یادمان شهدای هور
یادمان شهدای هور

هور، یکی از خاطره انگیزترین مناطق در دوران جنگ تحمیلی است. هور به منطقه ای گفته می شود که دارای آب تقریباً راکد و کم عمق است و سرتاسر آن پوشیده از نی و چولان و انواع گیاهان مردابی است. هورالعظیم در شرق و شمال دشت آزادگان، به طول 100 کیلومتر و عرض 15 تا 75 کیلومتر است. این هور، زاییدهٔ رودخانه های کرخه، دجله و دویرج است. سرتاسر هور پوشیده از نی است که هر چه به عمق آن پیش برویم، ارتفاع آنها بیشتر می شود. وسعت این هور در دوران جنگ تحمیلی حدود 3100 کیلومترمربع بود. برای پشتیبانی از نیروهای خودی در عملیات بدر، یگان‌های مهندسی رزمی سپاه و جهاد‌سازندگی و قرارگاه صراط المستقیم، از جنوب پاسگاه کیان‌دشت تا شمال‌شرقی جزیره مجنون شمالی جاده‌ای شرقی- غربی به طول 24 کیلومتر را احداث نمودند. با احداث این جاده عقبه محورهای عملیاتی بدر در جزایرمجنون به ساحل شرقی هورالهویزه متصل شد. باشهادت محمد ابراهیم همت فرمانده لشکر 27 محمدرسول الله(ص) در جزایر مجنون، این جاده به نام ایشان نامگذاری شد. در انتهای جاده شهید همت سه مقر اصلی با فواصل کم شامل قرارگاه خاتم4، اورژانس صحرایی و مواضع توپخانه(در حال حاضر مقر بچه های تفحص است) قرار دارد. شهید علی هاشمی که با سازماندهی رزمندگان ایرانی و عراقی بومی منطقه، به خوبی توانسته بود راه رخنه ایران را به مواضع دشمن در منطقه هورالهویزه در عملیات‌های بدر و خیبر فراهم کند، در طی هجوم سراسری مجدد دشمن پس از پذیرش قطعنامه 598 به همراه 15نفر از یارانش در این منطقه تا آخرین لحظات سعی داشت تا به هر شکلی منطقه را حفظ کند و عقب نشینی نکنند.اما دشمن با هلی‌برن نیروهای خود در این منطقه تلاش نمود تا علی هاشمی و یارانش را اسیر کند.در نهایت با نبرد شهادت‌طلبانه رزمندگان 9 نفر از رزمندگان از طریق اختفاء در نیزارها به ایران آمدند و 2 نفر اسیر شدند و علی هاشمی و 3نفر از نیروهایش در درگیری با بالگرد دشمن به شهادت رسیدند. اکنون در این منطقه یادمان شهدای هور به پاس مجاهدت مظلومانه شهدای هورالهویزه احداث شده است که در آن نمايی از قايق‌های عاشورا كه در دوران دفاع‌مقدس در نبردهای آبی- خاكی مورد استفاده رزمندگان قرار می‌گرفت به طول 300 متر و عرض 100 متر و ارتفاع عرشه 17 متر در قالب خاكريزی ساخته شده است. منبع: اطلس جغرافياي حماسي 1

نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : هور، یکی از خاطره انگیزترین مناطق در دوران جنگ تحمیلی است. هور به منطقه ای گفته می شود که دارای آب تقریباً راکد و کم عمق است و سرتاسر آن پوشیده از نی و چولان و انواع گیاهان مردابی است. هورالعظیم در شرق و شمال دشت آزادگان، به طول 100 کیلومتر و عرض 15 تا 75 کیلومتر است. این هور، زاییدهٔ رودخانه های کرخه، دجله و دویرج است. سرتاسر هور پوشیده از نی است که هر چه به عمق آن پیش برویم، ارتفاع آنها بیشتر می شود. وسعت این هور در دوران جنگ تحمیلی حدود 3100 کیلومترمربع بود. در اواخر جنگ تحمیلی، نیزارهای انبوه هور، مأمن و مخفیگاه