محسن رضایی


گفتگو با فرمانده کل سپاه پاسداران در دوران 8 سالۀ دفاع مقدس مردم ایران در مورد حضور تأثیرگذار این جوانان در صحنه های دفاع مقدس که بسیاری از آنها فرماندهی یگانها و مسئولیتهای بالایی را هم کسب کردند چند عامل وجود داشت. اولین عامل محیط جانبی و انگیزه بخشی بود که امام انقلاب و انقلاب امام به وجود آورده بود و در صحنه جنگ فضایی ایجاد شده بود که جوانان در این فضا می توانستند خودشان را پیدا کنند. عامل دوم روحیه داوطلبانه ی جوانان بود.همین جوانان گل چین شده بودند و نیروهای رزمنده را همین داوطلبان شهری و روستایی , دبیرستانی و دانشگاهی تشکیل می دادند. عامل سوم هم بر می گردد به فرماندهان که افراد را شناسایی می کردیم. به آن ها میدان و عرصه ی عمل می دادیم و یا بسترهایی مثل تیپ و لشکر درست می کردیم و آن ها را در آن صحنه ها سوق می دادیم و به آنها فرصت ساخته شدن و بزرگ شدن داده می شد. بنابراین این چند عامل بودند که دست به دست هم می دادند و حادثه ی بزرگ و معجزه ی شگفت انگیز حماسه ی دفاع مقدس را شکل داد که اکثر قهرمانان ملی ایران در این مقطع زیر 30 سال هستند یعنی کسانی که در بزرگ ترین حادثه تاریخی ایران و اسلام بعد از جنگ های صدر اسلام شرکت کردند همین جوانهایی هستند که در سرزمین ما به روز درخشیدند و نام شان در تاریخ ایران و اسلام , جاودانه شد. * شما به عنوان فرمانده سپاه كه بار اصلي جنگ را بر دوش داشت چگونه توانستيد اين جوانان را با نيروها و فرماندهان ارتش كه هم از نظر سني و هم از نظر تجربه و تحصيل علمي و آكادميك فنون رزم با پاسداران فاصله زياد داشتند هماهنگ كنيد؟ البته کار، کار ساده ای نبود برای اینکه هم محیط آموزشی و تربیتی این دو گروه متفاوت بود و هم سیستم سازماندهی و ساختارها تفاوت داشت ولی یک سری بسترهایی وجود داشت که برای حل این مشکل به ما کمک می کرد. اولین بستر این بود که در خود ارتش دو تصفیه صورت گرفته بود: یکی تصفیه در اثر انقلاب که تقریبأ از سرهنگ به بالا که وابسته به رژیم شاه بودند که این ها به خارج از کشور فرار کرده بودند یا بازنشسته شده بودند. مسئله دوم تصفیه ای بود که در خود جنگ صورت گرفت. در حقیقت افرادی از ارتش در دفاع پیش قدم می شدند و به صحنه می آمدند که افرادی انقلابی و وفادار به انقلاب و ایران بودند. با خودم زمزمه می‌کنم کو باقری ها و همت ها و متوسلیان ها؟ افرادی که از ارتش در صحنه های نبرد جانفشانی می کردند غالبأ انسان های شایسته و شریفی بودند که الان به آنها افتخار می کنیم. نه تنها برادرمان شهید علی صیاد شیرازی و شهیدا ن عزیز بابایی و دانایی و نامجو بلکه صدها انسان آزاده ای در ارتش پیدا شدند که به خاطر انقلاب و دفاع از وطنشان در صحنه ی نبرد حاضر شدند و به شهات رسیدند و یا جانباز و اسیر شدند. پس این روحیه ایثار نیز در این هماهنگی ارتش و سپاه بسیار مؤثر بود. مسئله ی دیگر این بود که بعد از اینکه آقای بنی صدر از ریاست جمهوری و فرماندهی کل قوا کنار رفتند نیروهای حزب الهی ارتش از جمله شهید صیاد شیرازی در رأس کارها قرار گرفتند . شهید صیاد با ما هماهنگ بود چون در دوران فاصله ای که بنی صدر ایشان را از ارتش بیرون کرد ما به او در داخل سپاه , محلی دادیم که در قسمت عملیات با آقای دانایی و چند نفر از دوستان دیگر , کار طراحی عملیات را انجام می دادند. بنابراین وقتی برادرمان شهید صیاد شیرازی فرمانده نیروی زمینی ارتش شدند، این هماهنگی که از قبل هم بود بیشتر و مؤثر تر شد و ثمرات خوبی داشت و ما بر اثر همین هماهنگی و همدلی توانستیم در عملیات هایمان مانند ثامن الائمه ، طریق القدس , فتح المبین و بیت المقدس و فتح خرمشهر پیروز شویم. * امروز چقدر جاي خالي اين فرماندهان و همسنگران ديروزتان را احساس مي كنيد؟ این روزها بارها به خودم می گویم که حالا آن محیط جغرافیایی جنگ نیست که ما بتوانیم آن مسیر فرمانده سازی یا مدیر سازی را ادامه بدهیم ولی آیا حالا که فضای چامعه و کشور، جهادی نیست آیا هیچ راه دیگری هم نیست که با تجربه های آن دوران به موفقیت های دست پیدا کنیم ؟ می بینم جای چند تا فرمانده ی خالی است یعنی اگر شهید باقری، احمد متوسلیان و حسین خرازی بودند مطمئن باشید به یاری آنها و امثال این عزیزان اداره ی کشور را به همان فضا و تلاش دوران جهادی بر می گرداندیم. بعد به این نقطه که می رسیدم افسوس می خوردم که ای کاش چند تا از این بچه ها کنار من می ماندند. برخی از اوقات با خودم زمزمه می کنم: کو باقری ها؟ کو همت ها؟ کو احمد متوسلیان ها؟ بارها و بارها مخصوصأ در 16 سال اخیر آمدم که راهی باز کنم که ریل کشور را بیندازم بر روی ریل جهادی ولی نشد. * شما در طول دوران دفاع مقدس شاهد حضور مردم در پشت جبهه بوديد به گونه اي كه رزمندگان اصلا احساس تنهايي نمي كردند. ميخواستيم بدانيم شما نقش مردم را در پيشبرد اهداف دفاع مقدس هشت ساله چگونه ارزيابي مي كنيد؟ شبی که ما عملیات فتح المبین را شروع کردیم همه ی نگرانی ما این بود که تا قبل از اینکه توپخانه ی عراق از کار بیافتد و جنگ به نفع ما تغییر کند، دشمن شهرهای نزدیک مرز از جمله دزفول را بمباران کند و در حقیقت بغض خود را سر مردم خالی کند. به همین خاطر به محض اینکه عملیات پیشرفت می کرد، هر دو سه ساعتی من از کسانی که در شهر تردد داشتند ، اوضاع داخل شهر را می پرسیدم که وضع مردم چگونه است؟ آنها می گفتند که مردم دارند بخاطر این پیروزی بزرگ شادی می کنند . یعنی با اینکه دشمن شهر را بمباران می کرد ولی خبر این شادی های مردم در یر بمباران، به فرزندانشان در خط مقابله با دشمن روحیه می داد . * شنيده ايم كه شما بارها براي شناسايي تا عمق خاك دشمن و گويا تا چند قدمي اسارت نيز پيش رفته ايد مي خواستيم روايت اين شناسايي ها را از زبان خودتان بشنويم. در سال های دفاع مقدس سه بار نزدیک بود اسیر شوم. اولین بار در سال 1361 قبل از عملیات والفجر مقدماتی بود که من و برادران شهید حسن باقری و علی هاشمی سوار یک بلم شدیم و بدون محافظ از داخل آب های هورالهویزه از مرز عبور کردیم و رفتیم. آن دو شهید عزیز , در مسیر هر چه به من فشار می آوردند که از اینجا جلوتر نرویم خطرناک است و ممکن است دست دشمن بیفتیم ولی چون من لازم می دیدم که از منطقه صد در صد مطمئن شوم که مسیر چگونه است و آیا می توانیم نیرویی از پشت چزابه وارد کنیم و عملیات والفجر مقدماتی را ( که احساس می کردیم دارد لو می رود) از طریق مانور دیگری تغییر مانور بدهیم قبول نمی کردم و همچنان جلو می رفتیم . ساعت ها طول کشید به طوری که از بعضی مقرهای عراقی هم رد شدیم .خلاصه خیلی جلو رفتیم تا اینکه به یک نقطه ای رسیدیم و اصرار این دو برادر، مرا وادار کرد که قبول کنم که دیگر جلوتر نرویم .همان جا متوقف شویم و قدری روی منطقه بحث کنیم که اگر بخواهیم از این جا رد شویم چقدر نیرو می خواهیم؟ چقدر طول می کشد؟ چقدر قایق می خواهیم ؟ بررسی هایمان را کردیم و برگشتیم. دومین حادثه ای که در چند قدمی اسارت بودم در سال 66 مربوط به عملیات والفجر 10 بود. در آنجا در جلوی لشکر25 کربلا که بچه های رزمنده استان مازندان بودند سنگر کمینی وجود داشت که بر روی تخته سنگی مستقر بود به گونه ای که شیار و دره ای که از لشکر 25 کربلا به سمت حلبچه می رفت کاملأ زیر دید تیر آن قرار داشت و عبور را تقریبا غیر ممکن کرده بود . آن کمین اجازه نمی داد که شناسایی کنیم و ببینیم که پشت کمین آیا پرتگاه است یا نه ؟ آن جا ناچار شدم با دو سه نفر دیگر از بچه های شناسایی و بدون محافظ از خط خودمان عبور کردیم تا جایی که ممکن بود پیش رفتیم و نزدیک شدیم به کمین . موقعیت خیلی خطرناکی بود و هر لحظه امکان داشت دشمن متوجه ما شود و اسیر شویم .به دقت مسیر رزمندگان را بررسی کردیم و برگشتیم. با خودم زمزمه می‌کنم کو باقری ها و همت ها و متوسلیان ها؟ عکسی بسیار نایاب از دیدار فرماندهان سپاه با امام سومین شناسایی که نزدیک بود اسیر شوم در منطقه ی پیرانشهر بود که از مرز عبور کردیم و از سمت اشنویه وارد خاک عراق شدیم. مسافت از راه هوایی حدود 40 کیلومتر می شد که مجبور شدیم این مسافت را تقریبا 24 ساعت پیاده برویم . داخل خاک عراق بودیم که آقای هاشمی رفسنجانی که نگران شده بودند با ما تماس گرفتند و گفتند : شما چرا جلو رفته اید؟ گفتم : بعدا برایتان توضیح می دهم. در آن زمان مجبور بودیم که این کار را بکنیم. علت آن هم این بود که به دنبال عملیاتی بودیم که طی آن برادران اسیرمان در اردوگاه موصل عراق را آزاد کنیم. در آن عملیات بایستی آزادگان را پس ازآنکه ا ز اردوگاه بیرون می آوریم از مسیری وارد خاک ایران کنیم که مسیر امنی باشد تا وقتی که این بچه ها در مسیر می آیند , مشکلی نداشته باشند و به سلامت به ایران برسند . چون عملیات خاصی بود که ریسک زیادی می طلبید تشخیص دادم که باید خودم وضعیت مسیر را ببینم و به هیچ وجه به اطلاعات داده شده توسط برادران اطلاعات قناعت نمی کردم . در این شناسایی از طریق خودروهای نیروهای بارزانی و طالبانی , مسیری طولانی را در شمال عراق رفتیم. سمت راست ما خاک ترکیه و سمت چپ ما سرزمین عراق و پشت سر ما هم ایران بود که ازآن فاصله ی بسیاری گرفته بودیم. هم ما سنگرهای عراق را می دیدیم و هم آنها می توانستند ما را ببینند یعنی اگر آن ها از آن بالای ارتفاع می آمدند می توانستند ما را اسیر کنند. در آن منطقه تا حد امکان جلو رفتیم و بعد از شناسایی برگشتیم و وارد خاک ایران شدیم. * آيا در جنگ مجروح هم شديد؟ در شب عملیات خیبر به همه خودروها گفته شده بود که چراغ خاموش حرکت کنند . ما که داشتیم می رفتیم، خودرویمان خراب شد . چند دقیقه معطل شدیم تا آنکه وانتی به طرف آمد. دست بلند کردیم. ایستاد. محافظین من رفتند پشت و من جلو که لباس مبدل پوشیده بودم , نشستم بغل راننده. راننده عینک ذره بینی (از آن کاسه ای های قدیم ) بر چشم داشت . پیش خودم گفتم: کار ما دیگر تمام است. حدود 7، 8 کیلومتر پیموده بودیم که به خودرویی که از رو به رو می آمد برخورد کرد. ما که عجله داشتیم مجبور بودیم تحمل کنیم. نمی توانستیم توقف کنیم چون باید در قرارگاه می بودم و فرمان عملیات را صادر می کردم. چند بار دیگر با خودروها یی که از سمت مقابل می آمدند برخورد کردیم ولی به خیر گذشت تا آنکه یک لحظه نفهمیدم چه شد ! زخمی شده بودم و مرا را به قرار گاه بردند. دستم را پانسمان کردند و با تخته ا ی آن را بستند ولی با همان حال پای کار ماندم که عملیات را اداره کنم و کار را ادامه دادم. یک بار