یادمان عملیات فتح المبین
یادمان عملیات فتح المبین

يادمان شهدای فتح‌المبين در 8 کیلومتری شمال‌غربی شوش و در غرب رودخانه کرخه قرار دارد که در این منطقه تعدادي از رزمندگان قرارگاه فجر به فرماندهی شهید مجید‌بقایی كه ۶روز مانده به عملیات فتح‌المبین قصد رخنه به سنگرهاي دشمن در این منطقه داشتند در ۹شیار که بعدها به نام شيارهاي المهدي، شيخي، شليكا، خِنِگ، محلات، شیر‌علی‌سلطانی، شهید ربیعی، شهید میرزایی و شهید ترکی معروف شدند با سنگرهاي كمين دشمن درگير شده و تعداد زیادی از آن‌ها در این شیارها به شهادت می‌رسند. در 19 دي‌ماه 1381، هشت شهيد گمنام توسط مردم شهيدپرور شهرستان شوش تشييع و در اين يادمان به خاك سپرده شد و در کنار آن‌ها نیز برخی از شیارهای عملیاتی به صورت بازسازی شده قرار دارند که یادآور نبرد حماسی رزمندگان در این منطقه است. عملیات فتح المبین از عملیات های نظامی ایران بر علیه نیروهای عراق، در فروردین ۱۳۶۱ در خلال جنگ ایران و عراق بود، که با تلفات بالای انسانی پس از هفت روز نبرد سنگین و با پیروزی قاطع نیروهای ایرانی و عقب نشینی ارتش عراق، به پایان رسید. راهیان نور این عملیات در ساعت سی دقیقه بامداد روز دوشنبه ۲ فروردین ۱۳۶۱ در جبهه جنوبی، در منطقه غرب شهرهای دزفول و شوش با وسعت حدود ۲٫۵۰۰ کیلومتر مربع در استان خوزستان انجام شد. طرح ریزی عملیات فتح المبین از اواسط آبان ۱۳۶۰ آغاز شده بود. بسیاری بر این باورند که این عملیات نقطه عطف جنگ ایران و عراق است، که در نهایت منجر به بیرون راندن نیروهای عراقی از بخش بزرگی از خاک خوزستان شد. هر چند برخی دیگر از مفسران جنگ، عملیات بیت المقدس را تعیین کننده ترین عملیات در طول جنگ ایران و عراق می دانند. عملیات فتح المبین باعث آزادسازی ۲٫۴۰۰ کیلومتر مربع از سرزمین های اشغالی، شامل ده ها بخش و روستا و نیز چندین جاده ارتباطی مهم شد، همچنین شهرهای دزفول، شوش، اندیمشک و پایگاه هوایی دزفول نیز، از دید و تیر مؤثر ارتش عراق خارج گردید. عملیات فتح المبین با فرماندهی مشترک ارتش و سپاه پاسداران و با استعداد ۳۵ گردان از نیروهای ارتش و ۱۰۰ گردان از نیروهای سپاه پاسداران، در مقابل ۷ تیپ زرهی، ۲۰ تیپ پیاده، ۱۰ گردان توپخانه ارتش عراق که معادل با حدود ۸۰٫۰۰۰ تا ۱۶۰٫۰۰۰ نفر نیرو بود، اجرا گردید. این عملیات در دوم فروردین ۱۳۶۱ بعد از حدود ۱۸ ماه از شروع جنگ ایران و عراق، آغاز شد. هدف نیروهای ایرانی محاصره نیروهای عراقی بود که بتوانند آنها را در بیرون از شهرهای دزفول و شوش متوقف کرده و از سقوط یا تصرف شهر دزفول نیز جلوگیری نمایند. نیروهای ارتش ایران تحت فرماندهی علی صیاد شیرازی، در شب دوم فروردین، عملیات زرهی خود را آغاز کردند. این عملیات با یورش موج انسانی توسط نیروهای سپاه پاسداران به فرماندهی محسن رضایی، همراهی می شد. هر یک از یورش های موج انسانی، در حدود ۱٫۰۰۰ نفر از نیروهای سپاه پاسداران و بسیج را شامل می گردید. یادمان شهدای فتح المبین در هشت کیلومتری شمال غربی شوش و در غرب رودخانهٔ کرخه ساخته شد. انتخاب این زاویه از شهر شوش برای ساخت یادمان شهدای فتح المبین هم علت خاصی دارد؛ زیرا یکی از عملیات های بزرگ در دوران دفاع مقدس، به جبههٔ شوش باز می گردد. در آن روزهای سرنوشت ساز و در آستانه ی انجام عملیات فتح المبین در هشت کیلومتری شمالغربی شوش و در غرب رودخانه کرخه اتفاقی به وقوع پیوست که تاریخ این سرزمین هرگز آن را فراموش نخواهد کرد. در 19 دی 1381، مردم شهر شوش، هشت شهید گمنام را تشییع و در این یادمان به خاک سپردند. در کنار آن هم برخی از شیارهای عملیاتی، به صورت بازسازی شده، قرار دارند که یادآور نبرد حماسی رزمندگان در این منطقه است. یکی از اتفاق های به یادماندنی در این محلی، حضور رهبر معظـم انقلاب اسلامی، حضرت آیت الله خامنــه ای (مدظله العالی) در محل این یادمان است که به 11 فــروردین 1389برمی گردد.

نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : ما عقب ماندگان و حیرت زدگان، و آن سالکان و چله نشینان و آن عالمان و نکته سنجان و آن متفکران و اسلام شناسان و آن روشنفکران و قلمداران وآن فیلسوفان و جهان بینان و آن جامعه شناسان و انسان یابان، با چه معیار این معما را حل و این مسأله را تحلیل می کنند که از جامعهٔ مسمومی که در هر گوشهٔ آن عفونت رژیم ستم شاهی فضا را مسموم نموده بود، چگونه در ظرف سال های معدود، از بطن این جامعه و انقلاب یک همچو جوانانی سرشار از معرفت الله و سراپا عاشق لقاءالله و با تمام وجود داوطلب برای شهادت، جان نثار برای اسلام که پیران هشتاد ساله و سالکان کهنسال به جلوه ای از آن نرسیده اند، بسازد؟ جز دست غیبی و دستگیری الهی و تصرف ربوبی، با چه میزان و معیار می توان تحلیل این معما کرد؟ اینجانب هر وقت با یکی از این چهره ها روبه رو می شوم و عشق او را به شهادت در بیان و چهرهٔ نورانی اش مشاهده می کنم، احساس شرمساری و حقارت می کنم. و هر وقت در تلویزیون، مجالس و محافل این عزیزان که خود را برای حمله به دشمن خدا مهیا می کنند، و مناجات و راز و نیازهای این عاشقان خدا و فانیان راه حق را در آستانهٔ هجوم به دشمن مینگرم که با مرگ دست به گریبان هستند و از شوق و عشق در پوست نمی گنجند، خود را ملامت می کنم و بر حال خویش تاسف می خورم. اکنون ملت ما دریافته است که ( کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا ). مجالس حال و دعای اینان، شب عاشوراهای اصحاب سیدالشهداء را در دل زنده می کند. (پیام امام حضرت امام خمینی(ره) به مناسبت پیروزی در عملیات فتح المبین )


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : جوانهای عزیز، فرزندان عزیز من که اغلب شما در آن روزها نبودید، آن روزهای سخت و تلخ را ندیدید. این دشت زیبا، این صحنهٔ چشم نواز، این زمین حاصلخیز، در یک روزی زیر پای دشمنان شما بود. چکمه پوشان رژیم بعثی، در همین سرزمینی که مال شماست، متعلق به شماست، آنچنان جهنمی برپــا کرده بودند که انســان از جهات مختلف تأسف می خورد. از جمله از این جهت که چطور این سرزمین زیبا و این طبیعت چشم نواز را تبدیل کرده بودند به یک آتش، به یک دوزخ در ایام محنت جنگ، قبل از عملیات فتح المبین، بنده از این منطقهٔ شمالی مشرف بر این دشت، این چشم انداز وسیع را دیده بودم. این خاطــره از یاد من نمی رود که نیروهای دشمن، در این سرزمین پهناور، با چندین لشکر در این جا متفرق بودند؛ زمین شما را، خاک شما را با چکمه های خودشان می کوبیدند و ملت ایران را تحقیر می کردند.آن کسی که این کشور را نجات داد، همین جوانهای فداکار و مبارز بودند؛ همین بسیج، همین ارتش، همین سپاه، همین رزمندگان فداکار، که امروز بازماندگان آنها در مناطق گوناگونی از کشور وجود دارند؛ بعضی از آنها هم به شهادت رسیدند: (فمنهم منقضی نحبه و منهم من ینتظر) آنچه مهم است، این است که ملت ایران این مقطع تاریخی حساس، مقطع دفاع مقدس را هرگز فراموش نکند و سال های پرمحنت، ولی پرافتخار دوران جنگ تحمیلی را هرگز از یاد نبرند. این آمدن ها، این اظهار ارادتها، این یادبود گرفتن ها، کمک می کند به این که این یادها در ذهن ها بماند. من از این حرکت راهیان نور که چند سال است بحمدالله روز به روز هم در کشور توسعه پیدا کرده، بسیار خرسندم و این حرکت را حرکت بسیار پربرکتی می دانم. و معتقدم این مقطع حساس برای مایک تجربه است. شما جوانهای امروز، اگر آن روز هم بودید، توی این میدان، با عزم راسخ حاضر می شدید. حضرت امام خامنه ای (مدظله العالی)


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : سکوت بود و سکوت در آن نیمه شب. نفسها در سینه ها حبس شده بود. هزاران هزار رزمنده، در دل شب پیش می رفتند. هر کدام به سمتی، در غرب رود کرخه. رو به سه راه قهوخانه، تپه های ابوصلیبی خات، تپه دهلیز، دشت عباس، بلتا، شاوریه، عین خوش، چنانــه، دوسلک، علی گره زد، رقابیه و برقازه. باید بدانی که هر کدام از این نامها چه معنایی دارند. معنای جهاد و شهادت. معنای ایستادگی و سرافرازی، هر نام، حامل غرور یک ملت بود در نوروز 1361. وقتی بیسیم ها به صدا در آمدند و نام بانوی دو عالم حضرت زهرا (س) را فریاد زدند، خیل راست قامتان این دیار، سرها را به خدا سپردند و بر خصم یورش بردند. و امروز، هر بهار، شقایق های این دیار، یاد آن خونین قامتان را در دل ها زنــده می کنند. آنان را به یاد هر رهگذری می آورند. مردانی که در بین اهل آسمان، شناخته تر از اهل زمین هستند. این جا روزهای سختی را به یاد دارد. جنگاورانی که با دستان خالی به نبرد با دشمن رفتند. آن روزها، همهٔ بهشتیان این سرزمین در این جا بودند. در آن روزها، در هر گوشهٔ این دیار خون می بارید. و اگر خوب گوش بسپاری، می توانی زمزمهٔ شبانهٔ جنگاوران را با گوشی دل بشنوی. و صدای چکاچک شمشیرهاشان را آداب زیارت را به جا آور، نیت کن که شهیدان با تو هم کلام شوند. با تو سخن بگویند. وضو بگیر، طاهر شو. کفش ها را در بیاور و پابرهنه شو. آنگاه گام بردار بر هر گوشهٔ این خاک، همانند آن که بر کربلا و مشهد شهیدان قدم می گذاری، شهدا راهنما هستند، برای همهٔ ما از قافله جاماندگان، در این جا می توان چشم دل باز کرد، می توان نفس را زیر پا گذاشت، می توان خدا را پیدا کرد و به شهر بازگشت.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : وقتی از اندیمشک به طرف شوش می روی، سمت راست به یک جادهٔ فرعی میرسی، این جاده، شما را به پل رودخانهٔ کرخه می رساند. از پل که عبور می کنی، در واقع وارد منطقهٔ عملیاتی فتح المبین شده ای. جاده را ادامه می دهی، بعد از 6 کیلومتر، یک سه راهی پیش چشمانت ظاهر می شود که هنوز هم به سه راهی قهوه خانه معروف است؛ هر چند مدتهاست از آن قهوه خانهٔ کوچک و قدیمی، اثر و نشانی نمانده است. حالا دو راه پیش رویت می بینی، راهی به جنوب و راهی به غرب. جادهٔ جنوبی، تو را به سوی ارتفاعات ابوصلیبی خات و سایتهای چهار و پنج می برد. و اگر باز ادامه دهی، خواهی دید که به پاسگاه فکه، در منطقهٔ صفر مرزی رسیده ای. اما جادهٔ سمت راست، تو را به سمت غرب می برد. شانزده کیلومتر که بگذری، سمت راستت تپه های بلتا و کمی جلوتر و دورتر، ارتفاعات دهلیز را می بینی، و سمت چپ جاده، بلندی های علی گره زد را، حالا دشتی بزرگ و پهناور پیش رویت خودنمایی می کند. این همان دشت عباسی معروف است. یازده کیلومتر بعد، به امامزاده عباس می رسی؛ بقعه ای متبرک که در سمت راست جاده واقع است و دشت عباس همهٔ هویت خود را از آن دارد. اگر این جاده را که به جادهٔ اندیمشک- دهلران معروف است، ادامه دهی، بعد از طی سیزده کیلومتر، به منطقهٔ عین خوش می رسی، در بین راه نیز چند جادهٔ فرعی وجود دارد که به منطقه ابوقریب و شرهانی، و پاسگاههای مرزی بیات، نهر عنبر، چم سری، ربوت و چم هندی منتهی می شود. این منطقه به مساحت بیش از 2500 کیلومترمربع، منطقه عملیـاتی فتح المبیــن محسوب می شود. ارتش بعث، برای تصرف غرب رودخانهٔ کرخه و عبور از رودخانهٔ کرخه و اشغال کامل شمال خوزستان، از دو محور فکه و شرهانی وارد خاک ایران شد. در محور اولی، لشکر 10 زرهی عراق، با پشت سر گذاشتن رودخانهٔ دویرج، به سمت عین خوشی پیشروی و این منطقه و پادگان عین خوش را اشغال کرد. پس از ان، با تصرف دشت عباس، به سمت رودخانهٔ کرخه و پل نادری هجوم آورد. اما در محور دوم، لشکر یک عراق، حملهٔ خود را از فکه آغاز کرد و پس از اشغال ارتفاعات مرزی و تپه های ابوصلیبی خات (رادار) در روز ششم مهر، خود را به غرب کرخه رساند و خط دفاعی تشکیل داد. به این ترتیب، سرتاسر غرب رود کرخه (به جز مناطق محدودی) به اشغال ارتش عراق در آمد.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : پس از اشغال منطقهٔ غرب رود کرخه، شهر شوش به عنوان عقبهٔ نیروهای خودی در آمد. یکی از اهالی، در خاطرات خود می گوید: «هنوز یک ماهی از شروع جنگ نگذشته بود. شهر شوش کاملا تخلیه و گنبد دانیال نبی (ع) هم زخمی شده بود. تصمیم بر این شد تا مشهدی جواد خباز، مغازه اش را باز کند و به هر مراجعه کننده، بابت هر فرد خانواده، شش کیلو آرد به عنوان جیره تحویل دهد. آن روز، مشهدی جواد مغازه را باز کرده بود. حدود ده نفری در صف ایستاده بودند. من هم به او کمک می کردم. نوبت به یک جوان حدود بيست ودو ساله رسید. کیسه ای در دستش بود و مقداری پول خرد که مرتب آنها را می شمرد. فروشنده طبق معمول، شش کیلو آرد به او داد. با کمال تعجب شنیدم که جوان گفت من فقط پول سه کیلو دارم؛ همین قدر کافی است. دلم سوخت. به چهره اش نگاه کردم. آردها را گرفت و رفت. رفتم دنبال کارم که آمبولانس سپاه آمد دنبالم. در راه، برایم تعریف کردند که یک نفر در احمدآباد شهید شده و باید فوری او را دفن کنیم. دو نفر دیگر را هم سوار کردیم و با خودمان بردیم. در قبرستان، آخر آسفالت پیاده شدیم و سراغ جنازه را گرفتیم. گفتند پشت دیوار غسالخانه است. صحنهٔ زجرآوری بود. برادر، خود را میزد. مادر، فریاد می کشیـد و زنش خاک بر ســـر خود می پاشید. کسی نبود که انها را از روی جنازه بردارد و دلداریشان بدهد. با خواهش و تمنا، آنها را کنار کشیدیم. توپخانه دشمن شروع به شلیک کرد. اتش آنقدر شدید بود که کار به کندی صورت می گرفت. فکر کنم قبری به اندازهٔ کمرم کندیم. شلیک ها اجازهٔ کار بیشتر را نمی داد. مقداری نی روی جنازه گذاشته بودند. جنازه خون آلود بود. دستش روی قلبش قرار داشت و ترکش دقیقاً از سمت چپ گذشته، وارد سینه اش شده بود. انگشتر نامزدی اش در انگشت و ساعت مچی قدیمی روی دستش بود. هنگام حمل جنازه، نگاهم به صورت شهید افتاد. یک دفعه غم سنگینی بر قلبم احساس کردم. او را شناختم. همان جوانی که آرد خریده بود. تازه داماد فقیر، هنگام آماده کردن تنور، در حالی که مادرش در اتاق بوده، مورد اصابت قرار گرفته بود. فکر کنم نامش عبدالزهرا بود. او را با همان لباس درون قبر گذاشتیم. آن لحظه را هرگز فراموش نمی کنم. آن جزئی از خاطرات زندگی من است.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : گردان با 700 نفر نیرو، راه را گم کرده بود. قبل از عملیات، به آنها گفته بودند که حتی وقتی گردانهای دیگر عملیات را شروع کردند، نباید وارد درگیری شوند. آنها باید در تپه های علی گره زد، توپخانه دشمن را تصرف می کردند. چشم امید همه به آنها بود. اگر می توانستند توپخانه را بگیرند و راه آتش را ببندند، نیروهای عراقی خلع سلاح می شدند. اما راه گم شده بود. اطراف را تاریکی مطلق فرا گرفته بود. به هر سمت چشم می انداختی، جز سیاهی تپه ها و شیارهای کوچک و بزرگ، چیز دیگری به نظر نمی آمد. دستور داد نیروها بنشینند. محسن رفت کناری، کسی نمی دانست چه شده. به کجا می رود فرمانده؟ توی تاریکی، به نماز ایستاد. نمازی از سر اخلاص و دلتنگی و تضرع، و سپس به سجده رفت. کسی نفهمید چه شد، اما به ناگاه بلند شد و گفت دنبال من بیایید. ستون گردان به راه افتاد. جلوتر، دشت وسیعی در مقابل نمایان شدکمی دورتر، سایهٔ تپه ها. محسن همچنان پیشاپیش ستون گردان حرکت می کرد. با رسیدن نیروها به بالای تپه ای کوچک، ناگهان متوقف شد. اول صدای شلیک تفنگ ها آمد و بعد نور شلیک توپها. گردان رسیده بود بالاسر توپخانه دشمن، قسمتی از وصیت نامه شهید محسن وزوایی، فاتح توپخانه دشمن در عملیات فتح المبین: « این امت باید بداند، از بزرگترین خطراتی که انقلاب را تهدید می کند، آفت نفوذ خطوط انحرافی در خط اصلی انقلاب، یعنی همانا خط امام است. شما امت مسلمان ایران در تاریخ جهان نمونه هستید. شما فرزندانی تربیت نموده اید که شهادت را بالاترین سعادت خود می شمارند و فقط روی پشتـوانه الهی حســاب می کنند و شکست در راه چنین حرکتی مفهومی ندارد. خدا را شکر می کنم که نعمت شرکت در عملیات، به منظور روشن کردن سرزمینهای سرد و بی روح گشته از وجود صدامیان به نور خدایی نصیبم شد؛ و از خدا میخواهم که شهادت در راهش را نصیبم فرماید. از خدا می خواهم که مرا به حال خود وامگذارد که بنده ای حقیر و زبون هستم و به درگاه کسی غیر از او نمیتوانم رو بیاورم در ضمن، اگر نتوانستید جنازه ام را به عقب بیاورید آن را روی میـن های دشمن بیندازید تا اقلاً جنـازه ی من کمکی به اسلام کرده باشد.»