مبارزان شیعهٔ عراقی، مخالفان حکومت صدام حسین و کسانی بود که از خدمت سربازی در ارتش عراق گریخته بودند. به همین دلیل، ارتش عراق به خشک کردن مناطق وسیعی از هور دست زد. کمی بعد نیز پس از جنگ تحمیلی، سدهای متعددی بر روی رودخانه های حوزهٔ آبریز هورالعظیم زده شده. به همین دلیلی، هم اکنون به شدت از وسعت آن کاسته شده است. هور، تمام منطقهٔ غرب دشت آزادگان و مناطق مشترک مرزی با عراق را پوشانده است که امروزه در مناطق مرزی، در حال خشک شدن است، اما در مناطقی عمیق تر، همچنان زنده است. نی های بلند، بیشتر مناطق هور را پوشانده اند، اما به مرور زمان، آبراه هایی به وجود آمده که محل تردد ساکنان هور است. در هور، امکان تردد محدود به وسیلهٔ بلم و قایق وجود دارد. تا پیش از جنگ تحمیلی، در دهها روستا و آبادی حاشیه هور، با استفاده از این تالاب و آبزیان آن، اقتصاد خانواده های خویش را تأمین می کردند، اما امروزه تقریباً تمام روستاهای مجاور هور به جز شهر رفیع به طور کلی از بین رفته اند. راه های متعددی برای دسترسی به این تالاب زیبا وجود دارد؛ از جمله راه آسفالته سوسنگرد - بستان - چزابه و هویزه - رفیع، همچنین راه آسفالته اهواز به سیدخلف و طلائیه و راه شنی و نظامی پاسگاههای طبر به شط علی،جاده طبر - شطعلی و جاده شرکت نفت، از دیگر راههای دسترسی برای دیدار باهور می باشد.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : در منطقهٔ هورالعظیم، نیروهای خودی عملیات خیبر و بدر را در سالهای 1362 و 1363 انجام دادند. هورالهویزه یکی از بزرگترین هورهای جهان است که از چزابه تا طلائیه و از سوی دیگر تا جاده العماره - بصره عراق امتداد دارد. جزایر مجنون عراق که در عملیات خیبر توسط رزمندگان ازاد شد، در این منطقه قرار دارد. بسیاری از فرماندهان و نامهای ماندگار جنگ تحمیلی، در عملیات مختلفی که در این منطقه انجام شد، به شهادت رسیدند. در جریان جنگ تحمیلی، هورالهویزه مانع بزرگی برای عبور نیروهای نظامی بود. به همین دلیل، در آغاز جنگ تحمیلی، ارتش عراق نتوانست از هور عبور کند و محور پیشروی خود را از دو سوی هور (چزابه در شمالی و طلاییه در جنوب هور) قرار داد. فرماندهان سپاه اسلام، بر پایه همین آسیب پذیری دشمن در این منطقه، عملیاتی طراحی کردند که خیبر نام گرفت. شهید محمدابراهیم همت فرمانده لشکر 27 محمد رسول الله (ص) و شهید حمید باکری جانشین فرمانده لشکر 31 عاشورا در عملیات خیبر به شهادت رسیدند. در جریان عملیات بدر نیز مهدی باکری فرمانده لشکر 31 عاشورا، عباس کریمی فرمانده لشکر 27 محمد رسول الله (ص)، ابراهیم جعفرزاده فرمانده تیپ 18 الغدیر، ولی الله چراغچی فرمانده تیپ 21 امام رضا (ع)، اسماعیل صادقی مسؤول ستاد لشکر 17 علی بن ابیطالب(ع) ، علی تجلایی فرمانده آموزش قرارگاه خاتم الانبیاء(ص)، عبدالحسین برونسی فرمانده تیپ جوادالائمه(ع).