یادمان عملیات مطلع الفجر
یادمان عملیات مطلع الفجر

گیلانغرب از جمله مهمترین شهر های استان کرمانشاه است. این شهر از شمال با شهرستانهای سرپل ذهاب و قصر شیرین ، از شرق با اسلام آباد ، از غرب با خاک عراق و از جنوب با استان ایلام همسایه است.این شهرستان در منطقه ای دشتی واقع شده است و دارای ارتفاعات مهمی چون برآفتاب وشیاکوه است.لشکر 4 عراق در نخستین روزهای جنگ به دلیل عدم پیشروی مناسب لشکر 6 زرهی در محور خانقین – قصر شیرین – سر پل ذهاب ، به حفظ جناح جنوبی این لشکر اکتفا کرد تا اینکه با سقوط قصر شیرین در 5/9/1359 به همراه تیپ 24 مکانیزه با عبور از سه راهی سر پل ذهاب – گیلانغرب – قصر شیرین و حرکت در جاده ی گیلانغرب – قصر شیرین خود رابه گیلانغرب رسانید.لازم به ذکر است در روز هفتم مهرماه هوا نیروز ارتش با تلاش فراوان وارد عمل شد و با توجه به کوهستانی بودن منطقه هلی کوپترها توانستند از موانع امن تپه ماهورها استفاده کنند و خسارات قبل ملاحظه ای را به دشمن وارد کنند. شرح عملیات مطلع الفجر: این عملیات با همکاری ارتش و سپاه در منطقه شیاکوه،چرمیان،تنگ قاسم آباد ودشت گیلانغرب در مورخ 20/9/1360 وبا رمز یا مهدی ادرکنی(عج) آغاز شد.در این عملیات ابتدا ارتفاعات شیاکوه به تصرف نیروهای ایرانی درآمد ولی با توجه به سنگین بودن آتش دشمن و پاتک های مکرر سرانجام دوباره به اشغال نیروهای بعثی درآمد.لازم به ذکر است در ابتدا بنا بودنام این عملیات کربلای 7 باشد که در زمان اجرا به نام مطلع الفجر تغییر نام پیدا کرد. هدف های اصلی این عملیات در محور شمالی عبور از تنگه های کورک،قاسم آباد و حاجیان و قطع جاده ی گیلانغرب – قصر شیرین ودر محور جنوب تک به نیروهای مستقر در ارتفاعات چرمیان و شیاکوه و الحاق با نیروهای محور شمالی بود.از شهدای این عملیات میشود از شهید انشایی یاد کرد که این جمله از این شهید بزرگئار یادگار مانده است که به امام بگویید شیاکوه لرزید ولی انشایی نلرزید. ضمنا عملیات دیگری به نام چغالوند به فرماندهی سپاه در این منطقه در مورخ 25/12/1359 در ساعت 5:30 بامداد انجام شده است .در این عملیات رزمندگان تیپ 3 لشکر 81 کرمانشاه باهمکاری نیروهای سپاه منطقه 7 در آزادسازی اهداف از پیش تعیین شده شرکت نمودند.این عملیات در 2 محور شمالی وجنوبی و درغرب گیلانغرب انجام شد در این عملیات محور شمالی محور فرعی بود و بنا بود با تک توجه دشمن را به خود جلب نموده تا رزمندگان اسلام در محور جنوبی به نتیجه برسند.با تک نیروهای اسلام در محور شمالی و غافلگیری دشمن در محور جنوبی نیروهای اسلام در 5 ساعت به مواضع از پیش تعیین شده دستیابی پیدا کردند و با رشادتهای رزمندگان مناطق باز پس گرفته شده ، تثبیت شد.

نویسنده : ایسنا

تاریخ : آذر91

خاطره : مروری بر عملیات مطلع‌الفجر بیستم آذر مصادف با سالروز آغاز عملیات مطلع‌الفجر است، عملیاتی که در آن ارتفاعات شیاکوه به تصرف رزمندگان اسلام درآمد و خسارات سنگینی به دشمنان وارد کرد. عملیات مطلع الفجر از ساعت ۳ بامداد روز بیستم آذرماه ۱۳۶۰ توسط رزمندگان اسلام در منطقه عملیاتی گیلانغرب به منظور تصرف ارتفاعات شیاکوه، چرمیان و تنگ قاسم آباد به مرحله اجرا درآمد و این عملیات به مدت ۲۷ روز ادامه داشت. وضعیت ارتفاعات شیاکوه و چرمیان رشته ارتفاعات شیاکوه و چرمیان به موازات یکدیگر در جنوب غرب محور گیلانغرب - قصرشیرین واقع شده‌اند و از سمت جنوب‌شرقی به طرف شمال غرب امتداد یافته‌اند. این ارتفاعات توسط دشت شکمیان از یکدیگر جدا شده‌اند. جنس زمین سنگلاخی و شیب تند دامنه‌های ارتفاعات شیاکوه مانع هرگونه حرکت خودرویی می‌شود. ارتفاعات یاد شده از چند قله بهم پیوسته تشکیل شده‌اند که مهمترین آنها قله‌های بزنعلی، فریدون کشیا، چقاعلی، انار، تلوار، چل کسان و ... هستند. ارتفاعات شیاکوه میدان دید و تیر خوبی بر دشت خان لیلی، چقا حمام و دره شکمیان دارند. ارتفاعات چرمیان هم معبر گیلانغرب قاسم‌آباد را از سمت غرب تحت نظارت دارد. اهداف عملیات مطلع الفجر ۱-تصرف و تأمین ارتفاعات شیاکوه، چرمیان و تنگ قاسم‌آباد. ۲-درگیر کردن نیروهای متجاوز بعث عراق در مناطق عملیاتی غرب کشور به منظور سهولت در اجرای عملیات رزمندگان اسلام در مناطق عملیاتی جنوب. ۳- فراهم آوردن شرایط لازم برای تسهیل اجرای عملیاتهای آفندی نیروهای خودی در منطقه گیلانغرب. ۴-وارد آوردن خسارات و تلفات به متجاوزان بعث عراق. طرح مانور در طرح مانور این عملیات دو محور اصلی که هر یک دارای محورهای فرعی نیز بودند برای انجام عملیات و رسیدن به اهداف مورد نظر پیش‌بینی شده بود: هدف محور شمالی عبور از تنگه های حاجیان، کورک، قاسم‌آباد و قطع جاده گیلانغرب به قصرشیرین بود و هدف محور جنوبی نیز تصرف ارتفاعات چرمیان، شیاکوه و الحاق با نیروهای محور شمالی بود. عملیات در روز۲۰ آذر ۱۳۶۰ آغاز شد، ابتدا ارتفاعات شیاکوه و چرمیان در محور جنوبی به تصرف نیروهای خودی درآمد و اما در محور شمالی به رغم موفقیت اولیه تلاش رزمندگان نتیجه‌ای نداشت. نتیجه عملیات ارتفاعات شیاکوه به تصرف رزمندگان اسلام درآمد و علی‌رغم استقامت و تلاش فراوان، یگانهای شرکت کننده در عملیات بعلت آتش شدید دشمن، پاتک‌های مکرر و سخت بودن پشتیبانی از یگانها سرانجام با وارد کردن تلفات و خسارات سنگینی بر دشمن به مواضع قبلی خود بازگشتند. بیش از ۱۷۰۰ نفر از نفرات دشمن کشته و زخمی و ۱۴۰ نفر نیز اسیر شدند. تیپ‌های ۲، ۳۶، ۴۱۲، ۴۲۵ و ۵۰۳ پیاده و «تیپ ۳۲ » نیروی مخصوص دشمن همراه با «گردان ۴ تانک» و گردانهای کماندویی خسارات سنگین و قابل ملاحظه‌ای متحمل شدند


