یادمان عملیات سید الشهدا
یادمان عملیات سید الشهدا

پس از پیروزی عملیات والفجر 8, ارتش بعثی عراق عملیات علیه خطوط پدافندی خودی را با نام دفاع متحرک آغاز کرد. در ادامه این سلسله عملیات, در 10 اردیبهشت 1365 با دو لشکر مکانیزه و زرهی با هدف تصرف منطقه عملیاتی فکه, به خطوط پدافندی هجوم آورد و در مرحله نخست توانست تا عمق 11 کیلومتری پیشروی کند.در آن زمان قرارگاه کربلا ماموریت مقابله با دشمن را به تیپ 10 سیدالشهدا(ع) واگذار کرد. تیپ 10 سیدالشهدا(ع)در غروب روز 12 اردیبهشت سال 65, 6 گردان خود شامل گردان‌های قمر بنی‌هاشم, حضرت زینب(س), حضرت علی‌اصغر (ع), حضرت قاسم(ع), حضرت علی‌اکبر(ع) و زهیر را وارد عمل کرد که این گردان‌ها از میان تپه های رملی در منطقه عمومی فکه شروع به پیشروی کردند. عملیات با رمز یا سید الشهدا(ع) آغاز شد.بعضی از گردان‌ها بدون رویارویی با دشمن تا خاکریزهای قبل از عملیات پیش رفتند و باقی گردان‌ها درگیر شدند.در یکی از محورها, وقتی نیروهای تخریب‌چی در حال خنثی کردن مین‌ها بودند, دشمن با تمامی سلاح‌های خود آن‌ها را هدف قرار داد و تعداد زیادی از رزمندگان شهید و زخمی شدند. شهید حسین اسکندرلو فرمانده گردان حضرت علی‌اصغر(ع) که محوری ترین فعالیت های این عملیات به او واگذار شده بود زمانی که موقعیت گردان را در خطر دید, تصمیم گرفت عاشورایی بجنگد. او با رشادت های خود موفق شد به خاکریز دشمن برسد و خود نیز به فیض شهادت نائل شد.در این تک شبانه حدود 150 نفر به شهادت رسیدند تا توانستندپیشروی دشمن را متوقف سازند و آنان را عقب برانند و به پیروزی برسند. یادمان شهدای عملیات سیدالشهدا(ع) که به یادمان شهید حسین اسکندرلو نیز مشهور است در محل رشادت رزمندگان این تیپ که اکنون لشکر10 سیدالشهدا (ع) نامیده می‌شود واقع شده تا یادآور حماسه یاران خمینی آنان باشد که در ایام راهیان نور میزبان خیل عظیم زائران راهیان نور از سراسر کشور است.

نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : پس از پیروزی عملیات والفجر 8 ارتش بعثی عراق عملیات علیه خطوط پدافندی خودی را با نام «دفاع متحرک» آغاز کرد. در ادامه این سلسله عملیات، در 10 اردیبهشت 1365، با دو لشکر مکانیزه و زرهی و با هدف تصرف منطقه عملیاتی فکه، به خطوط پدافندی هجوم آورد و در مرحله نخست توانست تا عمق 11 کیلومتری پیشروی کند. قرارگاه کربلا، مأموریت مقابله با دشمن را به تیپ 10 سیدالشهدا (ع) واگذار کرد. این در حالی بود که پس از 75 روز مبارزه در شبه جزیره فاو، یگان های عملیاتی به مرخصی رفته بودند و فقط تیپ سیدالشهداء در منطقه حضور داشت و آن هم در حال رفتن به مرخصی بود. فرمانده وقت تیپ، حاج علی فضلی که در عملیات والفجر 8 به سختی مجروح شده بود، بلافاصله فرماندهان تیپ را برای جلسه اضطراری فراخواند. فرماندهان گردانها اعلام کردند که بیشتر نیروها در حال رفتن به مرخصی هستند. فرمانده تیپ تاکید کرد مرخصیها لغو شود و هر تعداد نیرو می توانند، برای مقابله با دشمن آماده کنند. فرماندهان گردانها بلافاصله پیک هایی را به اندیمشک