یادمان شهدای سومار (گیسکه)
یادمان شهدای سومار (گیسکه)

سومار، شهر غریبی است در جبهۀ میانی که مردان بزرگی از این سرزمین، بر روی ارتفاعات آن سر به جانان سپردند. سومار، شهری کوچک است در جنوب‌غربی کرمانشاه. تابستانی گرم و پاییزی خشک دارد و زمستان و بهاری معتدل. سومار بخشی از شهرستان قصرشیرین است و در 72 کیلومتری این شهر قرار دارد. این شهر کم‌ارتفاع‌ترین منطقۀ استان کرمانشاه است. رودهای کنگیر، کنگاش، کهنه‌کبود و تلخ‌آب، با وجود سال‌ها خشکسالی‌، همچنان سومار و پیرامونش را سیراب می‌کنند. در پیرامون این رودخانه‌ها، کشاورزان گندم و سبزی می‌کارند و باغچه‌هایی از مرکبات، زیتون، کُنار، نخل و... دارند. در طول تاریخ نیز سومار به عنوان منطقه‌ای خشک شناخته شده است. دوران صفویه، ایران و عثمانی مدت‌ها در این منطقه با هم جنگیدند. در آن زمان، جز گروهی عشایر، کسی آن‌جا زندگی نمی‌کرد. این روند در دوران قاجار هم ادامه داشت. یکی از دلایل این درگیری‌ها، رودهایی بود که از کوه‌های ایران سرچشمه ‌گرفته بودند و ادامه‌شان به عراق می‌رفت. ایرانی‌ها می‌خواستند آب رودخانه را به دشت‌های اطراف تینه (نفت‌شهر کنونی) بکشانند و اهالی کشور همسایه تلاش می‌کردند مانع شوند. علی اکبر دهخدا، در لغت‌نامه‌اش از سومار با عنوان اسم خاص یاد کرده و دلیلی برای وجه تسمیۀ آن ذکر نکرده است. این شهر قبل از شروع جنگ تحمیلی حدود 3000 نفر جمعیت داشت.

نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : .مردم سومار، مدتی پیش از آغاز رسمی جنگ تحمیلی، درگیر آتشباری ارتش بعثی عراق بودند. پس از پیروزی انقلاب اسلامی، ایران و عراق درگیری‌های مرزی داشتند که بیشترش هم در مرزهای غربــی روی می‌داد. در همان زمان، در مرزهای جنوبی و در خوزستان، آشوب گروهی موسوم به خلق عرب رخ داده بود و در مرزهای شمالی (کردستان و آذربایجان‌غربی)، گروه‌های ضدانقلاب قد عَلَم کرده بودند. این شورش‌ها و آشوب‌ها به پاوه و جوانرود، در شمال کرمانشاه هم رسید و در نفت‌شهر و سومار هم ضدانقلاب محلی فعال شد. لشکر زرهی کرمانشاه برخی نیروهایش را در پاسگاه‌های مرزی، از تیله‌کوه در کرمانشاه تا مهران در استان ایلام مستقر کرد و گروهی را به سومار فرستاد. در 15 اسفند 1358، یک هواپیمای عراقی پاسگاه گیسکه را در سومار گلوله‌باران کرد. در این حمله، یکی از نیروهای بومی به شهادت رسید. وزارت خارجه ایران به عراق اعتراض کرد. همان روز ژاندارمری گزارش داد همۀ پاسگاه‌های مرزی عراق تقویت شده‌اند و هواپیماها و هلی‌کوپترهای عراقی به طور فعال در منطقه گشت می‌زنند. فروردین 1359 که از نیمه گذشت، روابط ایران و آمریکا و همچنین ایران و عراق بحرانی شد. از همان روزها، درگیری‌های مرزی شدیدتر شد. روز 16 شهریور، عراق خان‌لیلی و زینل‌کش را تصرف کرد و بر راه ارتباطی قصرشیرین ـ نفت‌شهر مسلط شد. 19 شهریور پاسگاه‌های مرزی سومار زیر آتش شدید دشمن قرار گرفتند. هم با خمپاره و توپ می‌زدند، هم هلی‌کوپترهاشان از بالا تیراندازی می‌کردند. مردم ناچار به ترک شهر شدند. با شروع رسمی جنگ تحمیلی، نیروهای متجاوز عراقی توانستند اندک نیروهای ایرانی را که در منطقۀ نفت‌شهر و سومار دفاع می‌کردند، عقب برانند یا منهدم سازند. به نحوی که افراد باقیمانده از گروه رزمی مستقر در سومار، به ارتفاعات شرقی منطقه عقب‌نشینی کردند و از حدود ساعت 10:30 روز اول مهرماه، کنترل منطقۀ سومار به دست نیروهای عراقی افتاد و حدود ساعت 14:00 حومۀ نفت‌شهر نیز همان سرنوشت را پیدا کرد. سقوط قطعی سومار در اوایل روز دوم مهرماه مورد تأیید قرار گرفت و ژاندارمری در ساعت 7:40 روز دوم مهر اطلاع داد که یگان مستقر در سومار 30 کیلومتر عقب‌نشینی کرده است. پیش از آغاز جنگ تحمیلی، جمعیت سومار 3000 نفر بود، اما درست در نخستین روز پاییز 1359 دیگر کسی در شهر نبود. یکی از اهالی شهر می‌گوید: «مردم شهر به صورت نامنظم و بسیار عجولانه، بدون این‌که بتوانند وسایل خود را به همراه ببرند، تعدادی از طریق ارتفاعات و تعدادی از طریق بیابان‌ها به طرف ایوان‌غرب و چهل زرعی نقل مکان کردند. از شیون بچه‌ها و نالۀ زن‌ها هنگامه‌ای برپا شده بود که دل هر بیننده‌ای را به درد می‌آورد.» بدین‌ترتیب، ارتش عراق ارتفاعات مهم شهر و سومار را اشغال کرد و مناطق وسیعی از خاک ایران در تیررس قرار داشت.