کاظم نجفی رستگار و حجت الاسلام شاه آبادی که از مجتهدین و فرزند آیت الله شاه آبادی استاد اخلاق و عرفان امام (ره) بودند، به شهادت رسیدند. علی هاشمی فرمانده سپاه ششم امام صادق (ع) و قرارگاه سری نصرت، طی هجوم سراسری مجدد دشمن پس از پذیرش قطعنامه 598، به شهادت رسید و پیکرش مفقود شد. در سال 1389 پس از 21 سال پیکر مطهر شهید به آغوش امت بازگشت و در گلزار شهدای اهواز به خاک سپرده شد. اکنون در این منطقه یادمان شهدای هور به صورت نمایی از قایق عاشورا که در دوران دفاع مقدس مورد استفاده قرار می گرفت، در قالب خاکریزی ساخته شده است. یادمان شهدای هور، یکی از محورهای عملیاتی خیبر، بدر و عملیاتهای آبی خاکی رزمندگان اسلام، در انتهای جاده شهید همت و در مقابل جزیره مجنون شمالی عراق قرار دارد.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : عملیات خیبر اولین عملیات رزمندگان اسلام در هور بود. هور منطقه ای است تقریباً هم سطح دریا که در بعضی جاها سطح آب آن دو تا سه متر بالاتر از دریاهاست و نسبت به مناطق همجــوار گودتر می باشد و روییدنی هایی مانند نی، بردی و چولان، آن را پوشش داده است. قسمت خشکی که حداقل عرض آن هشت کیلومتر و حداکثر ده کیلومتر است، توسط هورالهویزه در شرق و هورالحمار در غرب احاطه شده است. در داخل منطقه مزبور، جزایر مجنون شمالی و جنوبی و تاسیسات مهمی مانند دکلهای برق و دکلهای تقویتی رادیو و تلویزیون، تأسیسات و کارخانجات کاغذسازی، چاه های نفت واقع است. سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، به منظور غافلگیر کردن دشمن و استفاده از ضعف و ناتوانی ارتش عراق در عملیات آبی خاکی، عملیات خیبر را دراین منطقه طراحی کرد. رزمندگان باید از چند محور، از میان تله های انفجاری و بشکه های آتش زا و سنگرهای کمین و دیگر موانع عبور می کردند و بر سر دشمن فرود می آمدند. ساعت یازده شب 3 اسفند 1362 عملیات خیبر با رمز یارسول الله (ص) آغاز شد. نیروها از راه هور به جزایر مجنون حمله کردند و گروهی هم از طریق طلاییه که تنها راه خشکی در منطقه شمالی عملیات بود، دست به پیشروی زدند. عراق هر چه توان داشت، بر روی طلاییه متمرکز کرد تا رزمندگان اسلام نتوانند از آنجا عبور کنند. پس از توقف نیروهای خودی از این محور، عراق به شدت به نیروهایی که در جزایر مجنون پیاده شده بودند، حمله کرد. در اوج حملهٔ دشمن، محمدابراهیم همت، فرمانده لشکر 27 محمد رسول الله"ص" به شهادت رسید و حسین خرازی را با دست قطع شده و با بدنی پر از تیر و ترکش از منطقه بیرون بردند. حمید باکری معاون لشکر 31 عاشورا هم شهید شد تا غم این نبرد، کامل شود. بعدازظهر 14 اسفند 1362 از دفتر امام خمینی (ره) خبر دادند که امام فرموده اند: « جزایر حتما باید نگه داشته شود؛ هر طور که شده.» با ابلاغ این پیام به رزمندگان، روحیهٔ تازه ای در آنان دمیده شد. فرمانده سپاه هم ابلاغ کرد که از جزایر بیرون نمی رویم؛ حتی اگر سازمان سپاه از بین برود. بسیاری از فرماندهان قرارگاه هم سلاح به دست گرفتند و به خط مقدم رفتند. از 16 تا 20 اسفند، عراق هر چه داشت رو کرد تا جزایر را پس بگیرد. 