دیگرهم در سال 1360 و دورانی که ترور در تهران زیاد بود چندین آرپی جی هفت به سمت ساختمانی که من داخلش بودم شلیک کردند ولی خواست خدا این نبود که شهید شوم. * يكي از نيروهايي كه در دفاع مقدس در كنار بقيه نيروهاي رزمي نقش بي نظيري داشت واحد مهندسي جهاد سازندگي بود كه متأسفانه تاكنون آنگونه كه شايسته بوده است بدان پرداخته نشده است. مي خواستيم در هقته دفاع مقدس ، نقش اين مردان مرد را از زبان شما كه از نزديك در جريان تلاشهاي مخلصانه و شجاعتهاي اين عزيزان كه لقب سنگر سازان بي سنگر را از حضرت امام دريافت كردند بشنويم. با وجود اینکه خود برادران ما در ارتش دارای مهندسی بودند و سپاه هم این مهندسی را راه انداخته بود اما از آنجایی که حجم فعالیت هایی که به مهندسی جنگ نیاز داشتند, فوق العاده زیاد بود ناچار شدیم به برادران جهادگرمان رو بیاوریم. جهاد سازندگی، یک نهاد انقلابی بود که درابتدای انقلاب پا به پای سپاه شکل گرفت ولی کارش بیشتر در مناطق محروم و روستاها بود. جنگ که شروع شد برادران جهادی ابتدا بعنوان رزمندگان داوطلب به خط دفاعی آمدند ولی بعدأ به دلیل نیاز مهندسی جنگی، خودشان شروع کردند به فعالیت مهندسی و پشتیبانی. آنها امکاناتی مثل لودر، بلدوزر، کامیون، تجهیزات بیل مکانیکی مثل غلطک و کلیه تجهیزات مهندسی که برای راه سازی و یا سنگر سازی یا پل سازی مورد نیاز بود را از عقب جبهه تهیه می کردند و می آوردند و گردان های رزمی مهندسی جهاد سازندگی شکل گرفت. بر اثر این فعالیتها غالب یگانهای ما گردان های مهندسی جهاد داشتند حتی بعضی از شهرستان ها هم دو گردان تشکیل می دادند. هر گردان هم یک مجموعه تجهیزاتی مانند تعدادی لودر و بلدوزر داشتند. هر کدام از این گردان ها را در عملیات ها به یک لشکر از نیروهای سپاه و ارتش که با هم ادغام می شدند می دادیم. آنها در شب عملیات با بچه های جهاد می رفتند و بعد از اینکه رزمندگان عمل کننده، سنگرها را فتح می کردند نیاز بود تا قبل از اینکه آفتاب بالا بیاید خاکریز ها بلند شوند و این وظیفه ی بچه های جهاد و مهندسی بود. زدن خاکریز برای ما بسیار حیاتی بود چون ما عمدتأ در جنوب عمل می کردیم و با دشت صاف مواجه بودیم و اگر تا صبح خاکریز زده نمی شد تمام منطقه ای را که به دست آورده بودیم از دست می دادیم چرا که آنجا قابل دفاع و پدافند نبود.، لذا خاکریز که می زدند بعد سنگرسازی شروع می شد و دوستان جهاد ما نقش تعیین کننده ای در این قسمت ها بر عهده می گرفتند. در طول هشت سال جنگ تحمیلی دوستان جهاد پل های بسیار زیادی ایجاد کردند که رزمندگان ما در جنگ از آنها استفاده کردند که از آن جمله می توان به حماسه این عزیزان در عملیات والفجر8 اشاره کرد. در این عملیات ما باید از اروندرود عبور می کردیم. اروند در منتهی الیه خودش و وقتی به دریا نزدیک می شود هم بسیار عمیق می شود و هم بسیار عریض یعنی یک رودخانه ای با عرض مثلأ 200 ،300متر، با عمق 8تا 10 متر وقتی نزدیک به دریا می رسد عرضش به هزار متر می رسد یعنی پنج یا شش برابر می شود و عمقش هم بسیار عمیق حدود پانزده - شانزده متر می رسد به طوری که کشتی های بزرگ هم تردد می کردند . شهر فاو درست در این نقطه از اروند رود واقع بود که ما بایستی از آن عبور می کردیم. با خودم زمزمه می‌کنم کو باقری‌ها و همت‌ها و متوسلیان‌ها؟ اگر وارد شهر فاو می شدیم این نگرانی وجود داشت که باید پشت سر رزمندگان پل زده می شد که اگر همان شب می توانستیم بزنیم دستمان خیلی بازتر بود که به راحتی بتوانیم به آن طرف رودخانه برسیم ولی اگر یک هفته بعد زده می شد و یا دو ماه بعد زده می شد مشکلات ما سخت تر می شد. برخی می گفتند که در اروند کسی نمی تواند پل بزند لذا این مسئله یک مسئله مهمی بود که آیا پل می توانیم بزنیم و یا اینکه در چه مدت می توانیم این کار را بکنیم؟ این نقش بر عهده ی برادران جهاد افتاد که با یک ابتکاراتی لوله های برزگ و قطور که با طرزخاصی جوش داده شدند که بتوانند این ها را داخل آب بیاندازند به گونه ای که آب هم اینها را با خودشان نبرد و یا اینکه در باتلاق ها این ها غرق نشوند. خلاصه با تلاش فراوان به طرز خاصی این پل زده شد. اگر چه این کار دو ماه طول کشید ولی ما بعد از دو ماه به راحتی امکانات و تجهیزاتمان را از این طرف رودخانه به آن طرف رودخانه ببریم. * شما پس از پايان جنگ به عراق سفر كرديد. كشوري كه روزي همراه با جوانمردان ايران عزير در مقابل ارتش مهاجم آن سينه سپر كرديد و متجاوزين را از كرده خويش پشيمان ساختيد. مي خواهيم از مشاهدات و حالات خود در سفري كه پس از سقوط حكومت صدام به عراق داشتيد براي خوانندگان و همراهان «تابناك» بگوييد. بعد از سقوط حکومت صدام خیلی دلم می خواست به کربلا بروم و عتبات عالیات را زیارت کنم. در طول جنگ تحمیلی همیشه این سؤال در ذهنم بود که وقتی ما رفتیم آن جا مردمی که دراین 8 سال آن طرف صحنه جنگ بودند و بسیاری از فرزندانشان در ارتش عراق بودند با ما چه برخوردی دارند. نکته ی دوم این بود که مثلأ صدام کجا زندگی می کرده ، کاخ هایی که داشته . در شب های عملیات وقتی که فکر می کردیم که او از کجا بیرون می آید و از کجا فرماندهی می کند برایم جالب بود که مقر او کجاست تا آنکه در زمستان 1387 که با آقای هاشمی و جمعی از اعضای مجمع تشخیص مصلحت نظام و مجلس خبرگان رهبری سفر کردیم ابتدا در بغداد به کاخ ریاست جمهوری آقای طالبانی ، که یکی از کاخ های صدام بود رفتیم . همان جا بود که در یک لحظه به یاد جمله ای از امام افتادم که در یکی از ملاقات هایشان به من فرمودند. بعد از پذیرش قطعنامه 598 توسط ایران ، خدمت حضرت امام شرفیاب شدم. ایشان در حال نماز بودند و نافله ی ظهر را می خواندند. دو پسرم که کوچک بودند هم همراهم بودند.من دو زانو نشستم تا نماز ایشان تمام شد . دست ایشان را بوسیدم و در آنجا امام جمله ای فرمودند که در آن زمان هضم آن برای من آسان نبود .امام فرمودند: " شما نگران نباشید. بعضی وقت ها خدای متعال ما را از راه دیگری پیروز می کند." من دست امام را بوسیدم و برگشتم و همیشه فکر می کردم که جنگ تمام شد و ما از چه راه دیگری می توانیم پیروز شویم. همیشه در این اندیشه بودم تا آن روز که به کاخ صدام وارد شدیم. پیش خود گفتم: این راهی که امام می گفت چه راه عجیب و غریبی بود ، یعنی صدا م به دست خود آمریکایی ها که سالها پشتیبان و یار او بودند، ساقط شده و ما الان در کاخ نشسته ایم. با خودم زمزمه می‌کنم کو باقری‌ها و همت‌ها و متوسلیان‌ها؟ فردای آن روز که برای ملاقات با آقای طالبانی رفتیم ، همان ارتش عراق که زمانی جلوی صدام به صف می ایستاد آن روز برای استقبال از ما به صف ایستاده و از ما با مراسم مخصوص و سان ، استقبال می کرد. آنها به ما سلام نظامی می دادند و این برای من جالب بود که ارتشی که زمانی روبه روی ما ایستاده بود امروز دارد از فرماندهانی که علیه آنها می جنگید اینگونه استقبال می کند. در شهرهای زیارتی و مهم مانند سامرا، کاظمین، کربلا، نجف و بغداد که چندین روز بودیم و مردم ما را در خیابان ها و زیارتگاه ها می دیدند خیلی با احترام و محبت با ما برخورد می کردند. در آن جا بعضی از ارتشی های قدیم مایل بودند ما را ببینند حتی یکی - دو نفرشان آمدند و و ا ز نزدیک با ما ملاقات کردند. * شما كه حدود هشت سال به عنوان فرمانده سپاه در جنگ بوديد، فضاي جامعه ما از نظر ارتباطي كه نسل هاي پس از جنگ با ارزش هاي آن دوران دارند را چگونه ارزيابي مي كنيد؟ در دوران جنگ تحمیلی در نیروها یک دو گانگی وجود داشت که این دو گانگی در عرصه های سیاست و اجتماعی باعث کنار رفتن نیروهای رزمنده و انقلابی از صحنه ی اداره ی کشور بود. به جرأت می توانم بگویم که ما کشور را در دوران جنگ اداره می کردیم از دولت و نخست وزیری گرفته تا خود اداره ی جنگ و تا مسایل بسیاری از امورات جنگی که یا مستقیمأ توسط خودمان اداره می شد یا غیر مستقیم تحث تأثیر ما بود ، مثلأ سیاست خارجی در اختیار ما نبود بلکه در اختیار آقای دکتر ولایتی و وزارت امور خارجه و نیز آقای هاشمی رفسنجانی بود که با حضرت امام (ره) در رفت و آمد بیشتری بودند. اما همان سیاست خارجی - به نحوی - تحت ثأثیر ما قرار داشت و اداره ی کشور تحت تأثیر حضور رزمندگان ما در دفاع مقدس بود. در آن زمان گروه های دیگر به دلیل در حاشیه بودن، ناراحت بودند که چرا نمی توانند کاری بکنند مثلأ یک بار جلسه ای به نام جلسه ی عقلا تشکیل دادند که حضرت امام نصیحت کردند و فرمودند: "دست بردارید از این کارها" یا تلاش هایی می کردند و مشکلاتی به وجود می آوردند یا عده ای را تحریک می کردند که محور آنها افرادی سیاسی مانند اکبر گنجی و مهدی هاشمی (برادر داماد آیت الله منتظری) بودند. از این نوع مسایل در عقب جبهه بسیار صورت می گرفت که این نیروی جوانی که به شدت مورد حمایت امام قرار داشت و امام بارها از او حمایت کرده بود نمی گویم مورد حسادت بلکه نسبت به آن دل سوزی هایی که برای آینده ی کشور بود قرار می گرفت چون برخی از این افراد تصور می کردند ما داریم به امام می گوییم که جنگ باید ادامه پیدا کند.فلذا این نگرش باعث دو گانگی شده بود ولی این دو گانگی کاری نمی توانست از پیش ببرد. بعد از قبول قطعنامه 598 و به خصوص بعد از رحلت حضرت امام (ره) که عمده ی دوستان اداره ی کشور را به عهده گرفتند تقریبأ ما به حاشیه رفتیم و از آن پس بسیاری از امورات کشور دیگر تحت تأثیر ادبیات و فرهنگ و گفتمان ما یعنی گفتمان جهادی نبود. ما به داخل پادگان ها رفتیم و شروع کردیم به سازماندهی سپاه، درجه دادن، آموزش و از این قبیل کارها. ما دیگر ظهور و بروزی در جامعه نداشتیم و کم کم عملأ در حاشیه قرار گرفتیم. با توجه به مشکلات باقی مانده از آثار هشت سال جنگ، وضعیت اقتصادی کشور بحرانی بود و تقریبا هیچ پیمانکاری نبود تا به کارهای سازندگی رو بیاورد. به همین دلیل ما برای کمک به دولت و ساختن زیربناها قرارگاه سازندگی خاتم الانبیاء(ص) را بنا نهادیم ولی باز هم ما در جریان انتشار فرهنگ دفاع مقدس و گفتمان جهادی در حاشیه بودیم. در اثر این حاشیه رفتن ما، خلأیی در سطح نیروهای اداره ی کشور ایجاد شد و در این میان نسل بعد از ما با نسل قبل از ما با هم ارتباط برقرار کردند ولی همدیگر را درک نمی کردند یعنی نسل سومی ها که با ما بودند با نسل اولی ها که قبل از ما بودند نتوانستند با هم ارتباط درستی بگیرند اگر ارتباط هم می گرفتند ادبیات و فرهنگی که ساخته می شد از جنس جهاد و انقلاب و دفاع مقدس نبود و کم کم گفتمان