کرامات شهدا- بی خود از خویش

کرامات شهدا- بی خود از خویش
نوید شاهد - خاطره ای از معصومه اسلامی خواه ( خواهر شهید) در مورد برادرش، شهیدی که در خواب مادرش می رود تا او را ببیند و با او صحبت کند. به صورتی که انگار در زمان حیات او را میبیند .


نوید شاهد - خاطره ای از شهیدی که در خواب مادرش می رود

نوید شاهد: مادرم که از شهادت فرزندش «سید مهدی» خیلی اظهار دلتنگی و بی تابی می نمود، یک روز برای من تعریف کرد: یک شب که خیلی از فقدان و هجران پسرم ناراحت بودم با ناراحتی و غم زیادی که در دلم بود به خواب رفتم. در خواب سید مهدی را دیدم و با او از رفتنش گلایه و شکایت کرده و گفتم: تو از پیش من رفتی و دیگر یادی از من نمی کنی و سراغی از من نمی گیری. مهدی در جوابم گفت: مادر من می توانم به تو سر کشی کنم و به تو سر بزنم. ولی در مردم نمی شود. بعد گفت: تو ناراحت نباش، چند روز دیگه به سراغت می آیم. مادرم گفت: وقتی از خواب بیدار شدم به فکر فرو رفتم که چه حادثه ای اتفاق خواهد افتاد.

یک روز بعد از ظهر که در منزل تنها و روی پلّه های جلوی اتاق نشسته بودم ناگهان چشمم به حیاط منزل افتاد. با کمال تعجب دیدم سیّد مهدی در حالی که لباس روحانی به تن دارد و تسبیحی را هم در دستش می چرخاند و با خود چیزی را شبیه شعر زمزمه می کند به طرف من می آید.او جلو آمد و با من صحبت کرد. به او گفتم: چرا دیر آمدی؟ گفت: حالا که آمده ام و پیش توهستم. من از شوق به گریه افتادم و با او حرف زدم و درد دل کردم و از خود بی خود شدم. وقتی متوجه وضعیت خود شدم دیدم مهدی نیست. انگار غیب شده بود. مادرم می گفت: مرتبهء دیگر که سید مهدی را دیدم در حال خواندن نماز مغرب و عشاء بودم. ناگهان احساس کردم سید مهدی وارد اتاق شد و جلوی من به نماز ایستاد. نمازم را مدتی طول دادم که بیشتر او را ببینم. او هم نمازش را طول داد. بعد فکر کردم نمازم را تند تر بخوانم تا پس از نماز او را بهتر ببینم و با او صحبت کنم

منبع: کتاب لحظه های آسمانی/ غلامعلی رجایی/ ناشر: نشر شاهد Bookmark and Share X Share