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : سومار دارای مناطقی است که در طول دفاع مقدس، از آن‌ها بسیار یاد شده است: میان‌تنگ: در جبهۀ سومار، ارتفاعات صخره‌ای در مرز، راه‌های نفوذ را بسته‌اند. میان‌تنگ و سان‌پاوا، دو معبر در میان ارتفاعات هستند که میان‌تنگ روبه‌روی شهر مندلی عراق و در مسیر بغداد است و نزدیکترین محور برای رسیدن به بغداد محسوب می‌شود. کهنه‌ریگ: ارتفاعاتی در شمال درۀ میان‌تنگ است که آزادسازی آن از اهداف اصلی عملیات مسلم‌بن‌عقیل (ع) بود. در ابتدای جنگ تحمیلی، ارتش عراق خیلی‌زود ارتفاعات کهنه‌ریگ را اشغال کرد و رزمندگان، در شب اول عملیات مسلم‌بن‌عقیل (ع) ارتفاعات را پس گرفتند. گیسکه: ارتفاعاتی در جنوب درۀ میان‌تنگ که عراقی‌ها روز قبل از حملۀ سراسری‌شان، این ارتفاعات و پاسگاهش را تصرف کردند و روز بعد، 31 شهریور 1359، از آن‌جا نفت‌شهر، سومار و پاسگاه‌های مرزی را گلوله‌باران کردند. ارتفاعات گیسکه را رزمندگان در عملیات مسلم‌بن‌عقیل (ع) آزاد کردند. سان‌واپا: در جبهۀ سومار، ارتفاعات صخره‌ای مرزی، راه‌های نفـوذ را بستـــه‌اند. دره‌های میان‌تنگ و سان‌واپا دو معبر در میان ارتفـــاعات هستند که سان ‌واپا در شمال میان‌تنگ قرار دارد. محور شمالی عمليات مسلم ‌بن‌عقیل (ع) درۀ سان ‌واپا بود و شدیدترین نبردها در این عملیات، در این محور اتفاق افتاد. واروارین: ارتفاعی در جنوب درۀ سان‌واپا که در عملیات مسلم‌بن‌عقیل (ع)، رزمندگان آن را فتح کردند و بر شهر مندلی مسلط شدند. پس از شکست عراق و تثبیت قله، توپخانۀ ایران در منطقه مستقر شد و منطقه را برای عراقی‌ها نا‌امن کرد. ارتفاعات سلمان‌کشته و 402: سلمان‌کشته و بلندترین ارتفاعش، ارتفاع 402، مرتفع‌ترین ارتفاعات مرزی منطقۀ سومار هستند که بر سومار و نفت‌شهر ایران و نفت‌خانه و مندلی عراق مسلط‌اند. سلمان‌کشته دو قلۀ بلند دارد؛ یکی در عراق و دیگری در ایران. قله‌ای که در ایران قرار دارد، بلندتر و مسلط‌تر است. ارتفاعات کوتاه‌تری مثل تپه سرخی و تپه سبز هم در این منطقه وجود دارد که اوایل جنگ تحمیلی، چند بار دست به دست شدند. در عملیات مسلم‌بن‌عقیل(ع)، جنگ در ارتفاعات سلمان‌کشته گره خورد. برخلاف محور جنوبی عملیات، عراقی‌ها در سلمان‌کشته مقاومت کردند و در پایان عملیات، فاتح قلۀ 402 رزمندگان ایرانی بودند. ارتش عراق در هجوم سراسری‌اش پس از پذیرفتن قطعنامۀ 598 در سال 1367، ارتفاع 402 را هم گرفت و تا سال 1369 آن را ترک نکرد. عراقی‌ها با خاک‌برداری از این ارتفاع، سعی کردند آن را کوه‌تاه‌تر کنند تا در درگیری‌های مرزی احتمالی بعدی، آسیب‌پذیری‌شان کمتر شود. آن‌ها 17 متر از ارتفاعش کم کردند، اما هنوز هم ارتفاع بر تمام منطقه مسلط است.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : بعد از مستقر شدن نیروها در منطقۀ سومار، شروع به شناسایی منطقه و میدان‌های مین کردیم. برنامه‌ریزی کردیم از چند روز مانده به آغاز عملیات، در میدان مین معبر باز کنیم. در مقر گردان، یکی از بچه‌ها که به او دکتر می‌گفتند و در امدادگری سررشته داشت، آمد و گفت: «من هم می‌خواهم بروم شناسایی.» وضعیت منطقه را برایش توضیح دادم و مانعش شدم. گفتم: «دکتر، نمی‌ترسی که به شناسایی می‌روی؟» گفت: «مگر پیش خدا رفتن ترس دارد؟!» پس از مدتی، بچه‌ها آمدند؛ ولی بدون دکتر. او وسط میدان مین، در حال معبر زدن، روی زمیــن می‌خوابد تا دشمن او را نبیند. اما زیر شکمش مین منفجر می‌شود و درجا به شهادت می‌رسد. دشمن هم از این ماجرا بویی نبرده بود. سومار با شهادت این افراد خدایی شد و نامش در میان اهل آسمان مشهور گشت» روز دهم مهر داشت تمام می‌شد. شب دوم عملیات مسلم‌بن‌عقیل (ع)، برخلاف شب قبل، منطقه در سکوت و سرما فرو رفته بود. از زور سرما می‌لرزیدم و دندان‌هایم به هم می‌خورد. صبح درگیری دوباره شدت