منافقین حتی از کشتن خواهر یک ساله ام نگذشتند

منافقین حتی از کشتن خواهر یک ساله ام نگذشتند
تازه 12 سالم بود و تا آن وقت اسلحه ندیده بودم. آن دو اسلحه را به طرف پدرم و دایی اسماعیل و بقیه گرفته می گفتند: «بخوابید روی زمین!» دو تا از دایی هایم به همراه پدر، روی شکم، بر زمین خوابیده بودند و دست هایشان روی سرشان بود. مادر و نجمه و زن دایی از ترس در گوشه ای نشسته بودند. آن ها تهدید می ...

سرویس ایثار و مقاومت جوان آنلاین: خانواده علی آبادی ها خرداد 61 از دامغان راهی تهران شدند تا «نجمه» فرزند 13 ماهه شان را که از بیماری تشنج رنج می برد درمان کنند. قرار بر این بود چند روزی مهمان خانه دایی شان «اسماعیل صفدری» باشند. دایی اسماعیل از کارگران مؤمن و از پیروان صدیق خط امام و عضو انجمن اسلامی کارخانه بود که فعالیت های زیادی علیه گروهک منافقین انجام داده بود و همین بهانه ای شد تا او در لیست ترور منافقین قرار بگیرد. شامگاه 22 خرداد زمانی که همه خانواده دور هم نشسته و بچه ها در اتاقی دیگر مشغول بازی کودکانه شان بودند، دو نفر از منافقین در حالی که لباس پاسداران را به تن داشتند به در خانه اسماعیل می آیند و بعد از ورود به خانه، اعضای خانواده را به شهادت می رسانند و خانه را به آتش می کشند. امروز تنها بازمانده خانواده، ابوالفضل علی آبادی است که با ما همکلام می شود تا از زندگی و شهادت خانواده اش به دست منافقین کوردل بگوید.
در خانواده چند نفر بودید و بعد از فاجعه ترور چند نفر باقی ماندید؟
ما یک خانواده پنج نفره بودیم. پدر و مادرم، من و برادرم هاشم و نجمه خواهرم. خانواده ای که در یک شب تلخ تنها من و هاشم از آن باقی ماندیم. پدرم عباسقلی علی آبادی، مادرم بتول صفدری و خواهر 13 ماهه ام نجمه علی آبادی. خانواده ام برای درمان خواهرم به منزل دایی ام اسماعیل صفدری رفته بودند که در یک ترور در کنار دایی ام به دست منافقین به شهادت رسیدند.
قطعاً روز های سختی را پشت سر گذاشتید. بعد از شهادت والدین تان کسی بود که از شما مراقبت کند؟
بله واقعاً سخت بود. من و هاشم تنها شدیم و بعد از شهادت پدر و مادر، رفتیم پیش مادربزرگ مان، اما چند سال بعد مادربزرگم هم به رحمت خدا رفت و بعد از آن عموهایمان خیلی برای ما زحمت کشیدند تا جای خالی پدر و مادر را برایمان پر کنند، اما گویا خدا می خواست من تنهاتر از همیشه شوم، سال 69 یعنی هشت سال بعد از شهادت پدر و مادرم تنها برادرم هاشم به دلیل بیماری تومور مغز استخوان به رحمت خدا رفت و من را با همه درد ها و رنج ها تنها گذاشت و مسافر دیار باقی شد. من سال 1370 در دانشگاه علامه طباطبایی پذیرفته شدم و به تهران آمدم. سخت ترین دوران عمرم سال های 70 و 71 بود. سالی که به تمام معنا تنها بودم. سرانجام در سال 1372 ازدواج کردم و به لطف خدا همسری بسیارخوب نصیبم شد.