72 ساعت جنگ بی امان ادامه داشت، اما حرف امام زمین نماند. همزمان با اجرای عملیات، یگانهای مهندسی رزمی، اقدام به نصب پل فلزی شناور کردند و در میان حیرت دشمنان، پلی به طول دوازده کیلومتر، زیر بمباران شدید و حجم آتش انبوه، روی هور برپا شد و تردد نیروها و تدارکات و مهمات به راحتی امکان پذیر گردید.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : بعد از عملیات خیبر، دشمن اقدام به احداث مواضع پدافندی در سراسر منطقه جنوب کرد و در مسیر آبراه ها و در داخل نیزارها کمین هایی قرارداد تا در صورت هجوم نیروهای ایران، نقش هشدار دهنده و تأخیری داشته باشند . بعد از این موانع ، سیل بندی هم مشرف برآب ، به عرض 12 متر و ارتفاع 2 متر احداث کرد و بر روی آن سنگرهای متعددی تعبیه نمود که از سه جهت، دارای دید کافی بر روی آب بود. عملیات بدر در ساعت 23 روز 19 اسفند 1363 با رمز «یا فاطمه الزهرا"س" » شروع شد. رمز موفقیت عملیات در غافلگیر کردن دشمن و سرعت عملیات بود. اما از همان ابتدا، مشکلات یکی پس از دیگری خود را نشان داد. در بعضی محورها، خط دشمن به راحتی شکسته شد و حتی برخی رزمندگان از دجله هم عبور کردند. اما در بعضی دیگر، رزمندگان با مقاومت سرسختانهٔ عراقی ها رو به رو شدند. عراقی ها عقبهٔ رزمندگان را با بمب های شیمیایی می زدند و در مقابل نیروهای عملیاتی به شــدت ایستادگی می کردند. رزمندگان اسلام در برابر شرایطی قرار گرفته بودند که حتی عقب نشینی هم برایشان سخت بود. هر طرف که می دیدی، آب بود و هور، برخی فرماندهان در معرکه زخمی شدند، اما آنقدر ماندند و جنگیدند تا شهید شدند. مثلا مهدی باکری، فرمانده لشکر 31 عاشورا و نیروهایش که از دجله هم گذشته بودند؛ در محدوده ای به نام کیسه ای محاصره شدند. از قرارگاه به نیروهای باکری دستور دادند اگر شده دست و پای او را ببندند و به عقب منتقل کنند، اما او همان جا ماند. شروع کرد جنگیدن تا این که مجروح شد. پیکر او را به قایق آوردند، اما قایق با گلوله آر.پی.جی عراقی ها آتش گرفت و مهدی باکری به دجله پیوست. شهادت مهدی باکری، چهرهٔ سخت تری از جنگ را به رزمندگان و خصوصاً فرماندهان نشان داد. شهید صیاد شیرازی می گوید: « شرایط بسیار سختــی بود. خطر این می رفت که بیست هزار اسیر بدهیم. یگان ها یکی پشت دیگری منــهدم می شدند.» فرماندهان در فکر بودند که عقب نشینی کنند یا به حمله شان ادامه بدهند که متوجه شدند تعداد بسیاری از رزمندگان به ناچـار در حال عقب نشینی اند. از قرارگاه هم دستـور عقب نشینی رسید. چاره ای نبود و رزمندگان تـا جـزایــر مجنــون عقب نشینـی کردند، اما عراقی ها آنها را با بمب های شیمیایی بدرقه کردند و بسیاری در حال عقب نشینی، شهید شدند. ناراحتی و غم فرماندهان را فرا گرفته بود. تنها چیزی که می توانست آنان را از این حالت خارج کند، پیام امام (ره) بود. حضرت امام خمینــی (ره) در پیـامی فرمود: « چون گزارش دادند بعضی ها ناراحت هستند، می خواستم بگویم هیچ جای نگرانی نیست. البته من برای شهدا و شما دعا می کنم، ولی باید همه ما بدانیم که ما تابع اراده خداوند هستیم. ما از ائمه که بالاتر نیستیم. آنها هم در ظاهر، بعضی وقت ها موفق نبودند؛ هم پیغمبر(ص)، هم امیرالمؤمنین(ع)، هم امام حسن (ع) و امام حسین(ع) . ما که نسبت به مقام این ها چیزی نیستیم. عمده، مشیت خداوند است که هر چه او بخواهد، همان خوب است و چون عسل شیرین، و باید با آغوش باز پذیرای آنچه او می خواهد، باشیم و از هیچ چیز نگران نباشید. محکم باشید و از هم اکنون در فکر عملیات بعد و مطمئن باشید که پیروزید، امروز هم پیروزید اگر که کار برای خدا باشد شکست ندارد.