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : زمین عملیات فتح المبین، یک زمین هلالی شکل است. به این معنا که نوع پیشروی ارتش عراق در غرب کرخه، به گونه ای صورت گرفت که سرزمین اشغال شده، شکل هلالی به خود گرفته بود. بر اساس طرحی که به تصویب قرارگاه مشترک کربلا رسید، برای آزادسازی این منطقهٔ وسیع، چهار قرارگاه در نظر گرفته شد: قرارگاه قدس که در شمال منطقه وارد عمل می شد. قرارگاه نصر که در شمال شرق، آغاز عملیات می کرد. قرارگاه فجر که عملیات در شرق منطقه را عهده دار بود. قرارگاه فتح که از جنوب به سمت شمال پیشروی می کرد. با اجرای عملیات فتح المبین، قرار بود کلیهٔ یگانهای عراقی مستقر در منطقه، تا غرب ارتفاعات تینه عقب رانده شوند و نیروهای خودی در امتداد ارتفاعات عین خوشی، تینه، برقازه، رقابیه و میشداغ موضع پدافندی بگیرند. در ساعت 30 دقیقه بامداد روز دوشنبه دوم فروردین 1361، عملیات فتح المبین با رمز یازهرا (س) آغاز شد. در این عملیات، بیش از 2400 کیلومترمربع از سرزمینهای غرب دزفول آزاد شد. در عملیات فتح المبین که طی چهار مرحله، در شامگاه هشتم فروردین با موفقیت 100 درصد به پایان رسید، پانزده هزار نفر از نیروهای متجاوز عراقی به اسارت رزمندگان اسلام در آمدند.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : به جای این که ما عملیات را شروع کنیم، چند روز قبل از آغاز عملیات، دشمن شروع کرد. فشار عجیبی به نیروهای ما آورد. معلوم بود که دارد حساب شده کار می کند و می خواهد ما را به موضع انفعالی بکشاند و ابتکار عمل را از ما بگیرد. بدبختانه، با طرحی که مصوبهٔ همهٔ ما بود، از چهار محوری که می خواستیم حمله کنیم، فقط دو محور باقی ماند. این دو محور هم به هیچ ترتیب با محاسبات و برآوردهای عملیاتی و معیارهای تخصصی نمی خورد. آخرین بررسی مشترک من و فرماندهٔ سپاه، به این نتیجه رسید که باید این مطلب را به حضرت امام منتقل کنیم که وضع ما نگران کننده است. ببینیم نظرشان چیست و در این شرایط چه باید کرد؟ چاره ای نداشتیم و گرفتار شده بودیم. چون هر دو نمی توانستیم برویم، با توافق هم، قرار شد آقای محسن رضایی بروند و برگردند. زمان هم تنگ بود. یک دفعه یکی از خلبانهای با روحیهٔ انقلابی ارتش گفت: « من خلبان اف. پنج هستم. ما مجاز نیستیم در کابین کمک خلبان یک نفر دیگر را سوار کنیم، باید حتما خلبان باشد. ولی من آمادگی دارم، هر کدام از شما که خواستید، سوار شوید. من شما را در مدت بیست دقیقه به تهران برسانم و از آن طرف هم در مدت بیست دقیقه بیاورم. بقیهٔ زمان صرف رفت و آمد تا جماران می شود.» این پیشنهاد جالبی بود. هواپیمای اف.پنج آموزشـی آمـاده بود که دو نفـر می توانند با آن پرواز کنند. آقای رضایی رفت و در مدت دو تا سه ساعت کارمان انجام شد. جمع شدیم و پرسیدیم: «نتیجه چه شد؟» گفت: «رفتم خدمت حضرت امام و به ایشان گفتم وضع مان خیلی خراب است و واقعاً مانده ایم که چکار کنیم. مهمات کم داریم، دشمن به ما حمله کرده، نیروهایمان کم است، اصلاً منطقه، یک منطقهٔ عجیب و غریبی است. خواهش می کنیم که حداقل استخاره کنید که حمله کنیم یا نه.» حضرت امام فرموده بودند: «من استخاره نمی کنم. ولی خودتان بروید به طلب خیر قرآن را باز کنید و نگران نباشید. مشکل تان حل می شود. بروید اقدام کنید.» طبق دستور ایشان، قرآن به طلب خیر باز شد. سورهٔ فتح آمد. وقتی که موقع عملیات شد، ایات را خواندند و ما قوت قلب گرفتیم. پس از آن فکر تخصصی را هم در خودمان کور کردیم. چاره ای نداشتیم. اگر می خواستیم به آن اکتفا کنیم، همهٔ جواب ها منفی بود.» (شهید علی صیاد شیرازی)


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : مرحوم رسول ملاقلی پور، کارگردان مشهور دفاع مقدس که در محور عملیاتی تیپ امام حسین(ع) حضور داشته، می گوید: « از وانت پایین آمدم. هول کرده بودم. جنازهٔ بچه ها را هم پشت خاکریز دیدم. همه چیز به هم ریخته بود. ظاهراً عراقیها سعی داشتند این خاکریز را بگیرند، ولی بچه ها با تمام توان در حال مقاومت بودند. ترس و هیجان به جانم افتاده بود و رهایم نمی کرد. مثل عروسک کوکی دور سر خودم می چرخیدم. یک ساعتی این جا بودم. تازه شصتم باخبر شد که باغ طالقانی یعنی همین و آلبالو گیلاس ها هم یعنی همین ترکش ها و گلوله ها ! با خودم گفتم رسول دیدی چه رودستی از (شهید) حسن شوکت پور خوردی؟ باباجان، چه باغی، چه آلبالو و گیلاسی؟ درست آمده ای وسط معرکه خدا به دادت برسد. بودن من در باغ طالقانی و دیدن آن صحنه های واقعی جنگ، تأثیر زیادی روی من گذاشت. کمترین تأثیر این بود که کمی به خودم بیایم. خودم را بشناسم که چند مرده حلاجم... بعد هم از آن لحظه ها در فیلم هایم استفاده کردم. این خط را بچه های اصفهان نگه داشته بودند. حسن شوکت پور هم از بچه های لشکر امام حسین(ع) بود. پاتوق من هم تو همین لشکر بود. هر وقت به جبهه می آمدم، جایم توی همین لشکر بود. صحنه های این خط واقعاً دیدنی بود. از بچه های ده دوازده ساله بگیرید تا پیرمرد تدارکاتی، همه شان پرتلاش و فعال بودند. دیدن اجساد بچه ها و دیدن تعدادی زخمی که راهی برای بردن شان به عقب نبود، چه روحیه ای در آدم به وجود می آورد؟ داشتم به در خط ماندن عادت می کردم. داشتم حواسم را به خودم و دور و بــرم جمـع می کردم. می دیدم که بچه ها چطور از خاکریز بالا می روند و به طرف سنگرهای عراقی ها می دوند و عده ای را اسیر می کنند و به این طرف می آورند. همین جا بود که شنیدم بچــه ها، پادگان عیــن خوش را گرفته اند. تقریباً بخش زیادی از دشت عباس را گرفته بودند. من هم آمدم به طرف عین خوش وشروع کردم به عکس گرفتن و فیلم برداشتن».


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : اکنون بیش از 30 سال از آن واقعه می گذرد. بعد از گذشت یک روزگار، هنوز عین خوش مانده است، دشت عباس مانده است، علی گرد مانده است، جادهٔ اندیمشک- دهلران مانده است، امام زاده عباس مانده است، اما جای شهیدانی که دلاورانه در این دشت جنگیدند و مظلومانه به شهادت رسیدند، خالی است. آنها که این منطقه را از اسارت چکمه های تجاوز، رهاندند. آنها رفته اند، همه شان و اکنون وقتی در سکوت ایــن کوه ها و دشت ها کنجی می گیری، چشــم بر هم می گذاری و دل به اطراف می دهی، با گوش جان می شنوی... صدای گوشخراش شنی تانک ها را، صدای انفجار پیاپی خمپاره ها را، صدای بمباران های پایان ناپذیر را و می شنوی صدای الله اکبر بچه های با غیرت را، صدای شلیک آر پی جی های شرف را، صدای بالگردهای تنهایی را و می شنوی صدای شهادتین وداع را، صدای عظمت متوسليان را، صدای مردانگی لهراسبی را، ندای پر غرور محسن وزوایی را، صدای جدیت شهبازی را، فریاد مجید بقایی را و خواهی شنید صدای تردیدشکن حسن باقری را، فرمانده بی بدیل قرارگاه را. یادمان شهدای فتح المبین در هشت کیلومتری شمال غربی شوش و در غرب رودخانهٔ کرخه ساخته شد. انتخاب این زاویه از شهر شوش برای ساخت یادمان شهدای فتح المبین هم علت خاصی دارد؛ زیرا یکی از عملیات های بزرگ در دوران دفاع مقدس، به جبههٔ شوش باز می گردد. در آن روزهای سرنوشت ساز و در آستانه ی انجام عملیات فتح المبین در هشت کیلومتری شمالغربی شوش و در غرب رودخانه کرخه اتفاقی به وقوع پیوست که تاریخ این سرزمین هرگز آن را فراموش نخواهد کرد. در 19 دی 1381، مردم شهر شوش، هشت شهید گمنام را تشییع و در این یادمان به خاک سپردند. در کنار آن هم برخی از شیارهای عملیاتی، به صورت بازسازی شده، قرار دارند که یادآور نبرد حماسی رزمندگان در این منطقه است. یکی از اتفاق های به یادماندنی در این محلی، حضور رهبر معظـم انقلاب اسلامی، حضرت آیت الله خامنــه ای (مدظله العالی) در محل این یادمان است که به 11 فــروردین 1389برمی گردد.


نویسنده : امتداد

تاریخ : 1399

خاطره : فتح المبین اینجا فتح المبین فتح الفتوح است ... اینجا کانال فتح المبین کوچه تنگ آشتی کنان با شهدا است اینجا محل دلاوری های رزمنگان اسلام است اینجا مقتل الشهدا است اینجا محل فتح دریچه قلبهاست ... اگر تپه‌ها و وادي‌هاي اين سرزمين زبان داشت از حما‌سه‌هاي فرزندان اين سرزمين مي‌گفت؛ از پل ناجيان كه عبور مي‌كني به شيارهاي معروفي مي‌رسي كه ماه‌هاي نخست جنگ شاهد حماسه‌هاي بسيار بودند: شيار شيخي، شيار المهدي و شيار شليكا. اين منطقه، عمليات فتح‌المبين را در خود ديده است و امتداد اين جاده مي‌رسد به سايت‌هاي رادار چهار و پنج و ارتفاعات ابوسلبي‌خات و رودخانه رفاعيه. سايت‌هاي چهار و پنج كه قبل از انقلاب بنا شده بودند، بهترين ارتفاع منطقه بودند و مسلط بر عراق و ايران. عراق همان اوايل جنگ دست گذاشت روي اين ارتفاعات و آنها را از ما گرفت و با استفاده از موقعيت و ارتفاع همين سايت‌ها بود كه راحت دزفول، انديمشك، شوش و جاده انديمشك به اهواز را با موشك زمين به زمين مي‌زد. تازه از اين موقعيت مي‌شد پرواز هواپيماها را هم كنترل كرد. چشم منطقه اينجا بود. صدام هم خيلي مواظب بود كه آن را از دست ندهد. آن قدر نيرو براي محافظت از اين منطقه آورده بود كه با غرور مي‌گفت: اگر ايراني‌ها سايت‌ها را بگيرند، كليد بصره را هم به آنها مي‌دهم. دو روز از فروردين ۶۱ گذشته بود كه عمليات فتح‌المبين كليد خورد. در استخاره محسن رضايي براي آزاد سازي اين مناطق سوره فتح آمد و نام عمليات فتح‌المبين گذاشته شد. رمزش را هم گذاشتند: يا فاطمة الزهرا سلام الله عليها. مرحله اول عمليات، عبور رزمنده‌ها از شيارها بود كه به كمين عراقي‌ها خوردند. در همين شيارها بود كه خيلي‌ها شهيد شدند. اين را گفتم كه بدون وضو وارد نشوي و قدم كه بر مي‌داري مواظب باشي... چون عراق هوشيار بود مرحله اول را دوام آورد؛ حتي حمله هم كرد و تعدادي از نيروهاي ما را اسير گرفت. مرحله اول، خدا ما را نجات داد و فتح خدا آغاز شد. مرحله دوم و سوم عمليات، عراقي‌ها چنان ضربه‌اي خوردند كه راهي جز فرار نداشتند. آنها اصلا انتظار نداشتند كه ايراني‌ها به اين قوت جلو بيايند و به پادگان عين‌خوش برسند. ديگر براي آنها جاي ماندن نبود. هفت روز از فروردين ۶۱ گذشته بود كه سايت دست رزمندگان اسلام بود؛ اما صدام به وعده‌اي كه داده بود هيچ وقت عمل نكرد و اين براي او درس عبرتي نشد كه ديگر خط و نشان نكشد. در خرمشهر هم همين حرف‌ها را زد؛ ولي دو ماه بعد از اين آنجا را هم مفتضحانه رها كرد و رفت تا ديگر جرات نكند وعده و وعيد بدهد. در فتح‌المبين، عراقي‌ها به گونه‌اي غافلگير شدند كه اسناد و مدارك و چمدان‌هاي محرمانه بسياري از خودشان جا گذاشتند و رفتند. ماشين‌هايشان كه در گل گير مي‌كرد رها مي‌كردند و پا به فرار مي‌گذاشتند. اگر ما در طول جنگ ده كاميون سند از عراق گيرمان آمده باشد، نه كاميون آن در همين منطقه فتح‌المبين بود. اگر فتح خدا نبود و اگر ما در فتح‌المبين پيروز نمي‌شديم، با پنج عمليات هم نمي‌شد، اين زمين‌هاي بزرگ و سايت‌ها را آزاد كرد. چرا كه عراقي‌ها تا اين مرحله حالت هجومي داشتند. از اين عمليات به بعد، عراقي‌ها دست و پايشان را جمع كردند؛ ميدان مين گستردند و مجبور شدند به لاك دفاعي بروند. امروز به يادبود شهيدان اين منطقه، يادمان زيبايي ساخته‌اند تا شايد تو بتواني در فضاي همان روزها قدم بزني. شيارهاي كوچه مانندي كه آهسته تو را از خود عبور مي‌دهد تا آرام آرام دلت نرم شود و آشتي كني با هر آنچه از ياد برده‌اي آشتي كني، با آناني كه آرام آرام از كنار همه زيبايي‌هاي دنياي فاني گذشتند تا به زيبايي مطلق برسند.


نویسنده : سیری در ایران

تاریخ : 1398

خاطره : یادمان شهدای فتح‌المبین در هشت کیلومتری شمال‌غربی شهرستان شوش قرار دارد، در این منطقه تعدادی از رزمندگان قرارگاه فجر به فرماندهی شهید «مجید‌ بقایی» در ۹ شیار با سنگرهای کمین دشمن درگیر شده و تعداد زیادی به شهادت رسیدند. هر ساله و بخصوص در روزهای پایانی سال خیل عظیم شیفتگان و دلدادگان شهادت و ایثار، کوله‌پشتی عاشقی را کول می‌کنند و دل به خاکریزهایی می‌سپارند که پر است از یاد یارانی که جان دادند تا خاک ندهند.یادمان فتح المبین در شهر باستانی شوش دانیال در فهرست میراث دفاع مقدس نیز ثبت شده است. عملیات فتح المبین در ساعت ۳۰ دقیقه بامداد روز دوشنبه ۲ فروردین ۱۳۶۱ با رمز «یا زهرا» در جبهه جنوبی در منطقه غرب شوش و دزفول با وسعت حدود ۲۵۰۰ کیلومتر مربع انجام شد.طرح‌ریزی عملیات فتح المبین از اواسط آبان ۱۳۶۰ آغاز شده بود و بسیاری بر این باورند که این عملیات نقطه عطف جنگ ایران و عراق است که در نهایت منجر به بیرون راندن نیروهای عراقی از بخش بزرگی از خاک خوزستان شد. استان خوزستان به واسطه اینکه در دوران دفاع مقدس، پایتخت و جغرافیای فرماندهی در جنگ بوده و بسیاری از شهرهای آن به اشغال رژیم بعث درآمده و تا درصد زیادی نیز تخریب شده بودند، دارای یادمان‌ها، مناطق عملیاتی و موزه‌هایی است که هر ساله میزبان کاروان‌های راهیان نور دانشجویی، دانش آموزی و مردمی است. مشخصات عملیات فتح المبین مدت اجرا :۱۰ روز تلفات دشمن ( کشته ،زخمی و اسیر ) : چهل هزار تن رمز عملیات : یا زهرا مکان اجرا : محور شوش ؛ غرب رودخانه کرخه ارگان های عمل کننده : نیروهای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ، ارتش جمهوری اسلامی و جهاد سازندگی اهداف عملیات : آزاد سازی بخش وسیعی از خاک ایران و خارج ساختن شهرهای دزفول ، اندیمشک ؛ شوش و جاده اندیمشک اهواز از برد توپانه و سایت موشکی دشمن بوده و این عملیات طی چهار مرحله انجام گرفت .


