آخر دبيرستان ، با دو تن از همكلاسان خود ، دست به فعاليتهاي سياسي ـ مذهبي زد . او با كشيدن طرحها و نقشه هاي سياسي عليه رژيم وابسته ، ماهيت آن را افشا مي نمود . پس از اخذ ديپلم ، آماده ورود به دانشگاه مي شد كه با توجه به هزينه هاي سنگين آن و محروميت مالي كه داشت ، از رفتن به دانشگاه منصرف شد . در سال 1351 وارد ارتش ( هوانيروز ) شد . البته هميشه از مسائلي كه در آنجا مي ديد رنج مي برد ، چرا كه رفتارها ، مخالف افكار عقيدتي او بود . ‹‹ شهيد كشوري ›› بدليل هوش و استعدادي كه داشت ، دوره هاي تعليماتي خلباني هليكوپترهاي ‹‹ كبرا ›› و ‹‹ جت ـ رنجر ›› را با موفقيت به پايان رساند . وي علاقه عجيبي به روحانيت داشت و بسيار افسوس مي خورد كه چرا روحاني نيست و بارها گفته بود : ‹‹ اي كاش در لباس روحانيت بودم . در آن صورت بهتر مي توانستم حرفهايم را بزنم .›› ‹‹ شهيد كشوري ›› چندين بار به علت اعمالي كه عليه رژيم انجام داده بود بازجوئي شد و حتي مورد تهديدهاي مختلف قرار گرفت . شبهاي بسيار از مصيبتهاي فقرا سخن ميگفت و اشك مي ريخت و فكر چاره بود و با همة خطراتي كه متوجه او بود، به منزل فقرا مي رفت و ضمن كمك به آنان ، ظلمهاي شاه ملعون را برايشان روشن مي ساخت . پس از پيروزي شكوهمند انقلاب اسلامي و زمانيكه غائلة كردستان شروع شد ‹‹ شهيد كشوري ›› همانند كسي كه عزيزي را از دست بدهد يا برادر در بند داشته باشد ، از بابت اين ناامني ناراحت بود . برادر شهيد تيمسار فلاحي در اين خصوص مي گفت : ‹‹ شبي براي مأموريت سختي در كردستان داوطلب خواستم و هنوز سخنانم تمام نشده بود كه از صف جواني بيرون آمد و ديدم ‹‹ كشوري ›› است .›› روزهاي آغاز جنگ تحميلي عراق را شهيد شيرودي چنين بيان مي كند : ‹‹ احمد ، استاد من بود و زماني كه صدام آمريكايي به ايران يورش آورد ، احمد در انتظار آخرين جراحي براي بيرون آوردن تركش از سينه اش بود . اما روز بعد از شنيدن خبر تجاوز صدام ، عازم سفر شد . به او گفته بودند كه بماند و پس از اتمام جراحي برود ، اما او در جواب گفت : ‹‹ وقتي كه اسلام در خطر باشد ، من اين سينه را نمي خواهم .›› آري ‹‹ كشوري ›› به جبهه رفت و چون گذشته ، سلحشورانه جنگيد و مزدوران را به درك واصل كرد ، بطوري كه بيابانهاي غرب كشور را به گورستاني از تانكها و نفرات مزدور دشمن تبديل نمود . آري …! سرانجام در روز 15 / 9 / 1359 نيايشهاي شبانه اش به درگاه احديت مورد قبول واقع گرديد و در حالي كه از مأموريت بسيار مشكل اما پيروز باز مي گشت ، در دره ‹‹ ميناب ›› ايلام مورد حمله نا برابر و ناجوانمردانه مزدوران بعثي قرار گرفت و در حالي كه هليكوپترش بر اثر اصابت راكتهاي دو ميگ به شدت در آتش مي سوخت آن را به مواضع خودي رساند و آنگاه در خاك وطن شربت شيرين شهادت را مردانه نوشيد و پيكر پاكش در بهشت زهرا ميعادگاه عاشقان الله به خاك سپرده شد