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : عمليات مطلع‌الفجر از سلسله عمليات دورۀ آزادسازي به‌شمار مي‌رود كه در منطقۀ گيلان‌غرب و شياكوه و با هدف آزادسازي ارتفاعات غرب شهر گيلان‌غرب صورت گرفت. برای عملیات مطلع‌الفجر، سه معبر اصلي در نظر گرفته شده بود. يك معبر از ارتفاعات سنبله در جنوب پادگان ابوذر شروع شده و به ارتفاعات برآفتاب مي‌رسيد و در نهايت پس از قطع جاده گيلان‌غرب ـ قصرشيرين در منطقه سرتتان و تنگه قاسم‌آباد در محور گيلان‌غرب تلاقي مي‌كرد. دو معبر ديگر در منطقۀ عمومي غرب گيلان‌غرب انتخاب شده بود. يك معبر با استفاده از جاده آسفالت گيلان‌غرب ـ قصرشيرين و روستاي آوه‌زين به سمت غرب تك مي‌كرد و با نيروهاي معبر شمالي (معبر اول) الحاق مي‌كرد. معبر سوم نيز از ارتفاعات چغالوند و داربلوط شروع و در نهايت به چرميان و شياكوه ختم مي‌شد. كنترل و هدايت عمليات نيز توسط سپاه و ارتش به طور مشترک انجام مي‌شد. وضعيت خاص منطقه و بُعد مسافت در محورهاي مختلف و لزوم راهپيمايي در بعضي از معابر ايجاب مي‌كرد كه زمان آغاز درگيري با دشمن، ساعت 3 بامداد روز 1360/9/20 تعيين گردد، ولی با بروز مشكلاتي همچون هوشياري دشمن در برخي محورها و منحرف شدن نيروها از مسير اصلي (به دليل پيچيدگي زمين) موجب شد تا عمليات زودتر از ساعت مقرر، با رمز يا‌مهدي ادركني (عج) انجام شود. با شروع عمليات، واكنش دشمن سريع بود و با تسلط كافي كه بر زمين منطقه داشت، موفق شد از پيشروي نيروهاي خودي در بعضی محورها جلوگيري كند. در محور سرپل‌ذهاب، قواي جمهوري اسلامي به رغم عدم‌توفيق در فتح تنگه كورك، نقاطي از ارتفاعات برآفتاب را آزاد ساختند و جاده گيلان‌غرب ـ قصر‌شيرين را مسدود كردند. درگيري در محور گيلان‌غرب نيز به روشنايي روز كشيده شد و نيروهاي عمل كننده در اين محور موفق شدند ارتفاع شياكوه را به تصرف خود درآورند. در پي آن، آتش دشمن در تمام محورها شدت يافت. در حالي كه پس از گذشت سه روز از شروع عمليات فقط ارتفاعات شياكوه و برآفتاب در اختيار نيروهاي خودي قرار داشتند، پاتك‌هاي سنگين و متوالي دشمن و عدم امكان پشتيباني از نيروها ـ به علت فاصلۀ زياد خط مقدم با عقبه ـ موجب شدند پس از هفده روز مقاومت، ارتفاعات مذكور مجدداً به تصرف دشمن درآيد. اگر چه قواي جمهوري اسلامي نتوانستند اهداف به دست آمده در اين عمليات را تثبيت كنند، ليكن در جريان هفده روز درگيري، صحنه‌هایی بی‌بدیل از شجاعت و شهادت از خود بر جای گذاشتند و نام این منطقه را جاودان ساختند.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : جبهه آوه‌زین در شمال کوه‌های چغالوند و شیاکوه قرار دارد. یادمان مطلع‌الفجر در کنار روستای آو‌ه‌زین (غرب روستای گورسفید) واقع شده است. یکی از اهالی آوه‌زین دربارۀ روزهای آغاز جنگ چنین گفته است: یکی از همسایه‌ها سراسیمه وارد شد و گفت: «دشمن توی خانه‌مان است. خانه‌تان خراب شود، بیایید ببینید عراقی‌ها دارند وارد گورسفید می‌شوند.» با عجله دویدم بیرون. توی روستا، همهمه بود. تمام دشت، پر از تانک و ماشین عراقی بود. داشتند جلو می‌آمدند. کمی جلوتر، سربازهاشان را دیدم که از جاده سرازیر شده‌اند و وارد روستا می‌شوند. به سینه زدم و به آن‌ها نگاه کردم. مردها فریاد می‌زدند و به زن‌ها می‌گفتند فرار کنید. تانک‌ها هم از جادۀ اصلی پیچیدند سمت گورسفید و وارد روستا شدند. پیاده و سواره می‌آمدند؛ سوار بر تانک و جیپ و ماشین‌های مختلف. روی جاده هم پر از ماشین بود. پرچم عراق روی ماشین‌ها و تانک‌هاشان بود. باید فرار می‌کردم و خبر را به خانواده‌ام در آوه‌زین می‌رساندم. راه افتادم. اول آرام رفتم و یک کم که دور شدم، بنا کردم به دویدن. تا می‌توانستم به سرعت دویدم سمت آوه‌زین. همه جا مراتع آتش گرفته بودند. آتش توی مزارع زبانه می‌کشید. به خانۀ پدرم که رسیدم، دیدم مادرم مشغول نان پختن است. فریاد کشیدم: «دالگه... باید فرار کنیم. عراقی‌ها توی ده هستند.» پدرم از توی اتاق بیرون آمد و با تعجب به من خیره شد. مادرم بلند شد و با ناباوری پرسید: «راست می‌گویی؟ کجا؟ کی؟» گفتم: «عجله کن، زود باشید. باید برویم سمت کوه. الان به آوه‌زین می‌رسند. سربازهاشان توی گورسفید هستند.» با پدر و مادر و خواهران و برادرانم، با عجله و بدون این‌که چیزی برداریم، به طرف کوه آوه‌زین و چغالوند فرار کردیم. هر طرف سر می‌چرخاندی، زن و بچه و پیر و جوان را می‌دیدی که به سمت کوه فرار می‌کنند. اولین تپه را که پشت سر گذاشتیم، کمی ‌خیالم راحت شد. اما باید چند تپه دورتر می‌رفتیم. جوان‌های روستا توی آوه‌زین مانده بودند. از دور آن‌ها را می‌شد دید که این طرف و آن طرف می‌دوند و مردم را با زور به سمت کوه‌ها می‌فرستند. تانک‌ها داشتند از سمت دشت به روستــا نزدیک می‌شدند. ده‌ها سرباز، کنار تانک‌ها حرکت می‌کردند. صدای تانک و توپ و خمپاره، گوش را کر می‌کرد. از همان راه، سربازها را دیدم که وارد آوه‌زین شدند. با زور وارد خانه‌ها می‌شدند و سر کسانی که مانده بودند، فریـــــــاد می‌کشیدند. سعی داشتند مردم را توی خانه‌ها حبس کنند. نمی‌گذاشتند کسی بیرون بیاید. مرتب به مردم توپ و تشر می‌زدند. در این طرف، مردم آوه‌زین گروه گروه به طرف کوه‌ها می‌دویدند. بعضی‌ها حتی کفش به پا نداشتند. به راه‌مان ادامه دادیم. تا کوه، یک‌نفس دویدیم و وقتی رسیدیم، پشت سنگ‌ها نشستیم تا نفس تازه کنیم. از دور به ده نگاه کردم. نظامی‌ها، مثل مور و ملخ به دشت مقابل و روستا حمله کرده بودند. همه جا دود بود و آتش.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : شهید علی صیاد شیرازی: در اتاق جنگ مشترک ارتش و سپاه، سري عمليات‌مان را کربلا نام‌گذاري کرده بوديم. کربلاي يک، عمليات طريق‌القدس بود. کربلای2 فتح‌المبين نامگذاري شد. ولي قبل از اين‌که کربلای2 شروع شود، ما زودتر به سراغ بعضي از کربلاها رفتيم؛ مثل کربلای7 که عمليات شیاکوه بود و مطلع‌الفجر نام‌گذاري شد. مقدمات و تداوم و تثبيت مواضع خودي در اين عمليات 25 روز طول کشيد. این عملیات در قرارگاه مشترک (سپاه و ارتش) انجام شد. يعني از تقدس وحدت برخوردار بود. عمليات در منطقۀ سختي صورت گرفت. وسعت منطقه، از ارتفاعات چرميان و از چغالوند شروع مي‌شد و تا معبري که در قسمت جنوب ارتفاع باباکوه بود، ادامه داشت. مدتي قبل از عمليات، شهيد خليفه سلطاني، از همرزمان قديم من در سپاه و اصفهان، مسؤوليت منطقه غرب را به عهده گرفته بود. عمليات مطلع‌الفجر شروع شد و فشارهاي زيادي را تحمل کرديم. هم در ارتفاعات شياکوه به زحمت افتاديم و هم در چرميان. وضعيت طوري شد که احساس کرديم جنگ مغلوبه شده و از اين بيشتر نمي‌شود ايستاد. نه نيرويي مانـده بود و نه مي‌شد به اهدافي که در نقشه پيش‌بيني کرده بوديم، برسيم. بنابر اين، يک مقدار روي ارتفاعات شياکوه مانديم و يک مقدار روي چغالوند. به عمليات عمق نداديم. عمليات را پايان يافته تلقي کرديم. منتها اگر با اين حالت صحنه را ترک مي‌کرديم و مي‌رفتيم، معلوم بود که بچه‌ها براي عمليات آينده دچار ضعف روحي زيادي مي‌شوند. فرماندهان ارتش و سپاه براي جلسه آمدند. حالت غمناک و غم‌زده داشتند. جلسه را تشکيل داديم. از شهيد خليفه سلطاني خواهش کردم که چند آيه قرآن تلاوت کند که با تبرک آيات قرآن، جلسه شروع شود. ايشان قرآن را باز کرد. بعدها به آيات توجه کردم. البته در صحنۀ نبرد، حالتي که رزمندگان اسلام و مخصوصاً فرمانده و مسؤولين ميدان نبرد به حالت غمزدگي و دلشکستگي مي‌افتند، راه را دين مشخص کرده که در اين هنگام بهترين حالتي است که انسان مي‌تواند در پيشگاه خداوند اظهار ادب کند. به خاطر اين‌که اگر انسان با چهرۀ مغرور و ازخودراضي و با چهره‌اي که هيچ غمي ندارد، رو به خدا کند، خدا هم مي‌گويد تو که چيزي نمي‌خواهي؛ شما بايد چيزي بخواهيد تا من بدهم. ظرفيت ما انسان‌ها براي پذيــرش نعمت‌هاي عظيم خدا، خيلي پايين است. بنابر اين، وقتي که غـرق در نعمت مي‌شويم، اولين سستي و سهل‌انگاري ما فراموشي خداست؛ غفلت از ياد خداست. خليفه سلطاني اين آيات را قرائت کرد: هَذَا بَيَانٌ لِلنَّاسِ وَهُدىً وَمَوْعِظَةٌ لِّلْمُتَّقِينَ. وَلاَ تَهِنُوا وَلاَ تَحْزَنُوا وَأَنتُمُ الأَعْلَوْنَ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ. إِن يَمْسَسْكُمْ قَرْحٌ فَقَدْ مَسَّ الْقَوْمَ قَرْحٌ مِّثْلُهُ وَتِلْكَ الأيَّامُ نُدَاوِلُهَا بَيْنَ النَّاسِ وَلِيَعْلَمَ اللّهُ الَّذِينَ آمَنُواْ وَيَتَّخِذَ مِنكُمْ شُهَدَاء وَاللّهُ لاَ يُحِبُّ الظَّالِمِينَ. (آيات 138 تا 140 از سوره آل‌عمران) اين را که خواند، حالم جا آمد. نياز داشتم که حالم جا بيايد و از اين حال براي توصيه به ديگران استفاده کنم و حرفم را بزنم. از آن هم استفاده کردم و بلافاصله فرماندهان را تا رده گروهان و دسته جمع کردم. حتي گفتم اين آيات را منتشر کنند تا شايد حظي که ما کرديم، ديگران هم استفاده کنند و براي ادامۀ نبرد آماده شوند.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : یک گردان در شیاکوه در محاصره بود. گردانی که ترکیبی بود از نیروهای ارتشی و بسیجی. ارتفاع شیاکوه 2000 متر بالاتر از سطح دریاست؛ ارتفاعی که رسیدن به قله‌اش به اندازة انجام سه عملیات دشوار بود و نفس‌گیر. اما نیروهای رزمنده، هفده شبانه‌روز در محاصرة دشمن، از دامنه تا قله‌اش در رفت و آمد بودند. خیلی‌ها در همین مسیر زخمی یا شهید شدند. بودند کسانی که حتی سِمت‌های نظامی در پشت جبهه داشتند، اما اعزام گرفته بودند و با بسیج آمده بودند. همان شب اول، یک افسر نیروی انتظامی از مازندران خودش را به من معرفی کرد و کارت شناسایی‌اش را نشانم داد. سروان عزیزآبادی و برادر روستا از فرماندهان‌ سپاه شیراز هم آن‌جا بودند و با بسیجی‌ها اعزام شده بودند. دشمن بعد از عملیات ثامن‌الائمه، همۀ قوایش را متمرکز کرده بود روی جنوب و ما عملیات کردیم که کمی نگاهش را بچرخاند سمت غرب و فشارش را از روی جنوب کم‌ کند. از اعترافات اسرای عراقی فهمیدیم که صدام دو تیپ کماندوی خود را به غرب اعزام کرده و به آن‌ها امر کرده هر طور شده باید این منطقه را پس بگیرند. ما مانده بودیم وسط عراقی‌ها‌ و در عمق 20 کیلومتریِ آن‌ها، اما روی همۀ آن‌ها مشرف بودیم. مشرف بودن ما به منطقه، باعث شده بود که عراقی‌ها دست به هر کاری بزنند تا منطقه را پس بگیرند. در واقع، ما در محاصره بودیم و به‌سختی آب و غذا به دست‌مان می‌رسید. چند روز یک‌ بار، یک هلی‌کوپتر می‌آمد و با تور برای‌مان آب و غذا می‌انداخت. آب را با دبــه‌های 20 لیتــــری به دست‌مــان می‌رساندند. کم‌رمق می‌شدیم، اما کوتاه نمی‌آمدیم. گاهی اوقات در جمع ما پیرمردهایی پیدا می‌‌شدند که شاید تفاوت سنی‌شان با من چهل پنجاه سال بود، اما ‌ایستادند و ‌جنگیدند و کار تدارکات را انجام دادند. با آن سن و سال، این ارتفاع 2000 متری را می‌رفتند پایین‌ و برای بچـــه‌ها آب می‌آوردند بالا. فکر می‌کنم ما هر لحظه از آن هفده روز محاصره را از امداد الهی بهره بردیم. یک روز یک هواپیمای جنگی عراقی در آسمان ظاهر شد. به سمت‌مان ‌آمد و قبل از رسیدن به ما، بمب‌هایش را خالی کرد. بمب‌ها خوشه‌ای بودند. شروع به انفجار که کردند، باد عجیبی بلند شد. باد آن‌قدر زور داشت که بمبی نصیب ما نشد و همة آن‌ها روی عراقی‌ها پایین آمد. بچه‌ها که چند لحظه قبل خشک‌شان زده بود، با ناباوری فریاد الله‌اکبرشان بلند شد. خدا واقعاً برای‌مان امداد غیبی فرستاد؛ چـون ما جان‌پناه و سنگری نداشتیم و خودمان را لابه‌لای تخته‌سنگ‌ها و شیارها جا داده بودیم. لحظه لحظۀ حضورمان در شیاکوه مظهر معجزه و قدرت الهی بود.