یادمان شهدای شیخ صله
یادمان شهدای شیخ صله

شیخ‌صله از توابع شهرستان « ثلاث باباجانی» کرمانشاه، در جنوب‌غرب پاوه و شمال‌غرب جوانرود قرار دارد. بهترین راه برای رسیدن به این منطقه، عبور از جاده جوانرود ـ تازه‌آباد ـ شیخ‌صله است. این روستا نزدیک مرز عراق بوده که آن را به صورت «شیخ‌سله» و «شیخ‌صالح» هم می‌نویسند و در اصطلاح محلی به آن «شیخ‌سیله» می‌گویند. از ابتدای حرکت ضدانقلاب در مناطق غربی کشور، این منطقه شاهد همکاری و همراهی نیروهای کرد و رزمندگانی بود که برای سرکوب ضدانقلاب اعزام شدند. اولین بار در خاطرات، نام شیخ‌صله در سال 1358 مطرح شد. وقتی پاوه به محاصره ضدانقلاب درآمد و گروهــی به فرمانـدهی شهیــد بابانظــر ( از شهدای شاخص استان خراسان) برای کمک از این منطقه عبور کردند: « از جاده مرزی به سمت روستای شیخ‌صله حرکت کردیم. از آن‌جا هم به رودخانه لیاله و پاسگاه دُرُله رسیدیم. ضدانقلاب در حال فرار بود. در آن‌جا یک گروهان از پادگان ابوذر ارتش به ما ملحق شد. فرماندۀ گروهان، جوان وارسته‌ای بود. وقتی به سمت محل درگیری با دشمـن می‌رفتیم، نشسته بود و گریه می‌کرد. می‌آمـد صورت ما را می‌بوسید و می‌گفت هنگ به من اجازه حرکت نمی‌دهد، دلم می‌خواهد کنار شما باشم و بجنگم.» در دوران دفاع مقدس، شیخ‌صله عقبه برخی از یگان‌های خودی درعملیات‌هایی چون تحریرالقدس، والفجر10 بیت‌المقدس4 بود. از مناطق مهم نزدیک به شیخ‌صله که خطوط پدافندی نیروهای خودی در آن‌جا قرار داشت، می‌توان به ارتفاعات شاخ‌شمیران، شاخ سورمر، برددکان، بمو، بیزل و همچنین سد دربندیخان اشاره کرد. این منطقه در دوران دفاع مقدس بارها بمباران شیمیایی شد و از این جهت رکوددار مناطق روستایی است. آثار به جا مانده از دوران دفاع مقدس مانند بیمارستان صحرایی شیخ‌صله از گنجینه‌های معنوی و خاطره‌انگیز این منطقه می‌باشد. از افتخارات این خطه که برای مردم آن بر جای مانده، این است که ارتش رژیم بعث نتوانست از مرز شیخ‌صله وارد کشور شود، بلکه رزمندگان توانستند برای اولین بار از این نقطه وارد خاک عراق شوند و بر مناطق مهمی چون شاخ‌ شمیــران (در عملیات تحریـرالقدس و بیت‌المقدس4) و سد و دریاچه دربندی‌خان (در عملیات والفجر10) مسلط شوند. طبیعت بکر و سرسبز منطقه شیخ‌صله از دیگر جاذبه‌هــای آن می‌باشد که همواره در خاطرات رزمندگان به آن اشاره شده است.

نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : اولین بار در خاطرات، نام شیخ‌صله در سال 1358 مطرح شد. وقتی پاوه به محاصره ضدانقلاب درآمد و گروهــی به فرمانـدهی شهیــد بابانظــر ( از شهدای شاخص استان خراسان) برای کمک از این منطقه عبور کردند: « از جاده مرزی به سمت روستای شیخ‌صله حرکت کردیم. از آن‌جا هم به رودخانه لیاله و پاسگاه دُرُله رسیدیم. ضدانقلاب در حال فرار بود. در آن‌جا یک گروهان از پادگان ابوذر ارتش به ما ملحق شد. فرماندۀ گروهان، جوان وارسته‌ای بود. وقتی به سمت محل درگیری با دشمـن می‌رفتیم، نشسته بود و گریه می‌کرد. می‌آمـد صورت ما را می‌بوسید و می‌گفت هنگ به من اجازه حرکت نمی‌دهد، دلم می‌خواهد کنار شما باشم و بجنگم.» در دوران دفاع مقدس، شیخ‌صله عقبه برخی از یگان‌های خودی درعملیات‌هایی چون تحریرالقدس، والفجر10 بیت‌المقدس4 بود. از مناطق مهم نزدیک به شیخ‌صله که خطوط پدافندی نیروهای خودی در آن‌جا قرار داشت، می‌توان به ارتفاعات شاخ‌شمیران، شاخ سورمر، برددکان، بمو، بیزل و همچنین سد دربندیخان اشاره کرد. این منطقه در دوران دفاع مقدس بارها بمباران شیمیایی شد و از این جهت رکوددار مناطق روستایی است. آثار به جا مانده از دوران دفاع مقدس مانند بیمارستان صحرایی شیخ‌صله از گنجینه‌های معنوی و خاطره‌انگیز این منطقه می‌باشد. از افتخارات این خطه که برای مردم آن بر جای مانده، این است که ارتش رژیم بعث نتوانست از مرز شیخ‌صله وارد کشور شود، بلکه رزمندگان توانستند برای اولین بار از این نقطه وارد خاک عراق شوند و بر مناطق مهمی چون شاخ‌ شمیــران (در عملیات تحریـرالقدس و بیت‌المقدس4) و سد و دریاچه دربندی‌خان (در عملیات والفجر10) مسلط شوند. طبیعت بکر و سرسبز منطقه شیخ‌صله از دیگر جاذبه‌هــای آن می‌باشد که همواره در خاطرات رزمندگان به آن اشاره شده است.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : احمدرضا احدی در سال 1364 در کنکور سراسری و در رشته علوم تجربی رتبه اول را کسب کرد و در رشته پزشکی پذیرفته شد. وی نخستین بار در سال 1361 به جبهه رفت و در عملیات رمضان شرکت کرد و در همین عملیات مجروح شد. احمدرضا احدی در شب دوازدهم بهمن 1365 به شهادت رسید. او وصیت خود را در چند جملۀ کوتاه خلاصه کرده است: بسم‌الله الرحمن الرحیم. فقط نگذارید حرف امام به زمین بماند؛ همین. حدود یک ماه روزه قرض دارم؛ برایم بگیرید و برایم از همگی حلالیت بخواهید. کوچکترین سرباز امام زمان (عج)، احمدرضا احدیاز او یادداشت‌های زیبایی به جا مانده که در کتاب حرمان هور به چاپ رسیده است. دل‌نوشته‌های احمدرضا مشتمل بر موضوعاتی نظیر فرار از نسیان و غفلت، تصویر لحظه‌های شهادت و یاد مکرر دوستان و همرزمان شهیدش و حزن و حرمان برخاسته از آن دوران است که چون در رثای دوستانش و غم فراق و یا رنج‌های دنیا می‌گوید، در آن‌ها حرمانی آمیخته با حلاوت به چشم می‌خورد که نهایت لذت معنوی وی را یادآور می‌شود: «ديگر نمي‌خواهم زنده بمانم. من محتاج نيست شدنم. من محتاج توام. خدايا، بگو ببارد باران؛ که کوير شوره‌زار قلبم سال‌هاست که سترون مانده است. من ديگر طاقت دوري از باران را ندارم. خدايا، ديگر