وصیت شهید امدادگر؛ برایم زیارت عاشورا بخوانید

وصیت شهید امدادگر؛ برایم زیارت عاشورا بخوانید
نوید شاهد - شهید امدادگر «مالک ازوم چلویی» در قسمت سوم وصیت ‍نامه اش می نویسد: «هنگامی که مرا در قبر می گذارید، برایم زیارت عاشورا بخوانید و دستمالی مشکی که در جیبم می باشد و روی آن نوشته شده «یا فاطمه الزهرا (س)» که با آن اشکهایم را پاک می کردم، روی پیشانیم قرار دهید.»

وصیت شهید امدادگر؛

به گزارش نوید شاهد شهرستان های استان تهران: شهید مالک ازوم چلویی، یادگار «بایرامعلی» و «بگم جان» دهم فروردین ماه سال 1349 در شهرستان تهران به دنیا آمد. وی دانش آموز دوم راهنمایی بود که به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. این شهید گرانقدر یکم بهمن ماه سال 1366 با سمت امدادگر و آرپی چی زن در ماووت عراق بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید. مزار وی در بهشت زهرای زادگاهش واقع است.

اما چند جمله با خانواده محترم و گرامی و بزرگوارم دارم:

امید است که بعد از این جملات مرا عفو کرده و ببخشند و از خدای تبارک و تعالی هم بخواهید که مرا ببخشد و مرا مورد لطف و کرم خویش قرار دهد.

از آنجایی که انسان باید همیشه آماده رفتن باشد، زیرا که بنا نبوده که در جایی ساکن شود و به اینجا آمده است تا به وظایفش عمل و در عبادت و بندگی او را امتحان کنند و از آنجایی که «الدنيا مزرعة الاخره» می باشد و انسان باید در این دو روزه دنیا خود را برای سفر طولانی مهیا سازد.

سفری که معلوم نیست چقدر می توان با این توشه ای که ما داریم، طاقت آورد و از آنجایی که قبر ندا می دهد که: «من خانه تنهایی ام با خود اندی بیاورید، من خانه مارها و عقرب هایم با خود تریاقی بیاورید، من خانه تاریکی ام با خود چراغی و نوری بیاورید، من خانه گرسنگی و تشنگی ام با خود توشه ای بیاورید، من خانه ای خاکی ام با خود فرشی بیاورید.»

هنوز که هنوز است نتوانستم تمام این وسایل را فراهم سازم، نمی دانم چگونه جواب او را بدهم و با چه رویی رو به روی او بایستم و او بگوید: چه داری و چه آورده ای و من بگویم که: هیچ و یا نام گناهانم را ببرم و چگونه جواب شهداء را خواهم داد.

آنهایی که جان شیرینشان را در معرض اخلاص قرار دادند و فدای محبوب و فدایی ابی عبدالله (ع) ساختند و به آنها بگویم برای تو بوده که دروغ گفته ام. در برابر اهل بیت (ع) چه بگویم و در مقابل آنها به من چه خواهند گفت، از آنجایی که خودم را می شناسم، بندهای ذلیل و فقیر و بدبخت عقب مانده بیچاره که از همه جا رانده شده و به درگاه او پناه برده است.

الآن که روزهای آخرین است و چند روز دیگر معلوم نیست چه خواهد شد، دوباره از عملیات که باز گردیم، جای عده ای خالی می باشد. شخصی دو روزه آمده و گرفته و رفته، اما من بدبخت مدتی می باشد که هستم، لیاقت این را پیدا نکردم که بگیرم و می دانم چرا؟ و به چه علت بعضی وقتها مرا به گناهانم می گیرند و گناهانم را به رخم می کشند.

اما ای خدا! گناهان من به بزرگی آسمانها و زمین و دریاها می باشد، آیا بخشش و کرم تو شامل من نمی شود و آیا گناهانم بزرگتر است یا بخشش و عفو تو؟ اما نمی دانم چه کنم؟ اگر بعد از عملیات سالم برگردم، این را میدانم که باید بنشینم در گوشه ای و فقط گریه کنم و اگر در این عملیات هم نشد تا آخر عمر مشکی می پوشم هم برای بدبختی و روسیاهیم و هم برای رفقا و دوستانی که از دست داده ام، اما مولای کریم بیا این دفعه مرا هم ببر. آری همه خواهیم رفت اما چه رفتنی و کی همه خواهیم مرد.