نویسنده : پارس

تاریخ : 1395

خاطره : **کارنامه درخشان شهید کشوری در دوران جنگ تحمیلی وقتی غائله کردستان شروع شد، شهید کشوری همچون کسی که عزیزی را از دست بدهد و یا برادری در بند داشته باشد، از بابت این ناامنی ناراحت بود. سردار شهید به خون خفته تیمسار (فلاحی) می گفت: «شبی برای ماموریت سختی در کردستان داوطلب خواستم هنوز سخنانم تمام نشده بود که جوانی از صف, بیرون آمد. دیدم کشوری است.» او از همان آغاز جنگ داخلی چنان از خود کیاست و لیاقت و شجاعت نشان داد که وصف ناکردنی است. یکبار به شدت زخمی شد و هلی کوپترش سوراخ سوراخ, ولی به فضل الهی و هوشیاری تمام، هلی کوپتر را به مقصد رساند. در زمان جنگ هم دست از ارشاد بر نمی داشت و ثمره تلاش های شبانه روزی او را می توان در پرورش عقیدتی شیرمردانی چون شهید سهیلیان و شهید شیرودی دانست. و شهید شیرودی چه متواضعانه می گفت: احمد، استاد من بود. زمان که صدام آمریکایی به ایران یورش آورد,احمد در انتظار آخرین عمل جراحی برای بیرون آوردن ترکش از سینه اش بود, اما روز بعد از شنیدن خبر تجاوز صدام، عازم سفر شد. به او گفته بودند که بماند و پس از اتمام جراحی برود؛ اما جواب داده بود: «وقتی اسلام در خطر باشد, من این سینه را نمی خواهم.» او به جبهه رفت و چون گذشته، سلحشورانه جنگید و مزدوران را به درک واصل کرد؛ به طوری که بیابان های غرب کشور را به گورستانی از تانک ها و نفرات مزدور دشمن تبدیل نمود. او بدون وقفه و با تمام قدرت و قوا می کوشید. پروازهای سخت و خطرناک را از همه زودتر و از همه بیشتر انجام می داد. حماسه هایی که در شکار تانک آفریده بود, فراموش نشدنی است. شبها دیروقت می خوابید و صبح ها خیلی زود بیدار می شد و نیمه شب ها, نماز می خواند. و با اشک و تضرع و عبادت های نیمه شبش، به جهاد اکبر نیز اهتمام می ورزید. او الگوی یک مسلمان کامل و به کمال رسیده بود و چه زیبا گفته است شهید عزیزمان تیمسار فلاحی که : «احمد فرشته ای بود در قالب انسان.» او چنان مبارزه با کفر را با زندگی خود عجین کرده بود که دیگر هیچ چیز و هیچکس برایش کوچکترین مانعی نبود، حتی مریم سه ساله و علی سه ماهه اش. هر بار که صحبت از فرزندانش و علاقه او به آنها می شد می گفت: آنها را به قدری دوست دارم که جای خدا را نگیرند. هر کار سخت و دشواری را که انجام می داد, کار کوچکی می شمرد و آن را وظیفه می دانست. از کارهای دیگران و قشرهای مختلف در جبهه ها،خصوصا پاسداران قدردانی بسیار می کرد. به برادران پاسدار علاقه وصف ناشدنی داشت و مبارزه آنان را از خالصانه ترین مبارزات بعد از صدر اسلام می دانست. یکبار پوتینی از برادر پاسداری به عنوان هدیه گرفته بود و هرگز این چکمه رزم را از خود دور نمی کرد می گفت: «من این را از یکی از خالصان درگاه احدیت که روحانیت و جهاد و شهادت از چهره و نگاهش می بارد, گرفته ام.» شهید کشوری همواره برای وحدت هرچه بیشتر دو قشر پاسدار و ارتشی می کوشید؛ چنانکه مسئولین هماهنگی، و حفظ غرب کشور را مرهون او می دانستند. او می گفت: «تا آخرین قطره خون برای اسلام و اطاعت از ولایت فقیه خواهم جنگید و از این مزدوران کثیف که سرهای مبارک عزیزانم (پاسداران)را نامردانه بریدند، انتقام خواهم گرفت.» ** شهید کشور چگونه به شهادت رسید؟ بالاخره در روز پانزدهم آذرماه 1359 نیایش های شبانه اش به درگاه احدیت مورد قبول واقع گردید و در حالی که از یک ماموریت بسیار مشکل اما پیروز باز می گشت، در دره «میناب» ایلام مورد حمله نابرابر و ناجوانمردانه هواپیماهای مزدوان بعثی قرار گرفت و در حالی که هلی کوپترش در اثر اصابت راکت های دو میگ به شدت در آتش می سوخت آن را تا مواضع خودی رساند و آنگاه در خاک وطن سقوط کرد و شربت شیرین شهادت را مردانه نوشید و پیکر پاکش در بهشت زهرا میعادگاه عاشقان الله در کنار دیگر شهیدان فدایی به آرامشی ابدی دست یافت.