فرستادند تا به همهٔ نیروها خبر بدهند. نیروها، ساک به دست و با لباس شخصی، در ایستگاه راه آهن اندیمشک، عده ای سوار بر قطار شده بودند و عده ای در انتظار بودند که پیک ها سر رسیدند. بلافاصله همگی بازگشتند، تجهیزات جنگی خود را تحویل گرفتند و آمادهٔ حرکت به سوی منطقه عملیات شدند. غروب روز 12 اردیبهشت 1365، 6 گردان (گردان های قمربنی هاشم، حضرت زینب (س) حضرت علی اصغر، حضرت قاسم، حضرت علی اکبر و زهیر) از میــان تپه های رملی شروع به پیشروی کردند. عملیات با رمز یاسیدالشهدا (ع) آغاز شد. بعضی گردان ها، بدون رویارویی با دشمن، تا خاکریزهای قبل از عملیات پیش رفتند و باقی گردان ها درگیر شدند. در یکی از محورها، وقتی نیروهای تخریب چی در حال خنثی کردن مین ها بودند، دشمن با تمامی سلاحهای خود آنها را هدف قرار داد. تعداد زیادی از نیروها به شهادت رسیدند یا زخمی شدند. فرمانده گردان علی اصغر (علیه السلام) حاج حسین اسکندرلو که موقعیت گردان را در خطر دید، تصمیم گرفت عاشورایی بجنگد. زیر آتش دشمن به پاخاست و به سوی آنان هجوم برد. نیروها نیز پشت سر او حرکت کردند و موفق شدند به خاکریز دشمن برسند. او در همان حال به شهادت رسید و فرمانده گردان المهدی محمدحسین حسنیان نیز که به کمک گردان علی اصغر آمده رفته، به شهادت رسید. در این تک شبانه، حدود 150 نفر به شهادت رسیدند تا توانستند پیشروی دشمن را متوقف سازند و آنان را عقب برانند. بدین ترتیب، حماسهٔ یاران خمینی به پایان رسید، ولی یاد حماسه شان همچنان پابرجاست.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : تازه از فاو آمده بودیم. بچه ها سه ماه بود مرخصی نرفته بودند. برگه مرخصی ها صادر شد و یک تعداد رفتند ایستگاه راه آهن اندیمشک تا برای گردان به صورت دسته جمعی بلیت تهیه کنند که خبر رسید مرخصی ها لغو شده. خبر آماده باش با پیغام امام (ره) همراه بود که فرموده بودند به رزمنده ها بگویید جلوی دشمن را بگیرند و به آنها امان ندهند. مقر ما که موقعیت الوارثین نام داشت، در جاده فکه، نرسیده به سایت 5، در معرض خطر هجوم دشمن قرار داشت. صدای توپخانه دشمن که منطقه را به شدت می کوبید، می آمد. در مقر الوارثین، همه به حالت آماده باش درآمدند و خبر رسید که بچه های تخریب به همراه برادران اطلاعات عملیات، برای شناسایی دشمن به منطقه اعزام شوند. شب 11 اردیبهشت بود که تعدادی از بچه های تخریب و اطلاعات عملیات برای شناسایی رفتند. وقتی برگشتند، از حضور پرحجم دشمن در منطقه فکه می گفتند. مقرر شد از 6 محور به منظور باز پس گیری خطوط مقدم، حمله کنیم. دوازدهم اردیبهشت، فرماندهان گردان ها به مقر فرماندهی لشکر فراخوانده شدند. شهید سیدمحمد زینال الحسینی فرمانده تخریب رفت و بعد از بازگشت از جلسه، گفت: « بچه های ما جلو رفته اند و در مسیر به میدان مین نرسیدند. شاید فردا که به دشمن حمله می کنیم، با میدان مین هم برخورد کنیم. این حرفها موجب شده بود که فرماندهان با تردید به کار نگاه کنند. نخستین فرماندهی که گفت من با این اوصاف گردانم را در اختیار قرار نمی دهم، حاج