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : به روستای گورسفید که وارد شوی و به سمت ارتفاعات بروی، تابلوی سفیدرنگی سمت راست جاده خودنمایی می‌کند: منطقه عملیــاتی مطلع‌الفجر. کمی بالاتر از یادمان، تپه‌هایی هست که هنوز آثار دفاع مقدس، از جمله کانال‌های متعدد و سنــگرهای سنگی، خودنمــایی می‌کند؛ همان جایی که در بین محلی‌ها معروف است به تپه کرجی‌ها. حضور مستمر رزمندگان کرجی، از دی 1359 تا اواخر آبان 1360 ادامه داشت. شهید مهدی شرع‌پسند که در سال 1362 در منطقه عملیاتی چنگوله به شهادت رسید، فرماندهی این نیروها را برعهده داشته است. هوا رو به روشنی می‌رفت. آقامهدی شرع‌پسند به همه سفارش كرد نمازتان را بخوانید كه قضا نشود. تیمم كردیم و نماز صبح را خواندیم. نماز بچه‌ها كه تمام شد، عراقی‌ها حمله را شروع کردند. صدای الله‌اكبر رزمندگان، از فراز قله طنین‌انداز شد. جنگ سختی در گرفت و هنوز ساعتی نگذشته بود که همه‌شان متواری شدند. در آن لحظات، حتی مهمات و نارنجك‌هایمان تمام شده بود و از بالای قله، با سنگ عراقی‌ها را می‌زدیم و مقاومت می‌كردیم تا از پایین، آتش آر.پی.جی و سلاح‌های مختلف روی عراقی‌ها ریخته شد و عقب‌نشینی كردند. پاتك دشمن نافرجام ماند. همۀ بچه‌ها خوشحال و سرحال بودند. مشغول كندن سنگر بودیم که سه تا از بچه‌ها با 45 نفر اسیر آمدند. سربازهای بعثی پشت تپه جمع شده بودند برای پاتك که نتوانستند و همه‌شان اسیر شدند. آقا‌مهدی از این صحنه خیلی خوشحال بود و دائم ذكر می‌گفت و خدا را شكر می‌كرد. دستور داد اسرا را ببرند عقب. بعد دستور داد بچه‌ها هر كدام برای خودش سنگر بكند و دور تا دور تپه پدافند كنند. مشغول تحكیم مواضع و كندن سنگر بودیم که ناگهان متوجه شدم آقامهدی با دو نفر دیگر، از كف دره و شیار، لنگان‌لنگان به سمت ما می‌آیند. دویدم به سمت‌شان. آقامهدی از ناحیه زیر كمر تركش خورده بود و خونریزی شدیدی داشت. فوری اوركتم را در آوردم و محكم به كمرش بستم تا هم خونریزی قطع شود و هم كسی متوجه نشود آقامهدی مجروح شده. هر كاری كردیم برود عقب، راضی به رفتن نشد و با همان وضعیت جسمانی، تا آخرین روز در كنار رزمندگان ماند. بعد از مدتی، تعدادی از برادران تازه‌نفس آمدند و روی همان تپه مستقر شدند و از آن وقت به بعد، آن تپه به نام تپه كرجی‌ها به یادگار ماند و هنوز هم بین مردم بومی منطقه، آن تپه را به نام تپه كرجی‌ها می‌شناسند.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : « به امام بگویید شیاکوه لرزید، ولی انشایی نلرزید.» این آخرین گفتۀ عبدالحمید انشایی بود که از بیسیم شنیده شد. او از دانشجویان پیرو خط امام بود. پس از فارغ‌التحصیلی از دانشگاه، آماده رفتن به خدمت سربازی شد. پس از مدتی، به جبهۀ گیلان‌غرب اعزام شد. در عملیات مطلع‌الفجر، نیروهای خودی بر روی ارتفاعات آزاد شدۀ شیاکوه مستقر شدند. عبدالحمید دیده‌بان شیاکوه شد. او برای توپخانه خودی، گرای دشمن را ارسال می‌کرد و پشتیبان نیروها بود. پس از چند روز از آغاز عملیات، دشمن حملۀ مجدد خود را برای تصرف ارتفاعات آغاز کرد. درگیری سخت شد. با آتش دشمن، عده‌ای به شهادت رسیدند. حلقۀ محاصره تنگ‌تر شد و سقوط ارتفاعات نزدیک بود. دستور رسید نیروها قسمتی از ارتفاعات را خالی کنند. ولی او ماند. همرزمش می‌گوید: «فهمیدم گرایی که می‌دهد، همان جایی است که خودش ایستاده. پرسیدم این‌که محل دیدبانی خودت است. گفت، دیگر نیست؛ دشمن به آن رسیده. همین را بزنید.» صدای شلیک تیربارها و انفجار توپ‌ها و خمپاره‌ها از توی بیسیم شنیده می‌شد. آخرین پیام عبدالحمید انشایی این بود: «به امام بگویید شیاکوه لرزید، ولی انشایی نلرزید.» پس از آن، هر چه پشت بیسیم او را صدا زدند، جوابی نیامد. آن روز، پانزدهم دی 1360 بود. وصیت‌نامه شهید عبدالحمید انشایی: خدمت خانوادۀ عزیزم سلام عرض می‌کنم. امیدوارم که به سلامت باشید و اگر از حال ما بخواهید، بحمدالله خوبیم و دشمن زبون در حال نابودی است و زمان آن رسیده که مسلمانان به عهد خود وفا کنند و با توکل به خدا، بر دشمن اسلام و محرومان جهان بتازند. نَصْرٌ مِّنَ اللَّهِ وَفَتْحٌ قَرِيب. نبرد ما نبرد اسلام با جنود شیطان است و عزت و عظمت مسلمانان بستگی به صبر و مقاومت ما دارد. به یاری خدا خواهیم ایستاد تا تاریخ فردا به نیکی از ما یاد کند و خدای عالم راضی از ما باشد. خدایا، ما را یاری فرما و گام‌هایمان را در راه خود استوار گردان. خانواده عزیزم، زمان کوتاه است و مسؤولیت سنگین. از من راضی باشید و مرا ببخشید. برایم نماز برپا دارید و روزه بگیرید در حد توان، تا خدا به همۀ ما اجر عنایت فرماید. شیطان همیشه در کمین است و آن‌چنان نافذ که احساس نمی‌کنیم. از خدا می‌خواهم که من و همۀ شما را در پناه خود از شر شیطان نگه دارد تا راه را درست انتخاب کنیم و بتوانیم در مسیر فطرت الهی حرکت نماییم. امام را که امید محرومان است، یاری کنیم و شکر نعمت خدا را به جا آوریم تا دچار غضب الهی نشویم. به خواهرانم و برادران مهربانم نیز سلام می‌رسانم و توفیق‌شان را از خداوند متعال خواستارم. خداوند همۀ مسلمانان را پیروز و باعزت گرداند تا پرچم یکتاپرستی و لااله‌الا‌الله در تمام جهان برافراشته گردد. 1360/10/9 گیلان‌غرب.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : شهید حسین همدانی از فرماندهان جنگ تحمیلی و عملیات مطلع‌الفجر بود. او در خاطرات خود گفته است: پیش از عملیات مطلع‌الفجر، به ما گفته بودند شما فقط سرپل‌ذهاب را حفظ کنید. ما هم اعلام آماده‌باش کرده بودیم و فرمانده سپاه همدان (شهید) حاج‌محمود شهبازی هم آمد و در منطقه مستقر شد. شهبازی صبح همانروز که به سرپل‌ذهاب رسید، عازم دیدگاه سنبله شد تا به ملاقات (شهید) محمد بروجردی برود. مرا هم با خودش برد. از شهرک المهدی تا دیدگاه سنبله، دو ساعت راه بود؛ آن هم زیر دید دشمن. سوار تویوتا وانتی بودیم. او که رانندگی می‌کرد، گفت: «هر وقت یاد عملیات قراویز می‌افتم، پشتم می‌لرزد.» کمی که رفتیم، ادامه داد: «حسین! اگر گفتند بیایید این‌جا عملیات کنید، اصلاً قبول نمی‌کنیم.» گفتم نظر من هم همین است. پای کوه سنبله که رسیدیم، شهبازی نگران بود. سرش را گذاشته بود روی فرمان و می‌گفت: « اگر این‌جا هم مثل قراویز بشود، چه کنیم؟» و اشک می‌ریخت. پیاده شدیم و کشیدیم بالا به طرف دیدگاه. توی راه، متوسل شدیم به ائمه (ع) که از ما چیزی نخواهند و در عوض بگویند شما کارتان را همان جا (سرپل‌ذهاب) ادامه دهید. در جلسه که علاوه بر شهید بروجردی، آقارحیم (صفوی) و شهید صیاد شیرازی هم حضور داشتند، بروجردی از مشکلات آن جبهه در پی عملیات مطلع‌الفجر گفت و این‌که شما باید آن‌جا عملیات کنید. شهبازی خیلی سفت و سخت ایستاد و گفت نه، و دلایل خودش را گفت. بروجردی وقتی دید این‌قدر مصمم هستیم، ما را برد توی سنگر دیگری و در خلوت نشست روبه‌روی ما و با حالت خاصی گفت: «یادتان می‌آید که بالای منبرها چقدر برای‌مان از امام حسین و تنهایی و غریبی آقا در آن لحظه‌ها می‌گفتند؟» بعد گفت: «بابا، ما الان داریم می‌گوییم عدۀ زیادی از برادران شما در محاصره‌اند و حالا شما موضوع قراویز را که شصت هفتاد تا شهید و مجروح دادید، پیش می‌کشید؟!» بروجردی اشک‌مان را در آورد. بعد از لحظاتی، شهبازی گفت: « اگر قضیه این‌طوری است، باشد، حرفی نداریم. حالا تکلیف ما چیه؟ بگویید تا انجام بدهیم. اگر تکلیف است، صریحاً بگویید.» گفتند تکلیف است، باید بروید و نیروهایتان را ببرید آن بالا روی ارتفاعات و عراقی‌ها را به خودتان مشغول کنید تا محاصرۀ نیروها در شیاکوه شکسته شود. وقتی از قرارگاه خارج شدیم، شهید شهبازی با تسلط اعجاب‌انگیزی که به نهج‌البلاغه داشت، شروع کرد به خواندن چند فراز از نهج‌البلاغه. با تعجب گفتم: «توی مسیر حرف می‌زدی که به‌هیچ‌وجه عملیات را نمی‌پذیری و حالا طوری حرف می‌زنی که انگار خدا ما را آفریده که فقط این‌جا عملیات کنیم!» او سپس چنان صحبت کرد که احساس کردم دیگر لحظه‌ای درنگ گناه است و باید برویم عملیات.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : شهید غلامعلی پیچک کسی است که رهبر عزیز انقلاب درباره‌اش چنین نوشته‌اند: «درود خدا و فرشتگان و صالحان بر سردار شجاع و صميمي و فداکار اسلام، غلامعلي پيچک، شهيدي که در دشوارترين روزها مخلصانه‌ترين اقدام‌ها را براي پيروزي در نبرد تحميلي انجام داد. يادش بخير و روحش شاد.» او از فرماندهان بزرگ غرب کشور و عملیات مطلع‌الفجر بود. با شروع غائله کردستان، هجرت بزرگ زندگی خویش را انجام داد و عازم مبارزه با ضدانقلاب شد. در پاکسازی شهر سنندج و شکستن محاصره باشگاه افسران، نقش عمده‌ای ایفا کرد و پس از آن به بانه شتافت. این شهر در معرض سقوط بود و پادگان آن تحت محاصره ضدانقلاب قرار داشت. پس از چند هفته، او و یارانش موفق به شکستن این محاصره و پاکسازی شهر بانه شدند. در جریان این پاکسازی، از ناحیۀ دو دست و پا مجروح شد و به تهران اعزام گردید. پس از معالجه، به سرپل‌ذهاب آمد و به فرماندهی منطقه سرپل‌ذهاب منصوب شد. بعد از مدت کوتاهی، شهید محمد بروجردی فرماندهی عملیات سپاه غرب کشور را به عهدۀ این معلم جوان پاسدار گذاشت. در اوایل سال 1360، به فکر انجام عملیاتی گسترده برای آزادسازی بخش وسیعی از ارتفاعات میهن اسلامی افتاد و عملیات در منطقه شیاکوه را طراحی کرد. روز 20 آذر 1360 و در عملیات مطلع‌الفجر، پس از اعزام نیروها به نقطه رهایی، به همراه شهید علی موحددانش برای انجام آخرین شناسایی عازم ارتفاعات برآفتاب شد که در آن‌جا مورد اصابت دو گلوله از ناحیۀ سینه و گردن قرار گرفت و به شهادت رسید. پیکرش در عمق خاک عراق و زیر دید دشمن قرار گرفت. پس از دو روز تلاش و شهادت دو تن از دوستانش هنگام انتقال پیکر او، جسم پاکش به میهن اسلامی بازگردانده شد. در قسمتی از وصیت‌نامۀ وی چنین آمده است: «1ـ جنازۀ مرا بر روی مین‌ها بیندازید، تا منافقین فکر نکنند ما در راه خدا از جنازه‌مان دریغ داریم؛ به دامادیِِ دو ماهۀ من نگریید، دامادیِ بزرگی در پیش دارم. 2ـ خدا کند که حکومت سرنگون گردد، اما منحرف نگردد؛ چون انحراف، خیانت به خون شهداست. بگذارید بگویند حکومت دیگری هم به جز حکومت علی (ع) بود به نام خمینی که با هیچ ناحقی نساخت تا سرنگون شد. ما از سرنگونی نمی‌هراسیم، بلکه از انحراف می‌ترسیم. ‌3ـ من در این راهی که انتخاب کرده‌ام، سختی بسیار کشیده‌ام؛ خیلی محرومیت‌ها لمس نموده‌ام. همۀ هدفم این است که زحماتم از بین نرود. از خدا می‌خواهم که حتماً این کارها را از من قبول کند و اجرم را بدهد. اجر من تنها با شهادت ادا می‌شود و اگر در این راه شهید نشوم، همۀ زحماتم هدر رفته است.»