طاقت ماندن ندارم، بگذار اين خشک‌زار وجودم، اين مرده‌قلب من ديگر نباشد. بگذار اين ديدگان ديگر نبيند؛ بس است هر چه ديده‌اند. بگذار اين گوش‌هاي صم ديگر نشنوند؛ بس است هر چه شنيده‌اند. بگذار اين دست و پاها ديگر حرکت نکنند؛ بس است هر چه جنبيده‌اند. خدايا، دوست دارم تنهاي تنها بيايم، دور از هر کثرتي. دوست دارم گمنام بيايم، دور از هر هويتي. خدايا، اگر بگويي لياقت نداري، خواهم گفت لياقت کدام‌يک از الطاف تو را داشته‌ام؟ خدايا، دوست دارم سوختن را، فنا شدن، از همه جا جاري شدن و به سوي کمال انقطاع روان شدن.» او که مدتی نیز در منطقه شیخ‌صله حضور داشته، چنین آورده است: « مطالب خود را می‌نویسم تا زمانی بنشینم و ورقی به این دفتر بزنم. این‌جا همه چیزش خاطره است؛ از سوله اجتماعی‌مان و بچه‌های آن؛ از تقسیم چای برادر کولیوند و از تعزیه او؛ از شیرین‌کاری‌های امرالله؛ از تکیه‌کلام بچه‌ها؛ از حمام شیخ‌صله؛ از سروصدای قورباغه‌های شیخ‌صله؛ از کوهپیمایی‌ها و از استکان‌های چای؛ از رخسار بچه‌ها؛ از همه چیز و همه چیز؛ حتی از این خودکار و دفتری که با فرستادن یک صلوات هدیه گرفته‌ام؛ همه و همه خاطره‌اند. شاید روزی به فکر تمام این‌ها بیفتم و افسوس بخورم.»


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : یکی از نقاط مهم نظامی نزدیک شیخ صله، ارتفاعات شاخ‌شمیران است که در جنوب‌غرب شهر حلبچه قرار دارد و بر دریاچه سد دربندی‌خان عراق مسلط است. دریاچه سد دربندیخان در شمال، ارتفاع برددکان در جنوب‌غرب و ارتفاع شاخ‌سورمر در شرق آن قرار دارد. این ارتفاع، شمالی جنوبی است و بلندترین قله‌ آن 1540 متر ارتفاع دارد. امکان دید و تیر روی دشت شمیران، تنگه‌ مله‌سور، سواحل دریاچه دربندیخان و همچنین تونل قاشتی و جادۀ اصلی عقبۀ دشمن، اهمیت شاخ‌شمیران را دوچندان کرده است. شهید مجید خدمت که کاراکتر مجید سوزوکی در فیلم سینمایی اخراجی‌ها از زندگی این شهید اقتباس شده است، در این منطقه به شهادت رسید: «دو سه روزی تو شیخ‌صله بودیم. یک روز نزدیک غروب بود که دیدم مجید با همان کفش‌های همیشگی‌اش و با کلی اخم، توی عقبه می‌چرخد. رفتم سراغش و پرسیدم: «این‌جا چیکار می‌کنی؟ مگر دسته شما توی خط نیست؟» گفت: «چرا، اما من اخراج شدم.» پرسیدم چرا که گفت با فرمانده گروهان درگیر شدم و مرا اخراج کرد و گفت برو خودت را به گردان معرفی کن. یک جور غم توی چهره‌اش بود. گفت انگار قسمت ما این‌جا نیست و آب ما با این جور برادرها توی یک جوی نمی‌رود. گفتم: « انگشت‌های دست شبیه هم نیستند. رزمنده‌ها هم همه‌شان یک جور نیستند. خوب، بداخلاق و خشک هم در میان آن‌ها هست.» مجید از گذشته‌اش گفت و از ژاپن رفتن و پول در آوردنش و برادر شهیدش. تازه فهمیدم برادر شهید هم هست.» شهید مجید خدمت در اواخر جنگ تحمیلی، هنگام حمله ارتش بعث به شاخ‌شمیران، در هفتم تیر 1367 به شهادت رسید.