نویسنده : مشرق نیوز

تاریخ : 1393

خاطره : یادمان زیارتی فتح المبین در نزدیکی شهرستان شوش واقع شده و با توجه بر برگزاری اردوهای راهیان نور دانش آموزی در چندین ماه سال بازدید کننده دارد. این یادمان با نظر به وجود شیارها و پرداخت های هنرمندانه جذابیت و حال و هوای جالبی دارد. محل یادمان بهانه ای است تا زائرین راهیان نور با عملیات بزرگ و تعیین کنندۀ فتح المبین آشنا شوند. دسترسی زائرین راهیان نور به این یادمان با صفا در غرب شهر دانیال نبی (س) کار سختی نیست ولی دل کندن از حال و هوای دوست داشتنی اش حقیقتاً دشوار و مشکل است. حضور در محفل خاطرات فتح المبین دستاویزی است تا ضمن تنفس در هوای غرور آفرین نوروز 61 با جغرافیایی جبهه خوزستان نیز آشنا شویم. یکی از پیچیدگی های نبرد در خوزستان همین شکل عوارضی است که در زیاتگاه فتح المبین مشاهده می شود. این آشنایی دریچه ای است تا عظمت کار طراحان عملیات فتح المبین را بهتر درک کنیم. احمد متوسلیان، محمد ابراهیم همت و محمود شهبازی از جبهه های غرب آمده بودند و حسن باقری روی نقشه توجیهشان می کرد. به باقری کنایه می زدند که فکر می کردیم اطلاعات مهمی بهمان می دهید. انگار این جا به جای منطقه، نقشه نشان آدم می دهند و آدم را روی کاغذ توجیه می کنند. باقری گفت برادر احمد توجیه در جنوب متکی به نقشه است و شرایط با جبهۀ غرب فرق دارد. منطقه وسیع است و آن قدر شیار و ارتفاع هست که کاملاً با غرب و آنچه شما می توانید از بالای ارتفاع دو سه هزار متری ببینید کاملاً متفاوت است. اطلاعات نقشه ها حاصل یک سال کار شناسایی میدانی و عکسبرداری هوایی متوالی از منطقه است. اگر بخواهید در دشت ها و تپه ماهورهای جنوب بدون نقشه حرکت کنید در همان قدم اول زمینگیر می شوید. باقری آنها را به منطقه برد، توجیهشان کرد و با دوربین تک تک عارضه ها را نشانشان داد. احمد به شهبازی و همت گفت حق با برادر باقری است این جا بدون نقشه نمی شود هیچ کاری کرد. در این منطقه تعدادی از رزمندگان قرارگاه فجر به فرماندهی شهید بقایی با دشمن درگیر شدند که به شهادت چند تن از آنها منجر شد. نامگذاری شیارهای یادمان بیاد همان شهدا انجام شده است. هشت شهید گمنام از سال 1380 در این یادمان میزبان دلهای مشتاق زائرین هستند.


نویسنده : مشرق نیوز

تاریخ : 1393

خاطره : عملیات فتح المبین *منطقه: جبهه جنوبي – شوش و دزفول *رمز: يا زهرا (سلام الله عليها) *تاريخ: 2/1/61 تا 10/1/61 *هدف: آزاد سازي منطقه غرب دزفول و جاده دزفول – دهلران و تامين انديمشك، شوش ، دزفول و جاده انديمشك – اهواز *وسعت منطقه آزاد شده : 2400 كيلومتر مربع پیش از شروع عملیات محسن رضایی فرمانده وقت سپاه برای رسیدن به اطمینان قلب به قرآن مراجعه کرد. آیۀ 18 سورۀ فتح (لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبَايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ مَا فِي قُلُوبِهِمْ فَأَنزَلَ السَّكِينَةَ عَلَيْهِمْ وَأَثَابَهُمْ فَتْحًا قَرِيبًا) آمد و نام عملیات از آیات همین سوره اقتباس شد. پیروزی رزمندگان اسلام در عملیات شوق آفرین فتح المبین موجی از شادی و شعف را در سراسر ایران گستراند و موجب تقویت روحیۀ جبهه ها شد. بازتاب داخلی و خارجی فتح المبین بیانگر این واقعیت است که پس از گذشت 18 ماه از آغاز جنگ، سازمان رزمی نیروهای ایران به جایگاه قابل قبولی رسیده بود و همین امر مقدمه آزادسازی خرمشهر گردید. صدام که در روز نخستین جنگ مصاحبه اش را نیمه تمام گذاشته بود تا 3 روز بعد در اهواز آن را تمام کند، مجبور به پذیرش شکست شد ولی در اقدامی مضحک برای جلوگیری از تخریب چهره بین المللی خود فرار ارتش بعث را عقب نشینی تاکتیکی خواند. فضاحت شکست به حدی بود که وی برای سرپوش گذاشتن بر ضعف ارتش عراق، گفت: «من از کلمۀ اسیر نفرت داشته و دارم، ولی برادران طبیعی است که د جنگ ها نظامیانی اسیر می شوند. آنهایی که به اسارت در آمده اند جزو نیروهای بی تجربه بوده اند.» نکتۀ ویژه امام خامنه ای در یازدهمین روز از فروردین ماه سال 1389 با حضور در این یادمان خطاب به جوانان میهن فرمودند: « عزم راسخ شما، هوشمندی و بصیرت شما، ایستادگی و قاطعیت و شجاعت شما میتواند همه‌ی دشمنان را هرچند بظاهر بزرگ و نیرومند باشند، به شکست بکشاند.» دلنوشته به فتح المبین که رسیدیم ، خاک آغوش استقبالش را گشوده بود تا ما را میهمان دنیایی تازه کند دنیای که خبر از « إِنَّا فَتَحْنَا لَكَ فَتْحًا مُّبِينًا » می دهد نه! گفتن از آن فتح بزرگ، کار ما نیست کاش حسن باقری اینجا بود از آن روزها برای ما می گفت ... حالا در این شیارها که قدم بزنی، نَفَست بوی ارادۀ إلهی می گیرد بوی خوش وَلِلَّهِ جُنُودُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَكَانَ اللَّهُ عَزِيزًا حَكِيمًا ... به دوربین های خبری رسانه های رنگارنگ عالم بگویید، در نیروگاههای هسته ای و پادگان های نظامی به دنبال دلیل سربلندی ما نباشند. ما شگرد فتح را از دل این خاکها بیرون می کشیم ...


نویسنده : ماهنامه دوران

تاریخ : 1395

خاطره : با پایان گرفتن عملیات طریق‌القدس (آذر 1360) طرح ریزی سومین عملیات بزرگ ایران در دستور کار فرماندهان قرار گرفت. طرح‌ریزی عملیات فتح‌المبین از آبان 1360 شروع شد و برآورد اولیه آن در پنجم آذر 1360 تهیه شد. شناسایی منطقه و طراحی عملیات فتح‌المبین حدود چهار ماه طول کشید. این عملیات در غرب شهر شوش تا مرز فکه و در یکی از مهمترین محورهای تهاجم ارتش عراق برای تصرف خوزستان صورت گرفت. کار شناسایی کلی منطقه این عملیات را واحد اطلاعات سپاه دزفول به سرپرستی شهید مهدی زین‌الدین از ماه‌ها قبل انجام داده بود. ارتش عراق از زمان ومکان این عملیات باخبر بود. بنابراین آنچه که می‌توانست اطلاع ارتش عراق از عملیات و منطقه آن را ناکام بگذارد، طرح مانور و تعیین محورهای عملیات، به گونه‌ای بود که دشمن نتواند آن را پیش‌بینی کند و غافلگیر شود. عملیات فتح‌المبین سومین عملیات بزرگ ایران در سال دوم جنگ بود. رزمندگان اسلام برای بیرون راندن قوای اشغالگر عراق از سرزمین‎های اشغالی خوزستان، در شب دوم فروردین 1361 این عملیات را آغاز کردند. نام "فتح‌المبین" را بر اساس تفآل فرمانده وقت سپاه به قرآن و آمدن سوره فتح برای عملیات انتخاب کردند. این نبرد حدود یک هفته طول کشید و با پیروزی قاطع نیروهای ایرانی پایان یافت.


نویسنده : ماهنامه دوران

تاریخ : 1395

خاطره : ملاحظات انتخاب منطقه عملیات فتح المبین از روز آغاز جنگ، منطقه پل نادری و سرزمین‌های غرب رودخانه کرخه و اراضی دشت عباس از مهمترین اولویت‌های ایران برای اجرای عملیات بزرگ بود. با هماهنگی بیشتر سپاه و ارتش و نیز همکاری گسترده این دو سازمان در دو عملیات ثامن‌الائمه و طریق‌القدس قوای ایران توانستند پیروزیهای بزرگی در آزادسازی بخش‌های از خاک کشور به دست آورند. ولی هنوز دو مرحله مهم استان خوزستان در تسلط و تصرف دشمن باقی مانده بود. یکی غرب رودخانه کرخه تا مرز بین فکه و دهلران که به نام «منطقه عملیاتی فتح‌المبین» خوانده شد و دیگری سرزمین‌های جنوب غرب اهواز تا خرمشهر که بعدها به «منطقه عملیاتی بیت‌المقدس» معروف شد. معمولاً برای طرح‌ریزی و اجرای هر عملیاتی باید به نکات و ملاحظات مهمی توجه می‌شد. این ملاحظان برای عملیات فتح‌المبین عبارت بودند از: الف: تناسب وسعت منطقه عملیات با توان مورد نیاز برای تصرف آن به منظور طرح‌ریزی هر عملیات، ابتدا امکان فراهم کردن یگان‌های قابل آزادسازی از خطوط پدافندی مورد بررسی قرار می‌گرفت. سپس منطقه مناسب برای اجرای عملیات به گونه‌ای انتخاب می‌گردید که بتوان نیروی مورد نیاز برای تصرف و تامین آن منطقه را فراهم کرد و بسیج نمود. با مطالعات صورت گرفته مشخص شد وسعت و فضا، عوارض جغرافیایی و نیز استعداد و گسترش ارتش عراق در منطقه عملیاتی غرب شوش با توان رزمی آماده شده برای تهاجم به قوای دشمن تا حدود زیادی تناسب دارد. گفتنی است سپاه پس از پایان عملیات طریق‌القدس، یگانهای جدیدی برای شرکت در عملیات فتح‌المبین، در قالب تیپ‌های رزمی سازماندهی نمود. یکی از این یگانها تیپ 27 محمدرسول‌الله(ص) بود که با همت بزرگانی چون احمد متوسلیان و محمدابراهیم همت شکل گرفت. عمده قوای ایران به جای تکیه بر قوای زرهی و مکانیزه بر استفاده از نیروی پیاده تکیه داشتند. بنابراین عوارض و شکل زمین و نقاط ضعف دشمن در پوشاندن تمام فضای آن، امکان طرح‌ریزی عملیات را با تکیه بر نیروی پیاده فراهم می‌آورد. به دلیل حضور نیروهای اطلاعات و عملیات از آغاز جنگ تحمیلی در منطقه شوش، پل نادری و نیز ارتفاعات تیشه‌کن و علی‌گره‌زد، وضعیت دشمن و استعداد و گسترش و ترکیب نیروهای ارتش عراق برای برنامه‎ریزان عملیات مشخص بود. بنابراین طرح‌ریزی مانور این عملیات در این منطقه سریع‌تر انجام گرفت. با اجرای شناسایی‌ها و نیز بررسی عکس‌العمل‌های هوایی مشخص شد که امکان انهدام بخشی از توان رزمی ارتش عراق در این منطقه وجود دارد و لذا طرح مانور تهیه شده و با ابتکار عمل‌های تاکتیکی یگان‌های رزمی؛ پیروزی و غلبه بر قوای دشمن میسر است. ب: امکان پدافند مطمئن از منطقه تصرف شده پس از پایان عملیات پس از هر عملیاتی، خطوط پدافندی قبلی تغییر می‌کرد و رزمندگان باید در خطوط دفاعی جدید به پدافند می‌پرداختند. بنابراین در انتخاب منطقه عملیاتی رسیدن به عوارض طبیعی مناسب برای پدافند و نیز کاهش طول خطوط دفاعی جدید نسبت به طول خطوط پدافندی قبلی همواره مورد توجه فرماندهان و طراحان بود. با شناسایی‌های لازم مشخص شد منطقه مورد نظر چنانچه به تصرف رزمندگان اسلام درآید، با تکیه بر عوارض زمین و با نیرویی نسبتاً کم قابل دفاع و نگهداری است. بر اساس طرح عملیاتی فتح‌المبین، رزمندگان اسلام به ارتفاعات عین‌خوشو برقازه می‌رسیدند و روی این ارتفاعات می‌توانستند به راحتی پدافند کنند. از سوی دیگر طول خطوط پدافندی جدید نیز تا حد قابل توجهی کاهش می‌یافت. ج: امکان آزادسازی یگان‌های جدید به منظور ایجاد تمرکز قوا برای عملیات بعدی از نکات مهم در طرح‌ریزی و اجرای هر عملیاتی، آزادسازی یگان‌های مستقر در خطوط پدافندی و آماده کردن آنها برای عملیات‌های آفندی بعدی بود. بر همین اساس اجرای عملیات‌های ثامن‌الائمه و طریق‌القدس توانسته بود ضمن آزادسازی بخش‌هایی از سرزمین ایران، بر تعداد یگان‌های آفندی جمهوری اسلامی ایران بیفزاید. بررسی‌ها نشان می‌داد اجرای عملیات در این منطقه نیز موجب آزادسازی برخی یگان‌های پدافندی می‌شود. در نتیجه استعداد نیروهای خودی برای عملیات بیت‌المقدس افزایش می‌یابد و تمرکز قوای لازم برای اجرای عملیات فتح خرمشهر فراهم می‌آید. گفتنی است جز بخشی از واحدهای لشکر 77 خراسان و نیز قرارگاه فجر سپاه، بقیه واحدها پس از پایان این عملیات آزاد گردیدند و عازم منطقه عملیاتی بیت‌المقدس شدند.