نویسنده : جوان آنلاین

تاریخ : 99/9/22

خاطره : انجام عملیات بزرگ مطلع الفجر در 20 آذر 1360 در تاریخ دفاع مقدس اهمیت زیادی دارد. پس از انجام چند عملیات موفقیت آمیز در این سال، نوبت به انجام یک عملیات بزرگ دیگر در غرب کشور رسید. دشمن که در این سال شکست هایی را از رزمندگان چشیده بود، این بار در غرب کشور با رزمندگان درگیر شد. منطقه عملیاتی مطلع الفجر برای هر دو کشور بسیار استراتژیک و مهم بود، اما چون تسلط رزمندگان بر این ارتفاعات غربی منجر به تهدید بغداد می شد، ارتش بعث با تمام قوا به مقابله با رزمندگان پرداخت. به خاطر پاتک های سنگین دشمن در منطقه عملیاتی، این عملیات 27 روز به طول انجامید و تلفات زیادی از دشمن گرفت. وضعیت مناطق غربی کشور در سال های ابتدایی دفاع مقدس به چه شکلی بود؟ جنگ از غرب کشور شروع شد و در غرب کشور هم به پایان رسید. جنگ از خان لیلی در منطقه نفت شهر و قصرشیرین شروع شد و بعد در منطقه میمک مهران ادامه پیدا کرد و پایانش در مرصاد در غرب کشور بود. جنگ از خوزستان شروع نشد بلکه ادامه اش در خوزستان بود. دشمنان، چون در غرب کشور با منافقین ارتباط داشتند و به تهران هم نزدیک تر بودند برنامه ریزی کرده بودند تا انقلاب سقوط کند. یکی از مشکلات بزرگ این منطقه حمایت دائم دشمن از ضدانقلاب بود. با وقوع انقلاب اسلامی فعالیت ضدانقلاب در این منطقه خیلی شدت گرفته بود. در چنین شرایطی دشمنان در مناطق مختلف ارتباطاتی داشتند و با خرج پول افراد را می خریدند. آن زمان پول خوبی هم می دادند تا این افراد برایشان مین گذاری کنند و کمین بزنند. یک سری از نیرو های سپاه مثل شهید اصغر وصالی و شهید پیچک که در تهران کار امنیتی می کردند به این مناطق رفتند تا با ضدانقلاب مبارزه کنند. در چنین شرایطی دفاع مقدس هم شروع شد و دشمن هجوم سراسری اش را هم آغاز کرد. دشمن قصرشیرین را گرفته بود و به وسیله عناصرش در سرپل ذهاب و دیگر شهر ها حضور داشت. وقتی جنگ شروع شد من در پادگان امام حسین (ع) مسئول آموزش نیرو ها بودم. من مسئول آموزش گردانی از ساری بودم که عراق هجوم سراسری آورد. به من گفتند نیروهایت را به خوزستان ببر و در تدارک رفتن به جنوب بودیم که دوباره اعلام شد به منطقه سرپل بروید. با این گردان از مازندران که برای آموزش آمده بود به منطقه رفتم و در غرب کشور ماندم. رفته رفته جبهه شکل گرفت و نیرو های دیگر هم به ما ملحق شدند.


نویسنده : جوان آنلاین

تاریخ : 99/9/22

خاطره : عملیات مطلع الفجر بنا به چه ضرورت و ایده ای انجام شد؟ نظر فرماندهان و رزمندگان این بود در غرب کشور عملیات هایی انجام دهند تا ابتدا دشمن را متوقف کنند و مانع پیشروی اش شوند، چون نفوذی های زیادی داشتند و در حال پیشروی بودند. ضدانقلاب در شهر سرپل ذهاب کنار خیابان اسلحه می فروخت و همین آدم ها در جنگ خیلی کمک دشمن کردند. دومین هدف برنامه ریزی برای بیرون راندن دشمن بود. مرحله سوم هم نفوذ به خاک عراق بود که بعد ها قرارگاه رمضان برای این هدف راه افتاد. نیرو هایی که در منطقه با ضدانقلاب مبارزه می کردند تجربه زیادی در کار های عملیاتی و مبارزاتی داشتند. این رزمندگان، چون در منطقه بودند وقتی دشمن حمله کرد به مناطق درگیر نزدیک بودند و همین خیلی به کمک مان آمد. دشمن پس از تهاجم متوجه شد عده ای در این منطقه در حال نبرد و مقاومت هستند. کمی که گذشت نیرو های بسیجی هم آمدند و جبهه میانی درست شد و رفته رفته این منطقه را شکل دادند و دست به انجام عملیات زدند. ابتدای سال 1360 دو عملیات در بازی دراز انجام شد و رزمندگان دیدند در این منطقه می توان عملیات کرد. بچه ها در مطلع الفجر برای منطقه وسیع تری برنامه ریزی کرده بودند و می خواستند دشمن را از مرز های ایران بیرون کنند. به همین منظور عملیات مطلع الفجر را طراحی کردند. شهید پیچک و شهید حاج بابا و آقای ابراهیم شفیعی در طراحی های عملیات نقش داشتند. منطقه عملیاتی دارای دو محور عمده بود: سرپل ذهاب و گیلان غرب. محور سرپل ذهاب علاوه بر ارتفاعات متعدد از جمله برآفتاب دارای تنگه های استراتژیک حاجیان و کورک قاسم آباد می باشد که از طریق آن ها جاده گیلان غرب- قصرشیرین و سایر خطوط مواصلاتی عقبه دشمن در دید و تیر قرار می گرفتند. در محور گیلان غرب که از وسعت بیشتری نسبت به محور سرپل ذهاب برخوردار بود، ارتفاعاتی همچون شیاکوه، سرتتا، چرمیان، دیزه کش، بزنیلی و نیز چند قله دیگر وجود دارد. این مناطق برای ما و دشمن بعثی چه اهمیتی داشت؟ وقتی عملیات های بازی دراز انجام شد بخش هایی از منطقه آزاد شد و هرچند بار دیگر دوباره به اشغال دشمن درآمد ولی تجربه خوبی برای رزمندگان بود. رزمندگان اطلاعات خوبی از منطقه به دست آورده بودند و پس از مشورت با فرماندهانی مثل شهید پیچک طراحی عملیات مطلع الفجر صورت گرفت. دشمن به منطقه مشرف بود و باید برای بیرون راندنش کاری صورت می گرفت. اگر دشمن در این ارتفاعات مسلط می ماند شهر های بزرگ تر هم سقوط می کرد؛ منطقه وسیعی که از شمال منطقه سومار شروع و منطقه گیلان غرب و نوار مرزی را شامل می شد. نگهداری این منطقه کار سختی بود و، چون اوایل جنگ هنوز نیرو زیاد در جبهه حضور نداشت و بنی صدر هم همکاری لازم را نداشت و اجازه همکاری به ارتش را نمی داد این منطقه محکم نگه داشته نمی شد. محکم نگه داشتن این منطقه باعث می شد جلوی بغداد و خانقین عراق یک جبهه درست شود و اهمیت استراتژیک زیادی داشت. دشمن نفت شهر، سومار و قصرشیرین را گرفته بود و گیلان غرب را هم اشغال کرد ولی نتوانست این شهر را نگه دارد. رزمندگان مقاومت زیادی در این منطقه کردند و همین باعث شد مقاومت آنجا شکل بگیرد و در نهایت منجر به بیرون راندن عراق از آن مناطق شود. شهید حسین بزرگ زاده در این منطقه به سختی جانباز شد و چند سال پیش به شهادت رسید. شهید علی قربانی که از پادگان امام حسین آمده بود هم آنجا شهید شد. شهید حاج بابا هم در این منطقه حضور داشت. تحقق اهداف نظامی در عملیات غرورآفرین مطلع الفجر دشمن را مجبور به تغییر معادلات و محاسبات جنگی کرد، به گونه ای که این عملیات باعث شد فرصت برای پیروزی های پی درپی و زنجیره ای در جنوب و سایر مناطق جنگی مهیا شود


نویسنده : جوان آنلاین

تاریخ : 99/9/22

خاطره : روند انجام عملیات مطلع الفجر چگونه بود؟ وضعیت خاص منطقه و بُعد مسافت در محور های مختلف و لزوم راهپیمایی در بعضی از معابر ایجاب می کرد که زمان آغاز درگیری با دشمن، ساعت 3 بامداد روز 20/ 9/ 1360 تعیین شود، لیکن با بروز مشکلاتی همچون هوشیاری دشمن در برخی محور ها و منحرف شدن نیرو ها از مسیر اصلی- به دلیل پیچیدگی زمین- موجب شد عملیات زودتر از ساعت مقرر با رمز «یا مهدی ادرکنی (عج)» انجام شود. با شروع عملیات، واکنش دشمن بسیار سریع بود و با تسلط کافی که بر زمین منطقه داشت موفق شد از پیشروی نیرو های خودی جلوگیری کند. در محور سرپل ذهاب، قوای جمهوری اسلامی به رغم عدم توفیق در فتح تنگه کورک، نقاطی از ارتفاعات برآفتاب را به تصرف خود درآورده و جاده گیلان غرب- قصرشیرین را مسدود کردند. درگیری در محور گیلان غرب نیز به روشنایی روز کشیده شد و نیرو های عمل کننده در این محور موفق شدند با تحمل تعدادی شهید و مجروح ارتفاع شیاکوه را به تصرف خود درآورند. در منطقه تنگه حاجیان درگیری زیاد بود. تنگه حاجیان بین سرپل ذهاب و گیلان غرب قرار دارد و در اختیار دشمن بود. مقاومت رزمندگان در این منطقه مؤثر واقع شد و سبب شد نیرو ها چند عملیات کوچک انجام دهند و بتوانند تنگه حاجیان را آزاد کنند و روی ارتفاعاتش مستقر شدند و همین زمینه ای برای انجام یک عملیات بزرگ تر به نام مطلع الفجر شد. شهید داودآبادی مسئول سپاه گیلان غرب بود و در هماهنگی با نیرو های دیگر مثل شهید حاج بابا و حاج شفیع، قرار شد رشته کوه هایی که به جاده گیلان غرب- قصرشیرین مشرف می شد را بگیرند. آن طرف هم به سمت سومار می رفت. جنگ در این منطقه خیلی سنگین بود. عملیات های خوبی انجام شد و آقای ترکاشوند از جانبازان دفاع مقدس فیلمی از این عملیات گرفت. مطلع الفجر برای این طراحی شد تا دشمن را از مرز بیرون کند. این عملیات در 20 آذر 1360 انجام شد. در اردیبهشت و شهریور همان سال عملیات های بازی دراز یک و دو هم انجام شده بود. همین دو عملیات سبب شد، چون نیرو ها هم در منطقه حضور داشتند طراحی عملیات صورت بگیرد و شهید پیچک با ارتش به خوبی هماهنگ شود. هدف عملیات انهدام تجهیزات دشمن و آزادسازی بخشی از ارتفاعات منطقه بود. اگر این ارتفاعات را محکم و کامل در اختیار می گرفتیم یک جبهه در منطقه خانقین و بغداد باز می شد. تا حدودی هم همین جبهه تشکیل شد و تعدادی از نیرو ها را نگه داشتند. دشمن در این منطقه خیلی پاتک کرد. خودم در قسمت کورک مقاومت می کردم و همین مقاومت ها کورک را نگه داشت. شهید پیچک در کورک با دست خالی با تانک های دشمن می جنگید. سرانجام شهید پیچک در همین عملیات مطلع الفجر به شهادت رسید. امکانات و ابزار و نیروی کافی هم نداشتیم. شهید پیچک با شهید بروجردی هماهنگ بود. شهید بروجردی فرمانده منطقه کرمانشاه و ابوشریف فرمانده وقت سپاه بود و به پیچک در این عملیات کمک می کردند و باعث می شدند نیرو ها به درستی طراحی عملیات را انجام دهند. چون هوانیروز با سپاه هماهنگ بود کار ها خوب پیش می رفت. همه دست به دست هم داده بودند تا این عملیات به خوبی انجام شود. به خاطر همین پاتک های سنگین عملیات نزدیک به یک ماه طول کشید؟ بله، پاتک های دشمن خیلی سنگین بود. رزمندگان منطقه را گرفته بودند و دشمن برای بازپس گیری اش پاتک های زیادی می کرد. عراق هر چه نیرو داشت از جنوب به این منطقه آورد. این منطقه برایش خیلی اهمیت داشت. با اشغال کامل این منطقه بغداد به خطر می افتاد. این ها را هم بگویم ما با شهید حسین راحت، مسئول عملیات سومار، یک عملیات دیگر را پس از مطلع الفجر طراحی کرده بودیم. با او هماهنگ کرده بودیم تا از سمت سومار عملیاتی انجام دهیم. تمام شناسایی هایش را هم انجام داده بودیم که عملیاتی انجام دهیم و تقریباً تا نزدیک خانقین پیش برویم. همه شناسایی ها را کرده بودیم. خیلی از قطار هایی که عراق در خوزستان از ما گرفته بود واگن هایش را به این منطقه آورده و سوله درست کرده بود. جلوی جاده ای که به سمت جنوب عراق می رفت و این ها را تا نزدیکی مهران در لب مرز چیده بودند. منطقه عملیاتی تقریباً جنوب غرب سومار می شد. آنجا به دلیل اینکه شرایط خاصی داشت وقتی هوا سرد می شد منطقه رمل می شد و دشمن نمی توانست تانک هایش را بیاورد. در حال انجام کار های مقدماتی برای انجام عملیات بودیم که بدون هماهنگی با ما نیرو هایی از جنوب به منطقه آمدند و در منطقه سومار پخش شدند. کار ما با این ناهماهنگی خراب شد. ما برنامه داشتیم آن منطقه را بگیریم و بعد توپخانه 175 ارتش را آنجا ببریم و، چون موشک نداشتیم بغداد را با توپخانه بزنیم. عملیات خوبی می توانست باشد که با ناهماهنگی ها انجام نشد. تجمع نیرو ها در منطقه سبب شد تا کمی بعدتر عملیات مسلم بن عقیل انجام شود و طرح لو برود و منطقه خراب شود و دشمن تمام نیروهایش را آنجا چید. عملیات مسلم بن عقیل هم به اهدافش نرسید. مسلم بن عقیل سال 1361 در سومار انجام شد. به خاطر ناهماهنگی و نشناختن منطقه برنامه عملیات به خوبی پیش نرفت. فرماندهانی که منطقه را نمی شناختند از جنوب به غرب آمدند و عملیات را طراحی کردند. در این عملیات رزمندگان، شهر مندلی عراق را گرفتند ولی دوباره مجبور شدند آن را پس بدهند و به روی نوار مرزی برگردند. چون عملیات مطلع الفجر به تمامی اهداف مدنظرش نرسید برنامه ریزی برای عملیات مسلم بن عقیل انجام شد. مناطق حساسی مثل ارتفاعات چرمیان، سرتتا، شیاکوه، دیوکش، برآفتاب، منطقه تنگه کورک و تنگه قاسم آباد و تنگه حاجیان و روستا های کمار، گورسفید و گورسوار در مطلع الفجر آزاد شدند. عملیات مطلع الفجر، زمینه ساز اجرای عملیات های مهم فتح المبین و الی بیت المقدس بود که طی 27 روز نبرد بی امان علاوه بر آزادسازی ارتفاعات مهم شیاکوه، چرمیان، چغالوند و مناطق آوزین و گورسفید، بیش از 30 کیلومتر از خاک کشورمان در دشت گیلان غرب و تعداد 30 روستا در این مناطق از دست دشمن متجاوز آزاد شد. این عملیات به لحاظ نظامی بسیار حیاتی بود، زیرا مقدمه آزادسازی قصرشیرین و نفت شهر و عقب راندن نیرو های متجاوز تا آن سوی مرز های بین المللی بود. تلفات خوبی هم از دشمن گرفته شد. نگه داشتن این مناطق نیرو می خواست که در آن زمان به خاطر کمبود نیرو کار سختی بود. تیپ 2 ارتش در منطقه بود و نیروی زیادی نداشت. خاطرم هست رزمندگان دو فروند هواپیما و یک هلیکوپتر دشمن را در جریان این عملیات زدند. دشمن به خاطر بغداد از تسلط کامل ما بر این ارتفاعات خیلی می ترسید. تجهیزات زیادی از دشمن هم نابود شد و تا مدت ها تانک ها و ادوات سوخته شان در منطقه ماند. گردان 14 نیروی مخصوص ارتش بعث در این منطقه قلع و قمع شد. آن زمان دشمن حدود 2 هزار کشته و 200 اسیر داد. انجام عملیات مطلع الفجر در آن مقطع زمانی خیلی جسورانه بود. دقیقاً، وقتی که این عملیات انجام شد شهر گیلان غرب از خطر دور شد. دشمن در عملیات مرصاد هم هدفش گرفتن گیلان غرب بود. آخر جنگ می خواستند دوباره این شهر را اشغال کنند. شهر گیلان غرب اهمیت زیادی برای دشمن داشت. مطلع الفجر شهر گیلان غرب را از برد سلاح های سبک و سنگین دشمن دور کرد. همین باعث می شد گیلان غرب در امنیت بیشتری قرار بگیرد. بعد از این عملیات سمت جنوب می روند. رشته کوه های غرب در عین اینکه مانع نفوذ است با تسلط روی آن کمک هم می کند دشمن ارتفاع را گرفته بود و وقتی این ارتفاعات را از دشمن بگیرید دشمن آمادگی دفاع محکمی ندارد. سال 1362 یا 1363 شهید همت از جنوب آمد تا در منطقه نفت شهر شناسایی ها را جهت انجام عملیات انجام دهد. ایشان به کرمانشاه آمد و، چون ما منطقه را خوب می شناختیم پیش ما آمد. نظر ما را درباره انجام عملیات در این منطقه پرسید که گفتیم مخالف هستیم. وقتی دلیل مخالفت مان را پرسید، گفتم منطقه نفت شهر ارتفاعاتش در عراق و در نوار مرزی است و این ارتفاع به نفت شهر مشرف است و شما نمی توانید عملیات کنید و اگر عملیات انجام شود از الان شکست خورده است، چون دشمن کاملاً به منطقه مسلط است. شهید همت گفت پیشنهادتان چیست؟ گفتیم اصلاً در این منطقه عملیات نکنید، چون هرجا بخواهید تحرک کنید شما را می بینند و آتش سنگینی می ریزند. همچنین اضافه کردیم در سد دربندی خان کار کرده ایم. گفتم حاج ابراهیم شما در پاوه بوده ای و منطقه را می شناسی. اگر شرایطش را در سد دربندی خان مهیا کنیم، چون سد آب زیادی دارد اگر این آب را در رودخانه ای که به سمت خانقین می رود رها کنیم کلی از نیرو های دشمن را آب می برد و باعث می شود قصرشیرین هم راحت آزاد شود. در آخر این ایده عملیات موفقیت آمیز پیش نرفت