گرفت. درگیری از هر طرف به شدت ادامه داشت که ناگهان صدای فریاد خیرالله بلند شد. گلوله‌ای به شکمش اصابت کرده و دادش را در آورده بود. او بچۀ هریس بود و داشت به لهجۀ هریسی ناله می‌کرد. نمی‌دانم چرا خنده‌ام گرفت. گفت: «بیا شکم مرا ببند، چرا داری می‌خندی؟» باند را از روی لباس‌هایش، دور شکمش پیچیدم و گفتم: «خیرالله، پاشو برو پایین. با این وضع اگر این‌جا بمانی، اسیر می‌شوی.» دستش را روی شکمش گذاشت و پایین رفت. هنوز دور نشده بود که گره باند باز شد و همچنان که می‌رفت، پشت سرش نوار سفیدی روی زمین کشیده می‌شد و همین باعث خندۀ دوبارۀ من و بچه‌ها شد. دقایقی نگذشته بود که باز صدای بچه‌ها را شنییدم. یکی دیگر از بچه‌ها زخمی شده بود. نتوانستم سر جایم بمانم. ترکش خمپاره سینه‌اش را شکافته بود. زخمش به شدت خونریزی می‌کرد؛ همان کسی که از آغاز حرکت، یک لحظه هم نیاسوده بود. با صدای ضعیفی گفت زخم مرا ببند و بیهوش شد. تنهاتر شده بودیم. تعدادمان از انگشتان دست فراتر نمی‌رفت و هر لحظه اتفاقی تازه می‌افتاد. اما با همان تعداد اندک هم باید ارتفــاعات ســـومار را حفظ می‌کردیم.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : اشغال سومار تقریباً دو سال به طول انجامید و در این مدت تلاش‌هایی برای آزادی منطقه صورت گرفت، اما به سرانجام نرسید. تا این‌که پس از عملیات بیت‌المقدس و آزادی خرمشهر، اتفاقی تازه به وقوع پیوست: در بهار 1361، بیشتر مناطق اشغالی خوزستــان آزاد شــده بود، اما در جبهه‌های غرب، برخی مناطق از جمله سومار و نفت‌شهر هنوز در اشغال عراق بودند. در جنوب، نیروهای خودی توانسته بودند ارتش عراق را به زانو درآورند. صدام به دنبال راه‌چاره می‌گشت و به همین دلیل، پس از آزادی خرمشهر در 3 خرداد 1361، اعلام کرد از تمام مناطق اشغالی عقب‌نشینی می‌کند و به مرزهای بین‌المللی بازمی‌گردد. عراقی‌ها از 22 خرداد 1361 از برخی مناطق خاک ایران عقب‌نشینی کردند. از سومار هم عقب نشستند، اما ارتفاعات مرزی منطقه همچنان در تیررس آنان بود و اشراف‌شان به منطقه، نمی‌گذاشت تحرکی در این نقطه انجام بگیرد. از شهر سومار جز تلی خاک و خانه‌هایی ویران، چیزی باقی نمانده بود. شهر مندلی، همسایۀ عراقی سومار و نزدیکترین شهر مرزی عراق به ایران است. این شهر تا مرز، هشت کیلومتر فاصله دارد. هدف از انجام عمليات مسلم‌بن‌عقيل (ع)، تصرف همۀ ارتفاعات مشرف بر شهر مندلي عراق بود. عملیات مسلـم‌بن‌عقیـــل (ع) با همكـاري سپــاه و ارتش و بــا رمـــز يا ابا ‌الفضل‌العباس (ع) در 9 مهر 1361 به اجرا درآمد. در این عمليات، علاوه بر آزادسازی 150 كيلومترمربع از مناطق مرزى كه از اوايل جنگ تحمیلی در اشغال نيروهاى عراقى بود، حدود 30 كيلومترمربع از خاك عراق نيز به تصرف نيروهاى خودى درآمد. این منطقه باز هم شاهد عملیات مختلف دیگری بود؛ هر چند هیچ‌کدام از آن‌ها به بزرگی عملیات مسلم ‌بن‌عقیل (ع) نبودند. عملیات آفندی نصر3 در 9 تیر 1364 از سوی ارتش در منطقۀ‌ میان‌تنگ انجام شد. این عملیات در تداوم عملیات محدود نیروهای خودی طرح‌ریزی و اجرا شد. پس از آن نیز عملیات آفندی تپه‌ سرخ (نصر8) در سوم مهر 1364 اجرا شد. عملیات کربلای6 در 23 دی‌ 1365 در منطقۀ سومار صورت گرفت. این عملیات برای پشتیبانی عملیات کربلای5 اجرا شد. در نتیجۀ این عملیات حدود 40 کیلومترمربع از خاک میهن اسلامی‌مان آزاد شد. در 26 تير 1366، صدام‌حسين، به دليل اهميت ارتفاعات 402 سومار، شخصاً فرماندهي یک عمليات‌ را برای تصرف این ارتفاعات برعهده گرفت و در قرارگاه تاكتيكي شهر مندلي، به فاصلۀ 7 كيلومتري مرز حضور پيدا كرد که موفق به تصرف آن نشدند. این منطقه، در درگیری‌های سال 1367 دوباره به تصرف ارتش عراق در آمد که کمی بعد، برای همیشه آزاد شد و به آغوش ایران اسلامی بازگشت.