یادمان دشت ذوالفقاری
یادمان دشت ذوالفقاری

کوی‌ذوالفقاری در بخش‌شرقی شهر آبادان واقع است و در شمال آن رود بهمن‌شیر و در جنوب آن جاده خسروآباد قرار دارد. در پی عبور دشمن از رودخانه کارون در مورخ‌ 8/8/1359 و تسلط بر ساحل شمالی بهمن‌شیر و محاصره آبادان، تیپ 6 زرهي و واحدهايي از تيپ33 نيروي مخصوص دشمن كه در عبور از كارون تجربه داشتند، در اقدامی غافل‌گیرانه شب 8/8/1359 دو گردان از نیروهای خود را با نصب پل برروی بهمن‌شیر در منطقه کوی ذوالفقاری وارد جزیره آبادان کرده و تا جاده خسروآباد پیش‌روی می‌کنند. اما به یکباره با فرياد پيرمردی آباداني به نام "علي دريا‌قلي سورانی" به يكباره همه چيز در سپاه آبادان تغيير مي‌كند. فريادي كه خبر از عبور نيروهاي دشمن از رودخانه بهمن‌شير در منطقه كوي‌ذوالفقاري مي‌داد. وقتی اين خبر در اسرع وقت به اطلاع مدافعان آبادان رسید، مدافعان بلافاصله در ساعت 8:30 نهم آبان در قالب گروه‌هاي عملياتي به سوي كوي‌ذوالفقاري حركت كرده و با هجومی برق‌آسا موفق شدند نيروهاي دشمن را منهدم و یا مجبور به عقب‌نشيني به شمال رودخانه بهمن‌شير كنند و از اين پس تا زمان عمليات ثامن‌الائمه(ع) ، نيروهاي عراقي هيچ‌گاه موفق به عبور مجدد از اين رودخانه نشدند و در تمامي اين مدت حضور خود را با آرایشی پدافندي در شرق كارون حفظ كردند. در این عملیات محدود‌ 280 تن از افراد دشمن کشته و 130 تن دیگر اسیر شدند. اکنون به یاد شهید دریاقلی سورانی که با دوچرخه مسافتی 9کیلومتری را تا سپاه آبادان به سرعت پیموده بود، بنای یادبودی در ابتدای 40 متری ذوالفقاری آبادان تحت عنوان "پيك شهادت" احداث شده است.

نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : آبادان در معرض حمله و خطر بود؛ مثل خونین شهر، منتها تأکید امام که تکلیف شرعی کردند مبادا آبادان سقوط بکند، نیروهای رزمنده را که در آنجا بودند، تقویت کرد. البته در آبادان، سپاه آن روز برتر از ارتش بود. بعداً ارتش هم در آبادان مستقر شد و در یک مرحله که نیروهای دشمن از بهمن شیر عبور کردند و وارد جزیرهٔ آبادان شدند، بسیج توده ای مردم و شرافت نظامی عده ای از نظامیان ما حماسه آفرید و عراقی ها را در جایی که واقعاً بیرون کردن دشمن از آنجا بسیار دشوار بود، کوبیدند. عده ای را کشتند و تارومار کردند و عدهای را در داخل رودخانه انداختند و عده ای هم که توانستند، فرار کردند. عامل اصلی در حفاظت از آبادان همان فرمان امام بود و داغی که از سقوط خرمشهر در دل برادران وجود داشت. (حضرت امام خامنه ای (مدظله العالی))