نویسنده : سایت دانا

تاریخ : 1396

خاطره : در استانه فصل بهار وروزهای منتهی به سال نو فرصت بسیار خوبی پیش می اید تا عاشقان و رهروان شهدا با بازدید از یادمان و رزمگاههایی که نشان از غیرت و ایثار شهدا و رزمندگان دارند با راه پر افتخار شهدا تجدید عهد و پیمان کنند . در شهرستان گیلان غرب هم همچون دیگر شهرهایی که در 8 سال دفاع مقدس عرصه کارزار دفاع و مجاهدت دلیرانه در برابر دشمن بعث بودند ،با آغاز تعطیلات نوروز و موسم سفرهای معنوی راهیان نور، بسیاری از عاشقان و دلدادگان به شهدا و آرمانهای انقلاب، عازم کربلای جبهه های غرب و خصوص یادمان شهدای مطلع الفجر، جبهه آوزین و تنگه حاجیان در گیلانغرب می شوند تا غبار روح و جان خود را صیقلی دوباره بخشیده و با انوار و شمیم معنوی یاد شهدا سال نو را اغاز کنند. *معرفی مناطق عملیاتی و رزمگاههای گیلان غرب اگر تاریخچه پر فراز و نشیب و مقاومت مردم گیلانغرب و جایگاه تیپ مردمی مسلم بن عقیل در گیلانغرب و مقاومت جانانه این دیار را مرور کنیم و رزمگاه و مناطق عملیاتی این شهرستان را نگاهی گذرا بیندازیم ، در خواهیم یافت که این شهرستان جزء معدود نقاطی بوده است که در بدو امر مورد تعارض دشمن بعثی قرار گرفته و شاید بتوان آن را خطه ای دانست که جنگ در آن آغاز و به پایان رسیده است. *منطقه عملیاتی آوزین و یادمان شهدای مطلع الفجر شهرستان گیلانغرب در کشاکش دوران جنگ و مقاومت، هیچگاه از دلیر مردی و مقاومت رادمردان و رزمندگان غیور خود نا امید نشد و در همان ابتدای جنگ و تعارض دشمن با مقاومت جانانه مردم این شهرستان مواجه شد. مردمانی که مجهز به سلاح ایمان بودند، دشمن تا دندان مسلح عراق را در پشت دیواره های شهر زمین گیر کرده و از همان آغاز، هسته اولیه تیپ مسلم بن عقیل طرح ریزی و در سایه همت سرداران شهیدی چون سردار صفر خوشروان، شهید بسیطی، شهید خدا کرمیان، شهید روضان مرادی و … راه نفوذ به شهر برای دشمن را از امری سهل الوصول به خیالی خام تبدیل کرد. *منطقه استراتژیک موسوم به تپه کرجی ها در اوزین دومین شهر مقاوم کشور؛ گیلانغرب، در سال های اول اتقلاب و پیش از تهاجم عراق شاهد خرابکاری های تجزیه طلبان بود و سپس در تاریخ مهر ماه 59 یگان های لشکر ۴ ارتش عراق وارد گیلانغرب شدند. در حالی که ستون نظامی دشمن به باغ کشاورزی و پمپ بنزین شهر رسیده بود، عکس العمل و مقاومت مردم آنان را تار و مار کرد ضمن آن که با تلاش هوانیروز ارتش، عقبه ستون نیروهای دشمن روی جاده گیلان غرب منهدم شد. *گیلان غرب در دفاع مقدس شهر گیلان غرب بر اثر بمباران های متعدد هواپیما و آتش توپخانه ارتش عراق تخریب شد، اما مردم این شهر دست از مقاومت برنداشتند که از جمله آن می توان به تشکیل تیب مستقل مسلم بن عقیل در این شهرستان به همت دلیرمردان غیرتمند آن که حماسه هایی فراموش ناشدنی خلق کردند نام برد. این شهر در طول جنگ تحمیلی بارها بمباران شد و عملیات متعددی از جمله مطلع الفجر، در آن به وقوع پیوست، در مهر ماه سال 90 دو شهید گمنام به یادبود شهدای سرفراز این شهر در آن به خاک سپرده شدند تا نمادی از حماسه های مردم این شهر باشند. * یادمان عملیات مطلع الفجر؛ آوزین و تپه کرجی ها تپه کرجی ها در منطقه عملیاتی اوزین و یادمان مطلع الفجر ؛این تپه در غرب جاده گیلان غرب – سرپل ذهاب و در ۱۳ کیلومتری شمال غرب شهر گیلانغرب واقع است. این محل که به صورت یک سری سنگرها و کانال های حفظ و بازسازی شده می باشد در کنار روستای آوزین در غرب گورسفید واقع شده است. *یادمان شهدای مطلع الفجر پرچم ها و کانال های متعدد آن یادآور دوران دفاع مقدس است، در نزدیکی این یادمان مزار یکی از شهدای گیلان غرب به نام شهید صفر خوش روان نیز قرار دارد. عملیات مطلع الفجر در آذر ماه سال 60 با رمز یا مهدی (عج) ادرکنی با هدف جلوگیری از تحرکات دشمن و فراهم نمودن امکان آزادسازی قصرشیرین و نفت شهر در محور گیلانغرب- سرپل ذهاب انجام شد که در پی این عملیات حدود ۲۰۰۰ نفر از قوای دشمن کشته شدند. *دهها نفر از قوای بعثی درعملیات غرور افرین مطلع الفجر سال 60 به اسارت رزمندگان اسلام در امدند* *تنگه حاجیان یکی دیگر از مناطق و رزمگاههای دیدنی این شهرستان برای بازدید کاروانهای راهیان نور و میهمانهای نوروزی، می توان به پادگان حضرت رسول (ص)، جبهه آوزین، جبهه تنکاب، تنگه حاجیان و یادمان شهدای گمنام نام برد که هر سال مقصد کاروانهای راهیان نوراز اقصی نقاط کشور است. کارنامه درخشان و تحسین بر انگیز مردم گیلانغرب در دوران دفاع مقدس چیزی فراتر از شعارهای تعصبی و احساسی و ناسیونالیستی اس و بلکه یک واقعیت غیر قابل انکار و ملموس است که همه مردم گیلان غرب در 8 سال دفاع مقدس با تقدیم 750 شهید معظم و هزاران جانباز و صدها ازاده سر افراز، سهم عظیمی را در رقم زدن کارنامه دومین شهر مقاوم کشور داشته اند .


