طعم ترس در دل تاریکی سنگر را چشیده ام

طعم ترس در دل تاریکی سنگر را چشیده ام
عبدالله بیشتر وقت ها مأموریت بود و من فقط برایش دعا می کردم. اهالی محل به علت ترس از گروهک ها با ما زیاد ارتباط نداشتند و حقیقتش را بخواهید از ما دوری می کردند، اما با توکل به خداوند و ایمان به راهی که عبدالله انتخاب کرده بود، آن تنهایی ها را تحمل می کردم

سرویس ایثار و مقاومت جوان آنلاین: در طول دوران دفاع مقدس، زنان و دختران این مرز و بوم، دوشادوش مردان به جهاد علیه دشمن پرداختند و چه در پشت جبهه و چه در خط مقدم نبرد، حماسه های بسیاری خلق کردند. وقتی برای آشنایی با سیره و منش شهید عبدالله فرجی به سراغ همسرش رابعه عباسی آزاد رفتیم، با ماجرای شیرزنی رو به رو شدیم که بار ها همراه همسرش در محیط آشوب زده کردستان به مبارزه پرداخته و در کنار همسر رزمنده اش جهاد کرده بود. شهیدعبدالله فرجی یکی از پیشمرگان مسلمان کرد بود که پس از سال ها جهاد در جبهه های مختلف، عاقبت 15 خردادماه 1363 در جریان بمباران پارک شهر بانه، به همراه ده ها نفر از مردم بی گناه به شهادت رسید.

شهید فرجی متولد چه سالی بود و چه سالی با ایشان ازدواج کردید؟
همسرم متولد سال 32 بود. مقارن با تحولات انقلاب با هم ازدواج کردیم. یادم است چند ماه بیشتر از ازدواجمان سپری نشده بود که عبدالله با عشق و علاقه ای که به انقلاب و امام داشت، به عضویت سازمان پیشمرگان مسلمان کرد درآمد. از آن به بعد زندگی مان تحت تأثیر رزمندگی و مبارزات شهید قرار گرفت، چون شرایط وقت کردستان طوری بود که عبدالله مجبور می شد بیشتر وقتش را در راه مبارزه با ضد انقلاب سپری می کند و کمتر وقت داشت به خانه بیاید. البته خودش هم به راهی که انتخاب کرده بود، علاقه داشت. آدمی نبود که بخواهد در آن شرایط خاص در خانه بنشیند و توجهی به مسائل و مشکلات کشور نداشته باشد؛ بنابراین راهی را انتخاب کرد که هم او و هم من به آن اعتقاد قلبی داشتیم.
همانطور که خودتان هم اشاره کردید، زندگی با یک رزمنده مثل شهید فرجی با سختی هایی همراه بود، در آن شرایط جنگی چطور همسرتان را همراهی می کردید؟
عبدالله یکی از رزمنده های شجاع سازمان پیشمرگان مسلمان کرد بود. به خاطر رشادت هایش بعد از مدتی به عنوان فرمانده گروه ضربت محور کوخان منصوب شد؛ چون باید به محور کوخان می رفت، ما هم برای زندگی کردن به آنجا رفتیم تا عبدالله راحت تر بتواند به عملیات برود و به پایگاه محل خدمتش نزدیک باشد. در کوخان دو اتاق اجاره کردیم. عبدالله همیشه در حال مأموریت بود، من هم برای اینکه بتوانم به شوهرم و انقلاب خدمت کنم، برای رزمندگان نان می پختم، لباس های شان را می شستم، شام و ناهار درست می کردم، چای درست می کردم، کفش های شان را تمیز می کردم و. خیلی وقت ها، چون از مادر و خانواده ام دور بودم، بسیار احساس دلتنگی و ناراحتی می کردم، اما وجود همسرم عبدالله به من نیرو و توان می داد. عبدالله بیشتر وقت ها مأموریت بود و من فقط برایش دعا می کردم. اهالی محل به علت ترس از گروهک ها با ما زیاد ارتباط نداشتند و حقیقتش را بخواهید از ما دوری می کردند، اما با توکل به خداوند و ایمان به راهی که عبدالله انتخاب کرده بود، آن تنهایی ها را تحمل می کردم.
ماحصل زندگی مشترک شما و شهید فرجی چند فرزند بود؟
خدا به ما سه فرزند داد. اتفاقاً فرزند سومم اواخر اردیبهشت سال 63 یعنی چند روز قبل از شهادت پدرش به دنیا آمد.