خواهرتان متولد چه سالی بود. بیماری ایشان چه بود؟
نجمه سومین فرزند خانواده بود که در اولین روز اسفند 59 به دنیا آمد. نجمه دردانه و ته تغاری پدر بود. تازه شیرین زبانی ها و «بابا و مامان» گفتن هایش قند در دل پدر و مادرم آب می کرد که به شهادت رسید. خواهرم نجمه گاهی اوقات تشنج می کرد. وقتی پدر به مأموریت می رفت مادرم در این وضعیت بیماری نجمه تنها بود. من هم کوچک بودم، اما در نبود پدر، مرد خانه می شدم. یک بار نیمه شبی نجمه تشنج کرد. چون نزدیک راه آهن بودیم سریع به آنجا رفته و به همکاران پدرم اطلاع دادم. آقای امیری دوست پدر همیشه به کمک ما می آمد و نجمه کوچک را به همراه مادر به دکتر می برد. پدر، روی خواهرم بسیار حساس بود و همیشه از من می خواست مراقبش باشم. یک روز من و هاشم، نجمه را که پر از خنده های شیرین کودکانه اش بود داخل کالسکه گذاشتیم و به بیرون بردیم. بین راه یک باشگاه ورزشی بود. من که عاشق والیبال بودم، بلافاصله کالسکه را به برادرم سپردم و گفتم: «مراقب باش تا من بروم یک توپ بگیرم؛ چند دقیقه بازی کنم و می آیم.» هاشم گفت: «مادر کالسکه را به تو سپرده.» گفتم: «سریع می روم و می آیم.» خانه ما نزدیک راه آهن بود. پدر به نشانه اینکه از مأموریت بازگشته همیشه سه تا بوق می زد. من که غرق بازی بودم، یک دفعه شنیدم صدای بوق دیگری آمد. نگاه کردم و دیدم که پدر مرا دیده؛ بعد با دستش اشاره کرد. من و هاشم با کالسکه به سمت خانه فراری شدیم و طبق معمول مادر حامی ما شد.
پس برای درمان خواهرتان نجمه راهی تهران شدید؟
بیماری تشنج نجمه بیشتر شده و همین باعث شد که والدین مان تصمیم گرفتند او را برای درمان به تهران ببرند. همه خانواده راهی تهران و منزل دایی اسماعیل شدیم. تا اینکه در 23 خرداد 61 در حالی که همگی مهمان خانه دایی اسماعیل بودیم منافقان کوردل بی رحمانه وارد خانه شدند. مادر، نجمه را محکم در آغوش خود نگه داشته بود که منافقین مادر، نجمه، پدر و دایی اسماعیل را به گلوله بستند و شهید کردند.
می دانیم که یادآوری آن روز و آن حادثه برای شما دشوار است، اما به عنوان کسی که شاهد ترور خانواده تان بودید می خواهم برایمان روایتی از آن حادثه داشته باشید.
ما به همراه پدر و مادرم به تهران رفتیم. ساعت 8 صبح به خانه دایی ام اسماعیل صفدری رسیدیم. روز حادثه گویا ابتدا در خانه را می زنند و زن دایی می پرسد شما کی هستید؟ منافقین می گویند: «آش نذری آوردیم. بی زحمت در را باز کنید.» تا زن دایی در را باز می کند دو نفر با لباس سپاهی پشت در بودند که شروع به فحاشی می کنند. یکی از آن ها می گوید: «صفدری کیست؟» بلافاصله در را با لگد هل می دهند و زن دایی که باردار هم بود بسیار شوکه می شود. آن ها با وحشیگری خود را به منزل دایی که در طبقه سوم بود می رسانند... «بخوابید! بخوابید!» این اولین جملاتی بود که من، برادرم، پسردایی و دختردایی که در اتاق سرگرم بازی بودیم شنیدیم و توجه ما را به خودش جلب کرد. اول فکر می کردم صدای پدر باشد. صدا ما را حساس کرده بود. من و پسردایی ام به داخل راهرو آمدیم تا ببینیم صدا چیست و چه خبر است؟! دیدم دو نفر با لباس سپاه، اسلحه روی خانواده ما گرفته بودند. تازه 12 سالم بود و تا آن وقت اسلحه ندیده بودم. آن دو اسلحه را به طرف پدرم و دایی اسماعیل و بقیه گرفته می گفتند: «بخوابید روی زمین!» دو تا از دایی هایم به همراه پدر، روی شکم، بر زمین خوابیده بودند و دست هایشان روی سرشان بود. مادر و نجمه و زن دایی از ترس در گوشه ای نشسته بودند. آن ها تهدید می کردند و فریاد می زدند اسماعیل صفدری کیست؟ آن ها گفتند: «اسماعیل صفدری چه کسی است؟» خود دایی به آن ها گفت: «الان بیرون منزل است!» دیگر دیر شده بود. آن ها صدا را شناختند و به دایی گفتند: «همین چند دقیقه قبل تماس گرفتیم. صاحب آن صدا خود شما هستید.» دایی به آن ها گفت: «شما با من کار دارید نه با اعضای خانواده ام!» کاغذی دست منافقین بود، آن را خواندند: «شما، اسماعیل صفدری را به این جرم که الان یادم نیست، می خواهیم ترور کنیم.» دایی ام گفت: «خب من را می خواهید بکشید، بکشید! با مهمان هایم چه کار دارید؟» آن ها گفتند: «هر یک مسلمان کمتر، بهتر.» دایی اسماعیل رئیس انجمن اسلامی پارس خودرو بود که منافقین را از آنجا پاکسازی کرده بود. به همین دلیل آمده بودند تا انتقام بگیرند و دایی را به شهادت برسانند. بی اختیار با پسر دایی همان جا ایستاده بودیم و صحنه را تماشا می کردیم. منافقین دیدشان کور بود و ما را نمی دیدند. هنوز چهره رنگ پریده مادر را به یاد دارم که چگونه لب خود را گاز گرفت و به اشاره حالی من کرد که به داخل اتاق برویم. بیشتر از این تاب ماندن نداشتم. ترس لحظه به لحظه بر من غلبه می کرد. ما به داخل اتاقی که برادر و دختردایی ام در آنجا بودند رفتیم و پنهان شدیم. اضطرابی بر همه ما وارد شده بود. در را بستیم و همه زیر ملحفه ای که روی رختخواب کشیده شده بود، قایم شدیم. صدای تیراندازی آمد و بعد نارنجکی انداختند و صدای مهیبی آمد و خانه آتش گرفت. یکی از زن دایی ها و دایی ها جان سالم به در بردند. گفته بودند بعد از تیراندازی گالن بنزین در خانه می ریزند و با نارنجک خانه را آتش می زنند. صدای آه و ناله در فضای خانه پیچید. اشک ها امان مان را بریده بود، اما همه اش این نبود. بعد از تیراندازی، صدای مهیب انفجار هم به گوش مان رسید به طوری که شیشه ها شکست و برق قطع شد. آتش همه جا را فراگرفته بود و به سمت ما می آمد. تنها کاری که توانستیم انجام دهیم، بستن در بود و تعدادی موانع که پشت در گذاشته بودیم. خانه دایی ام طبقه چهارم بود. همه اتاق ها حفاظ های آهنی داشت به جز اتاق ما که حفاظش حصیری بود. به کنار پنجره رفتیم و همگی فریاد «کمک! کمک!» سر دادیم. دود همه جا را پر کرده و نفس کشیدن سخت شده بود. ما از پنجره آویزان شدیم. همسایه ها می گفتند: «آویزان نشوید، آتش نشانی در راه است.» آتش نشانی آمد و ما را نجات داد. من و برادرم هاشم در تشییع جنازه پدر و مادر حضور نداشتیم و در خانه همسایه تحت الحفظ بودیم زیرا منافقین متوجه شده بودند که هنوز تعدادی از خانواده باقی مانده اند و به دنبال فرصتی بودند تا ما را نیز از بین ببرند. آن زمان منافق را نمی شناختیم و نمی دانستیم منافق اند یا...؟! دیدیم که لباس سپاه تن شان است. وقتی چشم مان به آن ها افتاد خشک مان زد. بعد از ترور خانواده وقتی از پله ها می رفتند پایین به همه می گفتند: «کپسول گاز ترکیده، بروید کنار.» مردم می گفتند: «چند تا موتورسوار سر کوچه ایستاده بودند؛ آن ها را سوار و بلافاصله فرار کردند.» کل عملیات ترور دایی اسماعیل و خانواده ام 10 دقیقه هم طول نکشید. آن شب هولناک مادرم، پدرم، دایی و خواهرم نجمه شهید شدند.