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : محاصرهٔ جزیره آبادان در ابتدای جنگ تحمیلی به وسیلهٔ ارتش عراق، هر چند شهرهای آبادان و خرمشهر را تهدید می کرد، لیکن هنوز هدف اصلی عراق، یعنی تصرف جزیره ابادان و تسلط بر اروندرود حاصل نشده بود. سرانجام پس از سقوط خرمشهر در 4 آبان 1359، عراقی ها در ساحل بهمن شیر موضع گرفتند و در آخرین ساعات روز 8 آبان 1359، در مقابل کوی ذوالفقاری پل شناور روی این رودخانه نصب کردند و صبح روز بعد، حدود دو گردان نیرو وارد جزیره آبادان کردند. کوی ذوالفقاری در منتهی الیه جنوب شرقی و در حومهٔ شهر آبادان قرار دارد. جاده آبادان - خسروآباد - اروند کنار در جنوب و رود بهمن شیر در شمال کوی ذوالفقاری دارند. دریاقلی سورانی که در نزدیکی محل ورود عراقیها انبار وسایل اوراقی داشت، متوجه آنها شد. او با دوچرخه به سرعت خود به پایگاه نیروهای بسیج رساند و آنها را باخبر کرد. سپس ستاد عملیات آبادان و سپاه را از ماجرا آگاه ساخت. در پی آگاهی از عبور دشمن از بهمن شیر، تعدادی از رزمندگان بسیجی، گروه فداییان اسلام، سپاهی و ارتشی مستقر در آبادان به منطقه ذوالفقاری آمدند و آمادهٔ حمله به دشمن شدند. درگیری شروع شد. نیروهای دیگری نیز از مساجد آبادان به مدافعان پیوستند. بعضی از آنها اسلحه نداشتند و هنــگامی که رزمنده ای شهید یا زخمی می شد، با اسلحه ی او می جنگیدند. رزمندگان، مهاجمان را که تا جاده خسروآباداروندکنار پیش آمده بودند، به داخلی نخلستان عقب راندند. نیروهای محور چپ، به نزدیکی پلی که عراقیها روی بهمن شیر نصب کرده بودند، رسیدند و با انهدام تجهیزات در حال عبور از آن، پل را مسدود و عقبهٔ دشمن قطع کردند. عراقیها با مشاهدهٔ این نیروها نا اُمیدانه به مقاومت های پراکنده دست زدند. عده ای هم تسلیم شدند و یا به قصد فرار، خود را به بهمن شیر انداختند. به این ترتیب، عملیات متوقف کردن پیشروی مهاجمان و عقب راندن آنها تا ساعات بامدادی 10 آبان 1359 با موفقیت کامل به پایان رسید. در این عملیات، تعدادی از مدافعان آبادان شهید شدند. از قوای دشمن نیز حدود 200 نفر کشته و 29 تن اسیر شدند و 3 تانک آنها منهدم گردید. عملیات موفق کوی ذوالفقاری، در حالی که ارتش عراق را از دسترسی به جزیره آبادان مأیوس کرد، به مدافعان آبادان اعتماد به نفس داد و آنها باور کردند که میتوان حتی با کمترین تجهیزات و سلاح انفرادی، با دشمن متجاوز به نبرد پرداخت و آنها را عقب راند. ارتش عراق بعد از شکست سنگین در کوی ذوالفقاری، در شمال جزیره آبادان زمین گیر شد و به محاصرهٔ آن اکتفا کرد. از آن پس، رزمندگان اســلام در این منطقـه جبهه ای را در مقابل دشمن تشکیل دادند که به خاطر شکل گیری این خط دفاعی بعد از انجام عملیات کوی ذوالفقاری، خطوط دفاعی منطقهٔ شمال بهمن شیر را جبهه ذوالفقــاری نامیدند. این جبــهه تا عملیـات ثامن الائمه (ع) فعال بود.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : دریاقلی سورانی افسانه نبود. او منجی شهر زیبای جنوبی مان آبادان است. رکاب زدن 9 کیلومتری دریا قلی از کوی ذوالفقاری تا مقر سپاه آبادان در پاییز 1359 در تاریخ ثبت شده است و شاهدش هم جز رزمنـــدگان، حالا زیر سنگ قبـــری در ردیف 92 قطعه 34 بهشت زهرا (س) آرمیده است. دریاقلی سورانی، در آن شب تاریک، در بین ماشینهای اوراقی، در آلونکش در حاشیهٔ آبادان نشسته بود که دید سربازان عراقی، بی سروصدا نخلهای کوی ذوالفقاری را قطع کرده اند و بعد از پل زدن روی بهمن شیر، به طرف جاده خسروآباد می روند تا محاصرهٔ آبادان را تکمیل کنند. دریا قلی فرمان دوچرخه اش را گرفت و تا مقر سپاه رکاب زد و بر سر حسن بنادری، فرمانده سپاه آبادان فریاد کشید: « از کوی ذوالفقاری آمدند.» همه به سوی کوی ذوالفقاری به راه افتادند؛ پیر و جوان، نظامی و غیرنظامی نتیجه آن شد که روز بعــد، عراقی ها به جای جاده خسروآباد، برگشتند پشت بهمن شیر، یکی از مدافعان آبادانی می گوید: « ما یک قبضه خمپاره 81 داشتیم. خمپاره را برداشتیم و بدون این که اطلاع زیادی از زاویه یاب داشته باشیم، آمدیم طرف ذوالفقاری۔ رفتیم پشت کوره های آجرپزی، محل اوراقی ها نگهبانی آن جا بود به اسم دریا قلی که آمد به پیشوازمان و گفت: « از این جا آمدند.» و نشان مان داد از کجا درگیری به اوج خودش رسیده بود که بیسیم مان خراب شد. کلافه بودیم. نمی شد کاری کرد. کسی گفت: «چی شده غمبرک زده اید؟» دریاقلی بود. طرف آتش دشمن را نشانش دادم و گفتم: «بچه ها توی محاصره اند.» دریاقلی به من نگاه کرد و بیسیم و طرف عراقی ها و بچه های دیگر و موتور سوزوکی اش، گفت: «پس این موتور کی باید به دردم بخورد؟» نفهمیدم منظورش چیست. رفت سوار شد و روشنش کرد و گفت: « من و این ابُوقُراضه می رویم جلو و به تان می گوییم کجا را بزنید.» رفت توی نخلستان و برگشت و گفت کجا را بزنیم. وقتی می زدیم، بر می گشت و می گفت این طرف تر یا آن طرفتر را بزنیم و مامی زدیم. گوش مان مدام به صدای موتورش بود. هراس داشتیم مبادا با تیر بزنندش، هر بار با خنده برمی گشت و صدای موتورش زودتر از خودش می آمد. یک بار صدای موتور قطع شد. و این بعد از صدای انفجار بود. کاتیوشایی خورده بود کنارش، یک پایش قطع شده بود. او را بردند عقب و...» دو روز بعد از عملیات کوی ذوالفقاری، دریا قلی سورانی جراحت سختی برداشت. او را به تهران منتقل کردند و به شهادت رسید، در حالی که هیچ کس او را نمی شناخت، به عنوان شهید گمنام در بهشت زهرای تهران به خاک سپرده شد، پس از شناسایی تصویر وی توسط خانواده اش نام شهید بر مزارش حک شد.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : آیت الله غلامحسین جمی پس از پیروزی انقلاب اسلامی از سوی امام خمینی (ره) به عنوان نماینده امام و امام جمعه آبادان منصوب شد. 24 سال امامت جمعه این شهر را برعهده داشت و در دوران دفاع مقدس هیچ گاه از شهر خارج نشد. وی در یادداشتهای خود دربارهٔ حمله عراق به کوی ذوالفقاری چنین آورده است: «حدود ساعت 9 صبح به هنگ ژاندارمری رفتم. در اتاق فرماندهی، همهٔ افسران و مسؤولین سپاه پاسداران، دور و بر فرمانده عملیات جمع بودند. معلوم شد نیروی دشمن به نخلستان ها نفوذ کرده، از رودخانهٔ بهمنشیر عبور کرده و از ناحیهٔ قبرستان به شهر حمله نموده و حالا فرماندهان و مسؤولان جنگ دارند نقشهٔ دفع حمله را می کشند. مثل این که سرنوشت خرمشهر دارد به سراغ آبادان هم می آید. فرمانده عملیات (سرهنگ شکر ریز) مشغول طرح نقشه برای جلوگیری از نفوذ دشمن به شهر است. او را افسری مصمم و قاطع و با اخلاصی دیدم. خلاصهٔ طرح چنین بود: از پاسگاه ژاندارمری (دروازهٔ خسروآباد)، نیروهای مرکب از سپاه و بسیج، ارتش و داوطلبان مسلح به طور منظم در طول جادهٔ خسروآباد استقرار یافته و همگی قسمت چپ جاده را که محل استقرار نیروی دشمن است، زیر آتش بگیرند و نیروی هوایی نیز وارد عمل شده، موضع استقرار دشمن را بکوبد. این طرح را به افسران و سرگردها ابلاغ کرد که به دنبال ماموریت بروند. خودش نیز با هنگش عازم جبهه شد. اکنون نیز در یک دلهرگی خاصی به سر می بریم که خدایا، اگر این اهریمنان به شهر دست یابند، چه خواهد شد؛ شهری که اقلاً سی هزار زن و مرد در آن وجود دارد و اینها هیچ گونه راه فراری ندارند. ساعت 4 بعدازظهر به هنگ ژاندارمری رفتم. سرهنگ حسنی سعدی در اتاق فرماندهی بود. از ایشان و یکی از برادران سپاه خرمشهر، وضع جبههٔ ذوالفقاری را جویا شدم. معلوم شد برادران ما تا اندازه ای موفق به عقب راندن دشمن شده اند؛ اما خطر هنوز به طور کلی رفع نشده است. تا بعد از مغرب در ستاد عملیات بودم و بعد از مغرب از هنگ به منزل آمدم. جسته و گریخته خبرهایی حاکی از موفقیت نیروهای خودی به گوشی می رسد. از سپاه پاسداران تلفنی جویا شدم. پاسخ خوشحال کننده بود. معلوم شد نیروهای ما نه تنها مانع پیشروی دشمن شده اند، که آنها را به عقب رانده و تار و مار کرده اند. با تماس با فرمانداری و ستاد عملیات و سپاه پاسداران معلوم شد خبرها همه درست و مورد تایید است. حدود ساعت 10 شب اعلامیه ای از طرف ستاد عملیات جنوب منتشر شد؛ حاکی از پیروزی مدافعان اسلام و شکست و هزیمت کامل دشمن در واقعهٔ ذوالفقاری، حالا بیش از چهل روز است از آغاز درگیری تاکنون که ما چنین نوساناتی را گذراندهایم. گاهی خبرها فوق العاده غم انگیز و ملال آور بوده و زمانی فرحبخش و امیدوار کننده که از عنایات الهی، امیدوارم این شب تاریک و ظلمانی به سر آمده و صبح روشن و پیروزی و ظفر برسد. آمین یا رب العالمین