حسین اسکندرلو بود. سایر فرماندهان هم همین حرف را زدند. تا این که حاج علی فضلی فرمانده لشکر گفت: «برادرها، فرمان امام عزیز است که به دشمن امان ندهید. درست است که ما از مواضع و موانع دشمن اطلاعاتی نداریم و حق شما فرماندهان است که به محدودهٔ درگیری کاملا اشراف داشته باشید، اما اگر زود اقدام نکنیم و جلوی دشمن را نگیریم، آنها به خود جرأت می دهند و به سمت شهرهای ما پیشروی می کنند. ما چاره ای نداریم جز حمله به دشمن. برادرها، امشب به تأسی از سرور و سالار شهیدان، من نور اتاق فرماندهی را کم می کنم، هرکس تمایل به قبول مسؤولیت و مأموریت ندارد، از جمع بیرون برود. ما باید به تکلیف خود عمل کنیم.» کار به این جا که رسید، صدای گریه از گوشه و کنار بلند شد و به یک باره حاج حسین اسکندرلو گفت: «برادرها، هر کسی حاضر است در این مأموریت تا پای جان بایستد، دستش را جلو بیاورد.» دستها جلو آمد و روی قرآن قرار گرفت و فرماندهان گردانها هم قسم شدند که امان را از دشمن بگیرند. به این ترتیب، برای جهادی بی بازگشت، همه اعلام آمادگی کردند


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : محمدحسن حسنیان جانشین اطلاعات عملیات تیپ 10 سیدالشهدا و فرمانده گردان المهدی بود. او در سال 1342 در همدان به دنیا آمد. پس از شروع جنگ تحمیلی وارد جبهه ها شد. در عملیات فتح المبین، تیری به گردنش اصابت کرد که به گفته دکترها، معجزه بود که قطع نخاع نشد و به هنگام شهادت 75 درصد جانبازی داشت. او از جمله فرماندهانی بود که در سخت ترین شرایط آرام بود و همیشه لبخند بر لب داشت. در عملیات سیدالشهداء جزو فرماندهانی بود که خوش درخشید و در نیمه شب 12 اردیبهشت 1365، در حالی که هر دو دست خود را از دست داده بود، به درجهٔ شهادت نائل آمد و با اقتدا به آقا ابوالفضل (ع) دو چشمانش عرشی شد. با بچه های خط به شهید محمد حسن حسنیان لقب ژنرال داده بودند. چون همیشه مثل یک فرد باسابقه نظامی برخورد می کرد و میاندیشید. اگر شما در بحبوحه عملیات شهید حسنیان را مشاهده می کردید، او را با لب خندان و لباسهای اتو کشیده، می دیدید که در حال هدایت بچه هاست. خصوصیات ظاهری و اخلاقی او، همه را جذب خودش می کرد. شهید حاج حسین اسکندرلو و شهید محمد حسن حسنیان، از لحاظ خط فکری و حالت عرفانی و اخلاقی خیلی به هم نزدیک بودند. درصد نفوذ این دو فرمانده در میان رزمندگان خیلی عجیب بود. نفوذی که به هیچ عنوان از روی ترس نبود. نفوذی که از راه محبت و دوستی و روشن شدن دل بچه ها از طریق خداشناسی و نوع دوستی بود. در بسیاری از گردانها مثل گردان المهدی، مأموریت فرمانده گردان تنها به کارهای نظامی خلاصه نمی شد. فرمانده گردان ها، یکی از کارهایشان فرماندهی در زمان عملیات بود، ولی زمانی که عملیات نبود، کارشان تبلیغ، توضیح و ترویج مکتب اسلام بود. جبهه و جنگ واقعاً یک دانشگاه انسان سازی برای همه بود. در هنگام رزم هم، شهید حسینیان هر زمانی به سنگر بچه ها برای سرکشی می آمد، لبخند بر چهره داشت. بچه ها جذب این رفتار و کردار فرمانده شان بودند. گردان المهدی این گونه