کمی از پدر و مادرتان بگویید. شهید عباسقلی علی آبادی و بتول صفدری.
پدرم متولد 6 بهمن 1325 دامغان بود. پدربزرگم به خاطر ارادتی که به ائمه اطهار (ع) داشت نامش را عباسقلی گذاشت. پدرم دوران دبستان را در زادگاهش سپری کرد. بعد از آن در پی کار و تلاش و کسب روزی حلال راهی شاهرود و شهرستان های اطراف شد. با پایان یافتن خدمت سربازی، به استخدام راه آهن درآمد و راننده قطار شد. کمی بعد با مادرم ازدواج کرد. مادرم شهید بتول صفدری متولد دوم تیر 1326 بود. مادرم تحصیلات ابتدایی داشت و در خانواده ای مؤمن و مذهبی به دنیا آمده بود. مادرم زنی بسیار مؤمن، فداکار و مهربان بود و در تظاهرات علیه رژیم شاهنشاهی حضوری فعال داشت. مادرم در کنار همسر مهربانش روز های خوبی را سپری کرد و ماحصل زندگی شان هم سه فرزند شد. شهادت نجمه در آن لحظات قطعاً برای مادرم سخت گذشت همان زمانی که منافقین قصد به شهادت رساندن مادرم را داشتند ایشان با اصرار به منافقین می گوید اگر قصد کشتن ما را دارید پس فقط به این بچه رحم کنید و از او بگذرید که منافقین بعد از به شهادت رساندن آنها، حتی از آن بچه 13 ماهه هم نگذشتند و با آغشته کردن خانه به بنزین و پرتاب نارنجک آتش زا آن ها خواهرم نجمه علی آبادی را هم به شهادت رساندند.
پدرتان فعالیتی هم در دوران انقلاب داشت؟
بله همزمان با آغاز زمزمه های انقلاب اسلامی پدر نیز به انقلابیون پیوست و در صف اول تظاهرات همیشه پیشقدم بود. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و شروع جنگ تحمیلی پدرم خیلی دلش می خواست در کنار دیگر رزمندگان در جبهه حضور پیدا کند و از دین، آب و خاک و ناموس وطنش دفاع کند. دلش تنگ جبهه بود و آرزوی شیرین شهادت را در دل و سر می پروراند، اما به خاطر شرایط شغلی اش، مجالی برای شرکت در جبهه ها نداشت.