«كل نفس ذائقة الموت»، «و از همه اعمالمان حساب خواهند کشید.»

«فمن يعمل مثقال ذرة خيرا يره و من يعمل مثقال ذرة شرا يره»

اما چه خوب رفتنی که در راه او و في سبيل الله باشد، ما که خواهیم مرد، پس چ بهتر که الآن که مرگی به نام شهادت وجود دارد و چه بهتر که با این مرگ با سعادت بمیریم و برویم و کوله بارمان را جمع کنیم اما اگر من هم رفتم، شما در رفتن من شیرینی پخش کنید و از همه آنها که در این خط و راه نیستند، دعوت کنید در مجلس ختم و به آنها خوش آمد، بگویید.

هنگامی که مرا در قبر می گذارید، برایم زیارت عاشورا بخوانید و دستمالی مشکی که در جیبم می باشد و روی آن نوشته شده «یا فاطمه الزهرا (س)» که با آن اشکهایم را پاک می کردم، روی پیشانیم قرار دهید و دیگر اینکه بدهید برایم سه ماه روزه بگیرند و اگر خواستید گریه کنید، در جمع و در حضور مردم نباشد و در خفا بنالید و اگر روزی راه کربلا باز شد و رفتید کربلا کنار قبر ابی عبدالله (ع) دو رکعت نماز برایم بخوانید و بگویید که من هم می خواستم بیایم ولی سعادت یاریم نکرد که به حرم شما مشرف بشوم.

در آخر این بدبخت را که فقیری و حقیری بیش نیستم، در دعایتان فراموش نکنید و از برادران و خواهرانی که از این حقیر بدی دیده اند می خواهم به بزرگی خویش مرا عفو نمایند، چون به هر که نگاه می کنی و هرجا را که نظاره می کنی، بوی رفتن می آید و هر گوشه و کناری که می نگری ناله ها و گریه ها بلند است و گویا همه زمان حرکت را دریافته اند.

چه کسانی و چه گلهایی این دفعه پرپر خواهند شد، گویا آنها می شنوند، ندای «هل من ناصر ینصرنی» امام حسین (ع) را می بینند که زینب (ع) می گوید: «مهلا مهلا یابن الزهرا (س)» و می بینند که تیرهای سه شعله ای که سوی مولا پرتاب می کنند و اما دوست دارم که نقش قبرم چنین باشد:

«بسم رب الشهداء و الصدیقین»

«السلام علیک یا فاطمه الزهرا (س)»

«بسیجی شهید مالك ازوم چلوئی»

من خانه ای خاکی ام با خود فرشی بیاورید؟ «فمالی لاابکی ابکی لخروج نفسي ابكي لظلمه قبری ابکی لضيق لحدي ابکی لسئوال منکر و نکیر ایای ابکی لخروجي من قبری عریانا ذلیلا حاملا تقلى على ظهرى»

«گوهر پاک بباید که شود قابل فیض *** ور نه هر سنگ و گلی لولؤ و مرجان نشود

دردمندی که کند درد نهان پیش طبیب *** درد او بی سببی قابل درمان نشود

هر که در پیش بتان از سر و جان می لرزد *** بی تکلف تن او لايق قربان نشود.»

من خانه گرسنگی و تشنگی هستم با خود توشه ای بیاورید. امید است که این وصیت را حتما حتما عمل فرمایید و نمی خواهد که تاریخ تولد و غیره را بنویسید. والسلام.

«من چه گویم یک رگم هوشیار نیست *** شرح آن باری که او را یار نیست

این ثنا گفتن زمن ترک ثناست *** کاین دلیل هستی و هستی خطاست»

ای شهداء برای ما حمدی بخوانید که شما زنده اید و ما مرده.

«السلام علیک یا فاطمه الزهرا (س)، السلام علیک یا اباعبدالله (ع)، السلام عليك یابن رسول الله (ص)، یا انصار دين الله».

و من الله توفیق الطاعه و الشهاده و الزیاره زائر کربلای حسینی مالک/ مالك ازوم چلویی/ دوم دی ماه سال 1365

بی عشق حسین جهان چه ارزش دارد *** بی روح حسین چنان چه ارزش دارد

با ذکر حسین است زبان را قیمت *** بی ذکر حسین زبان چه ارزش دارد