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : بیمارستان صحرایی سومار در دامنۀ یک تپه و در فاصلۀ تنها 23 کیلومتر از خط‌مقدم قرار داشت. در دهم دی 1365، همزمان با آماده‌سازي نیروهای رزمند‌ه‌ براي عمليات كربلاي6، نیروی هوایی عراق، بیمارستان 528 سومار را بمباران شیمیایی کرد. «امكان نداشت كه بيمارستان را با جاي ديگري اشتباه بگيرند. يك حرف H بزرگ قرمزرنگ، به نشانۀ بيمارستان، روي سقف نقاشي شده بود. تمام جاده پر از آمبولانس‌هاي پارك شده بود. كاملاً مشخص بود كه ساختمان ما، يك بيمارستان است. روز حملۀ شیمیایی، روزی است که هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. ناگهان صدای ضدهوایی‌ها را شنیدم. 4 هواپیمای عراقی، 8 بمب شیمیایی را در اطراف و داخل این بیمارستان انداختند. بسیاری از مجروحان و همچنین کادر پزشکی بیمارستان بلافاصله به شهادت رسیدند و کل بیمارستان فلج شد.» عراق با این‌که می‌دانست بیمارستان تنها برای مداوای زخمی‌شدگان جنگ تحمیلی ساخته شده، از چند روز پیش‌تر در تدارک بمباران شیمیایی آن برآمده بود و با تشخیص و شناسایی جهت باد، روز مناسب را برای بمباران بیمارستان انتخاب کرد. برای پزشکان و پرستاران بیمارستان 528، این نوع حمله تازگی داشت. بعد از فرود بمب‌ها، پودر سفیدی از آن‌ها خارج شد و دود و قطرات کوچک مایع با بوی سیر در همه‌ جا پخش شد. یک بمب در ورودی بخش اورژانس بیمارستان افتاد. همۀ کسانی که داخل بخش اورژانس بودند، به دام افتادند و هیچ‌کس نجات پیدا نکرد. یک بمب دیگر در نزدیکی اتاق عمل افتاد که دو پزشک در حال جراحی یک سرباز مجروح در آن بودند. همۀ آنان در همان روز یا روزهای بعد به شهادت رسیدند. بلافاصله پس از پایان حمله، پزشکان و پرستارانی که زنده مانده بودند، بدون آگاهی از پیامدهای تنفس هوای مسموم، به کمک به مجروحان پرداختند. هیچ‌کدام از ماسک ضدگاز استفاده نکردند. نه به این دلیل که ماسک را در آن لحظه همراه نداشتند؛ ماسک‌ها در انبار بودند. بلکه به این دلیل که هیچ‌کدام فکر نمی‌کردند حملۀ شیمیایی اتفاق افتاده باشد. بمباران شیمیایی بیمارستان 528 صحرایی، یکی دیگر از فجایع جنگ تحمیلی بود که ناجوانمردی نیروهای بعثی عراق را به اثبات رساند. در آمارهای اوليه، تلفات اين حمله 400 مصدوم و 20 شهيد ذکر شد که در روزهای بعد، به تدريج افزايش يافت. چند تن از پزشکان متخصص و استادان جراحی نيز در اين حمله به شهادت رسيدند. ايثار و شجاعت شهيد سرهنگ دكتر احمد هجرتي که اکنون نام او بر سردر این بیمارستان صحرایی نقش بسته، در حالي روي داد كه او در اتاق عمل مشغول جراحی یک مجروح جنگی بود.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : .روز قبل از عمليات مسلم‌بن‌عقیل (ع)، هوا طوفانى شد و باد تندى شروع به وزيدن كرد. وزش باد باعث شد تا گرد و غبار غليظى سطح منطقه را بپوشاند و همچون پرده‌اى مانع از ديد دشمن در سراسر منطقه شود. بعد از پايان باد و توفان، هوا كمكم تاريك شد. در هنگام وقوع باد و طوفان شديد، نيروها تردد و رفت وآمد خودشان را به پايان رساندند و درمحلهاى مورد نظر مستقر شدند. اما به تدريج هوا صاف شد. در اين زمان، نيروها مى‌بايست خود را به نقاط رهايى اوليه می‌رساندند. فاصلۀ میان محل جايگزينى و نقطۀ رهايى اوليه، در اكثر محورها، از كوه‌ها و شيارهاى پر پيچ و خم تشكيل شده بود و احتمال گم كردن راه می‌رفت كه مه و غبار غليظ برطرف شد و نيروها با استفاده از نور ماه (روز سيزدهم ماه بود و ماه تقريباً در حالت بدر قرار داشت) به ادامۀ عبور از شيارها پرداختند. پس از اينكه نيروها به دشت صاف رسيدند و دشمن امكان ديد داشت، بار ديگر قطرات باران شروع به باريدن كرد كه هم از خستگى و تشنگى و به خواب رفتگى نيروها جلوگيرى مى‌كرد و هم باعث شد تا ديده‌بان‌هاى دشمن اجباراً به سنگرها پناه ببرند. علاوه بر آن، بار ديگر ابر ضخيمى ماه را پوشش داد و نيروهاى خودى با استفاده از تاريكى هوا، باقی‌ماندۀ راه تا مواضع دشمن را در دشت با آسودگى طى كردند و به مواضع دشمن يورش بردند. شب عملیات، من و شهید حاج‌همت در نقطۀ رهایی، بالای یک بلندی که به کل منطقه مسلط بود، با بیسیم و تشکیلات ایستاده بودیم. حاج‌همت از همان جا دستور حرکت داد و نیروها از نقطۀ رهایی به سمت خط دشمن حرکت کردند. ما با بیسیم با فرماندهان یگان‌ها در ارتباط بودیم. یک‌دفعه متوجه شدم حاج‌‌همت