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : منوچهرکهتری نقش بسزائی در شکست دشمن در کوی ذوالفقاری داشت. به طوری که رهبر انقلاب دربارهٔ وی گفته است: «در این ماجرای مهم و تعیین کننده، یک گردان از ارتش نیز نقش بسیار اساسی داشت و فرمانده آن به نام سرهنگ کهتری همان روزها به خاطر مقاومت شجاعانه و فداکارانه اش خیلی معروف شد.» وی دربارهٔ ماجرای کوی ذوالفقاری می گوید: «هنگامی که عراق به ایران حمله کرد، به دستور شهید فلاحی مأموریت پیدا کردم تا به خرمشهر بروم. من با یک گردان پیاده، یک گروهان تانک و یک اتشبار توپخانه از مشهد مقدس حرکت کردم. زمانی که به اهواز رسیدم، ما را به فولی آباد فرستادند. پس از استقرار در آنجا، مرتب هواپیماهای عراقی را میدیدیم که برای ما مزاحمت ایجاد می کردند. تا این که با شهید بهشتی تماس پیدا کردیم و اوضاع را گزارش دادیم که به دستور وی با هلیکوپتر بنده را به ماهشهر منتقل کردند. در ماهشهر، زمانی که وارد قرارگاه شدم، مقام معظم رهبری را که در آن زمان نماینده امام در شورای عالی دفاع بودند، ملاقات کردم. زمانی که ایشان را دیدم، این دیدار را به فال نیک گرفتم و ایشان دستورات لازم را به من دادند. بنده از همان جا با فولی آباد تماس گرفتم تا گردان به آبادان بیاید. تقریباً 4 آبان 1359 وارد آبادان شدم. زمانی که وارد آبادان شدم، خرمشهر سقوط کرده بود. در آبادان مستقر بودم که به ما خبر دادند، عراق از بهمن شیر عبور کرده. به همراه تکاوران دریایی، نیروها را حرکت دادم و امیر سیاری که اکنون فرمانده نیروی دریایی هستند و در آن زمان ستوان بودند، با ما بود. نیروها را تا خسروآباد با اتوبوس جا به جا کردیم، اما آتش سنگین، دشمن مانع حرکت نیروها بود. از همان منطقه، از خودروها پیاده شدیم، آرایش نظامی به نیروها دادم و عازم بهمن شیر شدیم. شرایط دشواری بود و باران گلوله و آتش دشمن، هر لحظه عزیزی را از ما می گرفت، اما هر یک از نیروهای ما شهیـــد می شد، دیگر نیروها مصممتر به راه خود ادامه می دادند. هنگامی که به ذوالفقاری رسیدیم، هوا رو به تاریکی بود. به محض این که نیروهای ما وارد این نخلستان شدند، جنگ تن به تن شروع شد و نیروهای ما توانستند با رشادت دشمن را عقب برانند و مانع از تحقق هدف بعثی ها (اشغال آبادان) شوند. بعد از بیرون راندن نیروهای دشمن از بهمن شیر، خط پدافند دفاعی متشکل از نیروهای شهربانی، فداییان اسلام و بسیج برای دفاع از آبادان ایجاد کردیم و همهٔ این افراد برای دفاع از شهر مسلح شدند.»