نویسنده : ماهنامه دوران

تاریخ : 1395

خاطره : اهداف عملیات و جغرافیا و عوارض منطقه آن وسعت منطقه عملیاتی فتح‌المبین بیش از 2400 کیلومتر مربع بود. این سرزمین از سه بخش کوهستانی، تپه‌ماهوری و دشت تشکیل شده بود. اختلاف ارتفاع بین این نقاط حدود 220 متر بود. این منطقه از شمال به ارتفاعات سپتون و ارتفاعات ممله محدود می‌شد که در شما عین‌خوش قرار داشت. همچنین از مشرق تا رودخانه کرخه و از جنوب تا صحرا و دشت لخیضر و نیز ارتفاعات میشداغ و تنگه رقابیه امتداد می‌یافت. در این منطقه دو جاده اصلی آسفالته و محور مواصلاتی وجود داشت که از داخل خاک عراق تا پل نادری امتداد داشت. یکی جاده‎ای بود که مورد استفاده لشکر 10 ارتش بعثی قرار داشت و از منطقه مرزی شرهانی به عین‌خوش و از آنجا به دشت عباس و نهایتاً به پل نادری می‌رسید. دیگری جاده‌ای بود که از مرز فکه آغاز و از شمال تنگه رقابیه به تپه‌های برقازه و رادار و از آنجا به پل نادری ختم می‌شد. هدف عملیات فتح‌المبین عبارت از آزادسازی مناطق اشغالی در غرب شهر دزفول و منطقه غربی کرخه و تصرف ارتفاعات تینه و رسیدن به مرز فکه بود. با توجه به حضور قوای دشمن در غرب رودخانه کرخه که تهدیدی برای جاده اهواز – اندیمشک به عنوان گلوگاه استان خوزستان به شمار می‌آمد، اجرای عملیات در این منطقه و راندن دشمن به سمت مرز برای تدارک مطمئن عملیات بیت‌المقدس ضروری بود. استعداد و آرایش دشمن در سال دوم جنگ، ارتش عراق تمام طول 1200 کیلومتر جبهه‌هایش را با سازماندهی یگان‌های خود در چهار سپاه آماده می‌کرد. منطقه عملیاتی فتح‌المبین تحت فرماندهی سپاه چهارم ارتش بعثی قرار داشت. این سپاه با استعدادی حدود 27 گردان شامل 1200 تانک، 25 گردان مکانیزه شامل 1000 دستگاه نفربر، بیست گردان توپخانه با استعداد 400 توپ صحرایی و 45 گردان پیاده و نیز دو پایگاه ضدهوایی سام 6 و سام 3 ، منطقه عملیاتی فتح‌المبین را در تصرف خود داشت. یگانهای تحت امر سپاه چهارم در منطقه عملیاتی فتح‌المبین عبارت بودند از: الف: لشکر 10 زرهی با تیپ‌های سازمانی خود شامل تیپ‌های 17 و 42 زرهی و تیپ 24 مکانیزه و تیپ 60 مختلط به همراه تیپ 505 پیاده و تیپ 423 پیاده که با شش گردان توپخانه پشتیبانی می‌شد. ب: لشکر 1 مکانیزه با تیپ‌های34 زرهی، 27 و 1 مکانیزه و تیپ 51 مختلط که تیپ‌های 93 و 96 پیاده را تحت امر داشت. 7 گردان توپخانه این لشکر را پشتیبانی می‌کرد. دو لشکر 10 و 1 با سازمان مذکور در خطوط تماس از دشت عباس تا تنگه رقابیه پدافند کرده بودند. مجموعاً استعداد قوای دشمن در این منطقه شامل 8 تیپ زرهی، 6 تیپ مکانیزه و حدود 10 تیپ پیاده بود. ارتش عراق در غرب کرخه حدود 70 هزار نفر نیروی انسانی داشت. پیش از آغاز عملیات فتح‌المبین ارتش عراق در 500 متری شهر شوش و در 2 کیلومتری جاده اصلی اندیمشک به اهواز موضع گرفته بود. در این منطقه قوای دشمن با استفاده از موانع طبیعی به پدافند و حفظ سرزمین‌های اشغالی می‌پرداختند. یگان‌های ارتش عراق با تکیه بر ارتفاعات، رودخانه کرخه و شنزارهای جنوب این منطقه، 4 طرف خود را روی نیروهای ایران بسته بودند. امید اصلی سپاه چهارم به نیروهای احتیاط خود بود. این نیروی احتیاط عبارت بود از لشکر 3 زرهی و تیپ 10 زرهی که در جنوب دشت‌عباس آرایش گرفته بودند. همچنین تیپ مکانیزه گارد ریاست جمهوری و تعدادی گردان‌های پیاده که به مرور وارد منطقه می‌شدند. علاوه‌ بر این یگان‌ها، تعدادی از تیپ‌های ارتش خلقی عراق به نام "مهمات خاصه" نیز به این منطقه آمده بودند. چگونگی تامین کمبود یگان باتوجه به وسعت زیاد منطقه عملیاتی فتح‌المبین که بیش از چهار برابر منطقه عملیاتی طریق‌القدس بود، نیاز به یگان‌های جدید و تمرکز کلیه واحدهای عملیاتی برای اجرای این عملیات گسترده به خوبی احساس می‌شد. بنابراین برای اجرای این عملیات، تمام یگان‌های سپاه و ارتش که امکان آزادسازی آنها از خطوط پدافندی میسر بود، و نیز امکان تشکیل آنها وجود داشت، پای کار آورده شدند. یگان‌هایی که تازه عملیات طریق‌القدس را اجرا کرده بودند نیز بازسازی و به این منطقه اعزام شدند. سپاه تمام قدرت تهاجمی خود را در این عملیات به کار گرفت. در واقع اکثر توان جنگی ایران برای اجرای این عملیات به کار گرفته شد. حضور داوطلبان بسیجی نیز نسبت به عملیات‌های گذشته به صورت چشمگیری افزایش یافت. همچنین سپاه توانست حدود 4 ماه پیش از آغاز عملیات فتح‌المبین، یک واحد جدید به نام تیپ 27 محمد رسول‌الله(ص) تشکیل دهد. این تیپ از رزمندگانی تشکیل شد که در منطقه کردستان در برابر حزب دموکرات می‌جنگیدند. علاوه بر این تیپ 8 نجف متشکل از نیروهای نجف‌آباد، آذربایجان و یزد به فرماندهی احمد کاظمی در منطقه زلیجان تشکیل گردید. به این صورت سازمانهای جدیدی به توان رزمی سپاه پاسداران افزوده شد. در عملیات فتح‌المبین ارتش و سپاه هریک 12 تیپ را به میدان آوردند. این نیروها به صورت ادغامی عمل ‌کردند. عملیات فتح‌المبین در ساعت 30 دقیقه بامداد روز 2 فروردین 1361 با رمز یازهرا و در تاریکی کامل هوا آغاز شد. یگان‌های عملیاتی در مرحله اول عملیات موفق شدند ارتفاعات علی‌گره‌زد و بخشی از عین‌خوش را تصرف کنند. هدف قرارگاه قدس، تصرف ابوقریب و عین‌خوش بود و در مرحله اول یگان‌های این قرارگاه توانستند تا عین‌خوش پیشروی کنند. در روز اول عملیات، نیروهای دشمن موفق شدند عناصر تیپ 2 زرهی دزفول را تا شمال امامزاده عباس و تیپ 84 خرم‌آباد را تا دامنه جنوبی ارتفاع کمرسرخ به عقب برانند و مشکلات فوق‌العاده‌ای را به این دو تیپ تحمیل کنند. در همین حال در قرارگاه نصر، رزمندگان تیپ 27 محمد رسول‌الله(ص) به همراه تیپ 2 از لشکر 21 خود را به مواضع توپ دشمن رساندند و حدود 80 عراده توپ دشمن را به غنیمت گرفتند. همچنین حدود 3000 نفر از نظامیان بعثی را اسیر کردند. از نیروهای خودی نیز بیش از 2000 نفر مجروح شدند و حدود 400 نفر به شهادت رسیدند. در منطقه عملیاتی قرارگاه فجر که هدف آن تصرق تپه‌های ابوصلیبی‌خات یا ارتفاعات رادار بود، موفقیتی حاصل نشد زیرا امکان رخنه در صفوف مستحکم پدافندی دشمن وجود نداشت. در محدوده قرارگاه نصر و در محور پل نادری در غرب کرخه و در 3 کیلومتری جنوب آن رزمندگان تیپ 7 ولی‌عصر به همراه سلحشوران تیپ 1 لشکر 21 از مدتها قبل تونلی را احداث کرده بودند که تنها دو نفر می‌توانستند از آن عبور کنند. این تونل تا 10 متری میادین مین دشمن در زیر مواضع ارتش بعثی پیش می‌رفت. در شب عملیات یک گردان نیرو با استفاده از این نقب زیرزمینی توانست به مواضع نیروهای عراقی در کانال و سیل‌بند و دژ دفاعی ارتش عراق که به هندلی معروف بود رخنه کند و آنها را منهدم سازد و مواضع مستحکم 18 ماهه دشمن را در هم بشکند. رزمندگان با این اقدام توانستند سه راهی پل نادری را از تصرف دشمن خارج سازند ولی نتوانستند کل اهداف مورد نظر را تامین نمایند. از سوی دیگر یک پل شناور روی رودخانه کرخه در کنار روستای صالح مشطط نصب کردند و از سرپلی که سپاه دزفول از ابتدای تهاجم ارتش عراق در اطراف روستای صالح مشطط حفظ کرده بود علاوه بر محور پل نادری با استعداد 4 یگان به مواضع دشمن حمله کردند. دو تیپ ادغامی 7 ولی‌عصر و تیپ 1 لشکر 21 حمزه از این محور به سمت شمال و به عقبه دشمن حمله کردند. تیپ 31 المهدی و تیپ 3 لشکر 77 نیز از سرپل روستای صالح مشطط به سمت جنوب یعنی به دامنه ارتفاعات ابوصلیبی‌خات یورش بردند و از رودخانه فصلی رفائیه عبور کردند. البته این دو تیپ موفق نبودند و تنها تا نزدیکی پل رفائیه و در نزدیکی جاده آسفالته رادار پیشروی کردند. یگان‌های دشمن با حفظ مناطق تصرف شده، از درون آنها شروع به پاتک کردند تا بتوانند رزمندگان را از دیگر مناطق تصرف‌شده بیرون برانند. در روز دوم عملیات ارتش عراق پاتک سنگینی را به مواضع تیپ 14 امام حسین(ع) و تیپ 84 خرم‌آباد آغاز کرد و بر تپه 202 مسلط شد. این اقدام نیروهای تیپ امام حسین(ع) را تهدید می‌کرد و می‌توانست امکان الحاق یگان‌های خودی و ارتباط دو قرارگاه نصر و قدس را از بین ببرد. در چنین شرایطی نظر برادران ارتش در قرارگاه مرکزی کربلا این بود که امکان تقویت یگان‌های خودی در عین‌خوش وجود ندارد بنابراین دو تیپ 14 امام حسین(ع) و تیپ 84 خرم‌آباد باید عقب‌نشینی کنند. دستور عقب‌نشینی به دلیل زیر سرم بودن فرمانده کل سپاه از سوی سرهنگ صیاد شیرازی به فرمانده تیپ 14 امام حسین(ع) ابلاغ و تکلیف شد ولی فرماندهان میدانی تیپ امام حسین(ع) با این عقب‌نشینی مخالف بودند و حسین خرازی فرمانده تیپ امام حسین(ع) اعلام کرد رزمندگان این تیپ عقب‌نشینی نخواهند کرد و در برابر قوای دشمن مقاومت می‌کنند. در چنین وضعیتی با آنکه تیپ 8 نجف آمادگی کامل را برای تهاجم از محور رقابیه نداشت، ولی فرمانده سپاه معتقد بود چنانچه قرارگاه فتح به تنگه رقابیه حمله کند فشار از روی عین‌خوش برداشته می‌شود. با این نظر یگان‌های قرارگاه فتح که 48 ساعت قبل از شروع عملیات از ارتفاعات میشداغ به سمت رقابیه حرکت کرده بودند، حملات خود را به رقابیه شروع کردند و با رسیدن رزمندگان به باتلاق سندال، جبهه دشمن فروریخت. در همین حال حسین خرازی فرمانده تیپ امام حسین(ع) که خود در صحنه عملیات حضور داشت یک خاکریز دوجداره در اطراف نیروهای خود احداث کرد و به همراه نیروهایش یک دفاع دوجانبه را طراحی و مقاومت کرد تا اینکه حمله از محور رقابیه آغاز شد. به این صورت تیپ امام حسین(ع) توانست با امن سازی مسیر عقبه خود، عین‌خوش را حفظ کند و مسئله حل شد. در چهار روز اول عملیات وضعیت جبهه نامشخص بود و معلوم نبود که آیا این عملیات موفق خواهد بود یا خیر. در شرایطی که وضعیت جبهه عین‌خوش به هم ریخته بود و یگان‌های دو قرارگاه نصر و قدس در شرایط بدی قرار گرفته بودند، با تغییری در طرح عملیات، یگان‌های قرارگاه فتح در شب 4 فروردین حمله خود به ارتفاعات رقابیه و برقازه را با یک تک احاطه‌ای آغاز کردند. از آنجا که تنگه رقابیه از 12 کیلومتری در دید و تیر ارتش عراق قرار داشت رزمندگان جهاد سازندگی حدود یک هفته قبل از آغاز عملیات جاده‌ای به طول 8 کیلومتر در دل کوه میشداغ احداث نمودند. تصور ارتش عراق این بود که چون این منطقه رملی و شنزار است پس ایرانی‌ها نمی‌توانند از آن عبور کنند. ولی تیپ 8 نجف اشرف با استعداد 2 گردان با استفاده از جاده احداث شده از مسیر تنگه زلیجان عبور کرد و تنگه رقابیه را دور زد و از پشت نیروهای دشمن سر درآورد. البته یکی از این دو گردان ابتدا به محاصره ارتش عراق درآمد و با اقدام به موقع شهید مهدی باکری و فرستادن کمک توانست خود را از محاصره نجات و به عملیات خود ادامه دهد. با این تدبیر تاکتیکی، رزمندگان حدود 20 کیلومتر از داخل رمل‌ها حرکت و نیروهای دشمن را محاصره نمودند. در این منطقه نیروهای تیپ 5 هوابرد و لشکر 92 ارتش ایران نیز حضور داشتند. فرمانده تیپ عراقی پدافندکننده در این منطقه به اسم سرهنگ نزار به همراه 2000 نظامی دیگر اسیر شدند. او تصور می‌کرد ایرانی‌ها با بالگرد در پشت سر او نیرو پیاده کرده‌اند. از آنجا که قرارگاه اصلی دشمن در این منطقه قرار داشت با به خطر افتادن عقبه دشمن فشار از روی تیپ امام حسین(ع) در عین‌خوش برداشته شد و دشمن عقب‌نشینی کرد. در این مرحله از عملیات حدود 3000 نفر از نیروهای دشمن به اسارت درآمدند. البته در سه روز اول عملیات حدود 700 نفر از پاسداران و بسیجیان و حدود 200 نفر از سربازان و ارتشیان به شهادت رسیدند. نزدیک به 4500 نفر از نیروهای خودی نیز مجروح شدند. در چنین شرایطی کل آرایش دشمن در همه جبهه‌ها به هم ریخت و عملا مرحله سوم عملیات آغاز شد. دشمن از سه طرف در محاصره قرار گرفته بود. البته فرمانده لشکر یک ارتش بعثی هنوز به رده‌های بالای خود اطمینان می‌داد که می‌تواند ارتفاعات رادار را حفظ کند. در روز دوم عملیات قرارگاه کربلا به تیپ 37 زرهی که یگان احتیاط بود دستور داد سریعاً به منطقه عملیاتی قرارگاه قدس در شمال دشت عباس تغییر مکان دهد. به دلیل دور بودن و نامناسب بودن مسیر دسترسی از سمت قرارگاه قدس، بعداً تصمیم گرفتند که این تیپ از منطقه قرارگاه نصر وارد عمل شود و به امامزاده عباس حمله کند که دشمن آن را به تصرف درآورده بود. این تیپ ساعت 5 روز 4 فروردین از مسیر علی‌گره‌زد به دشمن حمله کرد و ساعت 7 به امامزاده عباس رسید. دشمن نیز به به تیپ 37 زرهی از جنوب امامزاده عباس و از تنگه ابوغریب حمله کرد و بیش از 25 دستگاه تانک تیپ 37 را هدف قرار داد. بنابر این حرکت تهاجمی تیپ 37 زرهی متوقف شد و این تیپ مجبور شد به همراه تیپ 58 ذوالفقار حالت پدافندی بگیرد. در این مرحله از عملیات، قرارگاه نصر که در بخش شمالی منطقه با کمک تیپ 58 ذوالفقار با قرارگاه قدس در عین‌خوش الحاق کرده بود و تقریباً به موفقیت کامل رسیده بود، با دستور قرارگاه مرکزی کربلا، قرارگاه‌های تیپی نصر 3 و نصر 2 را برای تک به جناح شمالی لشکر 1 عراق در جنوب منطقه وارد عمل کرد. قرارگاه فجر نیز به سمت شمال منطقه که برخلاف آرایش جنگی دشمن بود، حرکت کرد و لشکر 1 عراق را تحت فشار قرار داد. در نتیجه مواضع ارتش عراق در تپه‌های ابوصلیبی‌خات سقوط کرد و نیروهای عراقی وادار به عقب‌نشینی از ارتفاعات رادار شدند و فرار را آغاز کردند. در همین حال در منطقه لزه در دشت عباس در ساعت 10:15 صبح روز 14 فروردین 1361 تعداد 20 سرباز عراقی اسیر شدند و اظهار داشتند که بقیه هم آماده اسارت هستند. سپس حدود 450 نظامی عراقی با برافراشتن پرچم سفید و به طور داوطلبانه تسلیم شدند. ارتش عراق پس از هزیمت از تپه‌های ابوصلیبی‌خات تعدادی از تانک‌هایش را سوار تریلی‌ها کرد و با حمایت بالگردهای جنگی، رو به عقب حرکت کرد. در این وضعیت تیپ 51 زرهی با استعدادی در حدود 50 تانک و نفربر در باتلاق سندال گرفتار شد و تعداد زیادی از تانک‌ها و نفربرهای خود را از دست داد. به این ترتیب پس از 6 روز عملیات مداوم، در آغاز صبح 7 فروردین 1361 سایت 4 و 5 رادار و کل منطقه به تصرف رزمندگان اسلام در آمد و حدود 7000 نفر از نیروهای عراقی اسیر شدند. پس از عملیات مشخص شد جاده فکه – چنانه – رادار به عنوان جاده اصلی یگان‌های ارتش عراق مورد استفاده قرار می‌گرفته و قرارگاه اصلی دشمن نیز در کنار همین جاده بوده است. رزمندگان اسلام در ادامه عملیات در این مسیر توانستند با حمله از طریق تنگه رقابیه، جبهه دشمن را به هم بریزند و به قرارگاه تاکتیکی سپاه چهارم ازتش عراق که سپهبد هشام صبری در آن مستقر بود نزدیک شوند. در پی شکست ارتش عراق در عملیات فتح‌المبین نیروی هوایی عراق با 85 فروند جنگنده بمب‌افکن در روز 8 فروردین 1361 در ساعات مختلف روز به منطقه عملیاتی حمله کرد که دو فروند از آنها سرنگون گردیدند. ایران در عملیات فتح‌المبین برای تامین بخشی از مهمات مورد نیاز خود از کشورهای کره شمالی و بلغارستان کمک گرفت. مهمات خریداری شده نخست با هواپیمای بوئینگ 747 و بعد با کشتی به ایران رسید و سپس به جبهه منتقل شد. در این عملیات محدودیت مهمات وجود نداشت و در مجموع 350 هزار از انواع گلوله توپ به سوی مواضع ارتش عراق شلیک شد. به طور کلی شناخت دقیق یگان‌های خودی از مسیرهای منتهی به خطوط تماس دشمن و آشنایی با زمین منطقه عملیات از نقاط قوت عملیات فتح‌المبین به شمار می‌رود. طرح مانور عملیات فتح‌المبین در حین اجرا باتوجه به واقعیت‌های صحنه جنگ دچار تغییراتی شد و فرماندهان قرارگاه کربلا انعطاف لازم را در هدایت عملیات از خود نشان دادند که‌ در نهایت سبب موفقیت عملیات شد. همچنین حمله از جناح‌های منطقه مانور موجب شد قدرت رزمی قوای ایران حدود 5/2 برابر افزایش یابد. قبل از اجرای عملیات تصور بر این بود که عملیات فتح‌المبین ظرف یک هفته تمام شود و انتظار می‌رفت با توجه به پاتک‌های ارتش عراق طولانی‌تر شود. ولی تضعیف روحیه نظامیان عراقی موجب شد ارتش عراق بر حفظ سایر مناطق اشغالی به ویژه در جنوب اهواز و اطراف خرمشهر متمرکز و از بازپس‌گیری منطقه عملیات فتح‌المبین مایوس شود. در عملیات فتح‌المبین که در جبهه‌ای به طول 80 کیلومتر و عرض 30 کیلومتر انجام شد، 2400 کیلومتر مربع از خاک کشور آزاد شد. شهرهای شوش، اندیمشک و دزفول و نیز جاده اندیمشک به اهواز از برد آتش توپخانه صحرایی عراق خارج شدند. در این عملیات 10 هزار نظامی عراقی به هلاکت رسیدند یا مجروح شدند و استعدادی در حدود 2 لشکر عراق همراه با 11 هواپیما، 3 بالگرد، 361 دستگاه انواع تانک و نفربر و صدها خودرو نظامی عراق منهدم شد. همچنین 150 تانک، 170 نفربر، 500 خودرو، تعداد زیادی سلاح انفرادی و یک رسد کامل موشک سام 6 به همراه 3 فروند موشک آن به غنیمت در آمد. در این عملیات 15450 نظامی عراقی به اسارت در آمدند. علاوه بر این فرمانده لشکر یک مکانیزه عراق به 15 سال زندان محکوم شد، فرمانده تیپ 27 این لشکر اعدام شد و فرمانده تیپ یک پیاده مکانیزه عراق به نام سرهنگ سردار که اهل سلیمانیه بود به اسارت رزمندگان اسلام درآمد. عملیات فتح‌المبین جهش بزرگی را در قدرت رزمی ایران به نمایش گذاشت. پیروزی در این عملیات باعث شد که ارتش بعثی باور کند که در جنگ شکست خورده است. این پیروزی روحیه پیروزی نهایی در جنگ را نزد رزمندگان اسلام و برنامه‌ریزان جنگ بالا برد و فرماندهان نظامی کشورمان احساس کردند می‌توانند اقدامات بزرگ‌تری را انجام دهند و عملیات بزرگ‌تری را طرح‌ریزی کنند.