به آسمان نگاه می‌کند و از چشم‌هایش اشک سرازیر است. پرسیدم: «چی شده؟» گفت: «خودت نگاه کن و ببین چی شده.» خوب که نگاه کردم، دیدم ابرها آن‌جایی که نیاز است نیروها در تاریکی حرکت کنند، منطقه را تاریک می‌کنند و آن‌جایی که نیاز بود بچه‌ها در روشنایی حرکت کنند، کنار می‌روند و منطقه روشن می‌شود. اصلاً ابر مأمور شده بود که گردان‌های ما را از دشمن محفوظ کند. دیدم حاج‌همت عجیب منقلب شده است. در فاصلۀ چند دقیقه‌ای که نیروها در حرکت بودند تا برسند به میدان مین و از آن عبور کنند، همان جا وضو گرفتیم و به نماز ایستادیم و دعا کردیم. حاج‌همت در سجده آن‌قدر اشک ریخت و گریه کرد که وقتی پا شد، رد اشکش روی زمین پیدا بود. نیروها پشت میدان مین رسیدند. در این عملیات، پیش‌بینی شده بود که ممکن است دو سه گردان، شاید هم بیشتر، هنگام عبور از میدان مین و موانع به شهادت برسند. امّا نیروهای ما ارتفاعات را گرفتند و فقط چند نفر مجروح شدند.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : شهید علی صیاد شیرازی دربارۀ عملیات مسلم‌بن‌عقیل (ع) چنین گفته است: اولین عملیات محدودی که (بعد از عملیات رمضان) طرح‌ریزی ‌شد، عملیات مسلم‌بن‌عقیل در منطقۀ سومار، برای دستیابی به ارتفاعات کهنه‌ریگ و گیسکه، که در طرفین تنگۀ سومار است، بود. ارتش و سپاه، با یک قرارگاه واحد، باید عملیات را اداره می‌کردند. ما از دو یگان ضربتی ارتش و سپاه، به صورت هستۀ اولیۀ عملیات، استفاده کرده بودیم. بقیۀ یگان‌ها در تقویت آن‌ها بودند. از نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی، تیپ 55 هوابرد به فرماندهی سرهنگ کریم عبادت، فرماندهی تک جلو را به عهده داشت. از سپاه هم تیپ 27 حضرت رسول (ص) به فرماندهی برادر سلحشور و سردار رشید آقای همت بود. خداوند با بزرگان بهشت محشورش گرداند. هدف عملیات خلاصه می‌شد به وصول به ارتفاعات کهنه‌ریگ و گیسکه؛ دو ارتفاع تیغه‌ای در دو طرف تنگۀ سومار که خط‌الرأس این دو ارتفاع، مرز را نشان می‌دهد. چون عراقی‌ها روی این دو ارتفاع مستقر بودند، دیدشان تا کیلومترها داخل تنگه و محور سومار برقرار بود. هدف ما از انجام عملیات این بود که به عملیات در سراسر جبهه‌ها تداوم بدهیم. هدف دیگرمان این بود که با گرفتن این ارتفاعات، مشرف شویم به شهر مندلی و دید و تیر دشمن را از روی محور سومار برداریم. در نتیجه، مرز را در آن نقطه عمق بیشتری بدهیم. اگر بخواهیم هدف‌های دیگری هم برایش تعیین بکنیم، این عملیات تهدیدی برای شهر مندلی بود. کوتاه‌ترین راه را از این‌جا داشتیم و بعدها می‌توانست هدفی منظور شود. عملیات شروع شد و نقطۀ شروع جالبی داشت. به خاطـر دارم که در زمان حیات شهیــد آیت‌ الله اشرفی اصفهانی بود. ایشان نماینــدۀ امـــام (ره) و امـام جمعۀ کرمانشاه بودند. ما هر وقت فرصت می‌کردیم، با برادر رضایی خدمت ایشان می‌رفتیم؛ چه به صورت مشترک و چه فردی، و از محضر ایشان کسب فیض می‌کردیم. رزمندگان اسلام را دوست داشت و خیلی دلش هوای جبهه را داشت. برای پیشرفت نبرد دلسوز بود و با آن روحیۀ عرفانی، ما را تقویت می‌کرد. هر وقت پیش ایشان می‌رفتم، مقداری آب زمزم می‌داد می‌خوردیم. انگشتری هم به یادگار دادند. یک روز رفتم خدمت ایشان تا بعد بروم به طرف منطقه و عملیات را آن شب شروع کنیم. ایشان از عملیات پرسیدند. نخواستم بگویم امشب عملیات شروع می‌شود. فقط گفتم: «داریم می‌رویم وضعیت را ببینیم که چطوری است.» با هلی‌کوپتر رفتم؛ برای این که سریع‌تر به سومار برسم. نزدیک نماز مغرب بود که دیدم آیت‌الله شهید اشرفی اصفهانی هم آمدند. حالا چطوری مطلع شده بودند، نمی‌دانم. من از آن شب خاطرۀ بسیار جالب دارم و هر وقت یاد عملیات مسلم‌بن‌عقیل می‌افتم، بیشتر از خودِ شب‌های عملیات و نتیجه‌ای که رزمندگان گرفتند، این خاطره نظرم را جلب می‌کند. یک خاطره مربوط به نماز جماعتی بود که به امامت ایشان خواندیم. بعدش هم دعای توسلی داشتیم. ایشان خودشان دعای توسل را خواندند. خیلی باحال بود. دعای توسل پرشوری بود و خواندن ایشان هم جالب بود. بعد رزمندگان، عملیات را شروع کردند.