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : پس از شروع عملیات والفجر10 در جنوب منطقه شیخ‌صله، بلافاصله عملیات بیت‌المقدس4 در منطقه شاخ‌شمیران و دریاچه سد دربندی‌خان به اجرا درآمد. قرار بود نیروهای خودی با عبور از قسمتی از دریاچه، به سمت ارتفاعات یورش برند. این عملیات در پنجم فروردین 1367 با رمز «یا اباعبدالله (ع)» آغاز شد. در مرحله اول عملیات، نیروهای غواص لشکر 10 سیدالشهدا (ع) پس از عبور از دریاچه دربندی‌خان، به انهدام نیروهای دشمن پرداختند و لشکرهای 57 حضرت ابوالفضل (ع)، 27 محمد رسول‌الله (ص) و 18 الغدیر با عبور از دریاچه، به ارتفاعات شاخ‌شمیران، شاخ‌سورمر و بخشی از ارتفاعات برددکان یورش بردند. هدف نهایی رزرمندگان، سد دربندی‌خان بود اما دشمن بعثی که با تهدید جدی روبه رو شده بود، تمام منطقه را با بمب‌های شیمیایی آلوده کرد و به مقابله با رزمندگان اسلام برخاست. یکی از نیروهای شرکت‌ کننده در این عملیات می‌گوید: «شب عمليات بيت‌المقدس4 بود. ساعت حدود 11 شب، قرار بود غواص‏ها با قايق، از سمت دریاچه سد دربندی‌خان بروند براي شكستن خط. من كنار دست سكاندار نشستم. براي اين‌كه صداي موتور قايق، دشمن را هوشيار نكند، روي موتور قايق يك پتو انداخته بودیم. پتوي روي موتور كاملاً خيس شده بود و مسير خروج دود موتور را مسدود كرده بود. موتور قايق خاموش شد. عراقي‏ها را كه به‏ فاصله 100 متـري ما روي ارتفاع بودند، مي‏شد ديد. سكان‏دار قايق شروع كرد به کشیدن تسمه موتور تا قايق روشن شود. هر بار تسمه را رها مي‎كرد، محكم به بدنه قايق مي‏خورد و صــدا مي‌داد. آرام گفتم «وجعلنا» بخوانيد. موتور قايق با سلام و صلوات روشن شد و وارد درياچه سد دربندي‎خان عراق شديم. زير نور منـور، شاخ‌شميران كاملاً مشهود بود. قايق پهلو گرفت و بچه‎ها پياده شدند. شروع كردم بچه‎ها را توجيه كردن و گفتم: « هر كس نمي‏تواند برود جلو، از همين ‌جا از ستون جدا شود.» يكي از بچه‏ها كه شهيد هم شد، با گريه می‌گفت: « ما را جواب مي‏كني؟ تو خيال مي‎كني ما مي‎ترسيم؟!» دلم قرص شد. یاعلی گفتیم و زدیم به خط»


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : عید سال 1367، در شاخ‌شمیران بودیم؛ جایی در نزدیکی مرز. دهم یازدهم عید بود که شبانه از شیخ‌صله منتقل‌مان کردند به جایی به نام تپه مهدی، درکنــار شاخ ‌شمیـران. جایی شبیه بهشـت. ارتفــاعـات شاخ‌شمیران کنارمان بود؛ و سرتاسرِ دشتِ پشت سرمان سبز بــود، با گل‌های ارغوانی و سفید و صورتی. زیبایی حد و مرز نداشت. صبح که شــد، عراقی‌ها چنان بنا کردند به زدن و آتش ریختن و حمله کردن که باید بودید و می‌دیدید. کنار تپه، چاله‌هایی کندیم و توی آن‌ها پناه گرفتیم. بعد از آن، بوی باروت بود و بوی خون. سعید سعیدی از نزدیکترین دوستانم بود. آن روز، سعید بالای تپه بود. سی چهل نفر بالای تپه بودند و بقیه پایین تپه سنگر کنده بودند و نوبتی می‌رفتند بالا. از صبح، چند بار رفته بودم بالا و برگشته بودم پایین. سعید آمد پایین و گفت بعثی‌ها نیروهاشان را جمع کرده‌اند برای حمله. کمپوتی برایش باز کردم. خورد و وقتی خواست برگردد بالا، دو تایی رفتیم. توی کانال، اولش دولا دولا و بقیه‌اش را چهار دست و پا و سینه‌خیز رفتیم تا رسیدیم روی تپه. چه خبر بود آن‌جا. مسلسل‌های سنگین نمی‌گذاشتند سر بالا ببری. و خمپاره‌ها. و تک‌تیراندازها. و گلوله‌های تانک. و تیربارها. نمی‌دانم چقدر بالا بودم، ولی حمله‌شان