پیش آمده بود که خود شما هم همسرتان را در شرایط جنگی همراهی کنید؟
من حتی یکبار در شرایط بارداری همراه ایشان به یک مأموریت جنگی رفتم! غیر از این مورد، بار ها به مداوای رزمنده های مجروح می پرداختم و همانطور که عرض کردم، هر کاری از دستم برمی آمد، برای پشتیبانی از جبهه ها انجام می دادم. یادآوری روز هایی که در کنار همسرم بودم و حضور در سنگر ها و عملیات های مختلف، پانسمان کردن جراحت بچه های رزمنده، پختن نان و درست کردن غذا برای رزمندگان، درست کردن چای برای رزمندگان و برگزاری جلسات شبانه در خانه، همه این ها روز های نبرد با ضدانقلاب و دشمنان را در ذهنم تداعی می کند. آن روز ها من از طرفی خوشحال بودم چنین همسر رزمنده و شجاعی دارم و از طرف دیگر سختی روز هایی که باید هم مرد خانه و هم زن خانه باشم، مرا می ترساند و آزارم می داد. رفتن در صف نفت در سرما و سوز پاییز و زمستان و گرفتن مرغ و برنج با نگاه های سنگین اهالی که همگی ما را از محبت و هم صحبتی با خود محروم می کردند و تنهایی که به دور از مادر، خواهر و برادرهایم تحمل می کردم... همگی برایم سخت در دآور بود. لحظات ترس و وحشت در دل تاریکی شب و سنگر هایی که در آن احتمال روبه رویی با دشمنان را حس می کردم، همگی قصه هایی در خود دارند که زبانم از گفتن آن ها قاصر است.
داشتن فرزندان کوچک هم مزیدی بر علت شده بود تا حضور شما را در شرایط جنگی سخت تر هم بکند.
بله همینطور است. یادم می آید یک سال در فصل زمستان بر اثر بارش برف و باران، سقف خانه چکه می کرد. طوری که فرش و زیرانداز خانه همه خیس شده بودند. برای اینکه از چکه کردن سقف خانه جلوگیری کنم، لباس مردانه ای پوشیدم و چکمه های پلاستیکی به پا کردم. رفتم پشت بام خانه و شروع کردم به حرکت درآوردن غلتک سنگی تا بلکه بتوانم از چکه کردن آب به داخل خانه جلوگیری کنم. البته این را هم بگویم، چون همیشه شوهرم در عملیات بود و نمی توانست در کنار ما باشد، خودم بیشتر کار های خانه و بیرون از خانه را انجام می دادم. آن روز خیلی سردم شد و دست هایم توان به حرکت درآوردن غلتک سنگی را نداشت. اما باز به خود می گفتم که حتماً باید این کار را انجام بدهم تا بچه هایم مریض نشوند. بعد از اتمام کار، آمدم پایین و چند تکه چوب که نمدار هم بود، در بخاری گذاشتم تا اتاق گرم شود و کودکانم بتوانند راحت بخوابند. آن سال ها خیلی از این موارد پیش می آمد و با وجود سه فرزندم سختی های زیادی را تحمل کردم.
بیشتر عملیات هایی که همسرتان در آن ها شرکت می کرد در کدام منطقه بود؟
روستا های اطراف بانه یکی پس از دیگری با جانفشانی رزمندگان سپاه و پیشمرگان مسلمان کرد از دست ضدانقلاب پس گرفته می شد و عبدالله هم، چون از اعضای گروه ضربت بود، همیشه در عملیات های مختلف حضور داشت. همزمان با آن اتفاقات حمله نابرابر و تحمیلی رژیم بعثی عراق بر خاک ما اتفاق افتاد و این امر تأثیر زیادی بر عملیات پیشمرگان کرد و رزمندگان در مبارزه با ضدانقلاب گذاشته بود و آن ها با از خودگذشتگی و انجام عملیات های هر روزه، روستا های بانه را یکی پس از دیگری از تصرف و اشغال ضدانقلاب پس می گرفتند و در آنجا مستقر می شدند.