نویسنده : همشهری

تاریخ : 1397

خاطره : امیر سرتیپ دوم بازنشسته رضا صبوری زاده با بیان خاطراتی از شجاعت، استقامت، دلیری، پایمردی و مقاومت سربازان وظیفه ارتش در دوران دفاع مقدس می گوید: در تمام مدتی که روی ارتفاعات منطقه سومار مستقر بودیم، دشمن، تک های زیادی علیه واحد ما تدارک دید. دشمن هرگاه توان حمله ای یا امکان هجوم را در خود می دید، بی درنگ بر ما می تاخت تا شاید بتواند ارتفاع مهمِ 402 را تصرف کند. «دیدبان توپخانه ایرانی نیز که بر فراز جاده میمک مندپی نفت شهر قرار داشت می توانست این جاده را تحت پایش داشته باشد و مدام رفت و آمد ادوات زرهی یا کامیون های حامل افراد عراقی را هم با مشکل روبه رو یا حتی غیر ممکن می کرد.» وی توضیح می دهد: البته چنانچه دشمن موفق می شد این ارتفاع مهم را به تصرّف خود درآورد و دیدبان توپخانه اش در رأس جغرافیایی این ارتفاع به دیدبانی مشغول شود، قادر می شد با توپ های دور برد مناطق زیادی از منطقه سومار و حتی جاده ایلام - کرمانشاه را هم نا امن و از تردد خودروها جلوگیری کند. یکی از حمله های دشمن در همین راستا در اردیبهشت سال 1367 رخ داد. این پیشکسوت دوران دفاع مقدس اضافه می کند: حدود ساعت یک بامداد بود که تلفن سنگر راهکنشی که در آن مستقر بودم و همه اتفاقات را زیر نظر داشتم به صدا درآمد؛ یکی از فرماندهان گروهان های مستقر در خط پدافندی بود که فریاد می زد: «نیروهای دشمن با استفاده از تاریکی شب به خط پدافندی ما حمله ای غافلگیرانه انجام داده اند که موجب شده است قسمتی از خط پدافندی واحد ما سقوط کند و دشمن بر سنگرهای آن قسمت تسلّط و بر قسمتی از منطقه هم تسّلط دست بیابد. درگیری ما بین نیروها شدّت گرفت و نیروهای ما سنگر به سنگر برای بیرون راندن دشمن در حال تلاش بودند. صبوری زاده می گوید: در این هنگام با فرمانده تیپ تماس گرفتم و از او درخواست آتش پشتیبانی علیه دشمن کردم و گزارش چگونگی سقوط قسمتی از خط پدافندی گردان را به اطلاع او رساندم و گفتم تماس بعدی را پس از رسیدن به خط پدافندی برقرار خواهم کرد. آماده حرکت به سمت محل درگیری شدیم. پیش از حرکت با فرمانده دسته سربازان شهادت طلب که همگی از بین سربازان جسور و شجاع انتخاب شده بودند، تماس گرفتم و خواستم که آن دسته و یک گروه داوطلب برای حرکت و درگیری با دشمن را آماده کند. بار دیگر از خط تماس گرفتند. فرمانده گروهانی دیگر بود که خبر بدی از درگیری در بخش دیگری از خط پدافندی را اطلاع داده و سقوط قسمتی از خط پدافندی خود را گزارش کرده بود. این کهنه فرمانده ارتش جمهوری اسلامی ایران در ادامه با بیان اینکه در این لحظه نگرانی ام دو چندان شد ادامه می هد: با سرعت به طرف محل درگیری حرکت کردیم تا اوضاع حکایت از سقوط تمامی خط پدافندی گردان ما می کرد و فاجعه درحال وقوع بود. با سرعت هرچه تمام تر نیروی احتیاط گردان را که عموما از سربازان وظیفه تشیکل شده بودند وارد عمل کردم. دستور دادم تا پیشروی دشمن را سد کنند. سربازان اعلام کردند که آماده اند تا با جا نفشانی و شهادت طلبی، دست طمع دشمن را از خاک وطن قطع کنند. با دیدن روحیه شهادت طلبی سربازان، خدا را شاکر بودم که او چنین سربازانی فداکار و عاشق شهادت را در کنار من قرار داده است. گفتم کمی تأمل کنید تا بهتر بررسی کنیم و بهترین راهکار را انتخاب کنم سپس دستورات لازم را خواهم داد. وی در این باره می گوید: سربازان گروه که از سربازان ورزیده گروه آر.پی.جی زن بودند؛ گفتند اجازه می دهید ما سنگرهای تصرف شده را که سربازان دشمن در آنها جای دارند، به وسیله گلوله آر.پی.جی مورد هدف قرار دهیم و بدینوسیله به آنها بفهمانیم خاک وطنمان جایی برای جولان دادن دژخیمان بعثی نیست. به یکباره فریاد«الله اکبر، خمینی رهبر» سر دادند. در اندیشه این سربازان و چگونگی تصمیم گیری بودم که یکی از سربازان دیدبان فریادزنان توجه مرا به سوی چهار نفر از نیروهای دشمن که در حال نزدیک شدن به سنگرهای تصرف شده توسط ما در شب گذشته بودند جلب کرد. وی در ادامه روایت این حکایت می افزاید: به سرعت جرقه ای در ذهنم زده شد؛ اندیشیدم:« اکنون، بهترین زمان برای تضعیف روحیه دشمن است که در سنگرهای ما جا خوش کرده اند.» به سربازان زبده و گروهی از آر.پی.جی زنان که در کنارم داخل یک خاکریز ایستاده بودند، گفتم: وقت تنگ است و فرصت کم. توجه کنید که شماها همه، تیراندازان ماهری هستید، اما اگر تیری رها کنید که به هدف اصابت نکند، باعث تقویت روحیه دشمن می شود. می خواهم کنار هم قرار بگیرید و همآهنگ آن چهار نفری از دشمن را که در حال حرکت به سمت نیروهایشان هستند با یک شلیک متلاشی یا منهدم کنید. وی ادامه می دهد: به سربازان گفتم که در نتیجه این نمایش قدرت نیروهای دشمن و روحیه جسارت آنها تضعیف و تخریب خواهد شد و امیدوارم که محل را ترک و عقب نشینی کنند. قبل از اینکه سنگرهایشان مورد هدف آر.