بود، هم فرماندهاش خوشرو و دوست داشتنی بود، هم بقیهٔ بچه هایی که در گردان حضور داشتند. شاید در یک روز، کاری گیر می کرد و به درستی انجام نمی شد و همین باعث ناراحتی فرماندهان میشد، ولی به جرأت می توان گفت که شهید حسنیان هیچ وقت با صدای بلند با کسی صحبت نکرد و هیچ گاه سر کسی داد نزد. در عملیات سیدالشهداء(ع)، ما کار سختی در رودرویی و نبرد با دشمن داشتیم. باید با شش تیپ دشمن درگیر می شدیم و می جنگیدیم. شب عملیات نمی دانستیم که باید با تانک مبارزه کنیم یا آدم. آنقدر عملیات و هجمهٔ آتش سنگین بود که بچه ها مهماتشان تمام شد و چیزی برای دفاع نداشتند، ولی در همان حال، فرمانده شهید حسنیان خطبه حضرت سیدالشهدا(ع) را در شب عاشورا خواند. فرمانده بزرگی بود شهید محمدحسن حسنیان،


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : از اوایل بهمن سال قبل به مرخصی نرفته بود. آرپی جی زن بود. پنجم اردیبهشت 1365 بود که از فاو آمدیم عقب. قرار شد بعدازظهر روز یازدهم اردیبهشت، همهٔ گردان به مرخصی بروند. هماهنگ شده بود که قطار روبه روی پادگان دو کوهه بچه ها را سوار کند. بچه های گردان حضرت علی اکبر مقابل حسینیهٔ خیلی ابراز خوشحالی می کند. می گفت : «خوب وقتی داریم می رویم مرخصی» می دانستم متأهل است. پرسیدم: « نادعلی، دلت برای خانه خیلی تنگ شده؟» با خوشحالی، سرش را نزدیک گوشم آورد و گفت: «هفتهٔ دیگر، اگر خدا بخواهد، صاحب فرزندی می شوم. الان خانواده ام به من نیاز دارند. از این که دارم می روم کنارشان، خوشحال هستم» با نادعلی مشغول صحبت بودیم که مقابل حسینیه شلوغ شد و یکی صدا زد: «برادرها! مرخصی ها لغو شد. آماده باش اعلام شده.» دویدم و خبر گرفتم. خبر این بود که دشمن در جاده شرهانی پیشروی کرده و به سوی اندیمشک در حرکت است. سریع بچه ها ساکها را تحویل دادند و ساعت بعد، گردان ما و گردان حضرت علی اصغر(ع) به فرماندهی شهید حسین اسکندرلو در منطقه حاضر و ساعت ها درگیر بودیم و هر طور بود، جلوی پیشروی عراقی ها را گرفتیم. در گیرودار آتشبازی دشمن، نادعلی هم به شهادت رسید. نادعلی شهید شد و جنگ هم تمام شد و ما هم مشغول دنیا شدیم؛ تا این که سال 1386، به عنوان راوی، در محل یادمان عملیات سیدالشهداء(ع) مشغول روایتگری بودم. از غربت بچه ها گفتم، از گرمی و حرارت زمین و هوا موقع جنگیدن، از تشنگی و دویدن در رملها و از مردانگی حسین اسکندرلو، در آخر هم گریزی زدم به حکایت نادعلی طلعتی، اشاره کردم که بدنهای خیلی از آنها، هفته ها روی زمین داغ فکه، زیر آفتاب افتادہ بود. اعضای کاروان، همگی دانشجو بودند و با همه ی و جود به شهداء عشق می ورزیدند. صحبتم که تمام شد، دیدم یک جوان مؤدب و رشیدی جلو آمد و پرسید: «می شود بگویید شهید نادعلی طلعتی کجا به شهادت رسید؟» من هم که خسته شده بودم، یک جایی در دوردست، وسط رملها را نشانش دادم و راهم را کشیدم که بروم. جوان ول کن نبود. به او گفتم چقدر سؤال می کنی، در حالی که بغضش را قورت می داد، گفت: « من همان بچه ای هستم که پدرش برای به دنیا آمدنش لحظه شماری می کرد...»