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : گروه چریکی « فداییان اسلام» در کوی ذوالفقاری با نام فرمانده اش سید مجتبی هاشمی شناخته می شد. همان کسی که شهید چمران درباره اش گفته است: « هاشمی جان، تو فرمانده ای هستی که ما به تو افتخار می کنیم.» شهید علی صیاد شیرازی نیز در وصف او گفته است: «قد و قامت رعنای سید مجتبی هاشمی و آن دلاوری ها و رشادتها و آن سیمای نورانی، همیشه مرا به یاد حمزه سیدالشهدا(ع) می انداخت.» دربارهٔ او، یکی از مبارزین دورهٔ ستم شاهی که دوران جنگ تحمیلی، در خرمشهر و آبادان و در گروه فداییان اسلام حضور داشته، نقل کرده است؛ در دیداری که با امام (ره) داشته، ایشان فرموده بودند: « سلام مرا به آقای سید مجتبی هاشمی برسانید و بگویید از آقایان وصف زحمات و رشادتهای شما را بارها شنیده ام. خلوص شما و همهٔ رزمندگان در حال نبرد با متجاوزین، برای من که شماها را فرزندان خود می دانم، باعث مباهات و افتخار است و بنده همهٔ رزمندگان اسلام را دعا می کنم.» نیکوتر این است که از تقدیر امام از مبارزین فداییان اسلام در پیام مشهورشان پس از شکست حصر آبادان یاد شود که علاوه بر اشاره به نقش ارتش و سپاه و بسیج، از فداییان اسلام نیز نام می برند تا در تاریخ دفاع مقدس، نام این گروه مردمی به دست فراموشی سپرده نشود. اما در واگویه های خاطرات و در بازنویسی تاریخ جنگ، شاید این گروه که کمترین وابستگی را به ارگان های رسمی داشت، بیش از دیگران مظلوم واقع و به فراموشی سپرده شده باشد. اینان گروهی بودند که از متن مردم برخاسته و در روزهای مظلومیت جنگ تحمیلی، برای دفاع از میهن قیام کردند. در میان فداییان اسلام، چهره های بسیاری بودند که بی هیچ ادعایی، به دفاع از اعتقاداتشان برخاستند و مظلومانه به شهادت رسیدند. شاید عظمتی چنین خالصانه در میان نیروهای فداییان اسلام بود. شهید آیت الله بهشتی آنان را این گونه توصیف کرده است:«جناب آقای هاشمی، این همت بلندی که در شما و در نیروهای شما می بینم و این همه پشتکار و این همه استقامت در برابر مشکلات که به راستی مثال زدنی و درسی برای بعضی هاست، فقط و فقط می تواند بازتابی باشد از یک قلب سلیم و مملو از نور ایمان به خدای لاشریک.»