چطور پدری برای شما بود؟
ایشان توجه خاصی به خانواده داشت. مهربان و باصفا بود. اهل تفریح و گشت و گذار. تقیدش به نماز اول وقت به قدری بود که سعی می کرد حتی در خانه هم نماز جماعت را برپا کند. پدرم ما را به صبر و پیروی از اسلام دعوت می کرد. صحبت های امام (ره) را از تلویزیون دنبال می کرد. ورزشکار بود و علاقه بسیاری به والیبال داشت. گاهی اوقات ما را نیز با خود می برد و تمرین می داد. یک موتور داشت که ما را سوار می کرد و به جنگل «ابر شاهرود» می برد. همیشه سعی می کرد دسته جمعی بیرون برویم. سال 57 بود که پدر به همراه دایی هایم به تظاهرات رفتند. یکی از همان روز ها وقتی از تظاهرات به خانه بازگشتند، دیدم با خودشان اسلحه آورده اند. دوران شاه بود که به انبار اسلحه رفته بودند و برخی مردم اسلحه ها را با خود به خانه های شان برده بودند. زمانی که امام خمینی (ره) فرمودند: «بیایید و اسلحه ها را تحویل دهید!» ما بچه ها به پدر می گفتیم: «بگذار اسلحه ها خانه باشد.» پدر گفت: «نه! دستور امام است که تحویل بدهیم.» رفتند و اسلحه ها را تحویل دادند. چون خواهرم بیمار و کم سن وسال بود پدرم همیشه به من می گفت: «مراقب خواهرت باش و به مادرت هم کمک کن! و وقتی خواهرت را از خانه بیرون می بری مراقبش باش.» پدر همیشه به ما می گفت: «هیچ گاه نمازتان را ترک نکنید!» به ما خیلی تأکید می کرد که درس بخوانید. بیشتر با ما شوخی می کرد تا این که بخواهد تنبیه مان کند. بعد از شهادت پدرم پیکر سوخته ایشان را پس از تشییع، در گلزار شهدای شهرستان شاهرود به خاک سپردیم.
شغل دایی تان شهید اسماعیل صفدری چه بود؟
شهید اسماعیل صفدری، متولد سوم اردیبهشت 1323 بود که در 22 خرداد 61 به شهادت رسید. دایی اسماعیل در خانواده ای متدین و مؤمن در تهران به دنیا آمد. تحصیلات خود را تا اول دبیرستان ادامه داد و به خاطر تأمین هزینه های زندگی ترک تحصیل کرد و به مکانیکی رو آورد. آن روز ها رفتن به دنبال نان بر نام غلبه داشت. دایی کمی بعد ازدواج کرد و امروز دو فرزند از ایشان به یادگار مانده است.
چطور وارد فعالیت های انقلابی شد؟
وقتی روز های پرالتهاب انقلاب اسلامی فرارسید دایی اسماعیل هم که روحیه ظلم ستیزی داشت به مبارزه علیه رژیم شاه رو آورد و فعالیت های چشمگیری داشت به طوری که چندین بار از طرف منافقین به ترور تهدید شد. در فعالیت های انقلاب نقش مهمی داشت. بعد از شهادت شهید بهشتی، به او گفتند: «بهشتی تان که شهید شد، نوبت تو هم می رسد!» دایی خودش به خوبی می دانست که روزی به شهادت خواهد رسید.
دایی تان در جبهه هم حضور داشت؟
دایی اسماعیل در کارخانه پارس خودرو کار می کرد. سرپرست انجمن اسلامی کارخانه بود. دایی خلیل می گفت: با برادرم در پارس خودرو کار می کردیم. یک روز سخنرانی کردند و گفتند: «در غرب کشور نیاز به نیرو داریم.» برادرم 30، 40 نفر را جمع کرد و گفت: «ما آماده ایم به غرب اعزام شویم.» ما را با آمبولانس به فرودگاه بردند. لباس ارتش پوشیدیم و سوار هواپیما شدیم. یک ساعته تا رضائیه (ارومیه) رفتیم و از آنجا با اتوبوس ما را به مهاباد بردند و به پادگان معرفی شدیم. در آنجا به ما آموزش دادند. مسئولیت گروه ما را هم به اسماعیل دادند. 22 روز آنجا بودیم. درگیری که کم شد، به تهران برگشتیم.
منافقین تهدیدشان را نسبت به دایی تان عملی کردند.
بله، دایی بعد از فعالیت های زیاد در جهت پیروزی و حمایت از انقلاب در تاریخ 22 خرداد 61 با هجوم ناجوانمردانه منافقین و اصابت گلوله به قلبش، به مقام رفیع شهادت رسید. پیکر دایی در کنار پیکر مادر و خواهرم در بهشت زهرای تهران آرام گرفت.