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : سردار علی فضلی فرمانده وقت تیپ 10 سیدالشهداء که بعدها به لشکر تبدیل شد، درباره حاج حسیــن اسکنـدرلو می گوید: « من در دوره های مختلف، با شهدای عزیز برخورد هایی داشتم و متوجه حالاتی در آنان می شدم که در برخورد با حاج حسین اسکندرلو، متوجه شدم خُلقیاتش کاملاً به شهدا نزدیک است. احساس می کردم که او روزی به یاران نورانی اش متصل می شود و این نکته، او را در نظر من با هیبت و جلال خاصی جلوگر می کرد. مطمئن بودم که حاج حسین آرزوی شهادت دارد و با اتفاقی که در روز 27 بهمن 1364 برایم افتاد، به این موضوع یقین بیشتری پیدا کردم. در روز 27 بهمن 1364، فرماندهان لشکر 10 سیدالشهداء برای انجام عملیات والفجر 8 جلسه ای تشکیل دادند که درآن، ابتدا به موقعیت منطقه و سپس مسؤولیت های بچه ها و فعالیت های عمدهٔ آنها پرداخته شد. در این جلسه، تصمیم گرفتیم که محوری ترین فعالیتها به حاج حسین واگذار گردد. بعد از پایان مذاکره، آماده اقامه نماز شدیم، اما به محض خارج شدن، موشک سه متری که از ناوچه عراق شلیک شده بود، به محل جلسهٔ ما اصابت کرد. حادثهٔ بسیار بدی بود. در این حادثه، به فضل و عنایت خدا برای شهید کلهر و میررضی هیچ اتفاقی نیفتاد، اما شهید احساسی نژاد و جنگروی در آن منطقه به شهادت رسیدند و من نیز به شدت مجروح شدم. در یک لحظه، متوجه حضور فرمانده گردان ها بالای سرم شدم. اولین چهره ای را که در بالای سرم دیدم، حاج حسین بود. تصورش بسیار مهم است. مقداری به سمت من خم شد و گفت: «حاج علی، بگو اشهدان لااله الا الله، اشهدان محمد رسول الله و اشهدان علی ولی الله.» از من خواست تا همهٔ کلمات شهادتین را همراه با او تکرار کنم و سعی می نمود تا با شهادتین به شهادت برسم. سپس سرش را نزدیک گوشم آورد و گفت: «حاج آقا، التماس دعا ما را هم دعـــا کن، قَسمت می دهم که دست مرا هم بگیری. اگر توفیق شهادت نصیب شد، سلام ما را به آقا سیدالشهداء (ع) و ائمه اطهار برسان و بگو دست مرا بگیرند و شهادت را نصیبم کنند.» با آن شرایط جسمی، متوجهٔ حالات عجیب و روحانی او گشتم. هنگامی که مرا به عقب می بردند، به سمت آمبولانس دوید و دوباره گفت: «حاجی، به ائمه بگو که نیم نگاهی هم به من حقیر بیندازند.» این لحظات برای من بسیار به یادماندنی بود. هر گاه سخن از حاج حسین اسکندرلو مطرح می شود و به یاد آن صحنه ها می افتم، شکوهی معنوی از این خاطره احساس می کنم که گفتنی نیست. وقتی عملیات فکه با رمز مقدس یا سیدالشهداء آغاز شد، بچه های لشکر با شجاعت بسیار جنگیدند. چند ساعت پس از شروع عملیات، باخبر شدم که حاج حسین به شهادت رسیده است. این خبر بسیار تلخ و جانگداز بود و واقعاً یک مرد باید طاقت کوه می داشت تا بر اثر این قبیل خبرها از پای در نیاید. شهادت حاج حسین برای من دشوار بود؛ چــون یکی از با لیاقت ترین فرماندهان را از دست دادم، واقعاً مرد بزرگی بود و لیاقت داشت که نام شهید بر او اطلاق شود.»