پی جی زنان قرار گیرد، چهارنفر از سربازان آن گروه جلوتر از بقیه قرار گرفتند. آنها به جلو آمدند و گفتند با جان خود تعهد می دهیم که با اولین گلوله جان افراد دشمن را بگیریم و بدنشان را چنان متلاشی کنیم که دیگر برای همرزمانشان هم قابل شناسایی نباشند. شما فقط دستور را صادر کنید و سپس تماشا کنید که سربازان اسلام چه آتشی برپا خواهند کرد. این پیشکسوت دفاع مقدس با اشاره به اینکه وقت تصمیم گرفتن اندک بود زیرا سربازان عراقی به سرعت در حال حرکت بودند و هر لحظه امکان خارج شدن از تیررس وجود داشت، خاطرنشان می کند: به سرعت به هر چهار سربازی که قدم جلو گذاشته و با خونِ خود متعهد شده بودند به نابودی دشمن، دستور شلیک همزمان دادم. دستور گلوله گذاری، از ضامن خارج و به اختیار هر چهار قبضه را هم زمان با هم صادر کردم و خود در انتظار نتیجه کار ماندم. سربازان، به صورتِ هماهنگ از ضامن خارج و با گفتن الله اکبرِ بلندی که سرباز فرمانده تیم بر زبان جاری ساخت، با هم شلیکی کردند. گلوله های آر.پی.جی به سمت آن چهار نفر که دو نفر فرمانده و دو نفر بیسیم چی بودند، شلیک شد. این فرمانده دوران دفاع مقدس خاطرنشان می کند: در چشم به هم زدنی، سینه هر چهار نفر شکافته شد و بر اثر اصابت گلوله بر بدنشان متلاشی و نقش بر زمین شدند. نیروهای دشمن که نظاره گر آن صحنه بودند، روحیه شان تضعیف شد و خودشان را باخته بودند ناگهان دیدیم احتیاط دشمن هم از پشت جبهه، افرادی را برای تقویت قوا وارد کرد. احتیاط ما که از ساعتی قبل آماده حمله شده بود، در یک اقدام غافلگیرانه از پشت سر آنها وارد منطقه شد. نیروهای در حال پیشروی دشمن که اجساد متلاشی شده فرماندهان خود را دیدند، روحیه خود را از دست دادند. این فرمانده پیشکسوت ارتش اسلام می گوید: مشاهده اجساد منهدم شده آنها که بعداً معلوم شد ارشدشان و فرمانده عالی رتبه آنان، سرهنگ ماجد، فرمانده هجوم شب گذشته هم در کنارشان است، عبرت آموز بود. حالا که نیروی دشمن کشته شدن این چهار نفر را نظاره گر بودند، روحیه شان را باخته بودند، سر در گم شده و راهشان را گم کرده و در وسط منطقه در دستان نیروهای اسلام گیر افتاده بودند.یکان احتیاط و سایر افراد عراقی هم زیر سنگینی جسد آن فرمانده هلاک شده، رؤیاها یشان رنگ باخته بود. همان هایی که از شب گذشته به خطوط پدافندی ما حمله و بر سنگرها تسلط پیدا کرده بودند، حالا قافیه را باخته و مهار همه آنچه تصرف کرده بودند، از دستشان خارج شده بود. نتیجه آن همه گردنکشی و آنهمه خودباختگی 283 تن عراقی اسیر و دربند شده بود؛ دشمن تار و مار شده و نقش هایشان رنگ باخته بود و حالا دوباره سربازان اسلام بر سنگرهایشان در خط پدافندی مستقر شده بودند. وی در پایان این مصاحبه می گوید: هرگز تلاش سربازان گروهان احتیاط و سربازان گروه داوطلب حمله آر.پ یجی زن که شهادت طلبی و آمادگی خود، در آن شب خطیر و سرنوشت ساز جان تازه ای را به تن خسته سربازان ارتفاعات 402 سومار بخشیدند و یک گردان را از شکست حتمی در برابر حیله دشمنان اسلام نجات دادند و با حماسه سازی شان آبروی از دست رفته ما را باز گرداندند، فراموش نمی کنم؛ یاد و خاطره شهیدان سرافراز ازتش اسلام برای همیشه در تاریخ این مرز و بوم گرامی باد.


نویسنده : ایرنا

تاریخ : 1393

خاطره : **سومار سومار شهر مرزی است كه در میان دره ای بین ارتفاعات سارات، چغاامان و اردوبان قرار دارد. ارتفاعات مرزی گیسكه و كهنه ریگ همچون دیوار بلندی در غرب شهر قرار گرفته است. با شروع جنگ، این شهر به همراه روستاهای اطراف آن به اشغال ارتش عراق درآمد. نحوه خروج و آوارگی زنان و بچه ها و پیران و جوانان به هنگام اشغال این منطقه و مظلومیت ها و سختی های آن توصیف نشدنی است. **یادمان مسلم (ارتفاعات گیسكه) ارتفاعی است در جنوب میان تنگ كه 24 ساعت قبل از هجوم سراسری ارتش عراق اشغال و در عملیات مسلم ابن عقیل آزاد شد. گیسكه تسلط خوبی به منطقه خودی و شهر مندلی و مناطق غربی در خاك عراق دارد. گیسكه شاهد درگیری های شدیدی بین نیروهای خودی و دشمن بوده است كه هنوز بقایای فراوانی از سنگرها و میادین مین ونظایر آن حال و هوای آن دوران را در این نقطه حفظ كرده است. پس از عقب نشینی سراسری ارتش عراق از مناطق تحت اشغال (بعد از آزادی خرمشهر) عراق سومار را تخلیه كرد ولی ارتفاعات گیسكه را در اشغال نگه داشت كه عملاً سومار را غیر قابل استفاده كرده بود. سرانجام در تاریخ 9/7/1361 در عملیات مسلم بن عقیل ارتفاعات گیسكه(كله شوان) و شهر سومار از زیر سلطه دشمن -در حالی كه كاملاً تخریب شده بود- آزاد شد.