که تمام شد، برگشتم. هنوز نرسیده بودم پایین که صدای پای یکی آمد که می‌دوید. دلم هری ریخت پایین. تا رسید، بلند گفت: «سعید... سعید...» و انگار که بخواهد خبر خیلی خیلی بدی را بدهد، لحظه‌ای مکث کرد و بالاخره گفت: «سعید را زدند.» تا غروب جنگ ادامه داشت. جنازه سعید را آوردیم پایین و توی یکی از همـان چاله‌ها، کنار دست‌مان خواباندیم. باران نرم نرم می‌بارید. با مصطفی، دو تایی رفتیم بالاسرش. لحظۀ غمناکی بود. احتیاج نبود کسی صورت خونی سعید را بشوید. باران خودش صورت سعید را می‌شست. در سکوت، نشسته بودیم بالاسر دوست قدیمی‌مان، رفیق‌مان، جان‌مان. که مصطفی آرام شروع کرد به زمزمه کردن: مـردان خــدا پــرده پنــدار دريـدنـد يعني همه جـا غير خـــدا يــار نديدند هر دست که دادند از آن دست گرفتند هر نکته که گفتند همـان نکته شنيدند يک طايفـه را بهـر مکافـات سـرشتنـد يک سلسله را بهــر ملاقـات گـزيـدنـد يک جمـع نکوشيده رسيـدند به مقصد يک قوم دويــدند و به مقصـد نرسيدند فــريـاد کـه در رهـگـذر آدم خـاکـي بسی دانه فشاندند و بسـي دام تنيدند همت طلـب از باطـن پيـران سحرخيز زيرا کـه يکـي را ز دو عالـــم طلبيدند


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : در زمستان سال 1362، عملیات خیبر در جنوب کشورمان در حال آماده‌سازی بود. هزاران نیروی رزمنده در قالب گردان‌های قدس به جبهه‌های جنگ تحمیلی اعزام شده بودند. در همین زمان، قسمتی از گردان‌های قدس که اکثریت آن‌ها از استان همدان بودند، برای عملیات به این منطقه اعزام شدند. نخستین عملیات برون‌مرزی در منطقه، با نام «تحریر‌القدس» در بیستم بهمن 1362 به اجرا درآمد. نیروهای رزمنده با هلی‌کوپتر به مناطق از پیش تعیین شده، منتقل شدند و سپس در ساعت هشت صبح، به نیروهای دشمن حمله کردند. این عملیات، در پاسخ به حملات موشکی دشمن به شهر مظلوم دزفول و گمراه کردن عراقی‌ها از عملیات خیبر و نیز آزادسازی بخشی از ارتفاعات مهم مناطق شاخ‌شمیران، برددکان و شاخ‌سورمر به اجرا درآمد. در این عملیات، رزمندگان توانستند با آزادسازی ارتفاعات مهم منطقه و از جمله برددکان و شاخ‌شمیران و استقرار در 5 کیلومتری سد دربندیخان، حدود 110 کیلومتر از اراضی منطقه را به تصرف خود درآورند. نکته مهم در این عملیات، زمان اجرای آن بود. رزمندگان در سرمای بهمن‌ماه، توانستند پس از کیلومترها پیاده‌روی به دشمن حمله کنند. به طوری که یکی از آنان می‌گوید: « همه از سرما می‌لرزیـــدیم. تمـام لباس‌هامان خیس شده بود. شب وقتی توی سنگرهای نگهبانی می‌رفتیم، از سرما فقط می‌لرزیدیم. گاهی وقت‌ها، آب سرازیر می‌شد توی سنگرهای نگهبانی و مجبور بودیم با کلاه آهنی، آب‌ها را بیرون بریزیم. همان شبِ اول، خیلی‌ها سرمازده شدند و مجبور شدیم بفرستیم‌شان عقب. بچه‌ها با کمترین امکانات مقاومت می‌کردند؛ چون می‌دانستند عملیات در این‌جا، ذهن دشمن را از عملیات در جنوب منحرف می‌کند. روزها از پی هم می‌گذشتند و سرمای شدید منطقه، با آن برف و بوران‌هایش که تا مغز استخوان را می‌سوزاند، همه را کلافه کرده بود. ولی همگی به خاطر خدا صبر می‌کردیم و همه می‌گفتند: هر چه خدا خواست همان می‌شود.»