نسل ماکم فروغ شد و در پادگانها ماند. نمی خواهم بگویم در موزه رفت و یا در موزه گذاشته شد ولی به حاشیه رفت به گونه ای که از تأثیر گذاری های که در دهه ی اول انقلاب داشتیم روز به روز کاهش یافت. البته بعدها گروههایی به نام ما آمدند از جمله رزمندگان یا گروه ها ی حزب الهی درست شدند و در سطح جامعه، تلاش هایی کردند و خواستند فضا را تحت تأثیر خودشان قرار دهند ولی این گروه ها دو اشکال عمده داشتند: یکی اینکه اولأ آن ها جمعیت های اصلی دفاع مقدس نبودند. ثانیأ تلاش هایی که آن ها می کردند تلاش های مدون و قوی نبود بلکه تلاش های ضعیفی بود که تأثیر چندانی نداشت. لذا آرام آرام یک شکاف فرهنگی و گفتمانی اثر خودش را در جامعه به جا گذاشت و بعد از آن تحول عظیمی که در جوان های کشور شد و در جهاد و دفاع مقدس ما جلوه کرد شاهد یک بروز فرهنگ جدیدی شدیم که کم کم این فرهنگ جدید تحت تأثیر غرب قرار گرفت یعنی نسل اول انقلاب نتوانستند دیگر آن فرهنگ سازی را انجام بدهند چون ما که مهمترین عوامل آن ها در پیوند نسل اول( پیشکسوتان انقلاب و نهضت ) و سوم ( جوانان و نوجوانان دوران دفاع مقدس ) بودیم خود به خود کنار رفته بودیم و کاری نمی توانسیم انجام بدهیم لذا امروز باید اعلام کنم یک انقطاع فرهنگی بین نسل دوم و نسل سوم و قاعدتأ نسل چهارم شکل گرفت که من آن را معلول آن دو گانگی می دانم که در دوران امام و جنگ تحمیلی شکل گرفت. در دوران امام خمینی (ره) دو گروه شکل گرفته بودند: نیروهای انقلاب که زیر 30 سال بودند و نیروهای وفادار به نظام که در صحنه های جنگ حضور نداشتند و خیلی از آن ها یک روز هم در جنگ نبودند ولی بیشتر اینها نیروهای سیاسی انقلاب بودند. این نیروها عمدتأ بالای 30،35 سال بودند. بعد از رحلت امام نسلی که بالای 35 سال بودند عمدتأ در متن آمدند و گروه معتقد به جهاد و دفاع مقدس در حاشیه قرار گرفتند و یک انقطاع فرهنگی صورت گرفت و متأسفانه آن سازندگی معنوی و فرهنگی ( که در جامعه ی ما داشت شتاب می گرفت و به گستردگی وسیعی می رسید) دچار یک انقطاع شد و شکاف بیشتر و بیشتر شد تا زمانی که فضای ایرانی ، فضای جهادی نشود و از تجارب نیروهای انقلاب و جهادی در دهه ی اول انقلاب استفاده نشود این فاصله پر نمی شود. بالاخره با چالش های فرهنگی روبرو می شویم و از آنجا که نسل دوم هم دارند از صحنه بیرون می روند یعنی ده سال دیگر نسل اول و دوم دیگر حتی اگر بخواهند شاید نتوانند کاری انجام دهند چون دیگر سنی و عمری از آن ها نمانده لذا می توانم بگویم که یک 10 سال گرانبهایی داریم که ظاهرأ قرار نیست از این زمان استفاده بشود. به سرعت دارد این زمان ها سپری می شود. ایده های خیلی زیادی وجود دارد که یکی همین اقتصاد مقاومتی است. یکی دیگر جهاد علمی است که ما این جهاد علمی را بیش از 20 سال است که در دانشگاه امام حسین (ع) مطرح کردیم . اقتصاد مقاومتی که مقام معظم رهبری الان دو سه سال است این را مطرح می کنند راهکارهای بسیاری دارد اما اینها باید صحنه ی عمل پیدا کند. صحنه ی عمل هم از حکومت و دولت شروع می شود و تا زمانی که صحنه ی عمل فراهم نشود بسیاری از این ایده ها در کتاب ها می آید حتی در سیاست هم می آید. ما همین سیاست گذاری را متأثر از همین ادبیات کردیم مانند سیاست اصل 44، سیاست جهاد اقتصادی ، سیاست مقاومتی که الان دارد تنظیم می شود، سیاست شهر سازی در ایران، نظام خانواده، سبک زندگی و ... حتی ایده ها تا سطح سیاستگذاری هم می آید اما از آن جا به پایین