نویسنده : یادمان ایثار

تاریخ : 1396

خاطره : عمليات فتح المبين فتح الفتوح رزمندگان اسلام هفده ماه از انجام عمليات ناكام توكل در منطقه پل نادري و شرق رودخانه وحشي كرخه مي گذشت و دشمن همچنان در منطقه گسترده فكه ، شوش ، عين خوش ، چنانه و مناطق ديگري از جبهه جنوب به سر مي برد ، تا سرانجام عمليات فتح المبين در چهار مرحله براي آزاد سازي بخش وسيعي از خاك ميهن و خارج ساختن شهرهاي دزفول ، انديمشك و جاده اهواز – انديمشك از برد توپخانه و سايت موشكي سنگين و پركار عراق طرح ريزي شد . در عمليات طريق القدس زمينه مناسبي براي اين كار بزرگ و سرنوشت ساز فراهم شده بود . براي عمليات فتح المبين فرمانده وقت سپاه ( سرلشگر رضايي ) با قرآن استخاره مي كند كه اين آيه مباركه مي آيد انا فتحنا لك فتح مبينا ساعت 30 دقيقه بامداد دوم فروردين ماه 1361 يكصد گردان از سپاه و 35 گردان از ارتش ايران ، در غرب دزفول و شوش با رمز يا زهرا به قلب دشمن زدند . در مقابل 170 گردان از قواي رزمي عراق صف كشيده بودند . نيروهاي خودي در قالب چهار قرارگاه عملياتي سازماندهي شده و از چهار محور شوش ، رودخانه كرخه ، كوه ميشداغ در جاده اهواز – انديمشك و غرب دزفول حمله را شروع كردند . در مرحله اول و دوم ، تنگه هاي عين خوش و رقابيه به روي دشمن مسدود و در دو مرحله ديگر ارتش عراق تا پشت رودخانه دويرج عقب رانده شد . در اين عمليات شهيدان حسين خرازي فرمانده لشگر 14 امام حسين و محسن وزوايي فرمانده يك گردان از تيپ 27 محمد رسول الله در شكست عراقي ها در محور رقابيه و علي گره زد بزرگترين موفقيت را به ارمغان آوردند . كار بي نظيري كه در اين عمليات انجام شد و مايع شگفتي عراقي ها گرديد ، حفر كانال و تونل در زمين هاي رملي منطقه و دور زدن دشمن از طريق آن بود . لشگر هاي 19 زرهي و 1 مكانيزه عراق كه در اين محاصره غافلگبر شده بودند ، با تحمل آسيب هاي فراوان و شكستي كه احمد متوسليان فرمانده تيپ 27 محمد رسول الله به آنها وارد آورد ، از ميان رفتند . با انجام عمليات فتح المبين 2400 كيلومتر از خاك ايران در شمال خوزستان آزاد و دستيابي به چاه هاي نفت ابوغريب حاصل شد . طي 10 روز نبرد ، 18 فروند هواپيما ، 3 فروند چرخبال ، 361 دستگاه تانك و نفربر ، صد ها دستگاه خودروي نظامي و شمار چشمگيري از سلاح هاي انفرادي و نيمه سنگين دشمن از بين رفت و بيش از 4000 تن از نيروهاي عراقي كشته و 15000 نفر ديگر نيز به اسارت نيروهاي ايراني در آمدند . همچنين شمار 150 دستگاه تانك ، 170 دستگاه نفربر ، 165 قبضه توپ ، شماري سلاح سبك و نيمه سنگي ، يك سايت كامل موشك سام به همراه سه فروند موشك و انبوهي مهمات ديگر به دست رزمندگان اسلام افتاد . اين عمليات با فرماندهي مشترك قرارگاه كربلا سپاه و ارتش و چهار قرار گاه قدس به فرماندهي سردار عزيز جعفري ، نصر به فرماندهي سردار شهيد حسن باقري ، فجر به فرماندهي سردار شهيد مجيد بقايي و قرارگاه فتح به فرماندهي سردار سرلشكر رحيم صفوي و غلامعلي رشيد انجام شد . خلاصه گزارش عملیات : نام عمليات : فتح المبين زمان اجرا : 2/1/1361 مدت اجرا : 10 روز مكان اجرا : محور شوش ، رودخانه كرخه ، جاده اهواز – انديمشك و غرب دزفول رمز عمليات : يا زهرا ( سلام الله عليها ) تلفات دشمن : بيش از 4000 كشته و 15000 اسير ارگان هاي عمل كننده : سپاه و ارتش اهداف عمليات : آزاد سازي بخش وسيعي از خاك ايران و خارج ساختن شهر هاي دزفول ، انديمشك و جاده انديمشك – اهواز از برد توپخانه و سايت موشكي دشمن در چهار مرحله


نویسنده : هفته نامه امید انقلاب

تاریخ : 1361

خاطره : در اثنای فعالیت تیم ویژه شناسایی ارتفاعات علی گره زد، حاح احمد از امر مساعدت به دیگر یگان های رزم نیز غفلت نمی ورزید؛ چه اینکه طی همین ایام بود که جمعی از مسئولین تیپ 7 ولی عصر(عج) دزفول، برای حل مسائل به ظاهر لاینحل، به وی مراجعه کردند. عباس برقی، یکی از مسئولین واحد ادوات تیپ 27 در این باره می گوید: «... یک شب که در دو کوهه در جلسه ای با حضور حاج احمد و تعدادی از برادران مسئول تیپ 7 ولی عصر(عج) دزفول شرکت کرده بودیم، یکی از برادران این تیپ به حاج احمد گفت: واقعیت این است که راهکار چهارم محور عملیاتی غرب دزفول باز نشده و به نظر می رسد اصلا نمی شود آن را باز کرد. حاج احمد از شنیدن این مطلب خیلی ناراحت شد و به ایشان گفت: برادر جان، در جبهه جنگ ما، کار نشد ندارد! ما این را به شما ثابت می کنیم. در پایان همین جلسه بود که مقرر شد شخص حاج احمد به همراه رضا چراغی، محسن وزوایی، حسین قجه ای و یکی از مسئولان محور تیپ 7 دزفول بروند و ببینید که وضعیت آن راهکار به ظاهر باز نشدنی از چه قراری است. یادم هست من یک قبضه تفنگ کلاشینکف تاشو که بند حمایل دست ساز چرمی داشت، با خودم از مریوان آورده بودم. حاج احمد سلاح مرا گرفت و به همراه آن برادرها، راهی شناسایی، منطقه شد. جعفر جهروتی زاده در شرح این ماموریت می گوید: « ... بخش عمده ماموریت ما در شناسایی منطقه بلتا انجام شده بوده که یک شب، همان طور که داشتیم مسیر مین گذاری شده را پاکسازی می کردیم و برای ادامه کار شناسایی جلو می رفتیم، بنا گاه رسیدیم به جاده آسفالت دهلران به اندیمشک این جاده از ابتدای اشغال منطقه در پاییز 1359 به تصرف ارتش عراق در آمده بود و تا به آن زمان هیچ عنصر خودیی نتوانسته بود خودش را به این جاده برساند. یکی از برادران اطلاعات عملیات تیپ 7 سپاه دزفول که در آن شب های آخر به اتفاق حاج احمد به جمع ما پیوست، همان جا روی جاده از فرط شوق به سجده افتاد و در حالی که زیر لب عباراتی نامفهوم را با خود زمزمه می کرد، بی اختیار شروع کرد به اشک ریختن. حاج احمد او را آرام کرد و از نو به راه افتادیم. ما پل های کوچک آبرو زیر جاده را هم پشت سر گذاشتیم تا رسیدیم به یک سری میدان مین در آن دست جاده اندیمشک - دهلران. این مین ها هم به سیاق رایج خنیثی شدند. لازم است این نکته را عرض کنم که من تنها تخریبچی عضو این تیم شناسایی بودم و تخریبچی دیگری همراه نداشتیم. از این رو، کار خنثی سازی مین ها زمان می برد. این را هم در حاشیه داشته باشید که اصولا در این شناسایی ها، ما متکی به تاریکی شب بودیم و با توجه به عمق مسافتی که آمده بودیم، رعایت صرفه جویی در وقت برایمان در حکم امری حیاتی بود؛ چرا که در صورت روشن شدن هوا، قادر به مراجعت به خط خودمان نبودیم و ناچار می شدیم به زحمت خودمان را یک جایی در میان شیارها و تپه ها ماهورها مخفی کنیم. همین دغدغه فکری نسبت به رعایت سرعت عمل در خنثی کردن مین ها، فشار عصبی زیادی به بنده وارد می کرد که سعی می کردم مزاحم تمرکز فکری و دقت عمل من نشود. ظرف مدتی که بنده مشغول کلنجار رفتن با مین ها بودم، حاج احمد و بقیه بچه های تیم، به ناچار، می ایستادند تا کار من تمام بشود. هیچ وقت فراموش نمی کنم که آن قدر فاصله، ما با مواضع سربازان دشمن نزدیک بود که ما یک موکت باریکی را که از قبل تهیه کرده و با خودمان آورده بودیم، کنار بستر خشکیده رودخانه ای فصلی بر روی شن و ماسه ها پهن کردیم تا بچه ها آرام آرام از روی آن به سمت جلو حرکت کنند؛ طوری که صدای پایشان به گوش سربازان عراقی نرسد. سرانجام رسیدیم به منطقه معروف علی گره زد؛ جایی که توپخانه سپاه چهارم دشمن در آن مستقر بود. از آنجا که می بایست تا نزدیک موضع توپخانه جلو می رفتیم و این کار وقت گیر بود. قطعا برگشتن ما با روشن شدن هوا مصادف می شد. به هیمن دلیل، بعد از انجام کار ناچار شدیم به دلیل نزدیکی فجر صادق، خودمان را در یک سنگر خالی تانک مخفی کنیم؛ با این امید که شب بعد بتوانیم مسیر طی شده را به عقب برگردیم. با روشن شدن هوا، نگاهی به مواضع توپخانه انداختیم و حتی توانستیم توپ های داخلی یکی از این موضع ها را بشماریم. خودم حدود بیست و هشت قبضه توپ دشمن را شمارش کردم. از آنجا که ما یک مقدار از آب قمقمه هایمان را در مسیر مصرف کرده و با ما بقی آن برای نماز صبح وضو گرفته بودیم، وقتی خورشید به وسط آسمان رسید، دیدیم برای وضو گرفتن حتی یک قطره آب هم نداریم. یادش به خیر، حسین قجه ای با آن سرنترسی که داشت، بلند شد و سه تا از قمقمه های خالی بچه ها را برداشت، با یک جست از چاله تانک بیرون پرید و رفت کنار تانکر آب عراقی ها و با خونسردی حیرت آوری که اصلا قابل وصف نیست، یکی یکی قمقه ها را پر کرد و آورد. حسین قجه ای چنان خونسرد رفت و برگشت که همه متحیر شدیم. حتی عراقی ها هم از بالای تپه او را می دیدند؛ منتهی فکر کرده بودند لابد حسین هم یکی از نیروهای خودشان است. البته علت خلوت بودن منطقه این بود که عراقی ها عمدتا تا حوالی ساعت 11 خواب بودند و کنار توپ ها، پرنده پر نمی زد. به همین دلیل، حسین به راحتی توانسته بود وارد منطقه آنها بشود... خلاصه، با آبی که حسین از تانکر عراقی ها برایمان آورد، وضو گرفتیم و نماز خواندیم. مختصری شکلات همراه داشتیم که به جای ناهار، همان ها را خوردیم. بعد هم یک بار دیگر، همه جای موضع توپخانه را با دقت شناسایی کردیم. توپ ها و سنگر ها را شمردیم و حتی راه هایی را که از طریق آنها می شد به پشت توپخانه رفت، شناسایی کردیم. بعد از تمام کار، با تاریک شدن هوا به عقب برگشتیم. بدین ترتیب ماموریت تیم ویژه شناسایی ارتفاعات علی گره زد در محور بلتا، با موفقیت به پایان رسید.» عباس برقی در ادامه می گوید: « ... اصولا در عرف نظامی، کار فرمانده تیپ، شرکت در ماموریت شناسایی نیست. این قضیه که یک فرمانده تیپ بیاید از خط پدافندی خودی عبور کند، از میدان مین دشمن بگذرد و برود عمق مواضع دشمن را شناسایی کند، در هیچ یک از معیارها و آیین نامه های متعارف نظامی جهان قید نشده است؛ ولی حاج احمد شخصا راهی این ماموریت شد، منطقه را هم به خوبی شناسایی کرد و با موفقیت برگشت. یادم هست در بازگشت به آن برادر دزفولی گفته بود، می بینی برادر، می شود رفت و می شود راهکار را باز کرد؛ منتهی شما باید دل به کار بدهید. من که گفتم در جبهه ما، کار نشد ندارد! به این ترتیب، راهکار چهارم هم باز شد.» با توجه به شناسایی های به عمل آمده و همچنین شنود مستمر مکالمات بیسیم دشمن توسط عناصر مخابرات خودی، تراکم، تجمع و پراکندگی یگان های دشمن در محورهای مقابل تیپ 27 محمد رسول الله در دهه دوم اسفند 1360 به شرح ذیل شد: الف- منطقه شاوریه، تپه 350 و دهلیز: - دو گردان تقویت شده پیاده و یک گردان تانک؛ همچنین دشمن، حد فاصل منطقه شاوریه تا بلتا را با استعداد چند واحد از نیروهای جیش الشعبی پوشش داده است. - در تپه 350 شاوریه، یک گروهان زرهی دشمن به استعداد چهارده دستگاه تانک مستقر شده است. ب- منطقه بلتا، از انتهای ارتفاعات شاوریه تا تپه 230 و محور مماس بر جاده آسفالت اندیمشک - دهلران: - یک گردان پیاده و یک دسته زرهی. ج- ارتفاعات علی گره زد و علی گریذد: - دو گردان زرهی و یک گردان مکانیزه. - هشتاد و دو قبضه توپ سنگین و برد بلند با کالیبرهای مختلف. د- منطقه جوفینه، از پشت دهلیز کانال L شکل تا اطراف جاده آسفالت اندیمشک - دهلران: - تجمع نیروی دشمن در اطراف جاده و مقابل موضع توپخانه سپاه 4 عراق بسیار زیاد برآورده شده است. - حدود بیست قبضه توپ سنگین عمدتا 130 م. م در پشت ارتفاعات 145 و 148 تا مناطق پایین تر از آن مستقر است. به تدریج گردان های تیپ 27، خاصه 3 گردان منتخب حاج احمد برای کار در منطقه علی گره زد بر شدت و حجم آموزش فشرده نیروهای جمعی خود می افزایند، حاج احمد نسبت به امر آموزش دقیق بسیجیان، حساسیت فوق العاده ای - ناشی از تجربیات حاصل از عملیات محمد رسول الله(ص) - از خود نشان می دهد. او بر این حقیقت وقوف یافته است که شرط توفیق مانورهای طرح ریزی شده توسط رده های ستادی، آمادگی و ورزیدگی هر چه بیشتر یکایک نیروهای عمل کننده است و لاغیر. حاج احمد، تجربه ناکامی گردان تحت فرماندهی محمد عبدی در جریان یورش عمقی به پشت مواضع دشمن در شهر طُوَیله عراق را از سر گذارنده و از فردای ختم نبرد کوهستانی محمد رسول الله(ص) در هر فرصت ممکن، نقاط قوت و ضعف عملیات مذکور را مورد بازنگری چندین باره قرار داده بود. تاکید شدید و قاطع حاج احمد نسبت به امر آموزش نیروها، عمدتا ناشی از درس های ارزشمندی عملیات محمد رسول الله(ص) بود. هم از این روی، او کمترین تسامحی را در این قضیه روا نمی دانست و با فرد مسامحه کار، هر که بود، قاطعانه برخورد می کرد. عباس برقی در این باره خاطره ای شنیدنی دارد: « ... یک روز به اتفاق حاج احمد، سوار بر تویوتا، داشتیم به سمت منطقه بلتا می رفتیم. بعد از عبور از پل کرخه، با رسیدن به آن قسمتی که باند فرود اضطراری قرار دارد، دیدیم که برادر وزوایی، نیروهای گردان حبیب بن مظاهر را سوار بر تویوتاهای گردان به حرکت در آورده و بر خلاف جهت حرکت ماشین ما دارند به دو کوهه مراجعت می کنند. حاج احمد به بنده گفت: برادر عباس، ماشین را نگه دار، برو و از برادر وزوایی سؤال کن با توجه به اینکه شما باید ساعت شش بعد از ظهر از بلتا به دو کوهه بر می گشتید، چرا الان به این زودی دارید بر می گردید ... هنوز ساعت چهار است. بنده پیاده شدم، رفتم سر وقت برادر وزوایی و سؤال حاجی را به ایشان منتقل کردم. او گفت: ما کارمان تمام شده و نتیجه ای را که می بایست از آموزش های امروز می گرفتیم، گرفته ایم. بچه ها کاملا آماده اند. دیگر نیاز نبود بیشتر در منطقه بمانیم. برای همین هم الان داریم به دو کوهه بر می گردیم. بنده برگشتم و صحبت های برادر وزوایی را به حاج احمد منتقل کردم. حاج احمد که از جواب وزوایی قانع نشده بود، از ماشین پیاده شد و به طرف وزوایی رفت و به او گفت: آقا محسن، حرف همان است که به شما گفته شده بود برادر جان. اگر من به شما گفتم تا ساعت شش بعد از ظهر باید در بلتا بمانید، شما می بایست تا همان زمان می ماندید. می بایست با گردان کار می کردید و بچه ها را بیشتر آماده می کردید. بعد هم بچه های گردان حبیب را به سمت بلتا برگرداند؛ آن هم در شرایطی که تا آنجا حدود چهارده - پانزده کیلومتر فاصله بود. بچه های گردان پانزده کیلومتر آمده بودند، پانزده کیلومتر هم برگشتند، شد سی کیلومتر! دیگر هیچ کس برایش حس و حالی نمانده بود. با رسیدن به بلتا، حاج احمد رفت روی یک تپه ای ایستاد، من و برادر وزوایی هم در دو طرف حاجی قرار گرفتیم. بچه های گردان حبیب هم همگی با با کلاه کاسک و اسلحه و تجهیزات کامل، همان پایین تپه به صف ایستاده بودند. حاج احمد رو به آنها گفت: اگر این مطلب واقعیت دارد که شما آماده اید و نیازی نبود این دو ساعت را اضافه در منطقه بمانید، جای خوشوقتی است. خب، من به شما الان دستور یک خیز پنج ثانیه می دهم، شما انجام بدهید، ببینم چقدر کار کرده اید. وقتی حاجی به گردان دستور خیز را داد، متاسفانه بچه ها نتوانستند آن را خوب اجرا کنند. هر کسی یک طرفی افتاد. تفنگ ها و بعضا حتی کلاهخود بچه ها از سرشان افتاد. حاجی هم خیلی ناراحت شد و گفت: این آموزشی نبود که من می خواستم. آن آمادگی رزمی که این گردان باید داشته باشد، این نیست که الان دیدم. حالا من دستور یک خیز پنج ثانیه ای به فرمانده گردان می دهم، ببینیم او چطور خیز می رود؟! حاج احمد به وزوایی فرمان خیز رفتن داد. او که به سختی از این برخورد حاجی آزرده خاطر شده بود، گفت: بنده خیز نمی روم! حاج احمد هم که ابدا توقع تمرد از دستور را نداشت، رو کرد به بنده و گفت: برادر برقی، بروید و سلاح فرمانده این گردان را از او بگیرد! من هم با آنکه می دانستم برادر وزوایی یکی از ارکان قدرت تیپ است و خودم هم قبلا با این نحوه برخورد حاج احمد موافق نبودم، چاره دیگری جز امتثال امر حاجی نداشتم. این بود که رفتم به سمت وزوایی و گفتم. برادر وزوایی شنیدید که لطفا تفنگ خودتان را تحویل بدهید. ناگهان برق عجیبی توی چشمهای وزوایی درخشید. با صلابت و لحنی که به خوبی نشان دهنده غرور جریحه دار شده او بود، گفت: تفنگم را تحویل نمی دهم! حالا این وسط من پاک مانده بودم حیران که چه کار کنم. یک طرف حاج احمد بود و دستور اکیدش، یک طرف هم وزوایی و امتناع صریحش، خوب می دانستم که خمیره این دو نفر از یک آب و گل سرشته شده و آن غرور مقدس در وجود هر دو نفرشان به یک اندازه جریحه دار شده است. حاجی از محسن توقع تمرد نداشت محسن هم از حاجی توقع چنین برخورداری را. سرانجام این حاج احمد بود که کوتاه آمد. روکرد به طرف بچه های گردان حبیب و گفت: برادرها، همه بنشینید! وقتی بچه ها نشستند، ادامه داد: روزی که شما به دو کوهه آمدید، ما و شما با هم قراری گذاشته بودیم مبنی بر اینکه شرط پذیرش شما به تیپ، رعایت دقیق، مو به مو و کامل اصول نظم و انضباط باشد. یادتان هست؟! همه سرتکان دادند و گفتند: بله، یادمان هست. حاجی ادامه داد: شما بیشترتان نهج البلاغه را خوانده اید. حضرت امیر(ع) در وصیت نامه و اکثر خطبه هایشان مؤمنین را به ترس از خدا و رعایت نظم و انضباط در امور سفارش فرموده اند. مبادا فکر کنید طرف خطاب این سفارش فقط شما هستید، من هم مشمول همین فرمایش حضرت امیر(ع) هستم؛ چرا که فرماندهی این تیپ به عهده من است. برادرهای عزیز من! اگر قطره خونی از بینی یکی از شما به زمین بریزد، این طور نیست که من حالا صرفا باید جواب پدر و مادر و خانواده های شما را بدهم ... نه! والله باید جواب خدا را هم بدهم که چرا شما نتوانستید وظایف نظامی خودتان را درست انجام دهید که همین یک قطره خون از بینی یکی از برادرها به زمین ریخته، تا چه رسد به اینکه شب حمله جلو بروید و کار بلد نباشید و به همین دلیل شهید بشوید! برخورد من با فرمانده شما، نه به دلیل ناوارد بودن ایشان به مسایل بدیهی نظامی، بلکه دقیقا به این علت است که فرمانده محترم شما باید در امر آموزش و ارایه دانش جنگی خودش به شما، از من بیشتر احساس مسئولیت داشته باشد. حرف های منطقی و بی تکلف حاج احمد چنان تأثیری داشت که بچه ها بی اختیار گریه می کردند. وقتی حرف های حاجی به آخر رسید، از وجنات و چهره های متأثر برادر وزوایی و بچه های گردان پیدا بود که فهمیده اند منظور حاج احمد از این شدت عمل ظاهری، صرفا جلب رضای خدا، عمل به تکلیف و آمادگی رزمی هر چه بهتر بچه ها بوده. حاج احمد در پایان سخنانش به بچه های گردان گفت: خب، حالا من یک بار دیگر به شما دستور خیر پنج ثانیه می دهم، ببینم چه می کنید. وقتی حاجی به گردان دستور خیز را داد، نیروها این فرمان را به قدری درست و عالی اجرا کردند که غبار کدورت از چهره حاج احمد یکسره به کنار رفت. لب های حاجی به لبخندی نمکین باز شد و آن برق عجیبی که تنها در مواقع شعف قلبی او در نگاهش ساطع می شد، در مردمک سیاه چشم های بادامی اش درخشید. فهمیدم که از کار بچه های گردان راضی است. بعد هم جلو رفت، برادر وزوایی را محکم و به گرمی در آغوش گرفت. صورتش را بوسید و به او گفت: آقا محسن، شما و برادران این گردان، امیدهای اسلام هستید. اسلام به امثال شما افتخار می کند. وزوایی هم در حالی که از این همه فروتنی و برخورد صمیمی حاج احمد به شدت متأثر شده بود، گفت: حاج آقا، ما تابعیم و تحت امر شما. سرانجام حاج احمد به بچه های گردان حبیب بن مظاهر فرمان «آزاد باش» داد و از آنجا با هم به دو کوهه برگشتیم.» بر اثر همین نحوه برخورد قاطع، هدفمند و دلسوزانه، رزم آوران گردان حبیب بن مظاهر که نسبت به همرزمانش در گردان های سلمان فارسی و حمزه سیدالشهداء از مهارت رزمی به مراتب کمتری برخوردار بودند، در امر آموزش رزم و ممارست روحی و جسمی به حدی از پیشرفت نایل آمدند که محسن وزوایی در مصاحبه ای با خبرنگار اعزامی مجله امید انقلاب به منطقه بلتا - پیش از آغاز نبرد فتح المبین - با تحسین و اعجاب از این امر یاد می کند: «... ویژگی بارزی که در حال حاضر در روحیه بچه ها وجود دارد، این است که وقتی ما مطرح کردیم که در قسمتی از مسیر یورش گردان، میادین مین دشمن واقع شده و پیشروی سریع ما در شب حمله مستلزم حرکت برادران در این میادین است و اگر نتوانستند آنها را خنثی کنند، باید از رویشان عبور کنند و شاید این مساله منجر به معلول و مجروح شدن و حتی شهادت این عزیزان بشود، در بین برادران ما دعوا بود و هر کس می آمد و تقاضا می کرد که شب حمله در جلوی ستون گردان قرار بگیرد و در صورت لزوم، خودش این عمل را انجام بدهد. مثال دیگری که می توانم بزنم، مربوط به زمانی است که ما این برادران را به رزم می بردیم. مثلا یادم است پریروز که با گردان داشتیم تمرین های رزمی انجام می دادیم، ناگهان باران شدیدی در منطقه باریدن گرفت. همه در بیابان زیررگبار بی وقفه باران بودیم و بچه ها کاملا خیس شده بودند؛ طوری که از سر و صورت شان آب جاری بود. با این همه، وقتی در آن شرایط نامساعد برای کسب آمادگی بیشتر این عزیزان، ما از آنها خواستیم که تمرین های نظامی دشوارتر و بیشتری انجام بدهند، دیدیم به واسطه ایمان و عقیده شان در حالی که از فرط خستگی تقریبا توان راه رفتن هم نداشتند، کماکان به حرکت شان ادامه دادند و هر لحظه بر آمادگی رزمی خودشان می افزودند. در این رابطه، نمونه های زیادی داریم، از جمله تعدادی از برادران معلول و مجروح جنگی. به عنوان مثال، برادری داریم به نام آقای «عابدی» که از رزمندگان بسیار پاک و گرانقدر عملیات تسخیر ارتفاعات بازی دراز بوده است. ایشان در همان حمله پای چپش فلج شد؛ ولی به واسطه روحیه ایمانی مستحکم خودش، دو روز پیش به همراه من با عصا به خط مقدم جبهه آمده بود و از بنده درخواست می کرد حداقل ایشان را به عنوان بیسیمچی در عملیات قبول کنیم. همچنین در گردان کسی را داریم که دست راست او به شدت مجروح است، طوری که حتی نمی تواند یک سلاح سبک را به دست بگیرد، اما با اصرار می گوید مرا با خودتان به عملیات ببرید تا شب حمله روی مین های دشمن بروم تا مین ها خنثی شوند و برادرها بتوانند به حرکت شان ادامه بدهند و ... در هر صورت، این وعده الهی که هر گاه انسان ها در جهت اراده الله قدم بردارند و در این راه از جان و مال و هر آنچه در اختیار دارند، بگذرند، خداوند نیز در عوض، پیروزی رابه آنها خواهد داد، ان شاء الله.»