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : از جمله آثار باقیمانده از جنگ تحمیلی، بیمارستان صحرایی نیمه‌سوخته شیخ‌صله است که در عمق کوه و در چند کیلومتری روستای شیخ‌صله ساخته شده است. اين بيمارستان در سال 1362 ساخته شد و خدمات ارزنده و فراموش‌ نشدنی را به رزمندگان ارائه کرد. رژیم بعث چندین بار اقدام به از بین بردن بیمارستان کرد؛ اما از آن‌جا که قسمت اصلی بیمارستان در زیر کوه و با توان عمرانی و مهندسی بالای رزمندگان و جهادگران ساخته شده بود، آسیبی به آن نرسید. این بیمارستان دارای 2 باند فرود هلی‌کوپتر برای انتقال هوایی مجروحان بود. اغلب مجروحانی که در عملیات‌های والفجر10 و بیت‌المقدس 4 حضور داشتند، در این بیمارستان درمان شدند. یکی از پزشکان این بیمارستان، در خاطرات خود آورده است: ««در منطقه شیخ‌صله، در بیمارستان صحرایی مستقر بودیم که ناگهان مواجه شدیم با صدها مجروح شیمیایی. البته ما تجربه حملات شیمیایی را داشتیم، اما وقتی در شهر حلبچه دشمن علیه مردمان بی‌دفاع استفاده کرد و زن و کودک و پیر و جوان مورد حمله قرار گرفتند، خاطرات بسیار تلخی از آن در ذهن‌مان نقش بست. مادری را که بچه‌ای در بغل داشت، به بیمارستان آوردند. بچه در بغل مادر کشته شده بود و مادر هنوز خبر نداشت و با زاری و گریه، می‌خواست تا فرزندش را نجات دهیم. آن‌قدر مجروح و شهید زیاد بود که کار برای گروه پزشکی خیلی سخت شده بود. یادم هست که گروه پزشکی سه شبانه‌روز نخوابید. حجم مجروحین به حدی بود که نمی‌شد خوابید. در آن چند روز، اولویت‌بندی مجروحین برای انتقال به اتاق عمل، بسیار سخت بود. من گریه می‌کردم و بین مجروحین راه می‌رفتـم و انتخاب می‌کردم. شما اگر مجروحی را که از نظر پزشکی نود درصد احتمال داشت شهید شود، بفرستید اتاق عمل و گروه اتاق عمل پنج ساعت مشغول عمل بشوند، آن‌ وقت ممکن بود ده نفر از کسانی که جراحت‌شان کمتر بود، پشت در اتاق عمل شهید شوند. چون مثلاً ترکش‌ خورده و خونریزی دارد و تا اتاق عمل بعد از پنج ساعت آماده شود، مجروح را از دست می‌دادیم. این‌جاست که شما باید تصمیم خیلی سختی بگیرید تا مجروحی را که احتمال زنده ماندنش بیشتر است، به اتاق عمل بفرستید. بیمارستان شیخ‌صله خیلی از این خاطرات به یادگار دارد.» این بیمارستان، هنوز نفس می‌کشد و خاطرات زیادی از شهدا و مجروحان در دل خود دارد.