خاطره ای از حضور شهید فرجی در عملیات جنگی شنیده اید؟
یک خاطره را از زبان حاجی عبدالله رستمی همرزم همسرم شنیدم که آن را برای تان می گویم. آقای رستمی می گفت به دنبال پاکسازی جاده بانه به سردشت به همراه نیرو های سپاه و شهیدان حاج محمد صفری و عبدالله فرجی، روی جاده در حال حرکت بودیم. نیرو های شناسایی جلوتر از ما منطقه را وجب به وجب شناسایی می کردند. سرعت حرکت بچه های سپاه و پیشمرگان کند بود، چون باید با احتیاط حرکت می کردیم. منطقه نزدیک شهر سردشت، جنگلی است و جاده بانه به سردشت از وسط همین جنگل می گذشت. این جنگل هم می توانست ما را از دید مستقیم نیرو های ضدانقلاب مصون نگه دارد و هم می توانست مأمن و پناهگاه خوبی برای استتار نیرو های ضدانقلاب باشد. روستای بریسو را که رد کردیم، به طرف پل سردشت، از دور دو نفر نیروی ضدانقلاب را دیدیم که مشغول آماده کردن مهمات برای منفجر کردن پل سردشت بودند. شهر سردشت به فاصله چند کیلومتری آن طرف رودخانه بزرگ و پر آب زاب کوچک قرار گرفته بود. اگر پل منفجر می شد، ارتباط شهر سردشت با این طرف پل به کلی قطع می شد. دو نفر نیروی ضدانقلاب چنان سرگرم کار ناجوانمردانه خود بودند که متوجه اطراف نبودند. با استتار کامل و بدون اینکه دیده شویم، به آن ها نزدیک شدیم، اسلحه به دست از کنار جاده به همراه نیرو ها به طرف پایین رودخانه رفتیم. آن ها بی خبر از همه جا از تجمع زیاد نیرو های سپاه و بسیج پشت سرشان خبر نداشتند. نزدیک و نزدیک تر شدیم و محاصر تنگ تر شد، بدون اینکه فرصت هیچ عکس العملی داشته باشند، خلع سلاح شدند و به اسارت نیرو های ما درآمدند. ما هم آن ها را دستگیر کردیم و کت بسته تحویل مافوق دادیم. از پل گذشتیم و پس از طی مسافتی فاتحانه وارد شهرستان سردشت شدیم. روز جمعه بود. نماز جمعه را با مردم مسلمان شهر سردشت به جماعت خواندیم. مردم استقبال خوبی کردند. انگار ما ناجی آن ها شده بودیم، حاجی پاشاخان از اولین نیرو های پیشمرگ مسلمان سردشت وارد مسجد شد و با خودش 16 نفر از خویشاوندانش را آورده بود، پیشنهاد داد سازمان پیشمرگان مسلمان شعبه شهر سردشت تأسیس شود. با همت و تلاش شبانه روزی وی، شعبه پیشمرگان مسلمان شهر سردشت، بعد از شعبه شهرستان بانه به وجود آمد و در پاکسازی روستا های شهر سردشت تا نقطه صفر مرزی، نقش بسزایی ایفا کرد.
شهادت همسرتان چطور اتفاق افتاد؟ از خاطرات آن روز بگویید.
خانه ای که اجاره کرده بودیم، نزدیک پارک بانه بود. هر روز صدای مهیب شکستن دیوار صوتی در پرواز میگ های عراقی و بمباران شهر ها با هواپیما های عراقی را می شنیدیم. پنجم رمضان سال 1363 مصادف با 15 خرداد، پسرم شیرکوه در گهواره خوابیده بود. هیرش و شورش هم در خانه بودند. روز قبل عبدالله آمد سری به خانه زد و گفت فردا برای راهپیمایی 15 خرداد با تعدادی از نیرو ها می آییم تا در راهپیمایی شرکت کنیم. من هم گفتم عبدالله مواظب خودتان باشید، بعد رفت. هوا گرم بود، پنجره رو به حیاط را باز کردم تا خنکی هوای بیرون به داخل خانه بیاید. می دانستم راهپیمایی نزدیکی های ساعت 9:30 شروع خواهد شد، شعار های مردم در راهپیمایی شنیده می شد. مرگ بر صدام و درود بر خمینی و جنگ جنگ تا پیروزی به گوش می رسید. خیلی دلم می خواست که بروم و در راهپیمایی شرکت کنم، اما به خاطر بچه ها نمی توانستم بروم. رفتم آشپزخانه تا یک لیوان آب بخورم که ناگهان صدای هواپیما های عراقی در آسمان بانه شنیده شد؛ یک لحظه دیوار صوتی شکست و بعد صدای مهیب و دلخراش بمب و بعد جیغ و فریاد زدن مردم. در آن لحظه فکر می کردم دارم خواب می بینم. زود از خانه آمدم بیرون. نمی دانستم کجا بروم و دنبال چه کسی بگردم. فقط خون بود و تکه لباس های زنان، مردان و جنازه های شهدا و مجروحان داخل میدان. چه صحنه وحشتناکی بود. خدایا عبدالله کجاست! کجا دنبالش بگردم! قرار بود با دوستانش به راهپیمایی بیاید. همه جا دنبالش گشتم. میان جنازه ها و مجروح ها، ناگهان لحظه ای را که از آن واهمه داشتم، دیدم. سرم گیج رفت و دنیا روی سرم خراب شد. خدایا عبدالله در خون غرق شده بود. باور نمی کردم. باورم نمی شد شوهرم، پدر بچه هام، جنازه اش را ببینم. فقط توانستم جیغ بزنم، گریه کنم و بر سر خود بزنم.