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : تعدادی زیادی از بچه های گردان، رفته بودند ایستگاه راه آهن و منتظر بودند برگردند به شهرشان وقتی خبر دادند ارتش بعثی به فکه حمله کرده، از آن جا برگشتند و حاج حسین اسکندرلو برایشان صحبت کرد و گفت هر که می خواهد برود، برود و هر که می خواهد بیاید، بماند. وقتی گفت هر که می خواهد برگردد، صــدای گریهٔ بچــه ها بلند شد. همه می گفتند ما اهل کوفه نیستیم و اگر در کربلای امام حسین(ع) نبودیم، حالا هستیم. با ذوق و شوق بسیاری وارد چادرها شدند و تجهیزات گرفتند و زودتر از هر موقعی، سوار اتوبوس ها شدند. اتوبوسها به سمت فکه حرکت کردند. حدود ساعت یازده شب، به نقطهٔ رهایی رسیدیم (جایی که عملیات از آنجا آغاز می شود). ما هنوز نمی دانستیم موقعیت دشمن کجاست. وارد منطقه شدیم و درگیری سختی بین ما و نیروهای عراقی در گرفت. ما شش گردان بودیم. آن شب سه تیپ مکانیزه دشمن در منطقه مستقر بودند و سه تیپ دیگر برای تعویض آمده بود. شش گردان بودیم در مقابل شش تیپ مسلط و مسلح دشمن، زمین پر بود از مین های عراقی و حجم آتش سنگین، تعداد زیادی از تانکهای دشمن را منهدم کردیم. درگیری تن به تن شد و کار سخت شده بود. خبر آمد تعدادی از بچه های گردان المهدی(عج) به شهادت رسیدند، تعدادی از گردان قمربنی هاشم و... وقتی دشمن بر ما مسلط شد، کار گره خورد. بیشتر از نود نفر همان شب به شهادت رسیدند. حاج حسین اسکندرلو، بچه هایی را که مانده بودند، جمع کرد و گفت: «بچه ها، این جا دیگر سلاح کار نمی کند. امشب شب عاشوراست. هر کسی می خواهد اباعبدالله را یاری کند، با من بیاد. امشب باید با خون مبارزه کنیم. امشب تکلیف این است.» در مقابل دشمن ایستاد، رجزخواند و از خودش گفت. دشمن جهنمی از آتش درست کرده بود، ولی این چیزی از دلاوری حاج حسین کم نمی کرد. این رجزخوانی حسیـن، به بچه ها روحیــه داد. می گفت: « من فـرزنــد خمینی ام، من سرباز خمینی ام، من سرباز حسین بن علی ام.» صدای « حسین حسین(ع) » و « یازهرا (س)» توی دشت فکه بلند شد. حاج حسین گفت: « سینه ای که به استقبال گلوله های دشمن می رود، باید باز شود.»دکمه های پیراهنش را باز کرد و گفت: «گلوله ها ببارید. اگر با ریختن خون من اسلام احیا می شود، پرچم اسلام استوار می شود، تیرها ببارید.» واقعهٔ کربلا در دشت فکه زنده شد. وقتی پیکر حاج حسین روی زمین افتاد، سکوت عجیبی همهٔ فکه را گرفت. حتی دشمن هم سکوت کرد. همهٔ رملهای فکه آمدند دور حسین و خاک فکه با ارزش شد.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : وقتی سید مهدی اعتصامی آمد گردان تخریب، چون طلبه بود، او را فرستادند چادر تبلیغات. اما آنقدر دوست داشتنی بود که ظرف چند روز، جای خودش را در میان بچه های قدیمی باز کرد. روز هفتم یا هشتم بعد از حضورش در گردان، بین نماز ظهر و عصر اعلام کردند که کلاس تجوید قرآن توسط برادر اعتصامی در حسینه الوارثین برگزار می شود. روز اول به او گفتم: «من شــاید ده بار کلاس تجوید رفتــم، اما یــاد نمی گیرم. اما او با مهربانی گفت: بنشین رفتارش کاری کرد که خیلی زود شد رفیق شفیق همه. قبل از نماز صبح، صدای نوار مناجات حضرت امیر، مقر الوارثین را عطرآگین می کرد. وقتی می آمدیم برای نماز، می دیدیم نوجوان کوتاه قدی کنار ستون حسینیه تکیه داده و آرام آرام اشک می ریزد. سیدمهدی در این مدت کوتاه با مقر الوارثین انس گرفته بود و سعـی می کرد در جای جای آن تلاوت قرآن و مناجات داشته باشد. قرآن سید به علت استفاده زیاد و مداوم ورق ورق شده بود. همهٔ بچه ها به این یقین رسیده بودند که سید دیگر نمی ماند. تا این که خبر رسید دشمن در