نویسنده : ایرنا

تاریخ : 1397

خاطره : عملیات مطلع الفجر در بیستم آذر ماه سال 1360 با رمز مبارك یا مهدی (عج) در منطقه عملیاتی گیلانغرب، یادآور رشادت های رزمندگان است كه با ایثار و رشادت تمام در مقابل دشمن بعثی ایستادند و بخشی از ارتفاعات مناطق عملیاتی گیلانغرب و سرپل ذهاب را آزاد كردند. به گزارش خبرنگار ایرنا، در عملیات پیروزمندانه مطلع الفجر ارتفاعات چرمیان، سرتنان، دیزه كش، برآفتاب، تنگ كور، تنگ قاسم آباد، تنگ حاجیان، فریدون هوشیار، دشت گیلان، روستاهای گمار، بورسوار و دشت گیلانغرب با رشادت های رزمندگان از لوث دشمن بعثی آزاد شد. در عملیات مطلع الفجر نیروهای سپاه پاسداران، بسیج و تعدادی از مردم بومی منطقه در كنار دلاورمردان ارتش و هوانیروز، از سه محور به دشمن یورش بردند و نیروها، بدون توجه به سرمای شدید و شرایط سخت ضمن عبور از سیم خاردار و میدان های مین به جبهه دشمن نفوذ كردند. آزادسازی قصرشیرین و نفت شهر، نزدیك شدن به شهر اشغال شده قصرشیرین، انهدام قوای دشمن، جلوگیری از آرامش نیروهای دشمن در جبهه میانی از اهداف عملیات پیروزمندانه مطلع الفجر بود. منطقه عملیاتی دارای 2 محور عمده سرپل ذهاب و گیلانغرب بود كه محور سرپل ذهاب علاوه بر ارتفاعات متعدد از جمله برآفتاب، دارای تنگه های راهبردی حاجیان، كورك و قاسم آباد است كه از طریق آن ها جاده گیلانغرب – قصرشیرین و سایر خط های مواصلاتی عقبه دشمن در دید و تیر قرار می گرفتند. در محور گیلانغرب كه از وسعت بیشتری نسبت به محور سرپل ذهاب برخوردار است، ارتفاعاتی همچون شیاكوه، سرتتان، چرمیان، دیزه كش، بزنیلی و نیز چند قله دیگر وجود دارند. تیپ های 2، 5 و 39 پیاده كوهستانی، یك گردان از تیپ 22 پیاده كوهستانی، گردان تانك لشكر چهارم پیاده كوهستانی و یك گردان نیروی مخصوص و پس از عملیات نیز تیپ های 425 و 503 پیاده، یك گردان از تیپ چهار پیاده كوهستانی، یك گردان از تیپ 412 پیاده و پنج گروهان كماندویی، استعداد دشمن در این منطقه عملیاتی بود. 11 گردان پیاده سپاه پاسداران، تیپ 58 ذوالفقار به استعداد سه گردان، گردان های 211 و 265 زرهی و یك گردان از گردان 290 زرهی از ارتش و یك گردان ژاندارمری نیز استعداد كشورمان در عملیات مطلع الفجر بود. سه معبر اصلی برای عملیات مطلع الفجر در نظر گرفته شده بود كه یك معبر از ارتفاعات سنبله در جنوب پادگان ابوذر شروع شد و به ارتفاعات برآفتاب می رسید و در نهایت پس از قطع جاده گیلانغرب با قصرشیرین در منطقه سرتتان و تنگه قاسم آباد در محور گیلانغرب تلاقی می كرد. گروه ضربت تیپ 58 ذوالفقار در این عملیات تانك های دشمن در قاسم آباد را منهدم می كرد و ضمن هموار كردن راه عبور تانك های خودی، جاده گیلانغرب به قصرشیرین را نیز مسدود كرد. 2 معبر دیگر در منطقه عمومی غرب گیلانغرب انتخاب شده بود كه هر یك از معبرهای اصلی برای انجام این عملیات نیز چند معبر فرعی داشت و هدف های مستقلی را تامین می كرد. كنترل و هدایت عملیات نیز توسط چهار پاسگاه فرماندهی انجام می شد كه این پاسگاه های فرماندهی با نام های امام خمینی، شهید رجایی، شهید باهنر و شهید بهشتی انجام وظیفه می كردند و هدایت و كنترل كامل عملیات با مركز فرماندهی امام خمینی بود. با آغاز عملیات در 20 آذر سال 60 ، با وجود واكنش بسیار قوی دشمن ، در محور سرپل ذهاب، قوای جمهوری اسلامی با وجود نداشتن توفیق در فتح تنگه كورك، تقاطی از ارتفاعات برآفتاب را به تصرف خود در آوردند و جاده گیلانغرب – قصرشیرین را مسدود كردند. در محور گیلانغرب درگیری ها تا روشنایی روز طول كشید و نیروهای عمل كننده در این محور موفق شدند با تحمل تعدادی شهید و مجروح، ارتفاع شیاكوه را به تصرف خود در آورند. تلاش رزمندگان خودی در روز نخست عملیات نیز در همین حد باقی ماند و نیروهای عراقی توانستند با بررسی اوضاع و شناسایی مواضع نیروهای مهاجم، در شب دوم عملیات در محور شیاكوه پاتك كنند كه با مقاومت و هوشیاری رزمندگان اسلام خنثی شد و نیروهای عراق بدون كسب نتیجه، عقب رانده شدند. پس از گذشت سه روز از آغاز عملیات مطلع الفجر فقط ارتفاعات شیاكوه و برآفتاب در اختیار نیروهای خودی قرار داشت، پاتك های سنگین و متوالی دشمن از یك سو و امكان نداشتن پشتیبانی از نیرو به علت فاصله زیاد خط مقدم با عقبه از سوی دیگر موجب شد پس از 17 روز مقاومت، ارتفاعات یاد شده به طور مجدد به تصرف دشمن درآید. اگر چه قوای جمهوری اسلامی نتوانستند اهداف به دست آمده در این عملیات را تثبیت كنند و نگه دارند، ولی آن ها موفق شدند در جریان 17 روز درگیری ضمن وارد آوردن تلفات زیاد بر دشمن شامل 2 هزار زخمی و 140 اسیر، تجربه های گران سنگی را برای انجام عملیات های بعدی به دست آورند. ** نتایج رزمندگان اسلام در عملیات مطلع الفجر مهم ترین نتایجی كه رزمندگان ما در عملیات مطلع الفجر به دست آوردند را می توان این گونه بیان كرد كه در مناطق صعب العبور و كوهستانی، تدارك و پشتیبانی نیروهای عمل كننده امری بسیار حیاتی است. آموزش و آمادگی خاص جسمی رزمندگان در كنار روحیه شهادت طلبی نیز به ویژه در مناطق كوهستانی امری ضروری است. برخلاف دشمن، آتش قوای نظامی جمهوری اسلامی در مواضع دشمن روی ارتفاعات اندك و بی تاثیر بود و این موضوع علاوه بر كمبود مهمات به ضعف دیده بان های ارتش باز می گشت كه فرماندهان سپاه در این عملیات دریافتند كه باید یك گروهان دیده بانی آتش تشكیل داده و ضمن آموزش آن ها، حداكثر بهره برداری را از حداقل آتش موجود در مناطق ببرند.