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : در ماه های آغازین جنگ تحمیلی، نکته با اهمیت، دیدن نیروهای مردمی بود که از سراسر کشور، با شور و حرارت و نشاط، به صورت خودجوش و با ابتدایی ترین سلاح ها مانند تفنگ ام یک، برنو و سلاح سرد به منطقه آمده بودند تا در مقابل دشمن تابن دندان مسلح، از مکتب و وطن خود دفاع کنند. در آن روزها، دو اتوبوس نیرو، به کمک مدافعان خرمشهر آمدند. آنان هسته اولیه گروه فداییان اسلام را تشکیل دادند و نام فداییان اسلام را به پیروی از شهید نواب صفوی برای خود انتخاب کردند. در آن روزها، سه گروه در این منطقه حضور فعال و جدی داشتند: سپاه خرمشهر، فداییان اسلام و ارتش. پس از سقوط خرمشهر، این گروه در جبهه کوی ذوالفقاری و کوت شیخ مستقر شد و پایگاهشان هتل کاروانسرا (بین خرمشهر و آبادان) بود. فداییان اسلام به وسیله کمک های مردمی تغذیه می شدند و مردم مهمترین پشتیبان آنها بودند.گروه «فداییان اسلام» که در نخستین روزهای جنگ تحمیلی در خرمشهر توسط شهید سید مجتبی هاشمی تشکیل شد و تا پایان شکست حصر آبادان در سال 1360، در جبهه آبادان و خرمشهر فعالیت می کرد، یکی از گروه های گمنام در جنگ تحمیلی است. آیت الله جمی امام جمعه فقید آبادان، در یادداشت های خود، این چنین از رزمندگان فداییان اسلام یاد کرده است: «15 فروردین 1360 به هتل کاروانسرا، محل استقرار نیروهای فداییان اسلام رفتم. فرمانده عملیات آنها آقای هاشمی به ماهشهر رفته بود. معاونش آنجا بود. این برادران با محبت از ما پذیرایی کردند. چند نفر برادر روحانی نیز آنجا بودند که از تهران و بعضی شهرستانهای دیگر آمده بودند. از وضع فداییان اسلام پرسش کردم، گفتند: حدود 800 نفر رزمنده در اینجا داریم که قسمت عمده در جبهه ذوالفقاری مستقرند و در جزیره مینو و کوت شیخ نیز هستند، و تاکنون فراوان زخمی و شهید داده اند. پیرمردی را در آنجا دیدم خیلی با نشاط، که قدرت روحش، از چهرهٔ مصممش مشهود بود. گفت چهار فرزندم در جبهه هستند و خودم در این جا به خدمت برادران رزمنده مشغولم. 6 تیر 1360حدود ساعت 9 آقای هاشمی فرمانده فداییان اسلام با عده ای حدود 10 نفر از برادران فداییان اسلام به دیدنم آمدند. این برادران فداییان اسلام، از بدو جنگ تاکنون در جبهه های آبادان هستند و در این مدت رشادتهای اعجاب انگیزی از خود نشان داده و فراوان شهید نثار انقلاب کرده اند. و همچنین مجروح و زخمــی و ناقص العضو ولی از سخنان امروزشان کاملا مشهود بود که مصمم هستند تا بیرون راندن مزدوران بعثی و آزاد شدن تمام سرزمینهای انقلاب درآن منطقه، همچنان با عزم و جزم بمانند و بجنگند. تا حدود ساعت ده و نیم این برادران بودند و شرح فداکاری ها و جانبازی ها را دادند.»