نویسنده : پارس

تاریخ : 1395

خاطره : ** نقاش سیاسی؛ نخبه خلبانی شهید " کشوری" در تیرماه 1332 در خانواده ای متوسط به دنیا آمد و دوران دبستان و سه سال اول دبیرستان را به ترتیب در روستاهای " کیاکلا " و "سرپل تالار" و سه سال آخر را در دبیرستانی در بابل گذراند. وی به خاطر استعداد فوق العاده‌اش توانست با عنوان شاگرد ممتاز دوران تحصیلش را به پایان رساند البته در کنار تحصیل علاقه زیادی به رشته های ورزشی و هنری داشت و در اغلب مسابقات رشته های هنری نیز شرکت می کرد و حتی یکبار هم در رشته طراحی در ایران مقام اول را به دست آورد و همچنین در رشته کشتی نیز درخششی فراون داشت. " کشوری" در زمان تحصیل فعالیت مذهبی زیادی چون مداحی داشت به نحوب که با صدایش به مجلس و مراسمات مذهبی شور خاصی می بخشید و در ایامی نظیر عاشورا نیز با مدیریت و جدیت بسیار همواره مرثیه خوانی و اداره بخشی از مراسم را به عهده می گرفت و تمام سعی خود را برای نشان دادن چهره حقیقی اسلام و بیرون آوردن آن از قالب‌هایی که حکام زمان برای آن درست کرده بودند به کار می برد و معتقد بود که انسان نباید یک مسلمان شناسنامه‌ای باشد بلکه باید عامل به احکام اسلام باشد و چون در این فکر بود که اسلام را از روی تحقیق و مطالعه بپذیرد در دوران دبیرستان مطالعاتش را وسعت داد و تا هنگام اخذ دیپلم علاوه بر کتب مذهبی کتاب های بسیاری درباره وضعیت سیاسی جهان مطالعه نمود و در سال آخر دبیرستان با دو تن از همکلاسان خود، دست به فعالیت های سیاسی – مذهبی زد. شهید " کشوری" در کنار فعالیت‌های مذهبی و هنری همچنین با کشیدن طرح ها و نقاشی های سیاسی بر علیه رژیم شاهی ماهیت این رژیم را افشاء کرد و بعد از گرفتن دیپلم آماده ورود به دانشگاه شد که با توجه به هزینه های سنگین آن زمان و محرومیت مالی که داشت از رفتن به دانشگاه منصرف گردید. ** ورود به هوانیروز ارتش شهید " کشوری" در سال 1351 وارد ارتش (هوانیروز) شد. البته همیشه از مسائلی که در آنجا می دید, رنج می برد، چرا که رفتارها,مخالف شئونات عقیدتی او بود. در معاشرت با استادان خارجی، به گونه ای رفتار می کرد که آنها را تحت تاثیر خود قرار می داد. در این مورد می گفتم: من یک مسلمانم و مسلمان نباید فقط به فکر خود باشد. و می خواست در آنجا نیز دامنه ارشاد را گسترش دهد. شب های بسیار از مصیبت های فقرا سخن می گفت و اشک می ریخت و فکر چاره می کرد. و با همه خطراتی که متوجه اش بود، به منزل فقرا می رفت و ضمن کمک به آنان، ظلم های شاه ملعون را برایشان روشن می ساخت. شهید کشوری چه پیش از انقلاب و همراه انقلاب و چه بعد از انقلاب, جان بر کف و دلیر برای اعتلای اسلام ایستاد و مقاومت کرد. در اکثر تظاهرات شرکت کرد و بسیاری از شبها را بدون آنکه لحظه ای به خواب برود، با چاپ اعلامیه های امام به صبح رساند. او چه قبل و چه بعد از پیروزی انقلاب عقیده اش این بود که تنها راهبران راستین امت اسلام، روحانیون در خط امام هستند.


کشوری
کشوری
کشوری
کشوری
کشوری
کشوری
کشوری