نویسنده : سایت حوزه

تاریخ : 1390

خاطره : مرتضی مسعودی، جانشین وقت فرماندهی گردان حبیب بن مظاهر روایتی دلنشین دارد: «... هدف مأموریت گردان های حبیب، سلمان و حمزه بسیار حساس و مهم بود. موقعیت هدف تعیین شده برای این گردان ها از چنان ویژگی یی برخوردار بود که این طور استنباط می شد که پس از اعزام گردان ها به این مأموریت شاید برگشتی برایشان در کار نباشد. با این حال، روحیه خیلی جالب و نشأت گرفته از ایمانی قوی بین بچه های این سه گردان حاکم بود. دسته کم در گردان خودمان تا آنجا که من دیدم، بچه ها بدون استثنا وصیت نامه هایشان را نوشته بودند؛ کما اینکه اگر شما به تاریخ ذیل وصیت نامه شهید وزوایی هم نگاه کنید، متوجه می شوید که ایشان آن را در شب قبل از عملیات فتح المبین، در منطقه بلتا نوشته است... بچه ها با آنکه باور داشتند در مأموریتی که خواهند رفت، برگشتن در کار نیست، باز هم برای عزیمت به این مأموریت لحظه شماری می کردند. با آن تصورات مادی که امثال بنده داشتیم، فکر می کردیم این مأموریت اگر نه ناممکن، لااقل بسیار دشوار خواهد بود. اینکه شما بیایید از خط دشمن عبور کنید، چندین کیلومتر در عمق مواضع دشمن پیشروی کنید و توپخانه او را بگیرید، به هیچ وجه مورد تایید آدم های مقید به محاسبات مادی قرار نمی گیرد. حالا شما بیایید و این واقعیت را هم در نظر بگیرید که کل نیروهای جمعی گردان حبیب، به جز فرماندهان گردان و گروهان های آن، عناصر اداری و ستاد سپاه بودند و کمترین سابقه رزمی در کارنامه شان نداشتند. چنان که می دانید؟، معمولا نیروهای اداری و ستادی، روحیاتی جدای از بچه رزمنده های عملیاتی دارند. با این حال، نیروهای فاقد تجربه عملیاتی گردان حبیب، به نظر بنده که سابقه خدمت در بخش آموزش پادگان امام علی (ع) سپاه و همچنین فعالیت عملیاتی در جبهه شوش را هم داشتم، شاید بهترین عناصر رزمنده در کل تیپ محسوب می شدند؛ چرا که با توجه به آموزش فشرده و منظمی که به آنها ارایه شد، روحیه رزمی و جنگاوری بچه ها فوق العاده بالا رفته بود. از بابت اعتقادات و حالا معنوی شان هم شاید بنده صلاحیت اظهار نظر نداشته باشم. فقط یک نکته را اینجا یادآور می شوم: با توجه به اینکه خودم معاون این گردان بودم، می دیدم که از فرمانده گردان گرفته تا مسئولین گروهان ها، همه شان محض اتمام حجت با برادران رزمنده می گفتند در این مأموریت مراجعتی درکار نیست. معمولا در عرف رایج نظامی گری، به نیروهایی که عازم یک مأموریت دشوار خواهند شد، از پیش گفته نمی شود که شما از مأموریت تان زنده بر نمی گردید؛ چرا که نمی خواهند روحیه افراد تضعیف شود؛ ولی در گردان ما روال دیگری بود. برادر وزوایی قبل از شروع آموزش فشرده نیروها در بلتا، برادرها را کاملا نسبت به مأموریت شان توجیه کرد و گفت: حساس ترین مأموریت در عملیات آتی به این گردان محول شده و رفتن به این مأموریت، برگشتی در پی ندارد. اگر کسی در خودش روحیه و توان کار در این گردان را سراغ ندارد و احتمال می دهد در جریان آموزش یا طی حمله بِبُرد، صادقانه بیاید به خودم بگوید تا او را به گردان دیگری بفرستیم. خدا گواه است بنده حتی یک نفر را هم ندیدم که از هنگام شروع آموزش تا پایان عملیات بیاید و بگوید قصد خروج از گردان و انتقال به واحد دیگری را دارد.» به صلاحدید، حاج احمد، مسئولین گردان های حبیب، حمزه و سلمان موظف شدند تا همزمان با استمرار کار آموزش میدانی رزم آوران تحت امر خود، نیروهایشان را با ریز مشخصات و مختصات مسیر عملیاتی این گردان ها، یعنی بلندی های بلتای بالا و پایین و هدف نهایی یعنی ارتفاعات استراتژیک علی گره زد، آشنا کنند. ذوالفعلی، یکی از رزمندگان سلمان می گوید: «... فرمانده گردان ما، برادر قجه ای، براساس رهنمودهای حاج احمد خیلی به این مطلب اهمیت می داد که کلیه نیروهای گردان سلمان فارسی، از عناصر مسئوول در رده فرماندهان گروهان و معاونین ایشان تا نیروهای عادی بسیجی، نسبت به مشخصات و مختصات منطقه عمل گردان در شب حمله کاملا توجیه بشوند. حتی به یاد دارم در یک مرحله از آموزش ها، کل بچه های گردان را به منطقه بلتا آوردند و در یک مسیر طولانی، آنها را به صورت ستونی حرکت دادند و بعد ما را به سنگر دیدگاه در تپه بلتا بردند. در آنجا کل نیروهای بسیجی گردان به صورت تک به تک وارد سنگر دیدگاه می شدند و فرمانده عزیزمان برادر قجه ای با صبر و حوصله ای خارق العاده ، منطقه دشمن را به یکایک بچه ها نشان می داد و آنها را نسبت به موقعیت و مشخصات منطقه عمل گردان و نحوه کاری که قرار بود انجام بدهیم، توجیه می کرد.» در گرماگرم فعالیت بی وقفه رزم آوران، خبر رسید که هیات عالی رتبه ای از جانب «سازمان کنفرانس اسلامی» قرار است وارد تهران شود. دکتر ولایتی، وزیر امور خارجه وقت جمهوری اسلامی ایران، پیرامون ماهیت، اهداف و دستاوردهای سفر اعضای این هیئت که رسما «کمیته صلح اسلامی» نامیده می شد، می نویسد: «... در 5 مارس 1982 برابر با چهارده اسفند 1360، سومین نشست کمیته صلح اسلامی در شهر جده عربستان برگزار گردید. حبیب شطی - دبیر کل وقت سازمان کنفرانس اسلامی - قبل از برپایی اجلاس، در سخنانی، مواضع دو کشور متخاصم و عملکرد کمیته صلح را به طور خلاصه بیان داشت... این دور از تلاش های کمیته نیز با وجود دو روز جلسه در جده، نتیجه ای در برنداشت. کمیته حسن نیت در تاریخ شانزده اسفند 1360 برای چهارمین دور مذاکرات خود وارد بغداد شد و روز بعد عازم ایران گردید.» سفر غیر مترقبه هیئت مزبور، خاصه در شرایطی که جمهوری اسلامی ایران در پی چهار عملیات پیروزمند ثامن الائمه (ع)، طریق القدس، مطلع الفجر و محمد رسول الله(ص) می رفت تا آغازگر عظیم ترین حرکت نظامی خود برای آزاد سازی سرزمین اشغالی از چنگال دشمن متجاوز شود، امری بسیار شبهه برانگیز تلقی می شد. ملت ایران نیک دریافته بود که اعزام هیأتی عالی رتبه از سوی سازمان مزبور با شعار اقامه صلح، در آن برهه حساس به پایتخت های دو طرف درگیر در جنگ، بیش از هر چیز نشان دهنده اوج اضطراب و وحشت حامیان منطقه ای و جهانی حکام جنگ افروز عراق نسبت به خطر آغاز عملیات ضربتی گسترده نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران علیه ارتش متجاوز بعث عراق بود. محسن وزوایی درباره سفر هیئت مزبور به ایران چنین می گوید: «... برای پیشگیری از آغاز این عملیات (نبرد فتح المبین)، صدام ناامید عملیات چزابه را انجام می دهد و خب، به اذن خدا و با همت مردم ما، جلوی او گرفته می شود، بعد که از آن تحرک نظامی خودش نتیجه ای نگرفت، از نو، دلال هایی به اسم هیئت حسن نیت و کمیته صلح سازمان کنفرانس اسلامی حرکت می کنند و روانه ایران می شوند تا این عملیات بزرگ ما را به تعویق بیندازند. حتی چند روز پیش که من در اهواز بودم، یکی از برادرانی که تلویزیون شان برنامه های تلویزیونی عراق را دریافت می کند، به بنده می گفت صدام با حالت گرفته ای به دیدار «احمد سکوتوره» - رئیس جمهور گینه و رئیس کمیته مذکور - آمده بود. او به اعضای این کمیته گفته بود: الان عربیت در خطر است! به داد ما برسید!» آقای هاشمی رفسنجانی - ریاست وقت مجلس شورای اسلامی و نماینده حضرت امام در شورای عالی دفاع - درباره سفر اعضای کمیته صلح اسلامی به تهران می نویسد: «دوشنبه 17 اسفند ... در نخست وزیری، در جلسه مذاکره با نمایندگان کنفرانس اسلامی که با میانجیگری در جنگ با عراق آمده اند، شرکت کردم. آقایان احمد سکوتوره رئیس جمهور گینه، محمد ضیاء الحق: رئیس جمهور پاکستان، عبدالستار: رئیس جمهور بنگلادش، بولنت اولوسو: نخست وزیر ترکیه، حبیب شطی: دبیر کل اتحادیه عرب و وزرای خارجه آنها بودند. دو ساعتی در جلسه رسمی و دو ساعتی هم در جلسه غیر رسمی بحث کردیم. پیشنهاد قابل قبولی نداشتند. می گفتند: آتش بس را بپذیرید و با مذاکره درباره اروند رود موافقت کنید. مرزهای زمینی همان باشد که در قرارداد الجزایر است. صدام می گوید: پس از آتش بس، مذاکره و سپس خروج نیروهای عراق [از سرزمین اشغالی]. ما روی شرط های قبلی پافشاری کردیم: خروج بی قید و شرط، پرداخت خسارات و کیفر متجاوزان و برگشت آوارگان عراقی. شام را مهمان ما بودند و آخر شب با بدرقه رسمی به جده رفتند. من مصاحبه کردم برای توضیخ نتایج مذاکرات.» روز جمعه بیست و یکم اسفند سال 1360، پادگان دو کوهه حال و هوای دیگری یافت. انبوه رزمندگان تیپ 27 محمد رسول الله(ص) در قالب 9 گردان منظم حاضر به رزم، عازم میدان صبحگاه شدند: گردان سلمان فارسی به فرماندهی حسین قجه ای گردان انصارالرسول به فرماندهی اسماعیل قهرمانی گردان حمزه سیدالشهدا به فرماندهی رضا چراغی گردان مالک اشتر به فرماندهی محمد شهبازی گردان عمار یاسر به فرماندهی حبیب الله مظاهری گردان ابوذر غفاری به فرماندهی سید مصیب میرسجادی گردان بلال حبشی به فرماندهی احمد صالحی گردان حبیب بن مظاهر به فرماندهی محسن وزوایی خبرنگاری که در این مراسم حضور داشته، در گزارش خود می نویسد: «... برادر محسن رضایی طی سخنانی آتشین خود گفت: به دنبال ورود هیاتی از طرف سازمان کنفرانس اسلامی به کشور، موجی از ناراحتی و سؤال در بین افکار عمومی مردم به وجود آمده بود که در این شرایطی که ما می خواهیم عملیات بکنیم، آمدن این هیات به ایران چه مفهومی دارد؟! اما همه ما و مردم ما دیدند و همه رزمندگان شنیدند که امام فرمود: یک قدم عقب نشینی نخواهیم کرد (تکبیر رزمندگان) من امروز می خواهم به همه برادران عزیزم بگویم که: عزیزان، ابر قدرت آمریکا به این نتیجه رسیده که موجودیت قوای دشمن در سرزمین های اشغالی ما، در حال اضمحلال و از بین رفتن است و بایستی هر طور شده، او را نجات داد. آمریکا الان با تمام قدرت و تلاش خود در صدد است که صدام را نجات بدهد. هیأت ها، کنفرانس ها و مقامات بسیاری را بسیج کرده اند تا جلوی عملیات دلاورانه آتی شما را بگیرند؛ اما برادران عزیز! من می خواهم از شما بپرسم که اگر ما توان خود را برای اجرای این عملیات به کار نگیریم. جواب چشم های نگران بچه های یتیم، شهدا را چه می دهیم؟! اگر شما در این عملیات، صدامیان را از وحشت و رعب به فرار و اضمحلال وادار نکنید، جواب خانواده های شهدا را چه خواهید داد؟ ملتی که هم اکنون در آستانه عید و در موسم جشن نوروزی تمام فرزندان خود را به جبهه ها فرستاده اند، انتظار یک پیروزی و یک جشن واقعی را دارند. هنگامی که به دشت های خوزستان می روید، مشاهده می کنید که شما زیادی از خانه های خشت و گلی مردم رنج کشیده و آواره ای که با درد و رنج آنها را ساخته بودند، زیر آتش توپ ها و خمپاره های صدامیان از بین رفته اند. این مردم خوزستان که آواره شده اند، الان همگی چشم انتظار شما هستند. همه منتظرند که حرف آخر را شما بزنید و با توکل به خدا، قدم آخر را بردارید. سخنان فرمانده کل سپاه با استقبال حاضرین رو به رو شد. حاج احمد متوسلیان، فرمانده تیپ 27، میکروفون را به دست گرفت و مژده داد که تا ساعتی دیگر، زمان عزیمت نیروهای تیپ از دو کوهه به سوی اردوگاه در مناطق شاوریه و بلتا فرا می رسد. پس از اختتام مراسم صبحگاه، گردان ها به سرعت آماده عزیمت به منطقه غرب دزفول - یعنی جبهه های بلتا و شاوریه - شدند. اتوبوس ها به منظور انتقال نیروها به مناطق مورد نظر، یکی از پی دیگری دور میدان صبحگاه آرایش گرفتند. وجود چند فروند هلی کوپتر «شینوک» در ضلع جنوبی زمین صبحگاه نیز حاکی از انتقال بخشی از نفرات توسط هوانیروز ارتش جمهوری اسلامی ایران بود. بدین سان، عظیم ترین عملیات جابه جایی نیرو تا به آن زمان آغاز گردید: «.... سوار بر اتوبوس، از دو کوهه به سمت منطقه عازم شدیم. وقتی از «جسر نادری» یا همان پل کرخه گذشتیم، دیگر در برد توپ های عراق قرار گرفته بودیم. چند گلوله توپ در نزدیکی اتوبوس ما به زمین اصابت کرد و با انفجار آنها، انبوهی از دود و گرد و خاک به هوا بلند شد. راننده اتوبوس به محض مشاهده این صحنه، سریع فرمان را چرخاند تا اتوبوس را سر و ته کند و به قول معروف به شماره سه به مبدا حرکت برگردد! بلافاصله یکی از برادرها از ته اتوبوس بلند شد، جلو رفت و صورت راننده را بوسید و به او گفت: حاج آقا، اینجا اصلا در تیررس دشمن نیست. این یک گلوله هم اتفاقی نزدیک ما به زمین خورده ... بی خیال، بگاز برویم! خلاصه کلی آسمان ریسمان به هم بافت و هزار جور زبان ریخت تا سرانجام راننده اتوبوس ما ترسش ریخت و ما را به مقر بلتا برد» عباس برقی، از مسئولین واحد ادوات تیپ 27 درباره موقعیت و وضعیت منطقه پدافندی بلتا در آن ایام می گوید: «... روز جمعه بیست و یکم اسفند از دو کوهه عازم منطقه ای موسم به «کمپ بلتا» شدیم. این منطقه تا آن روز در اختیار برادران تیپ 7 ولی عصر(عج) دزفول قرار داشت. با ورود نیروهای تیپ ما به آنجا، بچه های دزفول، کمپ را به ما تحویل دادند و از همان لحظه، خط پدافندی بلتا که منطقه عمل تیپ 27 در عملیات آتی بود، در اختیار ما قرار گرفت. از جهت موقعیت جغرافیایی، وضعیت کمپ بلتا از این قرار بود که وقتی از سمت پل کرخه به طرف دهلران می رفتیم، در سمت راست جاده آسفالت اندیمشک - دهلران، جاده منشعب می شد و ما از شیار واقع در پشت محلی که بعدها مقر معروف لشکر 27 موسوم به «اردوگاه کرخه» در آنجا احداث شد، به طرف کمپ بلتا می رفتیم. البته کمپ بلتا از آن طرف هم جاده ای به سمت دهلران داشت؛ منتهی چون آن جاده خراب بود و پل ها را هم آب برده بود، ما بیشتر از همین مسیر پل کرخه تردد می کردیم.»