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : نامش شاهرخ ضرغام بود و از فرماندهان گروه فداییان اسلام در جبهه ذوالفقاری، کسی که در 31 سال عمر کوتاه خود، زندگی عجیبی را رقم زد؛ به طوری که او را «حُــــر انقلاب» نامیـدند. پیش از انقـلاب، به جاهل مابی و لاتگری معروف بود. اما در ماههای محرم وصفرلب به پیاله نمی زد و نماز می خواند. در دوازده سالگی طعم تلخ یتیمی را چشید. از آن پس، با سختی روزگار را سپری کرد. یک بار آموزگارش توی گوشش زد؛ او هم او را کتک زد و اخراج شد. در جوانی به سراغ کشتی رفت. در اولین حضور، در مسابقات کشتی فرنگی به قهرمانی جوانان تهران در وزن 100 کیلو دست یافت. سال 1350 در مسابقات قهرمانی کشور در فوق سنگین جوانان خوش درخشید و تمامی حریفان را یکی پس از دیگری از پیش رو برداشت. قدرت بدنی، قد بلند، دستان کشیده و استفاده صحیح از فنون، باعث شد که به مقام قهرمانی دست پیدا کند. در مسابقات کشتی آزاد هم شرکت کرد و توانست نایب قهرمانی تهران را کسب کند. سالهای اول دهه پنجاه، مسابقات کشتی جدیدی به نام «سامبو» برگزار شد. این جوان تهرانی، قهرمان سنگین وزن مسابقات شد. سال 1355 آخرین سال حضور او در مسابقات کشتی بود. در آن سال، برای سنگین وزن، به اردوی تیم ملی دعوت شد. اما این همهٔ ماجرا نبود. قدرت بدنی، شجاعت، نبود راهنما، رفقای نا اهل و... دست به دست هم دادند و انسانی به وجود امد که کسی جلودارش نبود؛ هر شب کاباره، دعوا، چاقوکشی... . تا این که مسیحا نفسی آمد و از انفاس خوش او، مسیر زندگی شاهرخ تغییر کرد. می گفت: « عظمت را اگر خدا بدهد، می شود خمینی؛ با یک عبا و عمامه آمد، اما عظمت پوشالی شاه را از بین برد» برای همین، روی سینه اش خالکوبی کرد: « فدایت شوم خمینی» شاهرخ از جمله کسانی است که پیر جماران در رسایشان فرمود: «اشخاصی بعد از زحمتهای فراوان پنجاه ساله به یک مقامی میرسند و این جوانها را خدای تبارک و تعالی آنطور در ظرف یک مدت بسیار کم متحول کرد و به یک مقامی که آنهایی که پنجاه سال زحمت کشیده اند، نرسیده اند، به این مقام رساند.» خودش را حُـر نهضت امام می دانست و می گفت: « حُر قبل از همه به میدان کربلا رفت و به شهادت رسید، من هم باید جزو اولین ها باشم.» در همان روزهای اول جنگ تحمیلی، از همه جلوتر پا به عرصه گذاشت و به جبهه ذوالفقاری آبادان رفت. روز قبل از شهادتش، یکی از خبرنگاران تلویزیون به میان نیروها آمد و با همه مصاحبه کرد. در پایان، وقتی خبرنگار از او پرسید: چه آرزویی داری؟ بدون مکث گفت: « پیروزی نهایی برای رزمندگان اسلام و شهادت برای خودم.» در هفدهم آذر 1359 دشت های شمال آبادان پرواز او را ثبت کردند. کسی دیگر او را ندید؛ حتی پیکرش پیدا نشد. او از خدا خواسته بود تا همهٔ گذشته اش را پاک کند؛ نه اسم، نه شهرت، نه مزار و نه هیچ چیز دیگر، خدا هم دعایش را مستجاب کرد.


