«زکریا» بیا و رسول معجزه هایمان باش...

«زکریا» بیا و رسول معجزه هایمان باش...
برنامه تاکسی اینترنتی را از روی صفحه موبایلم باز و مقصد را امامزاده حسین (ع) انتخاب می کنم، دقایقی بعد تاکسی سبزرنگی که راننده آن یک بانوست مقابلم توقف می کند، مقصد را می پرسد و بعد سکوت، فضای میان من که روی صندلی عقب نشسته ام و راننده را پر می کند.

خیابان ها خلوت و بی سروصداست، شهادت کریم اهل بیت (ع)، رحلت پیامبر مهربانی ها و سکوت غمناک رگ های خشکیده شهر بغض را مانند گره ای کور در گلویم میهمان می کند.

خانم راننده در آینه اشک هایم را می بیند، سکوت را می شکند و می پرسد: «برای مراسم همین شهیدی که تازه آورند تشریف می برید؟» نگاهش می کنم و با لبخند سرم را به نشانه پاسخ مثبت تکان می دهم؛ آه بلندی می کشد و می گوید: ای کاش این مسئولان قدر این جوان ها را می دانستند و بعد سر درد دلش باز می شود و از قیمت مرغ و برنج و دلار به قیمت طلا و انتخابات آمریکا می رسد و آخر ماجرا وقتی مقابل ورودی جنوبی گلزار شهدا می ایستد فحشی نثار ترامپ و رقیب انتخاباتی اش می کند و برایشان آخرت یزید را از خداوند متعال می خواهد.

دلم برای مظلومیت شهید بیش از پیش می گیرد، حرف های خانم راننده از شهید شروع می شود و دست آخر به انتخابات آمریکا که هیچ ارتباطی به ما ندارد می رسد... وارد گلزار شهدا می شوم، هنوز جمعیت زیادی برای مراسم وداع نیامده ، عقربه های ساعت نشان می دهد زودتر از موعد مقرر رسیده ام، از میان صندلی هایی که با نظم چیده شده آرام قدم می زنم؛ ردیف اولی ها هنوز نیامده اند، کم کم بر تعداد مردم افزوده می شود؛ همه ماسک بر چهره دارند و تقریباً نمی توان چهره مردم را تشخیص داد، انگار همه ناشناس و گمنام آمده اند تا با شهید «زکریا شیری» که پنج سال دور از وطن غریب بوده ، وداعی شایسته داشته باشند.

هنوز اندکی به آغاز مراسم باقی مانده است، در میان قبور مطهر شهدا آرام قدم می زنم و نامشان را می خوانم شهید محمدعلی ملک پور قزوینی، شهید محمدحسین حاجی کریمیان، شهید ابوالقاسم روضه خوان و... نام شهید علیرضا شیری توجه ام را جلب می کند، او برای آزادی خرمشهر از جان شیرینش گذشته و امروز در مراسم وداع با زکریا شیری که برای دفاع از حریم اهل بیت (ع) فداکاری کرده است، این گوشه مزار شهدا ایستاده، به زکریا لبخند می زند و برایش دست تکان می دهد.

گره کور دوباره در گلویم می نشیند، در میان قبور شهدا راه می روم و ناخودآگاه این شعر را می خوانم: روزگار ما تازگی ندارد، و هر روز آفتابی بی مصرف، کسالت بار خمیازه می کشد، رسول معجزه نیستم، تنها یکی شاعرم که در این روزگار بی گنجشک و صبح، تنها رسالتش... کسی از دور فریاد برمی آورد... پیکر شهید را آوردند...

صوت روح بخش قرآن نوید آغاز مراسم وداع را می دهد، مسئولان هم خودشان را رسانده اند، صدای روضه، آسمان و زمین امامزاده حسین (ع) را غرق عطر شهدا می کند، انگار هرچه غیر توست از ذهن های خسته مردم این روزگار سرریز شده و تو «زکریا» به جای همه، ذهن ها را فراگرفته ای... زیر لب زمزمه می کنم:

خوش آمدی زکریا، هرچند قرار بود بیایی و بار سفر کربلا ببندی، قرار بود بیایی و فاطمه ات با روسری گل دار و چادر مشکی روبه رویت بایستد، در چشم هایت نگاه کند و برایت شعر بخواند، قرار بود بیایی و آرام جان مادرت «ننه رقیه» باشی، اما رفتی، رفتی و از خویش گذشتی، رفتی تا اجازه نفس کشیدن به دشمنان خدا ندهی، رفتی تا آب در دل کسی تکان نخورد، رفتی تا ما بتوانیم آرام و رها سرخوش از صدای خش خش برگ های زرد پاییز زیر این گنبد مینا، آواز بخوانیم.

حالا دیگر مهم نیست چقدر از تو عکس بردارند، چقدر در دنیای آفت زده مجازی، رسانه ها و روزنامه ها خبر بنویسند و برایت شعر بسرایند؛ همین که سربلند برگشتی کافی است، همین که برگشتی و نور دل «ننه رقیه» شدی کافی است. خوش آمدی زکریا، بیا و درست مثل سردارت «حاج قاسم» که علمدار وحدت بود، پرچم وحدت را به دوش بگیر. بیا و در هیاهوی روزگار کرونا، شاد، شجریان، دلار، طلا و ترامپ، در قیل و قال این روزگار منفعت طلبی ، رسول معجزه هایمان باش .

خوش آمدی زکریا...

انتهای پیام