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : شهید علی هاشمی، فرمانده سپاه ششم امام صادق(ع) و قرارگاه سری نصرت، طی هجوم سراسری دشمن پس از پذیرش قطعنامه 598، به شهادت رسید و پیکرش مفقود شد. در سال 1389، پس از 21 سال، پیکر او به آغوش کشور بازگشت و در گلزار شهدای اهواز به خاک سپرده شد. یکی از فرماندهان جنگ هشت ساله دربارهٔ چگونگی شهادت او میگوید: روز 4 تیر 1367 از روزهای تلخ و پرخاطرهٔ زندگی ام است. ساعت 8 صبح راهی جزیره مجنون شدم و با علی هاشمی مشغول بررسی اوضاع جزیره شدیم. علی می گفت عراق از امروز صبح شروع به ریختن آتش روی نقطه نقطه جزیره کرده و در بسیاری از حملات توپخانه ای، از گلوله های شیمیایی استفاده می کند. اوضاع جزیره بیش از حد بحرانی بود و هر لحظه منتظر بروز حادثه ای بزرگ و تلخ بودیم. علی هاشمی هر نوبت که صحبت می کرد، می گفت: «خیال تان را راحت کنم، تا جزیره هست، من هستم و عراق مگر از روی جسد من رد شود و آن را بگیرد.» با بسیاری از یگانهای مستقر در خط مقدم صحبت کردم. هر چه می شنیدم، اخبار نگران کننده بود. ساعت10صبح بود که گفتم: من می روم کمک دیگران و برمی گردم، تو هم مراقب مسائل و جزئیات خط باش» وقتی تاکید کردم اوضاع دارد نگران کننده می شود، او با آرامش گفت: « ای بابا، حالا کجا تا خرابی اوضاع ا» از این برخورد او، نگرانی ام بیشتر شد. گفتم: «خبری نیست یعنی چه؟ حتماً عراق باید بیاید تا دم در سنگر شما که اینجا را رها کنی؟» او باز با همان آرامش خاص خود گفت: «نگران نباش، مواظب هستم.» از در سنگر فرماندهی بیرون آمدم و سوار ماشین شدم. هنوز به تقاطع شهید باکری نرسیده بودم که هلکوپترهای عراقی را دیدم که بالای سر قرارگاه هستند. حدود هفت هلیکوپتر بودند. برای چند لحظه گفتم: «خدایا، کمک؛ قرارگاه علی هاشمی را عراقی ها محاصره کردند.» باز به خودم روحیه دادم، نه، آنها دارند گشت می زنند. از ماشین پیاده شدم، دیدم سربازی گفت: « تلفن شما را کار دارد» تعجب کردم که چه کسی می داند من دارم می آیم این جا بلافاصله به طرف تلفن رفتم و گوشی را گرفتم. ناگهان صــدای گرجی زاده (رییس ستاد) بلند شد: « عراقی ها، عراقی ها، قرارگاه سقوط کرد.» پرسیدم: « تو الان کجا هستی؟ سریع بگو چی شده؟» گفت بعد از این که شما رفتید، بلافاصله عراقیها هلی برن کردند و دقیقاً روی مقر قرارگاه فرود آمدند و الان دیگر قرارگاه سقوط کرده. داشتم صدای هلهله و سروصدای عراقی ها را می شنیدم که گوشی قطع شد. مجددا با قرارگاه تماس گرفتم که کسی گوشی را برداشت. به جز صدای هلهلهٔ عراقی ها، چیزی شنیده نمی شد که نشان میداد قرارگاه سقوط کرده است. آن روز، روز تلخ جزیره بود و من از فرط خستگی، نای حرف زدن نداشتم. غم از دست دادن جزیره یک طرف و غم علی هاشمی از طرف دیگر، سه روز تلاش زمینی و هوایی برای پیدا کردن علـــی هاشـــمی ادامه داشت. بی نتیجه بود. برای همین است که روز 4 تیر 1367 یادآور یکی از روزهای تلخ زندگی ام است.