نویسنده : بروشور راهیان نور

تاریخ : 1399

خاطره : سید مجتبی هاشمی فرمانده گروه فداییان اسلام در طول جنگ تحمیلی بود. او در آبان ماه 1319 در محله شاپور به دنیا آمد و در 28 اردیبهشت 1364 در خیابان وحدت اسلامی (شاپور سابق) تهران توسط منافقین کور دل مورد سوء قصد قرار گرفت و به شهادت رسید. سید مجتبی هاشمی در سال 1359 گروه فداییان اسلام را تشکیل داد. تا سال 1361 و شکست حصر آبادان، بیش از 10 هزار نفر نیروی مردمی از سراسر کشور، در قالب فداییان اسلام به فرماندهی او وارد جنگ شدند. به مدت یک سال، در سرما و گرمای بالای 50 درجه، با کمترین امکانات و تحمل رنج و مشقت زیاد، توانست سدی مقابل ماشین مجهز جنگی ارتش صدام ایجاد کند و با همرزمانش بیش از 400 شهید و صدها جانباز تقدیم اسلام و ایران کنند. سید مجتبی اهل قلم بود و یادداشتها و آثار مکتوبی را از خود به جا گذاشته است. بخشی از یادداشتها به این شرح است: «ای جوانان، ای پسران و دختران عزیزم، ای نور دیدگانم؛ ما در سنگر جبههٔ حق علیه باطل، پشت دشمنان را شکستیم و از برای آرامش شما چه شبها که نخوابیدیم. ما از شما دفاع کردیم. ما از ناموس مان دفاع کردیم. ما همچون یاران رسول الله بودیم که به جنگ بدریون شتافتیم. می دانید که چه برادرانی را از دست داده اید، می دانید چه خواهرانی را از دست دادید؟ می دانم که می دانید غنچه های نشکفته ای را به زیر تانکهای بعثیون فرستادیم تا شما در آرامش به سر ببرید. تا هیج ابرقدرتی نتواند نگاهی چپ به شما بکند. من و تمام سربازان جان بر کف امام به فدای یک تار موی شما بدانید که تا ما در سنگر نبرد هستیم، هیج نامردی نمی تواند از شما حتی یک قطره اشک بگیرد. می دانید که تمام وجود من و تمام زندگی من و تمام آنچه که دارم، تمام و کمال به عشق شما به فریاد درآمده اند. دوستتـــان دارم، به شما عشــق می ورزم، غنچه های دلم را برای شما به گل تبدیل می کنم؛ یک لحظه اندوه شما تمام وجودم را میکشد و اثری از من نمی گذارد. آری، هرآنچه دارم، فدای جوانان عزیزم. ای جوانان وارسته وطن، من فقط به عشق شما و حفظ اسلام شما دردها و زخمهایم را تحمل می کنم و طاقت می آورم و هرآنچه سختی است در این عالم. دستان خسته و ناتوان پدرتان را با اطاعت از خداوند مهربان یاری بخشید و مرهمی بر زخمهای فرو رفته در پیکر جانم باشید. رهبر عزیز تان را یاری نمایید، گوش به فرمان او باشید و خدا را فراموش نکنید. نماز اول وقت را رها نکنید. وقت رها شدن روحم از زندان تنم به زودی فرا می رسد و شما را به خدا می سپارم.»