جبههٔ فکه پیشروی کرده و تیپ سیدالشهدا مأموریت مقابله با دشمن را دارد. سیدمهدی به گردان حضرت علی اصغر مأمور شد. بچه ها حرکت کردند و رفتند و ما داخل مقر الوارثین نگران آنها بودیم. صبح روز بعد، دیدم مقر الوارثین شلوغ شد و یک عده زن و مرد مسن داخل حسینیه هستند. جویا شدم که گفتند مسؤول اردویی لشکر خانوادهٔ شهدا را برای بازدید از جبهه آورده و شنیده که عملیات شده، آنها در مقر رها کرده و خودش را به فکه رساند. خانواده های شهدا فهمیده بودند که در منطقه عملیات شده؛ خصوصاً وقتی صدای انفجار توپ ها وخمپاره ها از داخل مقر الوارثین شنیده می شد. نزدیک غرق خون است و پر بود از لباسهای خونی، مادران شهدا هم دنبال ما دویدند. هر چه کردیم آنها منظرهٔ لباسها و تجهیزات خونی را نبینند، نشد. فریاد و شیون مقر الوارثین را فراگرفت. مادران شهدا و پدرانشان دور ماشین حلقه زدند. کمی بعد، فرمانده گردات تخریب از خط رسید و اولین سوالی که کردم، از حال سیدمهدی اعتصامی پرسیدم. او بلادرنگ گفت: سیدمهدی رفت ملکوت. آنجا بود که کمرم شکست. سیدمهدی در حین زدن معبر، کنار جاده فکه، در حالی که طناب معبر می کشیده، با روشن شدن مین منور، بدنش آماج گلوله های دوشکا شده. بدن مطهر شهید اسکندرلو و شهدای گردانش و شهید سیدمهدی اعتصامی در منطقه درگیری ماند. تا این که خردادماه بود که ابدان مطهرشان از خاک برداشته شد. وقتی بدن سیدمهدی را از روی زمین برداشتند، قسمتی از موی سرش روی زمین ماند. بدنش در امامزاده محمد کرج به خاک رفت و مقداری از بدن و موهای او که روی زمین مانده بود، به مقر الوارثین انتقــال دادند و روی تپه ای در جوار حسینیه الوارثین به خاک سپردند.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : شب 12 اردیبهشت 1365، شبی حماسی برای رهروان خمینی کبیر بود. فکه در آتش و گلوله می سوخت. تیربارها و تانکها می غریدند و دشتها و تپه ماهورها را زیر و رو می کردند. گردانهایی که نام عزیزان سیدالشهدا (ع) را در کربلا به روی خود داشتند، هر کدام به سویی گام برمی داشتند تا ارتش بعثی را عقب برانند. اما جنگ نابرابر بود. خون در برابر شمشیر می جنگید. و وقتی جنگ در حال مغلوبه شدن بود، حاج حسین اسکندرلو، در حالی که تعداد زیادی از نیروهای گردانش زخمی و شهید شده بودند، زیر ان آتش، برخاست ایستاد. دشت را نگریست و گردانش را آنگاه فریاد برآورد: (( امشب شب عاشوراست، حفظ انقلاب و این منطقه خون می خواهد و اگر نتوانیم این منطقه را حفظ کنیم، دشمن تا جاده اندیمشک - اهواز پیش خواهد رفت.» سخنان حماسی حاج حسین اسکندرلو، موجب شد تا بچه های گــردان حضرت علی اصغر (ع) از جا برخاستند و مردانه جنگیدند. اسکندرلو در حالی که رجزخوانی میکرد، گلوله ای گردنش را شکافت و به شهادت رسید. با رفتن او، کار گره خورد. حجم آتش و انبوه نیروهای دشمن موجب شد تا نیروها از کناره های جاده فکه عقب بکشند و از پهلو به دشمن بزنند. این عقب رفتن، باعث شد بدن شهید حاج حسین اسکندرلو و شهدای دیگر، در منطقه درگیری باقی بماند. روز بعد، نیروهای تیپ 10 سیدالشهداء پس از رزمی نابرابر به عقب بازگشتند؛ در حالی که پیکر دلاور مردان شان در منطقه باقی مانده بود. در این مدت، دلهای بسیاری در فکه جا ماند و همه در تلاش بودند تا ستاره های تیپ را به عقب بازگردانند. این دوران، دورهٔ غمناکی بود. پیکر شریف ترین مردان خدا زیر آفتاب سوزان فکه باقی مانده بودند. مدتی بعد که مصادف با ایام ولادت کریم اهل بیت امام حسن مجتبی بود، بدنهای مطهر شهیدان سیدالشهداء از خاک برداشته شد و به شهرهایشان منتقل شدند.


سید الشهدا
سید الشهدا
سید الشهدا
سید الشهدا
سید الشهدا
سید الشهدا