نویسنده : گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی

تاریخ : 1397

خاطره : مطلع الفجر پاييز سال شصت براي درهم شكستن عظمت ارتش عراق، سلسله عمليات‌هائي در جنوب، غرب و شمال جبهه‌هاي نبرد طراحي گرديد. در هشتم آذرماه اولین عمليات بزرگ یعنی طريق‌القدس(آزادي بستان) انجام شد و اولين شكست سنگين به نيروهاي حزب بعث وارد شد. طبق توافق فرماندهان، دومين عمليات در منطقه گيلان‌غرب و سرپل‌ذهاب كه نزديك‌ترين جبهه به شهر بغداد بود انجام مي‌شد لذا از مدتها قبل،كار شناسائي منطقه و آمادگي نيروها آغاز شده بود. مسئوليت عمليات به عهده فرماندهي سپاه گيلان‌غرب سپرده شده بود و همه بچه‌ها خصوصاً بچه‌هاي اندرزگو در تكاپوي كار بودند. مسئوليت شناسايي منطقه دشمن به عهده ابراهيم بود و اين كار در مدت كوتاهي به صورت كامل انجام پذيرفت. ابراهيم براي جمع‌آوري اطلاعات به همراه اكبر قيصري به پشت نيروهاي دشمن رفت و طي يك هفته تا نفت‌شهر رفتند. ابراهيم در اين مدت نقشه‌هاي خوبي از منطقه عملياتي آماده كرد. بعد هم به همراه چهار عراقي كه به اسارت گرفته بودند به مقر بازگشت. ابراهيم پس از بازجوئي از اسرا و تكميل اطلاعات لازم، نقشه‌هاي عمليات را كامل كرد و در جلسه فرماندهان آنها را ارائه نمود. يكي از فرماندهان دوره ديده كه با تعجب به نقشه نگاه مي‌كرد پرسيد: آقاي هادي، شما دوره نقشه برداري رفتي؟ اين نقشه كاملاً دقيق ترسيم شده. من فكر نمي‌كنم عراقي‌ها هم چنين نقشه دقيقي از اين منطقه داشته باشن! ابراهيم هم لبخندي زد و گفت:" اين نتيجه زحمات همه بچه‌هاس" از قرارگاه خبر رسيد كه بلافاصله پس از اين عمليات شما، سومين حمله در منطقه مريوان انجام خواهد شد. سرهنگ علي‌ياري و سرگرد سلامي از تيپ ذوالفقار ارتش نيز با نيروهاي سپاه هماهنگ شدند و بسياري از نيروهاي محلي از سرپل ذهاب تا گيلان‌غرب در قالب گردان‌هاي مشخص تقسيم‌بندي شدند. اكثر بچه‌هاي گروه اندرزگو هم به عنوان مسئولين اين نيروها انتخاب شده بودند. چندين گردان از نيروهاي سپاه و بچه‌هاي اندرزگو به عنوان نيروهاي خط شكن وظيفه شروع عمليات رو به عهده داشتند. فرماندهان در جلسه نهايي، ابراهيم را به عنوان مسئول جبهه مياني، برادر صفر روان بخش را به عنوان فرمانده جناح چپ و برادر داريوش ريزه‌وندي را فرمانده جناح راست عمليات انتخاب كردند. هدف عمليات پاكسازي ارتفاعات مشرف به شهرگيلان و تصرف ارتفاعات مرزي و تنگه‌هاي حاجيان و گورك و پاسگاههاي مرزي اعلام شده بود. وسعت منطقه عملياتي نزديك به هفتاد كيلومتر از سرپل ذهاب تا گيلان‌غرب بود و همه چيز در حال هماهنگي بود. تا اينكه از فرماندهي سپاه اعلام كردند: "عراق پاتك وسيعي رو براي باز پس گيري بستان آماده كرده و شما بايد خيلي سريع عمليات رو آغاز كنين تا توجه عراق از جبهه بستان خارج بشه." براي همين روز بعد يعني بيستم آذرماه 60 براي شروع عمليات انتخاب شد. شور وحال عجيبي داشتيم. فردا اولين عمليات گسترده در غرب كشور و بر روي ارتفاعات شروع مي‌شد. هيچ چيز قابل پيش‌بيني نبود. آخرين خداحافظي‌هاي بچه‌ها در آن شب ديدني بود. بالاخره روز موعود فرا رسيد و با هجوم وسيع بچه‌ها از محورهاي مختلف بسياري از مناطق مهم و استراتژيك نظير تنگه حاجيان و تنگه گورك و منطقه برآفتاب و ارتفاعات سرتتان و چرميان و ديزه‌كش و فريدون هوشيار و قسمت‌هايي از ارتفاعات شياكوه و مناطق اطراف آن و همه روستاهاي دشت گيلان آزاد شد. در جبهه مياني با تصرف چندين تپه و رودخانه، نيروها به سمت تپه‌هاي انار حركت كردند و دشمن ديوانه‌وار آتش مي‌ريخت. بعضی از گردان‌‌ها با عبور از تپه‌ها به ارتفاعات شياكوه رسيده بودند و حتي بالاي ارتفاعات رفته بودند و دشمن مي‌دانست كه از دست دادن شياكوه يعني از دست دادن شهر خانقين عراق، براي همين نيروي زيادي را به سمت ارتفاعات و به منطقه درگيري وارد كرده بود. نيمه‌هاي شب بچه‌ها اعلام كردند كه حسن بالاش و جمال تاجيك به همراه نيروهايشان از جبهه مياني به شياكوه رسيده‌اند و تقاضاي كمك كرده‌اند. لحظاتي بعد ابراهيم با بيسيم تماس گرفت و گفت:" همه ارتفاعات انار آزاد شده و فقط يكي از تپه‌ها كه موقعيت مهمي هم داره شديداً مقاومت مي‌كنه و ما هم نيروي زيادي نداريم." من هم به ابراهيم گفتم كه تا قبل از صبح با نيروي كمكي به شما ملحق مي‌شم. شما با فرماندهان ارتش جلسه بگذاريد و هر طور شده آن تپه رو هم آزاد كنين. بعد به همراه يكي از بچه‌ها به سمت رودخانه رفتيم تا يه گردان نيرو رو به جبهه مياني منتقل كنيم. در راه از فرماندهي سپاه اطلاع دادند و گفتند: دشمن از پاتك به بستان منصرف شده و بسياري از نيروهاي خودش رو به همراه ادوات زرهي به سمت جبهه شما منتقل كرده. شما هم سعي كنين مقاومت كنيد كه انشاءالله سپاه مريوان به فرماندهي حاج احمد متوسليان عمليات بعدي رو به زودي آغاز مي‌كنه و توجه دشمن از اين منطقه كم مي‌شه. در ضمن از هماهنگي خوب بچه‌هاي ارتش و سپاه تشكر كردن و گفتند طبق اخبار بدست آمده تلفات عراق در محورهاي عملياتي بسيار سنگين بوده و فرماندهي ارتش عراق دستور داده كه نيروهاي احتياط به اين منطقه فرستاده شوند. در كنار رودخانه برادر گرامي و گردان نيروهاي بومي گيلان‌غرب رو ديدم و با هم به سمت ارتفاعات انار حركت كرديم. هوا در حال روشن شدن بود . در راه نماز صبح رو خوانديم. هنوز به منطقه انار نرسيده بوديم كه خبر شهادت غلامعلي پيچك در جبهه گيلان‌غرب همه ما رو متأسف كرد. به محض رسيدن به ارتفاعات انار و منطقه درگيري، يكي از بچه‌ها با لهجه مشهدي من رو صدا كرد و گفت: "حاج حسين، خبر داري ابراهيم رو زدن" بدنم يكدفعه لرزيد، آب دهانم رو فرو دادم وگفتم: "چي شده؟!" جواب داد: "يه گلوله خورده تو گردن ابراهيم". رنگم پريده بود، ناخودآگاه به سمت سنگرهاي مقابل دويدم و رفتم سراغ سنگر امدادگر و اومدم بالاي سرش گلوله‌اي به عضلات گردن ابراهيم خورده بود و خون زيادي از گردنش مي‌رفت. جواد رو پيدا كردم و پرسيدم: "ابراهيم چي شده؟" با كمي مكث گفت: "نمي‌دونم چي بگم"، گفتم: "يعني چي؟" جواب داد: "با فرماندهان ارتش جلسه گذاشتيم كه چطور به تپه حمله كنيم. عراقي‌ها مقاومت شديدي مي‌كردن و نيروي زيادي روي تپه و اطراف اون داشتن. توي جلسه هر طرحي داديم به نتيجه نرسيد. نزديك اذان صبح بود و بايد سريع‌ يه كاري مي‌كرديم. اما نمي‌دونستيم كه چه كاري بهتره. يكدفعه ابراهيم از سنگر خارج شد و به سمت تپه عراقي‌ها چند قدمي حركت كرد. بعد روي يه تخته سنگ به سمت قبله ايستاد و با صداي بلند شروع به گفتن اذان صبح كرد. ما هم از جلسه خارج شديم و هر چه داد مي‌زديم كه ابراهيم بيا عقب، الان عراقي‌ها تو رو مي‌زنن فايده نداشت. تقريباً تا آخرهاي اذان رو گفت و با تعجب ديديم كه صداي تيراندازي عراقي‌ها قطع شده. ولي همون موقع يك گلوله شليك شد و به ابراهيم اصابت كرد و ما هم آورديمش عقب ". *** ساعتي بعد هوا كاملاً روشن شده بود و مشغول تقسيم نيروها و جواب دادن به بيسيم بودم. يكدفعه يكي از بچه‌ها دويد و آمد پيش من و با عجله گفت: "حاجي، حاجي يه سري عراقي دستاشون رو بالا گرفتن و دارن به اين طرف میان!"با تعجب گفتم:"كجا هستن" و بعد با هم به يكي از سنگرهاي مشرف به تپه رفتيم و ديدم حدود بيست نفر از طرف تپه مقابل،پارچه سفيد به دست گرفته‌اند و به سمت ما مي‌آیند. فوري گفتم: "بچه‌ها مسلح بايستيد، شايد اين حقه باشه و بخوان حمله كنند." لحظاتي بعد هجده عراقي كه يكي از آنها افسر فرمانده بود خودشان را تسليم كردند. من هم از اينكه در اين محور از عراقي‌ها اسير گرفتيم خوشحال بودم. با خودم فكر مي‌كردم كه حتماً حمله خوب بچه‌ها و اجراي آتش باعث ترس عراقي‌ها و اسارت اونها شده. لذا به يكي از بچه‌ها كه عربي بلد بود گفتم: " بيا و اون درجه‌دار عراقي رو هم بيار توي سنگر". مثل بازجوها پرسيدم:"اسمت چيه و درجه و مسئوليت خودت رو بگو!" خودش رو معرفي كرد و گفت: "درجه ام سرگرد و فرمانده گرداني هستم كه روي تپه و اطراف اون مستقر بودن و ما از لشكر احتياط بصره هستيم كه به اين منطقه اعزام شديم." پرسيدم: "چقدر نيروي ديگه روي تپه هستن" گفت: " الان هيچي" چشمانم گرد شد و گفتم: "هيچي!؟"جواب داد كه: "ما اومديم و خودمون رو اسير كرديم، بقيه نيروها رو هم فرستادم عقب، الان تپه خاليه با تعجب نگاهش كردم و گفتم: "چرا !؟" گفت: "چون نمي‌خواستند تسليم بشن" تعجب من بيشتر شد و گفتم: "يعني چي؟!" فرمانده عراقي به جاي اينكه جواب من رو بده پرسيد:"اين‌المؤذن؟" معني اين حرفش رو فهميدم و با تعجب گفتم: "مؤذن!؟" انگار بغض گلويش را گرفته باشد شروع به صحبت كرد و مترجم هم سريع ترجمه مي‌كرد: "به ما گفته بودن شما مجوس و آتش‌پرستيد، به ما گفته بودن كه براي اسلام به ايران حمله می‌کنیم و با ايراني‌ها می‌جنگیم، باور كنيد همه ما شيعه هستيم، ما وقتي مي‌ديديم فرماندهان عراقي مشروب مي‌خورن و اصلاً اهل نماز نيستند خيلي در جنگيدن با شما ترديد كرديم. صبح امروز وقتي صداي اذان رزمنده شما رو شنيدم كه با صداي رسا و بلند اذان مي‌گفت. تمام بدنم لرزيد. وقتي نام اميرالمؤمنين (ع) رو آورد با خودم گفتم: داري با برادراي خودت مي‌جنگي. نكنه مثل ماجراي كربلا ... " ديگر گريه امان صحبت كردن به او نمي‌داد. دقايقي بعد ادامه داد كه: "براي همين تصميم گرفتم تسليم بشم و بار گناهم رو سنگين‌تر نكنم. لذا دستور دادم كسي شليك نكنه. هوا هم كه روشن شد نيروهام رو جمع كردم و گفتم: من مي‌خوام تسليم ايراني‌ها بشم. هركس مي‌خواد، با من بياد، اين افرادي هم كه با من اومدن هم فكرها و هم عقيده‌هاي من هستن و بقيه نيروهام رفتند عقب. البته اون سربازي كه به سمت مؤذن شما شليك كرد رو هم آوردم و اگر دستور بدين مي‌كشمش، حالا خواهش مي‌كنم بگو كه مؤذن زنده است يا نه؟ " مثل آدم‌هاي گيج و منگ داشتم به حرفاي فرمانده عراقي گوش مي‌كردم. هيچ حرفي نمي‌توانستم بزنم، بعد از مدتي سكوت گفتم:"آره زنده است". بعد با هم ازسنگر خارج شديم و رفتيم پيش امدادگر، زخم گردن ابراهيم رو بسته بودند و داخل يكي از سنگرها خوابيده بود. تمام هجده نفر اسير عراقي آمدند و دست ابراهيم رو بوسيدند و رفتند. ولي نفر آخر به پاي ابراهيم افتاده بود و گريه مي‌كرد و مي‌گفت: "من رو ببخش، من شليك كردم." بغض گلوي مرا هم گرفته بود. حال عجيبي داشتم. ديگه حواسم به عمليات و نيروها نبود. وقتي مي‌خواستم اسراي عراقي رو به همراه چند نفر از بچه‌ها به عقب بفرستم فرمانده عراقي مرا صدا زد و گفت:"آن طرف رو نگاه كن، يك گردان كماندويي و چند تانك قصد پيشروي از آن طرف رو دارن، خيلي مراقب باشين." بعد ادامه داد: "سريع‌تر برويد و تپه رو بگيريد". من هم سريع چند تا از بچه‌هاي اندرزگو رو كه اونجا بودن به سمت تپه فرستادم. با آزاد شدن آن ارتفاع پاكسازي منطقه انار كامل شد. گردان كماندويي هم حمله كرد ولي چون ما آمادگي لازم رو داشتيم بيشتر نيروهاي آن از بين رفت و حمله آنها نا موفق بود. روزهاي بعد با انجام عمليات محمدرسول‌الله در مريوان فشار ارتش عراق بر گيلان‌غرب كم شد. به هر حال عمليات مطلع‌الفجر به بسياري از اهداف خود دست يافت و بسياري از مناطق كشور عزيزمان آزاد شد هر چند كه سرداراني نظير غلامعلي پيچك، جمال تاجيك و حسن بالاش در اين عمليات به ديدار يار شتافتند. ابراهيم چند روز بعد، پس از بهبودي كامل دوباره به گروه ملحق شد. همان روز اعلام شد كه در طي عمليات مطلع‌الفجر كه با رمز مقدس يا مهدي (عج) ادركني انجام شد. بيش از چهارده گردان نيروي مخصوص عراق از بين رفت و نزديك به دو هزار كشته و مجروح و دويست اسير از جمله تلفات ارتش عراق بود. همچنين دو فروند هواپيماي دشمن با اجراي آتش خوب بچه‌ها سقوط كرد. *** از ماجراي مطلع‌الفجر پنج سال گذشت. در زمستان سال شصت و پنج درگير عمليات كربلاي پنج بوديم. قسمتي از كار هماهنگي لشگرها و اطلاعات عمليات با ما بود. براي هماهنگي و توجيه بچه‌هاي لشگر بدر به مقر آنها رفتم. قرار بود كه گردان‌هاي اين لشگر كه همگي از بچه‌هاي عرب‌ زبان و عراقي‌هاي مخالف صدام بودند براي مرحله بعدي عمليات به شلمچه اعزام شوند. پس از صحبت با فرماندهان لشگر و فرماندهان گردان‌ها، هماهنگي‌هاي لازم را انجام دادم و آماده حركت شدم. از دور ديدم كه يكي از بچه‌هاي لشكر بدر به من خيره شده و همينطور جلو مي‌آيد. آماده حركت بودم كه آن بسيجي جلوتر آمد و سلام كرد. جواب سلام را دادم و بي‌مقدمه با لهجه عربي به من گفت: "شما درگيلان‌غرب نبودين؟!" با تعجب گفتم: "بله" فكر كردم حتماً از بچه‌هاي همان منطقه است. بعد گفت: "مطلع‌الفجريادتان هست، ارتفاعات انار، تپه آخر" مقداری فكر كردم و گفتم: "خب!؟" گفت: "اون هجده عراقي كه اسير شدن، يادتون هست" با تعجب گفتم:"بله، شما؟" باخوشحالي جواب داد: "من يكي از اونها هستم" تعجبم بيشتر شد و پرسيدم:"پس اينجا چيكار مي‌كني؟!" گفت: "همه ما هجده نفر توي اين گردان هستيم، ما با ضمانت آيت‌الله حكيم آزاد شديم چون ايشون ما رو كامل مي‌شناخت و قرار شد بياييم جبهه و با بعثي‌ها بجنگيم" گفتم: "بارك‌الله ، فرمانده شما كجاست؟" گفت: "اون هم تو همين گردان مسئوليت داره و الان داريم حركت مي‌كنيم به سمت خط مقدم". گفتم: "اسم گردان و اسم خودتون رو روي اين كاغذ بنويس، من الان عجله دارم. بعد از عمليات مي‌يام پيشتون و مفصل همه شما رو مي‌بينم" همينطور كه داشت اسامي بچه‌ها رو مي‌نوشت سئوال كرد: "اسم اون مؤذن چي بود؟" گفتم:"ابراهيم، ابراهيم هادي" گفت:" همه ما اين مدت به دنبال مشخصات او بوديم و از فرماندهان خودمون خواستيم حتماً اون رو پيدا كنه، خيلي دوست داريم يكبار ديگه اون مرد خدا رو ببينيم". ساكت شدم و بغض گلويم رو گرفت. سرش رو بلند كرد و نگاهم كرد. گفتم: "انشاءالله توي بهشت همديگه رو مي‌بينيد." خيلي حالش گرفته شد. اسامي رو نوشت و به همراه اسم گردان به من داد و من هم سريع خداحافظي كردم و حركت كردم. اين برخورد غيرمنتظره خيلي برايم جالب بود. تا اينكه در اسفندماه با پايان عمليات كربلاي پنج بسياري از نيروها به مرخصي رفتند. يك روز داخل وسايلم كاغذي را كه اسير عراقي يا همان بسيجي لشگر بدر نوشته بود پيدا كردم. چون كارم زياد نبود رفتم سراغ بچه‌هاي بدر، از يكي از مسئولين لشگر سراغ گرداني را گرفتم كه روي كاغذ نوشته بود. آن مسئول جواب داد: "اين گردان منحل شده" گفتم: "بچه‌هاش رو مي‌خوام ببينم". فرمانده ادامه داد: "گرداني كه حرفش رو مي‌زني به همراه فرمانده لشگر و يك سري از بچه‌ها جلوي يكي از پاتك‌هاي سنگين عراق رو در شلمچه مي‌گيره و چند روز مقاومت مي‌كنه. تلفات سنگيني رو هم از عراقي‌ها مي‌گيره ولي عقب‌نشيني نمي‌كنه." بعد چند لحظه سكوت كرد و ادامه داد: "كسي از اون گردان زنده برنگشت". گفتم:"آخه اين هجده نفر جزء اسراي عراقي بودن كه اسماشون اينجاس. من اومده بودم كه اونها رو ببينم."آمد جلو و اسم‌ها رو از من گرفت و به شخصي داد و چند دقيقه بعد هم آن شخص برگشت و گفت: "همه اينها جزء شهدا هستن". ديگه هيچ حرفي نداشتم، همينطور روي صندلي نشسته بودم و فكر مي‌كردم. با خودم ‌گفتم: "ابراهيم با يه اذان چه كار كرد، يه تپه آزاد شد. يه عمليات پيروز شد. هجده نفر هم مثل حرّ از قعر جهنم به بهشت رفتن" بعد ياد حرفم به آن رزمنده عراقي افتادم: " انشاء الله در بهشت همديگر رو مي‌بينيد." بي‌اختيار اشك از چشمانم جاري شد. بعد هم خداحافظي كردم و آمدم بيرون. من شك نداشتم كه ابراهيم مي‌دانست كجا بايد اذان بگوید تا دل دشمن را به لرزه دربياورد و آنهايي را كه هنوز ايمان در قلبشان باقی مانده هدايت كند.