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : مهدی باکری فرمانده رشید لشکر 31 عاشورا در عملیات بدر به شهادت رسید. قبل از عملیات، درجمع لشکریانش چنین سخن گفت: دو سه روز قبل، با تعدادی از برادران مسؤول، توفیق شد که خدمت امام رسیدیم. من لازم می دانم فرمایشات امام را خدمتتان عرض کنم: « اول این مطلب را بگویم، وقتی شما را می بینم، خوشحــال می شــوم. شما چهره های هستید که آبرو به اسلام و کشور دادید. با اطمینان قلب حرکت کنید و مطمئن باشید که مرکز قدرت که خدای تعالی است، نصرت به شما عنایت داده است. قدرتهای دیگر پوشالی هستند؛ این قدرت خداست که باقی است. خداست که وعدہ کرده است اگر نصرت دهید او را، شما را پیروز می کند. شما جنود خدا هستید و پیروزید. آنهایی که در ابتدا حرکت خودشان را شروع کردند، با طمأنینه قلبی شروع کردند و از هیچ نترسیدند. شما ایمان دارید؛ قلب هایتان با مبداء نور و قدرت پیوند خورده است؛ پیوندی ناگستنی، شما مورد نظر امام زمان(عج) هستید و از آنجا که ایمان و قدرت و امام زمان (عج) را دارید، همه چیز دارید. پیروزی آن است که مورد توجه حق تعالی باشید؛ نه این که کشوری را بگیرید. اسلام دست ما امانت است و ما موظفیم تا این امانت را حفظ کنیم. امروز شما در عبادت هستید؛ مراکز شما مراکز عبادت است و همان طور که اشخاص حول کعبه می گردند و عبادت می کنند، شما هم در سنگرهایتان عبادت می کنید. من هر شب به شما دعا می کنم؛ انشاءالله موفق باشید.» این جملات امانتی است که من به شما برادرها بگویم تا نسبت به جمله جملهٔ این متن توجه بکنیـد و بدانیــد که پشتوانه ها چیست. با اتکاء به کدام قدرت و با توکل به کدام مبداء و منبع باید آماده شوید و در مقابل دشمن صف آرایی کنید؟ مطلب اساسی این است که ما پشتوانهٔ قوی می خواهیم تا قادر باشیم لذا اول منبع نور و قدرت را برای برادرها از زبان امام بزرگوارمان و فرمانده محترم مان عرض کردم. برادرها، عملیات سختی در پیش است. از خدا می خواهیم که بیش از این ظلم و جور و ستم رژیم بعثی را بر این ملت تحمل نکند؛ ولی بدانیم اگر این هم نباشد، بعد از این سخت تر خواهد شد. چرا که خداوند متعال همیشه بنده های مؤمن خود را رفته رفته آزمایش هـایش را سخت تـر می کند. تمام برادرها باید تصمیمشان را قطعی بگیرند. تمام علاقه و دلبستگی هایی که در شهرها و روستاهایمان داریم و آن را پشت سَر گذاشته و به اینجا آمده ایم و علاقه هایی که در قلب هایمان است و در وجودمان وسوسه می کند، کاملاً باید از بین ببریم. این عملیات سخت، نیاز به یک تصمیم راســـخ دارد؛ والا خـدای نکرده متــزلـزل می شویم. تردید و ابهام حتی به اندازهٔ نوک سوزن مانع امداد الهی است. خداوند وقتی که استواری و مقاومت رزمنده ها در مقابل کفار را ببیند، قطعاً یاری خواهد کرد و نصرتش را به ما خواهد داد.