نویسنده : خبرگزاری میزان

تاریخ : 1396

خاطره : قاسم صادقی مسئول یادمان شهدای دشت ذوالفقاری: در سال 59 به همراه جمعی از رزمندگان مقابل ارتش بعث عراق و استکبار جهانی در این منطقه ایستادگی کردیم تا آبادان نیز مانند خرمشهر سقوط نکند، لذا به مدت یک سال در دشت ذوالفقاری با دست خالی استقامت کردیم تا اینکه پس از فرار بنی صدر، نیروهای نظامی، انتظامی و مسئولان کشوری و لشکری همه با هم متحد شدند و طراحی عملیات‌هایی را به صورت سلسله‌وار انجام دادند. وی افزود: بر این اساس اولین عملیات بزرگ ما که در تاریخ 5 مهر 60 انجام شد و به دنبال آن حصر آبادان شکسته شد، عملیات ثامن الائمه نام داشت که یکی از محورهای این عملیات همین منطقه ذوالفقاری بود لذا این منطقه را یادمان دشت ذوالفقاری آبادان می‌نامند. صادقی تصریح کرد: البته این منطقه تا سال‌ها بعد از اتمام جنگ تحمیلی به فراموشی سپرده شده بود تا اینکه سه چهار سال پیش بر سر مزار همرزمان شهیدم در بهشت زهرا که در این منطقه به شهادت رسیده بودند اسم و شماره تلفن خودم را گذاشتم و بدین صورت توانستم با خانواده همرزمان شهیدم ارتباط برقرار سازم و بعد از این بود که بنا به خواهش این خانواده‌ها به محل شهادت آن‌ها آمدیم و پس از آن شروع به احیاء این منطقه کردیم که در این راه به همراه همسرم، پسرم و عروسم دو سال تمام است که در بیابان‌ها، مشغول احیاء و نوسازی خاکریزها و سنگرهای آن دوران هستیم به نحوی که اکنون با تلاش‌های صورت گرفته در همین منطقه تعداد 300 نفر شب مانی داریم. مسئول یادمان شهدای دشت ذوالفقاری تاکید کرد: در اینجا هر سنگر را به نام اقلیت‌های دینی، سربازان منقضی 56، خواهران مبارز خرمشهری، سه نسل یعنی مادر، پسر و نوه که در اینجا علیه متجاوزین جنگیدند، برادران شیردم، دانشجویان، دانش آموزان، جهادگران سازندگی، سه پزشکی که از آمریکا آمدند(محمد علی حبیب الله، اصغر شعله‌ور و مهدی موحدی) و غیره که یاد و نام آنها با خاطراتی که از خانواده‌هایشان نقل شده، گرامی می‌داریم، نامگذاری کرده‌ایم و خاطرات شهدا را برای دیگران بازگو می‌کنیم. صادقی در پایان بیان داشت: همچنین حماسه‌ها و حوادث وقوع یافته در این منطقه را به صورت روزنگار و تابلونگار درآورده‌‌ام؛ یعنی با جمع آوری عکس‌ها و اسناد مربوط به این منطقه بر اساس آنها هر حرکت که در اینجا صورت گرفته شده یا شیئی در اینجا بکار گرفته شده را به صورت بازسازی شده به همراه تصاویر مربوطه در معرض دید عموم قرار داده‌ام.


نویسنده : جوان آنلاین

تاریخ : 1398

خاطره : «دشت ذوالفقاری»، برای ما یک اسم ساده است و برای آبادانی‌ها یک دنیا خاطره. خاطراتی که از روزهای ابتدای پاییز59، به تلخی آغاز می‌شود و در روزهای ابتدای پاییز60، به شیرینی می‌گراید. دشت ذوالفقاری، جولانگاه ستاره‌های بی‌ادعای سال‌های دفاع مقدس بوده. جولانگاه «شاهرخ ضرغام»هایی که نه پیراهن روی شلوار می‌انداختند، نه تسبیح دست می‌گرفتند و نه سینِ سبحان‌الله گفتن‌شان می‌زده. مردانی ساده بودند و البته لوطی. گمراه بودند، گاهی خلاف شرع هم می‌کردند اما «مرد» بودند. پرنسیب داشتند. از اصول و چارچوب‌هایشان کوتاه نمی‌آمدند و همین، آخرسر نجات‌شان داد. آقا شاهرخ و رفقای حبس‌کشیده‌ی قمه‌به‌دستش، همان روزهای اول زدند به خط، منتظر استخاره و تکلیف و اجازه و حکم نماندند. با همان قمه‌ و قداره‌ها آمدند و کم‌کم جنگیدن را آموختند و نام‌شان را در دشت ذوالفقاری آبادان، جاودانه کردند. سی‌وسه‌سال بعد، یکی از بازمانده‌های همان جماعت، آمد و جنگ دیگری را آغاز کرد. جنگ او نه در میدان مین و پشت تیربار، که در راهروی دادگاه و پشت میز مسئولین بود. «قاسم صادقی» آن‌قدر رفت و آمد و مذاکره کرد و چانه زد که توانست «یادمان شهدای دشت ذوالفقاری آبادان» را زنده و به فهرست یادمان‌‎های دفاع مقدس اضافه کند. حالا کاروان‌هایی که گذرشان به آبادان می‌افتد، حتماً از روایت‌گری‌های عجیب و صریح حاج قاسم، خاطره دارند.


دشت ذولفقاری
دشت ذولفقاری
دشت ذولفقاری
دشت ذولفقاری
دشت ذولفقاری