نویسنده : راسخون

تاریخ : 1387

خاطره : عمليات مطلع‌الفجر محدوده زماني: 20/9/1360 اين عمليات در جبهه شمالي، منطقه غرب و شمال گيلان غرب و سرپل ذهاب با تلاش سپاه پاسداران و ارتش انجام شد. دستاوردها: عمليات مطلع‌الفجر با به هلاكت رساندن و مجروح ساختن بيش از 2 هزار سرباز بعث، سقوط 2 هواپيما و 1 بالگرد، انهدام 200 خودرو نظامي و آزادسازي ارتفاعات استراتژيك و روستاهاي مهم منطقه به پايان رسيد. شهداي عمليات مطلع الفجر: شهيد غلام علي پيچك نام پدر :اسماعيل تاريخ تولد :8/7/1338 محل تولد: تهران تاریخ شهادت : 20/9/1360 محل شهادت :ارتفاعات بر آفتاب گيلان غرب طول مدت حیات :22 مزار شهید : بهشت زهرا (سلام الله علیها ) قطعه 24 رديف 119 شماره 8 روز 8 مهر ماه سال 1338 مقارن با روز تولد حضرت مهدي (عج) غلامعلي قدم به جهان خاكيان گشود. او در پناه سايه پدر و مادري باايمان رشد كرد. در سالهاي دبيرستان از طريق يكي از معلمان خود به محافل سياسي راه يا فت. در سال 1356 ديپلم طبيعي را گرفت و در كنكور در دانشكده انرژي اتمي‌پذيرفته شد. او در كنار تحصيلات كلاسيك به يادگيري درسهاي حوزوي همت گماشت. با اوجگيري انقلاب همه تلاش او مبارزه عليه رژيم شاه شد. غلامعلي در كميته استقبال از امام مامور جمع‌آوري مينهاي كار گذاشته شده تو سط دولت بختيار در بهشت زهرا بود. در درگيريهاي 21 و 22 بهمن سال 57 قهرمانانه شركت داشت و در خلع سلاح پادگانها نقش مؤثري ايفا نمود. پس از پيروزي انقلاب در جهاد سازندگي و سپاه پاسداران مشغول به خدمت شد و در صحنه‌هاي مختلف به انجام وظيفه پرداخت. با شروع جنگ تحميلي عراق عليه ايران غلامعلي به سر پل ذهاب رفت، به لحاظ لياقت و شايستگي كه از خود نشان داد در جنگهاي كردستان به سمت فرماندهي منطقه منصوب شد. پيچك فرماندهي بود كه بر قلب نيروهايش حكومت مي‌كرد و در سال 1360 عمليات بازي دراز را طراحي و اجرا كرد. در عمليات مطلع‌الفجر ساعت دوازده و نيم ظهر بود كه آسمان آغوش گشود و غلامعلي به جمع شهدا پيوست. يادش گرامي‌باد. منبع: كتاب عقابان بازان دراز- كتاب ستارگان آسمان گمنامي


نویسنده : راسخون

تاریخ : 1387

خاطره : خاطراتی از شهید پیچک : اول بچه‌ها غلامعلي علاوه بر اين كه استاد و فرمانده ما در جبهه بود، غمخوار همه بچه‌ها بود، وقت غذا خوردن مي‌آمد همه بچه‌ها را سر سفره مي‌نشاند و غذا را ميان آنها تقسيم مي‌كرد. رسم ما اين بود كه نفر آخر بايد ظرفها را هم مي‌شست و غلامعلي به واسطه اين كه هميشه سعي مي‌كرد او ل بچه‌ها سير شوند، بعد غذايش را بخورد هميشه آخرين نفر بود و شستن ظرفها هم به گردن او مي‌افتاد. منبع: كتاب عقابان بازي دراز و ستارگان آسمان گمنامي سربازان جند الله -يك روز در ده كيلو متري بانه، دو نفري با تعدادي ضد انقلاب روبرو شديم. هيچ كس در آن شرايط، حاضر به مبارزه نمي‌شد، ولي ما با اصرار غلامعلي مو ضع گرفتيم و شروع به جنگيدن كرديم. در طول درگيري خنده‌هاي غلامعلي مرا عصباني مي‌كرد. به او مي‌گفتم: «چطور در اين موقعيت مي‌تواني بخندي؟» و او مي‌گفت: «توكل بر خدا كن! اين جوجه‌ها نمي‌توانند درمقابل سربازان جندالله بايستند.» ما با شجاعت خارق‌العاده پيچك، توانستيم از آن مهلكه جان سالم به در ببريم. در يك درگيري ديگر، در حالي كه سه گلوله به پيچك خورده بود، مرتب اين طرف و آن طرف مي‌دويد و بچه‌ها را هدايت مي‌كرد و تا رسيدن نيروي كمكي، طي حدود هفت الب هشت ساعت درگيري، دو گلوله ديگر هم خورد. در راه بازگشت غلامعلي از شدت ضعف در حال بيهوشي بود. منبع:كتاب عقابان بازان دراز- كتاب ستارگان آسمان گمنامي عاشق امام بود -به يقين مي‌توانم بگويم هيچ وقت نام امام را بدون وضو ادا نمي‌كرد. وقتي تلويزيون تصوير ايشان را نشان مي‌داد با عشق خاصي به تلويزيون و امام خيره مي‌شد. پس از شهادت استاد مطهري، وقتي تلويزيون امام را نشان داد كه با دستمال اشك چشمهايشان را پاك مي‌كردند، علي با ضجه دو دستي كوبيد توي سر خودش و بعد با صداي بلند «يا حسين، يا حسين (علیه السلام)» گفت. منبع:كتاب عقابان بازان دراز- كتاب ستارگان آسمان گمنامي بوي بهشت -پس از عمليات تعدادي از افراد تمامي‌ خطرها را به جان خريدند تا جسم مطهر اين سردار دلاور در منطقه دشمن باقي نماند و يك هفته پس از عمليات در زير آتش شديد دشمن پيكر مطهر غلامعلي به عقب منتقل گرديد. در اين مدت براساس محاسبات طبيعي هر جسدي فاسد خواهد شد ولي هنگام خاكسپاري شهيد، جنازه ايشان تازه بود و خون از گلويش روان و طراوش مي‌كرد و عطر و بوي خوشي از اين پيكر پاك به مشام مي‌رسيد. منبع:كتاب عقابان بازان دراز- كتاب ستارگان آسمان گمنامي پيوند آسماني -براي اولين بار كه با هم صحبت كرديم ؛‌ اضطراب عجيبي داشتم، غلامعلي به نظرم مردي پر صلابت و مهربان آمد، سخنش را با عشق به خدا آغاز نمود. به دنبال مدينه فاضله علي (علیه السلام ) مي‌گشت؛‌ هنوز طنين صدايش در گوشم مي‌پيچد،‌«بايد خودت را براي يك زندگي پردردسر آماده كني؛ زندگي كه جاي مشخصي ندارد،‌ اگر در ايران جنگ تمام شد، كشورهاي ديگر هست. مطمئن باش تا زمانيكه من زنده هستم و در روي زمين جنگ ميان حق و باطل وجود دارد،‌ نمي‌توانم در يك جا زندگي كنم. تو بايد خودت را براي چنين زندگي آماده كني. زندگي‌اي كه خودش به صورت متداول در آن جائي ندارد. ولي لذت‌هاي ديگري دارد. ماديات در زندگي من جائي ندارد. براي چند ثانيه سخنانش را در ذهنم مرور كردم و بعد با تمام وجود شرايطش را پذيرفتم. چند روز بعد بچه‌هاي سپاه از امام (رحمه الله علیه ) وقت گرفتند؛ پيچك در پوست خود نمي‌گنجيد، به همراه خانواده به محضر امام (رحمه الله علیه ) رفتيم. مقابل در اجازه ورود به مادر ايشان را ندادند. غلامعلي با ناراحتي گفت:«من در جبهه جنگ مي‌جنگم و حالا شما جلو مادر مرا كه مي‌خواهد امام را زيارت نمايد مي‌گيريد». بالاخره نگهبان‌ها اجازه ورود دادند. و پيوند ما با دعا خير امام (رحمه الله علیه ) تبرك يافت. آقا پس از قرائت خطبه عقد به همه ما مقداري شيريني داد، حال عجيبي داشتم،‌ باورم نمي‌شد بغض گلويم را فشرد،‌ من خاكي در برابر آسمان چه كنم». آسمان وجود امام (رحمه الله علیه ) بود حضور غلامعلي را در كهكشان تاريخ رونق بخشيد. منبع:كتاب عقابان بازي دراز راوي:همسر شهيد


نویسنده : راسخون

تاریخ : 1387

خاطره : سخن شهيد پیچک در همين جبهه ها وقتي صحبت از كمبود مهمات مي‌شد، فرماندهان عزيز ما مي‌گويند، با همين وضع موجود حمله مي‌كنيم، مي‌گويند،‌ ما با جانمان حمله مي‌كنيم،‌ نه با مهماتمان! بسياري از همان بچه‌ها الان پيش خدا هستند و نزد او روزي مي خورند، فريادشان هنوز در گوشمان است كه يكي از آنها مي‌گفت:«امروز براي كشتن نيامده‌ايم» براي آموختن چگونه مردن آمده‌ايم، براي همه چيز گرفتن نيامده‌ايم، بلكه براي همه چيز دادن آمده‌ايم» فريز ديگري مي‌گفت:«من رضايم بر اين است‌، طوري بميرم كه جسدم را پيدا نكنند و اين جسدم بپوسد و هيچ‌كس نشناسد، فقط يك نفر بايد مرا بشناسد، آن هم خداست». اين جنگ به ما تجربه‌هاي بسيار آموختف تجربه‌هاي شگرف كه فقط در ميدان عمل به دست آمد. اين جنگ مردم عزيزمان را به ما شناساند. كه چگونه مي‌جنگند، .... اگر ملتي بخواهد با تشخيص خودش حركت كند و مستقل باشد و به هيچ جائي وابسته نباشدف مگر خدا (چرا) هر روز در نماز آن را تكرار مي‌كنيد. «اياك‌نعبد و اياك نستعين» بايد امتحان پس بدهد، بايد مشكلات را لمس كند و با مشكلات دست و پنجه نرم كند تا بتواند موفق شود، اگر توانست بر مشكلات فائق آيد و آنها را از بين ببرد آن موقع حاكميت خودش را كه همان حاكميت خداست به اثبات رسانيده است. ولي اگر در برابر مشكلات صبر و استقامت نداشت، آن موقع است كه بايد زير چتر استعمارگران و استثمارگران قرار بگيرد. منبع:كتاب عقابان بازي دراز وصيت‌نامه -جنازه مرا بر روي مين ها بيندازيد، تا منافقين فكر نكنند، ما در راه خدا از جنازه‌مان دريغ داريم، به دامادي دوماهه من نگريد، دامادي بزرگي در پيش داريم. سخن مقام معظم رهبري در مورد شهيد پيچك درود خدا و فرشتگان و صالحان بر سردار شجاع و صميمي و فداكار اسلام غلامعلي پيچك،‌ شهيدي كه در دشوارترين روزها مخلصانه‌ترين اقدام‌ها را براي پيروزي در نبرد تحميلي انجام داد. يادش به خير و روانش شاد


مطلع الفجر
مطلع الفجر
فرنگیس مطلع الفجر
مطلع الفجر
مطلع الفجر
مطلع الفجر