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : سردار قاسم سلیمانی درباره فرماندهان شهید عملیات خیبر و بدر چنین روایت کرده است: یکی از قصه های دردناک شهادت فرماندهان، شهادت شهید محمدابراهیم همت است و یکی از زیباترین شهادتها هم قصهٔ شهادت مهدی باکری است. اگر این قله ها نبودند، این دامنه ها سرسبز نمی شدنــد. هوایی که در دامنــه وجود داشت و لذتی که در دامنــه می بردیم، به دلیل بلندی قله ها بود؛ به همین دلیل آنها این قدر محبوب بودند. هزاران مهدی (باکری) در لشکر 31 عاشورا بود، اما محبوبیت فرمانده لشکر طوری بود که اگر می گفتند: آقامهدی، یک مهدی در آن لشکر وجود داشت، آن هم مهدی باکری بود؛ اگر می گفتند: حاج همت، چهره او ترسیم می شد، آنگار عکس او را در قلبها حک کرده بودند. در سنگر کوچکی در جزیره جنوبی نشسته بودیم. آن روز حمید باکری شهید شده بود و ما هم نمی دانستیم. آنجا فهمیدیم که حمید باکری شهید شده. مهدی آنجا خم به ابرو نیاورد؛ آن هم برادر باوفایی مانند حمید نسبت به مهدی؛ طوری که هیچ وقت در لشکر، حمید باکری به مهدی باکری نگفت برادر و همه اش می گفت: آقامهدی، آن روز شهید عباس کریمی فرمانده 35 - 40 نفر در پد شرقی جزیره جنوبی در خط بود و شهید حاج همت در جمع مادر سنگر نشسته بود. به خط کریمی حمله کردند. شهید کریمی با شهید همت تماس گرفت و وضعیت را شرح داد. شهید همت به من گفت: «می توانی یک دسته نیرو به من قرض بدهی؟!» به شهید میرافضلی گفتم: «برو از گردانی که در چاه نفت در جزیره جنوبی داریم، یک گروهان نیرو به برادر همت بده.» میرافضلی و شهید همت، هر دو در مسیر رفتن به سمت گردان و نرسیده به گردان شهید شدند و شاید نزدیک به 2 - 3 ساعت هم کسی نمی دانست این دو شهید شده اند. در جنگ، چند شهید با هم عهد می بستند که اگر یکی شهید شد، آن یکی نیز زودتر شهید شود تا با هم به بهشت بروند. شهید مهدی باکری و شهید احمد کاظمی با هم صحبتهای عجیبی داشتند. رفاقت بسیار صمیمی بین شهید مهدی باکری و شهید (احمد) کاظمی وجود داشت. مهدی رفت در غرب رودخانه دجله و در کنار یک گروهان ماند. شهید باکری در محاصره دشمن، بدون نیرو و مجروح بود. آرامش او در کمتر از 20 دقیقه به زمان شهادتش، در صدایش مشهود است؛ صدایی که باید همهٔ ایران آن را بشنوند. شهید (احمد) کاظمی در آن لحظات، به شهید باکری اصرار می کند که به عقب برگردد، اما شهید باکری به شهید کاظمی میگوید: « احمد! بیا این جا اگر این جا بیایی، من چیزی می بینیم که اگر ما با هم باشیم، تا ابد از هم جدا نخواهیم شد.» باکری به شهادت رسید و تاکنون هم مفقودالجسد است. منطقه عملیاتی بدر تخلیه شده بود. همه به عقب برمی گشتند. شهید کاظمی حاضر نبود به عقب برگردد. سه چهار نفر مانده بودند و اصرار داشتند تا احمد را به عقب برگردانند، اما کاظمی نمی توانست خودش را از سرزمین بدر جدا کند. نقش معنویت فرماندهان در دفاع مقدس بی نظیر بود و اگر از فرماندهان شهید زنده موجود سؤال کنید، می گویند که در اخلاق، رفتار، دین، معنویت و صبر بدون استثناء کسانی مانند همت، متوسلیان، چراغی، کریمی و ...