برای تبدیل شدنش به برنامه و اجرا و صحنه های عملی دیگر ما با مشکل مواجه می شویم. امیدوارم که بیش از این فرصت را از دست ندهیم و با به کارگیری تمام نیروهای انقلابی و دلسوز و متعهد و در سایه ی وحدت و ولایت به اهداف انقلاب برسیم و روز به روز در ساختن ایرانی آباد و مستقل و سرافراز موفق تر باشیم. * شما كه دبير مجمع تشخیص مصلحت هستيد مي دانيد كه پس از سالها كش و قوس و بحث هاي فراواني كه در مورد قانون جامع ایثارگران بود سرانجام اين قانون تصويب و جهت اجرا به دولت ابلاغ شد. مي خواستيم بدانيم آيا اين قانون شما را كه از نزديك در جريان مشكلات ايثارگران هستيد راضي مي كند و مي توان اين قانون را قانوني دانست كه اجراي آن حق اين عزيزان را ادا خواهد كرد؟ نمی خواهم بگویم که قانون جامع ایثارگران دارای هیچ عیب و نقصی نیست ولی نسبت به گذشته گام های بلندی برداشته شده است و سعی شده است در این قانون، بسیاری از مشکلات رزمندگان و ایثارگران حل شود. دولت دهم با این ادعا که هزینه های ما خیلی زیاد است آن را اجرا نکرد و امروز انتظار ما و همه ایثارگران از دولت آقای روحانی این است که قانون جامع ایثارگران را عملیاتی و آن را اجرا کنند تا انشاءالله بسیاری از مشکلاتی را که بر سر راه این عزیزان است برطرف شود. البته اشکالات و دست اندازهای خیلی زیادی وجود داشت از جمله اشکالاتی در این قانون از سوی مجلس هشتم ایراد گرفته شد . بالاخره با یک ترفند هایی با خود مجلس توانستیم این اشکالات را حل کنیم و بعضی از این اشکالات را در مجمع تشخیص مصلحت حل کردیم و امروز با قانونی مواجه هستیم که کمترین اشکال را دارد و دیگر منتظر اجرای آن هستیم که انشاء الله دولت بتواند آن را اجرایی کند. * شما در سالهاي حضورتان در دفاع مقدس بي ترديد صحنه هاي تكان دهنده اعم از غمگين و شادي آفرين را ديده ايد. مي خواستيم يكي از آنها را كه تاكنون براي مردم نگفته ايد به عنوان هديه ويژه به دوستان تابناكي تان بگوييد. من و امثال من، صحنه های تکان دهنده ی زیادی در جنگ دیديم که در ذهنمان مانده است اما دراينجا یکی از آنها را كه همواره در ذهن دارم و نمونه اي از وفاداري و جانفشاني جوانان اين مرز و بوم كه خودم ديدم برای شما بیان می کنم. درعملیات بیت المقدس وقتی به من خبر دادند که خرمشهر فتح شده است حاج احمدآقا خمینی تماس گرفت که خبر را اعلام کنیم یا نه؟ گفتم: اجازه بدهید من خودم به داخل شهر بروم و وضعیت را ببینم. خیالم که راحت بشود و آنوقت بگویم تا اعلام کنید. وقتی وارد خرمشهر می شدیم ناگهان دیدیم یک هواپیمای عراقی از رو به رو به سمت ما می آید. هواپیما روی جاده شیرجه می زد تا خودروهایی را که روی جاده هستند بزند.دوستان گفتند: بپرید پایین. در یک لحظه هواپیما بمب هایش را رها کرد و تمام اطرافمان تاریک شد. پریدیم بیرون و دیدیم که سالم هستیم. وقتی گرد و غبار فرو نشست نگاه کردیم دیدیم که بمب در 50 متری جلوی ماشین ما یک گودال بزرگی درست کرده و موتورسیکلتی در آن افتاده و دو نفر که سوار آن موتور سیکلت بوده اند در گوشه ای از گودال افتاده اند . رسیدم بالای سر یکی از آن ها که دیدم شهید شده است. سرش از بدنش جدا شده بود. به سوی نفر دیگر رفتم. وقتی کنارش نشستم او مرا شناخت و گفت : برادر محسن! سلام مرا به حضرت امام برسانید و بگویید ما تا آخرین لحظه به قولمان وفا کردیم . دستور دادم او را سریعا بلند کردند و برای مداوا پشت جبهه بردند که بعدها شنیدم در راه به شهادت رسیده است.