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : فروردین سال 1366 بود. مأموریت گردان انصار، عملیات بر روی ارتفاعات شاخ‌شمیران بود. ما بچه‌های گردان را توجیه کردیم. سپس اردوگاه گردان در نزدیکی شهر کرمانشاه را جمع کردیم و پس از طی مسافت زیادی، به اردوگاه عملیاتی شیخ‌صله در لابه‌لای ارتفاعات منطقه رسیدیم. بچه‌ها به سرعت چادرهای گردان را برقرار کردند. ما و بچه‌های کادر گردان، بیرون چادر نشسته بودیم و داشتیم در مورد عملیاتی که قرار بود همان شب انجام دهیم، صحبت می‌کردیم که ناگهان، بدون این‌که هیچ‌گونه صدایی شنیده شود، راکت شیمیایی دشمن در فاصلة سه متری پشت چادر ما اصابت کرد و بر اثر برخورد آن به زمین که پوشیده از گل‌ولای بود، قدری از آب و گل‌ها به سروصورت بچه‌ها پاشیده شد. ما که هیچ‌گونه صدای انفجاری نشنیده بودیم، نمی‌دانستیم این آب و گل‌ها از کجا آمده؛ اما ناگهان بچه‌هایی که متوجه قضیه شده بودند، فریاد زدند: «شیمیایی، شیمیایی، گاز خردل است.» به بچه‌ها اعلام شد که به سرعت بالای ارتفاعات بروند و ماسک ضدسلاح شیمیایی خود را بزنند؛ اما برای خودمان و بچه‌هایی که جلوی چادر نشسته بودند، کار از کار گذشته بود؛ به‌خصوص که بخشی از گل‌ولای آلوده به مواد شیمیایی، مستقیماً روی سر و صورتمان نشسته بود و ما می‌دانستیم که آثار گاز خردل پس از مدتی نمایان خواهد شد. به همین علت، اکثر بچه‌ها و عدة زیادی از فرماندهان و کادر گردان، به بیمارستان صحرایی شیخ‌صله اعزام شدند که پس از اقدامات اولیه، به بیمارستان‌های پشت جبهه و شهرستان‌های دیگر اعزام شدند.» آخرین بار که قاسم آمد مرخصی، دخترش تازه به دنیا آمده بود. ما انتظار داشتیم که چند وقت در مرخصی بماند و بعد برگردد جبهه. اما یکی دو بیشتر از مرخصی نگذشته بود که آمد و گفت: «می‌خواهم برگردم جبهه.» گفتم: «تو که تازه بچه‌ات به دنیا آمده...» گفت: «آخه دخترم خیلی شیرین و دوست داشتنی است. می‌ترسم آن‌قدر وابسته‌اش شوم که نتوانم برگردم جبهه.» برگشتیم شیخ‌صله. در حقیقت، اولین باری بود که دخترش را دید و آخرین باری بود که رفت مرخصی. مدتی از برگشتن‌مان نگذشته بود که عملیات بیت المقدس4 شروع شد. چند روز بعد، در پدافندی همان عملیات، روی ارتفاعات شاخ‌شمیران بودیم که قاسم برای انتقال نیروهای گردان عمار، به سمت پایین ارتفاع رفت تا آنها را به بالای تپه راهنمایی کند. تأخیر که کرد، نگران شدیم که شاید برایش اتفاقی افتاده. وقتی بیسیم زدند و گفتند قاسم هنوز نرسیده پایین، معطل نکردیم. دویدیم به سمت همان مسیری که قاسم رفت... ترکش خمپاره خورده بود به سرش و در حالت سجده به شهادت رسیده بود.