نویسنده : پایگاه اطلاع رسانی دولت

تاریخ : 1389

خاطره : گزارشی از حاشیه‌های بازدید رهبر انقلاب از منطقه عملیاتی فتح‌المبین قبل از حرکت نمی‌دانستم کجا می‌رویم. یعنی نمی‌دانستم کجای خوزستان می‌رویم. یک نفر هم از شلمچه زنگ زد که اینجا شایع شده رهبر آمده شلمچه. فقط می‌دانستم می‌رویم جنوب، همین. سوار مینی‌بوس که شدیم موبایل‌ها را جمع کردند و دیگر خودمان بودیم و خودمان. هواپیما بلند شد و موقع نشستن مهماندار گفت: به فرودگاه دزفول خوش آمدید. آن موقع به دست و پا افتادیم و مناطق عملیاتی نزدیک دزفول را بررسی کردیم ولی به نتیجه‌ای نرسیدیم. هوا گرم بود، آن موقع شب ۲۷ درجه. با اتوبوس رفتیم به هتل. من که پدرم یک عمری افسر نیروی هوایی بود، می‌دانستم پایگاه‌های نیروی هوایی چیزی به اسم هتل ندارند. جاهایی هست که مامورین را یا کادر نیروی هوایی که مسافرت می‌کنند را اسکان می‌دهند ولی هتل نیستند. حداکثر چیزی شبیه مسافرخانه‌اند. بقیه ولی خوشحال بودند که نمرده‌اند و یکبار هم همراه رهبر رفته‌اند جایی و شب را در هتل می‌مانند! راهنمایی شدیم به طبقه چهارم، بی‌آسانسور. اتاق‌های دو نفره‌ای که فقط دو تا تخت داشت و دو تا پتو و قالیچه‌ای کوچک و یک جا لباسی سرپایی. دو جفت دمپایی پلاستیکی هم بود که یک جفتش لنگه به لنگه بود. دستشویی و حمام هم به صورت مشاع در راهرو. رفقایی که سربازی رفته‌اند می‌دانند این چیزهایی که ما دیدیم تقریبا همان سربازخانه است فقط تخت‌ها دو طبقه نبود! یکی از رفقا قرار بود با سردار باقرزاده مصاحبه‌ای بکند برای سایت. او از همه اعصابش داغان‌تر بود. نمی‌دانست خودمان کجاییم، باقرزاده کجاست. با هر ترفندی بود با سردار تماس گرفت و راهی شد به آدرسی در بیابان تا سردار پیدایش کند و جایی برای مصاحبه پیدا کنند. رفیق‌مان رفته بود و در تاریکی شب وسط بیابان، رسیده بود به جایی که چند نفر از بچه‌های ستاد راهیان نور برای دیدار رهبر داربست می‌زدند و ساعت ۱۲.۵ شب برای شامِ آن بچه‌ها، سمبوسه آورده بودند و البته با سردار باقرزاده مصاحبه‌اش را انجام داده بود. می‌گفت باقرزاده از شدت خستگی وسط مصاحبه دو سه بار چشمانش رفت و برگشت و آنجا فهمیده بود دیدار، در منطقه عملیاتی فتح‌المبین است، دیدارِ فردا صبح. ما شنیده بودیم رهبر شاید برود طلاییه اما انگار رهبر گفته بودند «من از منطقه فتح‌المبین خاطره دارم و خودم آنجا بودم؛ برویم آنجا». خلاصه هر طور بود آن شب را با صدای جیرجیر تخت‌های اتاق ۴۲۳ هتل پایگاه هوایی به صبح رساندیم. اتاق‌هایی که ساعت نداشت. ما هم که به خاطر داشتن موبایل، ساعت نمی‌بستیم. و حالا هم که موبایل نداشتیم، هر وقت می‌خواستیم بفهمیم ساعت چند است یا باید در ِ یکی دو اتاق دیگر را می‌زدیم یا لپ‌تاپ رفیق‌مان را روشن می‌کردیم و ساعت را می‌دیدیم. به هر حال صبح نماز خواندیم و راه افتادیم. نیم ساعت از کسر خوابم را در اتوبوسی که به محل دیدار می‌بردمان، جبران کردم. اتوبوس که ترمز زد بیدار شدم. هیچ اثری از پلاکارد و خوش آمدگویی به رهبر آنجا نبود. هنوز مطمئن نبودم که آمده‌ایم همان‌جا که باید می‌آمدیم! کاروان‌ها از اتوبوس‌هایشان پیاده می‌شدند و جوان‌ها و نوجوان‌ها شعرخوانان می‌رفتند سمت محوطه. یک پاسدار هم یک بلندگوی دستی روی دوشش انداخته بود و می‌گفت: دوربین عکاسی، موبایل، ناخن‌گیر، چاقو، اشیای ممنوعه، ممنوعه. تحویل بدید لطفا. اگر ببرید همراهتان، برتان می‌گردانند. میکروفونِ بلندگو را هم از جلوی دهانش کنار نمی‌برد: آهای دوست عزیز مگر نگفتم موبایل نبر؟ ببین برای اونجا ترافیک درست کردی. همراهان ما هم از اتوبوس پیاده شدند با دوربین‌های عکاسی و فیلم‌برداری و سه‌پایه و وسایل جانبی دیگر. جمع شدیم و حرکت کردیم به سمت ورودی محوطه. پاسداری که با بلندگوی دستی اطلاع‌رسانی می‌کرد تا ما را دید از همان پشت بلندگو گفت: دوربین، موبایل... ئه ئه! آقایون شما دیگه خیلی ممنوع هستیدها. وسایل‌مان از خودمان بیشتر بود. از جای دیگری وارد شدیم و پیاده گز کردیم تا محل یادمان شهدای فتح‌المبین که مردم و جوان‌ها ایستاده بودند در صف بازدید بدنی. نوجوانی به دوستش با زبان ترکی گفت: حالا اینقدر لفتش می‌دهند که آقای خامنه‌ای می‌یاد و ما نمی‌بینیمش. به یکی از دوستان گفتم: اینها می‌دانند که رهبر قرار است بیاید اینجا؟ گفت: نه، حدس می‌زنند. پیش خودم فکر کردم چرا ما نتوانستیم حدس بزنیم ولی اینها حدس زده‌اند. پسربچه‌ی ۱۰- ۱۱ ساله دیگری بلند به آنهایی که مردم را بازدید بدنی می‌کردند گفت: بابا تیر غیب که با خودمان نداریم، بذار بریم. مردی هم که دختر حدودا سه ساله‌اش را بغل کرده بود به او می‌گفت: الان می‌ریم باباجان عجله نکن، الان می‌ریم آقا را می‌بینی. تقریبا همه کسانی که توی صف‌ها بودند می‌دانستند رهبر قرار است بیاید! وسایل‌مان را از دستگاه رد کردیم و داخل شدیم. آنجا دیدم همان مرد دارد دختر بچه‌اش را آرام می‌کند. دختر گریه می‌کرد و وسط گریه هم چیزهایی می‌گفت که فقط پدرش می‌فهمید. مرد گفت: باباجان اشکال نداره، مگه نمی‌خوای آقا را ببینی خوب باید عروسکت اینجا بمونه. بریم یکی دیگه برات می‌خرم. دخترک همچنان گریه می‌کرد. مرد گفت: اصلا بیا بریم آقا که آمد، به خود آقا بگو عروسکت را گرفتند. جلو رفتم دست به چانه دخترک گرفتم و گفتم: عموجان اشکال نداره، موقع برگشتن عروسکت را بردار. دخترک ولی به حرف ما توجهی نمی‌کرد. اشک از گوشه چشم‌هایش در می‌آمد و روی صورتش سر می‌خورد پایین. دلم برایش سوخت. همین طور برای پدرش که تقریبا هیچ راهی برای آرام کردن دخترک پیدا نمی‌کرد و این حال را فقط کسانی می‌فهمند که دختر کوچک داشته باشند. نمی‌توانستیم بایستیم و باید می‌رفتیم. دخترک ماند با پدری که جلویش نشسته بود و زانویش را زمین گذاشته بود و سعی می‌کرد آرامش کند. مردم از صبح آمده بودند و وقتی بو برده بودند که رهبر هم قرار است بیاید، مانده بودند. وقتی رسیدیم فهمیدیم جایی به اسم جایگاه عکاس‌ها وجود ندارد که طبق معمول من هم همراه آنها بروم آن بالا و از آنجا مردم را ببینم. اطراف را از نظر گذراندم و فکر کردم اگر بروم بین داربست‌ها، آنجایی که چند نفر پاسدار همیشه می‌نشینند برای کنترل جمعیت، خوب باشد. به یکی از مسوولین گفتم و او هم قرار شد هماهنگی کند. آن منطقه اطراف شوش بود و عده‌ای از مردم عرب زبان منطقه هم که خبردار شده بودند خودشان را رسانده بودند. گاه‌گاهی هم صدای شعارهای عربی‌شان را می‌شنیدیم. جایگاهی که برای سخنرانی رهبر درست شده بود جایگاه ساده‌ای بود با داربست، که با تورِ استتار اطرافش را پوشانده بودند. صندلی‌ای هم که قرار بود رهبر رویش بنشیند زیر آفتاب بود، مثل مردم. پشت سر رهبر هم می‌شد دشتی که ایران برای عملیات فتح‌المبین به عنوان یکی از محورها به آن حمله کرد. قرار بود رهبر از پشت محوطه بیاید و از پایین تپه بیاد بالا سمت جایگاه. اطراف را از نظر گذراندیم و عکس انداختیم. سردار باقرزاده هم آمد. خوشحال بود و سرحال. داشت با یکی دو نفر از خبرنگارها صحبت می‌کرد که رفتم و کنارش ایستادم. یک نفر پرسید: سردار این عملیات فتح‌المبین از کجا تا کجا بوده؟ ما هر جا می‌رویم می‌گویند منطقه عملیاتی فتح‌المبین بوده. سردار هم قلم و کاغذ من را از دستم کشید و یک جایش نوشت‌: حد فاصل رودخانه کرخه، پل نادری، فکه، مناطق اطراف دهلران و جبل حمرین. بعد گفت: این پل نادری همانجایی است که بچه‌های ما جلوی پیشروی عراقی‌ها را گرفتند و نگذاشتند از کرخه بگذرند. جایگاه بر روی یک تپه بنا شده بود. پشت آن، هنوز آثار سنگرهای حفره‌روباهی که ابداع صهیونیست‌ها بود و عراقی‌ها آن را ساخته بودند، وجود داشت. سردار باقرزاده قبل از ورود آقا، آنها ‌را به ما نشان داد و ‌گفت: وقتی عراقیها داخل این سنگرها می‌رفتند، دیگر هیچ بمب و موشکی به آن‌ها کارساز نبود. هنوز آثار بعثی‌ها بر روی دشت عباس بود. سردار صحبت می‌کرد که صدای قاری بلند شد. قرآن که خوانده شد یک نفر رفت بالای جایگاه و از عملیات فتح‌المبین گفت و حسین خرازی و تنگه رقابیه، احمد کاظمی و تنگه زلیجان و محسن رضایی و پیام امام در عملیات فتح‌المبین که: «بروید شما پیروزید». دیگر نزدیک آمدن رهبر بود. رفتم و با هماهنگی یکی از محافظ‌ها بین داربست‌ها ایستادم. تا چند دقیقه به پاسداری که کنارم بود توضیح می‌دادم برای چه اینجا هستم و طبق معمول قانع هم نشد. آخرش برای اینکه ماجرا را تمام کنم گفتم: شما وظیفه‌ای دارید و من هم. گاهی کارهای ما با هم تعارض دارد. گفت: پس قبول داری در انجام وظایف ما اخلال می‌کنی. گفتم: نه منظورم این است که شما در کار من اخلال می‌کنید! یک مداح که نقش مجری را هم بازی می‌کرد، آمد پشت میکروفن و کمی برای مردم صحبت کرد و ازشان خواست آرام باشند و کمی عقب بروند و بنشینند. جوانی که آنطرف داربست بود، از من پرسید: این حرف‌ها را به ما می‌گوید؟ گفتم: فکر کنم. گفت: خودش جایش خوب است، پشتش فشار نیست می‌گه برید عقب. گاهی می‌نشستم که یادداشتی روی کاغذهایم بنویسم. دیدم زیر پاهای مردم، عاقله‌مردی با شرایط ناجوری نشسته است. گفتم: عمو جان چرا اومدی جلو؟ عقب می‌ماندی خوب. گفت: گیر افتادم. از ساعت هفت و نیم صبح آمدم، خلوت بود آمدم جلو. از ساعت ۹ دیگر نتوانستم از جایم تکان بخورم. ساعت را از یک نفر پرسیدم نزدیک ۱۲ بود. بلند شدم دیدم جوان پاسداری که وظایف‌مان با هم کنتاکت داشت، با کسی درگیر است. گویا توی دست او موبایل دیده بود و بهش گیر داده بود. مرد می‌گفت سرهنگ سپاه است و عضو ستاد مرکزی راهیان نور ولی جوان پاسدار گوشش به حرف‌های سرهنگ بدهکار نبود. می‌گفت باید موبایلش را بدهد. آنقدر کَل‌‌کَل کردند تا یکی از محافظ‌ها آمد و موبایل سرهنگ را گرفت. حواسم به سرهنگ بود که یک نفر از پشت داربست زد روی شانه‌ام. گفت: آقا شما خبرنگارید؟ تو را به خدا بنویس این نماینده ما پدرمان را درآورده. سه تا رئیس‌جمهور توی این مملکت عوض شده ولی اون هنوز نماینده است. از ۲۰ سال پیش تا حالا اولین باره که می‌بینمش. اوناهاش اون جلو نشسته. خبرهاش همه از دربند و ولنجک تهران می‌رسه. اینجا پیداش نمی‌شه که. گفتم: خوب خودتان بهش رای دادید. گفت: نه بابا روستاهای اطراف به خاطر پدربزرگش که آدم محترمی بوده رای می‌دن بهش... جوان حرف می‌زد و گله می‌کرد. پرسیدم از کجا خبردار شدی رهبر می‌آید. گفت: بچه‌های هیات دیشب پیامک زدند. وسط حرف‌هایمان یک دفعه جایگاه شلوغ شد مردم شروع کردند به شعار دادن. فارسی و عربی قاطی شد. رهبر که روی جایگاه آمد فریاد مردم بلند شد. داربست‌هایی که ما بین‌شان بودیم از جا تکان خورد. اگر برمی‌گشت اول ما از بین می‌رفتیم. جوان پاسدار گفت: بیا کمک. داربست‌ها را از این طرف ما هُل می‌دادیم و از آن طرف مردم. سرم را برگرداندم و دیدم رهبر برای مردم دست تکان می‌دهد. فرمانده کل ارتش، باقرزاده، فرمانده بسیج، رحیم صفوی، فرمانده کل سپاه، نماینده ولی فقیه در خوزستان و چند نفر دیگر روی جایگاه پشت سر رهبر بودند. فریاد «ما اهل کوفه نیستیم، علی تنها بماند» توی دشت پخش می‌شد. مجری سعی کرد مردم را آرام کند. کمی روضه خواند و بعد روضه را عربی ادامه داد؛ از جایم بلند شدم. وقتی عربی می‌خواند مردم ساکت بودند و آدم‌هایی که پشت داربست اطراف ما بودند گریه می‌کردند. از اینجا فهمیدم مردمی که اطراف من هستند عرب‌اند، عرب‌های همین منطقه. بلند شدم و دوباره نگاه کردم. یک دفعه دخترکی روی دوش پدرش وسط جمعیت توجه‌ام را جلب کرد. همان دخترکی بود که یکی دو ساعت پیش به خاطر عروسکش گریه می‌کرد. حالا روی دوش پدرش بود، نیشش تا بناگوش باز بود، عروسکش را بغل گرفته بود و رهبر را نگاه می‌کرد. معلوم نبود عروسک را چطور پس گرفته بودند. یکی از رفقای عکاس را صدا زدم و گفتم فلانی از آن دخترک عکس بگیر. نمی‌توانست روی داربست‌ها بایستد. کمکش کردم، کمرش را گرفتم و او هم عکسش را گرفت. چقدر ته دلم خوشحال بودم از خوشحالی دخترک و احتمالا پدرش و این حرف را تا کسی دختر کوچکی نداشته باشد، نمی‌فهمد. مجری روضه را تمام کرد و با حالت دکلمه به عربی حرف‌هایی زد. رهبر خوب گوش کرد. وسط دکلمه، مردمِ عرب بلند می‌گفتند: احسنت. مجری که حرف‌هایش تمام شد عرب‌ها بلند شروع کردند به شعار دادن. همان کسی که گفته بود نماینده پدرمان را درآورده، آرام کردم و پرسیدم: اینها چه می‌گویند؟ گفت: داریم می‌گیم با روح، با خون فدای رهبر هستیم. رهبر به مردم گفت: ممنونم و دستش را آورد بالای چشمهایش، کنار پیشانی؛ و اینطوری رو به مجری از او تشکر کرد. دوباره بلند شدم و انتهای جمعیت را نگاه کردم. یک نفر گفت: آقا با فشار خون ما بازی نکن، بشین بذار «آقا» رو ببینیم. با اشاره فهماندم که زود می‌نشینم. وسط مردم فیلم‌برداری که روی یک سکو بود، دو دستی دوربینش را بغل کرده بود و با التماس از مردم اطراف سکو می‌خواست مواظبش باشند و هل ندهند. ازدحام ولی زیاد بود. دو تا پسرک کوچک هم بودند که از وقتی رهبر آمد بالای جایگاه، مثل ابر بهار گریه می‌کردند. حال و روز مردم توضیح دادنی نبود. ردم که آرام‌تر شدند رهبر شروع به صحبت کردند. از شهدا یاد کردند، از مردم خوزستان و مسافران راهیان نور تشکر کردند. گفتند بازدید از مناطق جنگی کار خوب و با برکتی است. از نقش جوانان دوران دفاع مقدس گفتند و البته از جوان‌های امروز که دست کمی از آن جوان‌ها ندارند. وقتی رهبر از جوان‌ها تعریف کرد، چنان صدای تکبیری بلند شد که پرده گوش‌مان زنگ زد. رهبر ایستادگی امروز مردم را با زمان جنگ مقایسه کرد و گفت: «گاهى اوقات جنگ نظامى آسانتر از جنگ فکرى است؛ آسانتر از جنگ در عرصه‌هاى سیاسى است. ملت ایران نشان داد که در جنگ عرصه‌هاى سیاسى و امنیتى، بصیرتش و ایستادگى‌اش از ایستادگى در جنگ نظامى کمتر نیست.» رهبر یک‌جای صحبت به جمعیت گفت: «جوان‌های عزیز، فرزندان من که اکثرتان آن موقع نبودید، این سرزمین زیبا یک روزی زیر پای چکمه‌پوشان دشمن بود و تبدیل به جهنمی از آتش شده بود... من قبلا‌ در زمان جنگ اینجا آمده بودم و حضور دشمن را دیده بودم... آن چه ملت شما را نجات داد ایستادگی جوانان دلاور بود». و جوان‌ها دوباره تکبیر گفتند. حرف‌های رهبر که تمام شد و به دعا رسید، یک نفر صدایم زد و من رفتم پشت جایگاه. گفت: «آقا احتمالا قرار است بروند جایی را هم ببینند. همان جایی که اول جنگ خودشان آمده بودند». گفتم: خوب؟ گفت: «خوب تو هم قرار است بیایی». دیدم رهبر از پشت جایگاه بیرون آمد و قدم‌زنان از تپه رفت پایین. یکدفعه پسر رهبر را دیدم که گفت: «سلام، چرا ایستادید؟» من هنوز نمی‌دانستم چه کار باید بکنم. رفتم جلوتر. سر تیم حفاظت را دیدم که توی ناوشکن جماران هم مرا از ناو پیاده کرده بود. خودم را نزدیک پسر رهبر کردم که دچار همان اتفاق سابق نشوم. دویدم پایین و رفتم ته یک ون نشستم و پرده آن را کشیدم. راننده هم اول کمی غر زد که اینها کی هستند، ولی با آمدن یکی دو تا از عکاس‌ها و فیلم‌بردارها دیگر چیزی نگفت. ماشین‌ها راه افتادند و ما از جاده خاکی‌ای که بین رمل‌ها بود، می‌گذشتیم. گرد و خاک ماشین‌های جلویی باعث می‌شد چیزی نبینیم. هوا گرم بود و نمی‌شد پنجره‌ها را هم از گرما باز کرد. ماشین توی چاله چوله‌های جاده خاکی بالا و پایین می‌شد و ما هم طبعا بین زمین و هوا بودیم. گاهی نه ما و نه راننده چیزی را نمی‌دیدیم؛ ولی اگر می‌ایستاد، راه افتادن دوباره در خاک‌هایی که ماشین‌های جلویی حسابی نرم‌شان کرده بودند، بعید بود. کمی جلوتر گرد و خاک‌ها خوابید. دو سه نفر که از چهره و لباس‌شان محلی به نظر می‌رسیدند وسط دشت بودند. پرده را کنار زده بودم و نگاه می‌کردم. یکی‌شان کف دست‌هایش را دو سه بار به هم زد و استفهاما و با اشاره پرسید: «رفت؟» و منتظر جواب ما نشد و با یک دست به پشت دست دیگرش زد و سرش را تکان تکان داد. ماشین‌ها افتادند در جاده آسفالت و فرصت شد پنجره را باز کنیم و نفسی بکشیم. از کنار مردمی که آمده بودند مراسم، رد شدیم. و آنها نمی‌دانستند رهبر با این ماشین‌ها می‌رود یا با بالگردهایی که بعد از مراسم بلند شدند. بعضی‌ها از گرما زیر اتوبوس‌های پارک شده رفته بودند تا از آفتاب در امان باشند. کاروانِ ماشین‌ها در جاده‌ی آسفالته می‌رفتند سمت جایی که نمی‌دانستم کجاست. یک جا هم دور زدند در جاده‌ای دیگر. ده دقیقه‌ای ماشین‌ها با سرعت راندند تا رسیدیم به جایی و سرعت‌ها کم شد. از صدای بیسیم محافظ همراه ماشین می‌شنیدم که یک نفر از یک نفر دیگر می‌پرسید برنامه هست؟ آن یکی می‌گفت منتفی شده. ساعت را پرسیدم و فهمیدم نزدیک اذان است. پیش خودم فکر کردم احتمالا به خاطر اینکه نزدیک وقت نماز است نایستند. یکی از همراهانمان گفت اینجا پل نادری است، این هم رودخانه کرخه. رودخانه دیگر دیده می‌شد. از بیسیم هر بار یک چیزی می‌گفتند. گوش‌مان به بیسیم بود که کاروان ماشین‌ها درست روی پل ایستاد. دیدیم رهبر همراه آقای موسوی جزایری که نماینده ولی فقیه در استان خوزستان است، روی پل ایستاده‌اند. آنها را که دیدیم ما هم از ماشین پریدیم پایین تا خودمان را برسانیم ببینیم ایشان چه خاطره‌ای می‌گویند. اطراف رهبر باز هم پر شد از فرماندهان آن دوره جنگ و این دوره نیروهای مسلح. استاندار هم بود. با پررویی خودم را رساندم جلو و دیدم رهبر به آقای موسوی جزایری دارد ماجراهایی را تعریف می‌کند: «... آن بالا از آن ارتفاعات مشرف بودیم به این دشت. عراقی‌ها این طرف مستقر بودند». یکی نفر پرسید: «با ظهیرنژاد بودید؟» رهبر پاسخ داد: «بله. بنی صدر هم بود وقتی رفتیم آن طرف... این هم کرخه است». بعد هم رو کرد به آقای جزایری و گفت: «آن صالح مشطط که گفتید این طرف است یک مقداری پایین‌تر» و اشاره کردند به انتهای رودخانه. همین موقع سرلشگر سلیمی، فرمانده سابق ارتش هم آمد. رهبر تا سرلشکر سلیمی را دید لبخند زد و با خنده، رودخانه را نشان داد و گفت: «کرخه است دیگه... کرخه». سرلشگر سلیمی آهی کشید و گفت: «قدم به قدمش خاطره است اینجا». رهبر یک طرف رودخانه را با دست نشان داد و گفت: «تمام منطقه اینجا نیروهای خودی گسترش پیدا کرده بود؛ یادتان هست، تمام اینجاها». سرلشگر سلیمی سر تکان داد و گفت: «بله آقا، بله». رهبر ادامه داد: «آن عکسی که داریم توی سنگر که ورشوزاده و اینها هستند شاید مثلا صد متر، دویست متر از پل آن‌طرف‌تر است. الان داشتم همان را می‌گفتم برای ایشون». سرلشگر سلیمی رو به بقیه جمع ادامه داد: «آن بنده خداها امکاناتی که خودشان را برسانند تا اهواز نداشتند. رفتیم داخل خانه و آقا رفتند آنجا، وضو گرفتند، دعا کردند.»... رهبر گفت: «بله آنجا کرخه کور بود، نزدیک اهواز...». رهبر روی پل کنار نرده ایستاده بود و پشت به رودخانه؛ بقیه هم دورش جمع شده بودند و گوش می‌دادند. وقتی خواست برود، همه جا به جا شدند. بچه یکی از همراهان هم آنجا بود. رهبر به بچه اشاره کردند و گفتند: «مواظب باشید این یک وقت گم نشود». ما هم برگشتیم سوار ماشین‌ها شدیم و حرکت کردیم به سمت پایگاه هوایی. برنامه دیگر تمام شده بود. نهار خوردیم و قرار شد ما چند نفری که در ماشین‌های همراه رهبر بودیم بعد از نهار برویم فرودگاه. محافظی که همراهمان بود با همان ون ما را برداشت که برویم هتل وسایل‌مان را برداریم و بعد، فرودگاه. محافظ که پایگاه را بلد نبود. سر ظهر هم کسی توی خیابان پیدا نمی‌شد سوال کنیم. خلاصه با روش‌های بدوی و سوال و جواب از یکی دو نفر نگهبان، بالاخره هتل را پیدا کردیم، وسایل را برداشتیم و راه افتادیم. حالا همان مشکل قبلی را داشتیم و آن پیدا کردن فرودگاه بود. رفتیم تا رسیدیم به در پایگاه. دژبان داشت سوال و جواب می‌کرد در ماشین چه داریم و محافظ داشت توضیح می‌داد دیر شده، باند فرودگاه از کدام طرف است. بالاخره راضی کردیم یکی‌شان بیاید سوار شود و برساندمان به باند فرودگاه. رسیدیم و با ون رفتیم کنار هواپیما و از در عقب سوار شدیم. از آدم‌هایی که سوار هواپیما بودند، کم‌کم فهمیدم که این هواپیما همان هواپیمایی است که قرار است رهبر با آن برگردد تهران. چسبیدم به پنجره که ببینم رهبر کی می‌آید و چطور سوار می‌شود. چند نفر با لباس خلبانی و لباس نیروی هوایی جلوی پلکان هواپیما به صف ایستاده بودند. رهبر از ماشین پیاده شد جلوی صف رفت و خیلی آرام و با حوصله با خلبان‌ها دست داد. یکی از آن‌ها چیزی گفت و رهبر هم چفیه‌اش را درآورد و به او داد. چند ثانیه اگر می‌گذشت بالاخره یک برنامه‌ی بدون چفیه‌گیری را هم درک می‌کردیم. خلبان دیگری دخترکی به بغل داشت آن را آورد و کنار رهبر ایستاد. رهبر دخترک را بوسید. دخترک همراه خلبان برگشت. رهبر پایش را روی پلکان هواپیما که گذاشت خلبان‌ها و فرمانده‌ها احترام نظامی گذاشتند. دیگر رهبر را نمی‌دیدم ولی احتمالا از پلکان بالا آمده بودند که صف نظامی‌ها به هم خورد. هواپیما موتورهایش را روشن کرد و رفت سر باند. وقتی سرعت گرفت که پرواز کند، یادم آمد کسر خواب دارم صندلی را خواباندم و خوابیدم.


فتح المبین
فتح المبین
فتح المبین
فتح المبین
فتح المبین
فتح المبین
فتح المبین
فتح المبین
فتح المبین
فتح المبین
فتح المبین
فتح المبین
فتح المبین
فتح المبین
فتح المبین
فتح المبین
فتح المبین
فتح المبین
فتح المبین