در قله بودند؛ این تاثیر یک انسان صالح در راس یک ساختار است که تحول اساسی به وجود می اورد.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : شهید سعید سلیمانی معاون عملیاتی نیروی زمینی سپاه بود که در پرواز 19 دی 1384، به همراه سردار احمد کاظمی به شهادت رسید. او در یکی از شناسایی های هور، در کمین نیروهای دشمن افتاد. خودش چنین روایت میکند: رگبار گلوله بود که اطراف من، درون آب هور فرو می رفت. هر چه تقلا کردم روی آب بیایم، نشد. زیر اب، توی کلاف یک توده بزرگ علف افتاده بودم که به دست و پای من می پیچید و مانع از این می شد که به سطح آب بیایم. با کلی سعی و تلاشی، توانستم خودم را از آن کلاف مهلک خلاص کنم و بیایم روی آب. با احتیاط و صدایی خفه، چند بار سایرین را صدا زدم، اما جوابی نشنیدم. عراقی ها کل منطقه را زیر آتش شدید گرفته بودند. انواع تیر کالیبر سبک و گلوله خمپاره و آرپی جی به اطرافم شلیک می شد. زیر آن باران آتش، شنا کردم و دور شدم. با توجه به روشنی هوا، تصمیم گرفتم در پناه نیزارهای پراکنده در سطح آب هور، به مواضع خودی نزدیک بشوم. در همان وضعیت، نماز صبح را به جا آوردم و از خدا خواستم خودش یاری ام دهد. خورشید که بالا آمد، دیدم دیگر امکان ادامهٔ حرکت ندارم. چاره ای نبود، جز مخفی شدن در میان نیزار و منتظر ماندن تا تاریک شدن هوا و ادامه حرکت. آن روز، هر دقیقه برایم حکم یک قرن را داشت. بعد از تاریک شدن هوا، حرکت خودم را شروع کردم. واقعاً توش و توانی برایم باقی نمانده بود. خستگی شدید، گرسنگی مفرط و تحمل فشار عصبی، پاک مرا از رمق انداخته بود. هر از چند گاه، از دور شبح قایقی را می دیدم. به طرف آن شنا می کردم و وقتی به آن می رسیدم و دستام را به لبهاش می گرفتم تا خودم را از آب بیرون بکشم، از نو به درون آب سقوط می کردم و متوجه می شدم دچار توهم شده ام و آن شبح، فقط توده ای نی بوده که در نظرم به شکل قایق مجسم شده. علفهای وحشی و بلند کف آب هور، مدام به دور پاهایم می پیچیدند و هر بار، با مشقت زیادی خودم را از چنگشان خلاص می کردم. نزدیکی های صبح، در همان وضعیت، نماز صبح را به جا آوردم. هوا روشن شد و تا آن لحظه، حدود بیست ساعت و اندی، در حال شنا سپری کرده بودم. گاهی بیهوش می شدم و بعد از مدتی نامعلوم، به هوش می آمدم. با این حال، باز هم به لطف پروردگار امید داشتم. ناگهان از دور، قایقی دیدم؛ فکر کردم این یکی هم شبحی بیش نیست. لحظه ای کوتاه از هوش رفتم، وقتی چشم باز کردم، به نظرم رسید آن شبح قدری نزدیک تر شده. دل به دریا زدم و به سوی آن شنا کردم. واقعاً یک قایق بود؛ ان هم قایق بچه های خودی، آنها از شبی که ما به شناسایی رفتیم و در بازگشـت با کمین دشمــن درگیر شــدیم، بی وقفه با قایق روی آب بودند و دنبال ما می گشتند. مرا از آب گرفتند و توی قایق شان جای دادند و به سمت مواضع خودی برگشتیم.


هور
هور
هور
هور
هور
هور
هور
هور
هور