نویسنده : آن سوی مرزها

تاریخ : 1390

خاطره : جایی آن سوی مرزها بعد عمری آمده ام این سمت ایران. نقشه را که بگیری رو به رویت، می شود سمت چپ. توی برگه همراهم نوشته: استان های کرمانشاه و ایلام. اولی با نشستن توی اتوبوس وی.آی.پی ساعت 10 شب پایانه بیهقی به مقصد کرمانشاه مقدور می شود. تا سرپل ذهاب هم با سواری به راحتی می آییم. اما چند روزی طول می کشد تا بیمارستان بانگر را رها کنیم و به برکت راهیان نور غرب پایمان به استان ایلام باز شود. آن هم مستقیما به جایی که شاید دیگر نشود به آن گفت «نقطه صفر مرزی» چون عملا داخل خاک عراق است! البته فعلا محل اختلاف است، اما گویا با تدقیق مرزهای بین المللی که براساس معاهده 1975 الجزایر دارد توسط سازمان ملل انجام می شود اینجا می افتد داخل عراق. برای همین است که اوپراتورهای تلفن همراه عراق هنوز از ماشین پیاده نشده زودتر از همه ورودمان به خاک کشورشان را خوش آمد می گویند! KOREK ، آسیا سل و zain که همراه اول و ایرانسل ما اینجا زورشان به آنها نمی رسد و کسی اگر حواسش نباشد و تماسی بگیرد، هزینه رومینگ بین المللی باید بدهد برایش! حالا ما بدون پاسپورت با آسودگی قدم می زنیم اینجا که نزدیکترین نقطه ایران به بغداد است با فاصله ای حدود 100 کیلومتر. معلوم است محوطه تازه پاک سازی شده. توی هر مشت خاک اینجا حداقل یک ترکش پیدا می شود. به نظر می رسد اگر خاکش را غربال کنیم نسبت سنگ و ترکش مساوی باشد! اطراف پر است از خرج آرپی جی و ته مانده خمپاره شصت و هشتاد و تک و توک صد و بیست. عمل کرده و عمل نکرده. بعد از این همه سال هنوز می شود نقطه اوج درگیری را به راحتی پیدا کرد. جایی که پر است از پوکه کلاش (AK47) و تیربار گرینف که مثل نقل و نبات است زیر پایمان و لابلایش هم فشنگ های شلیک نشده به چشم می خورد. جملگی زنگ زده. گذر زمان رنگ قهوه را نشانده روی همه شان. به غیر از مین های والمر ایتالیایی که روکش پلاستیکی کرم رنگشان قدری رنگش پریده وگرنه سرهای پنج شاخه شان هنوز هم هراس به دل می اندازد. بی راه نیست که رسیدن به اینجا تنها با هماهنگی های نظامی و بعد از گذر چند پست ایست و بازرسی امکان پذیر است. برای رسیدن به دیدگاهی که روی ارتفاع قرار دارد با سیم خاردار حلقوی تنها یک مسیر باریک مشخص کرده اند . ادامه همان مسیر دور می زند و از طرف دیگر تپه بر می گردد همان جای اول. در طول مسیر خادمان یادمان با لباس بسیجی و سربازهای هنگ مرزی نیروی انتظامی با سلاح و حمایل، لبخند زنان زائران را راهنمایی می کنند. لبخندی محزون و مودب. انگار کلی حرف برای گفتن در همین لبخندشان جمع شده باشد. البته بیشتر مواظبند کسی از سر کنجکاوی یا به هوای برداشتن یادگاری، هوس رفتن به آن طرف سیم خاردار به سرش نزند. یک بخش مسیر از کانال و سنگرهای بازسازی شده در همان جای قبلی شان می گذرد. چند روز پیش در همان جا بقایای یک جسد عراقی پیدا کرده اند. بقایای سنگرهای مخروبه توی شیار سمت چپمان هنوز دست نخورده مانده. قدری بالاتر از همان شیار جایی است که چندی پیش بازمانده جنازه یک چترباز عراقی پیدا شده. احتمالا خلبان یک هواپیمای ساقط شده باشد. هوا صاف و صاف است و آفتابی. تکه های ابر توی پس زمینه آبی نقش های زیبایی درست کرده اند. آن بالا بیرق های قرمز و پرچم ایران را باد تکان تکان می دهد. می ایستیم بالای خط الراس. یک دشت صاف روبرویمان است. می شود با چشم غیر مسلح به راحتی سد مندلی عراق و دریاچه پشتش را به نظاره نشست. و پاسگاه های مرزی ایران و عراق را هم در سمت راستمان، که عین دو تا مهره رخ توی صفحه شطرنج رو بروی هم قد علم کرده اند. هر از گاهی انعکاس برق آفتاب توی شیشه خودروها هم محل جاده را برایمان مشخص می کند. جاده ای که می گویند مستقیم به بغداد می رود. از آن بالا چشم ناخود آنگاه می رود سمت توده ای سیاه در دوردست تر. نخلستانی که می گویند 96 شهید ما هنوز لابلای نخل های آن جا مانده اند... رو می کنم به سمت غرب. کربلا جایی در افق دشت مقابل ماست. ناخود آگاه به رسم ادب دست روی سینه قرار می گیرد و لب ها به زمزمه تکان می خورد: السلام علیک یا اباعبدالله... وقت کم است. باید به سومار برویم. دو شهید تازه تفحص شده به پیشواز زائران آمده اند. با همان تابوت های آشنا و پرچم سه رنگ که روی هر دو شان نوشته: «گم نام». مسئول گروهمان می گوید معلوم نیست سال یا سالهای بعد کسی بتواند به آنجا برود یا نه. معلوم نیست دست ایران بماند یا تحویل عراق شود. معلوم نیست در برنامه های بعدی راهیان نور قرار داشته باشد یا نه. اگر هم باشد تضمینی نیست اینقدر بکر و دست نخورده باقی بماند. نتیجه هرچه باشد تا همیشه یاد این روز در من زنده خواهد بود. روزی که نگاهم به انتهای افق گیسکه گره خورد و دلم پیش شهدای آن نخلستان دور دست جاماند، جایی درست آن سوی مرزها...


سومار