سرلشگر خلبان شهید حسین لشگری


مصاحبه اختصاصی نشریه هیأت رزمندگان اسلام با همسر امیر سرلشگر خلبان شهید حسین لشگری: خدا ما را انتخاب کرده است تقدیر حقیقی جهان در کف مردانی است که پروای نام ندارند. آنان از گمنامی خویش کهفی ساخته اند و در آن پناه گرفته اند. کهفی که آنان را از تطاول دهر مصون خواهد داشت، اصحاب کهف خود را از تعلقات رهانیدند و این چنین، ننگ تعلقات نیز دامن آنان را رها کرده است. “سید مرتضی آوینی” ثبات قدم: از همان روز های نخست اسارت مشخص بود که برای تو برنامه ویژه ای دارند، بهای جنون صدام و حامیان تروریستش را باید کسی بپردازد. یا باید بدل به سند دروغین آغازگری جنگ می شدی یا باید صدای خرد شدن ذره ذره استخوانهایت را بشنوی! انتخاب با توست، زندان دنیا را سخت تر می خواهی یا آسان تر؟ خدایا چه سخت و زیبا بود انتخابش! حسین لگشری به تمام زندان بانان جهان آموخت می توان در عین اسارت، آزاد بود! آزاد نه آزاده بود! صدامیان این اواخر دیگر کاری به این نداشتند که آیا می شود از شهید لشگری به مثابه سندی زنده جهت بهره برداری سیاسی استفاده کنند یا نه بلکه بیشتر به دنبال آن بودند تا راهی برای نفوذ به حسین لشگری بیاند و پس از ۶۴۱۰ روز هم نتوانستند! امیری در اسارت: صدام و نزدیکانش هزاران بار در پی راهی برای نفوذ به حسین لشگری بودند، نخست از معاوضه جوانی اش با سالها اسارت سخن می راندند و بعد ها متوسل به حربه زنان شدند؛ بار ها در پی وسوسه کردن حسین لشگری برای پذیرفتن یکی از زنان منافقین یا عراقی بودند، هر چه تلاش کردند به در بسته خوردند و فقط یک جواب شنیدند، من زن دارم ، من خانواده دارم. بیهوده نگفته اند” گر بر نفس خود امیری مردی”! آزادی: جز خدا هیچ کس راز استواری گام هایت بهنگام رد شدن از مرز عراق به ایران را نفهمید. کم نبوده اند گفت و شنود درباره آزادی ات، کم نبود مذاکره صدامیان با تو برای پناهندگی ات، اما تو چه کردی؟ تو به تمام بسته های پیشنهادی و واعظانش فهماندی کسی که از تعلقات دنیا گذشته آزداگیش مقدم است بر آزادی، هر آزادی آزاده نیست. سلام بر مردی که خود به تنهایی یک لشگر بود. سلام بر مردی که در خوف بی امان بند اسارت رژیم بعث امیر بود. سلام بر شانه های وسیع اش که تمام دوری ها، شکنجه ها و نامردی ها را به دوش می کشید و زمانی که او را برای اعطای نشان دلاوری و لیاقت فراخواندند، این نشان ها بودند که به شانه های او احتیاج داشتند، نه او به نشانه ها و درجه ها. سلام بر حسین لشگری که به تنهایی بار استقلال ایران اسلامی را به دوش می کشید و اگر اسنادی که دال بر آغازگری جنگ توسط جمهوری اسلامی ایران، را امضا می کرد دیگر آن تکه کاغذ بدل به لوح محفوظی در دستان صدامیان بود تا هزاران جنایتش را اعم از بمباران شیمیایی و تجاوز نظامی و هزاران فاجعه دیگر را توجیه کنند. سلام بر بانویی که در طول ۶۴۱۰ روز اسارتت، علی رغم غم نبودت هر روز حسش به تو و احتمال زندگی با تو تازه تر می شد. حتی یک روز به زندگی بدون تو نیادیشید و صبر، انتظار، فصل و فاصله را طوری بهم آمیخت که انگار در طول ۱۸ سال لحظه لحظه زندگی اش با حضور تو بوده است. تحریریه هیأت گفتگویی با “حوّا لشکری” همسر این شهید والا مقام انجام داده که در ادامه به نظر شما می رسد. هیأت: در دورانی که از وضعیت شهید لشکری اطلاعی نداشتید اندکی بگویید؟ آن زمان که هواپیمای آقای لشکری سقوط کردند، چون اوایل جنگ بود و تعدادی از هواپیماهای دیگر هم سقوط کرده بودند خیلی بی خبر بودیم من فکر می کردم که ممکن هست ایشان زنده باشند یا نباشند، بنیاد شهید و نیروی هوایی بعد از ۴ سال ایشان را شهید اعلام کردند. مخصوصاً بنیاد ولی من قبول نمی کردم. اما سال ۶۹ که اسرا آمدن برای من روشن شد که ایشان زنده هستند و به دلایلی فعلاً در بند اسارتند. ولی این که خبر قطعی و رسمی از طرف دولت عراق و صلیب سرخ جهانی باشد نداشتیم. از ایران ۵ خلبان مفقود داشتیم که همه با هم در زندان های عراق بودند . وقتی اسرا برگشتند یکی از آزادگان پیش من آمدند و گفتند که شهید لشگری زنده هستند تا خیال من راحت باشد. خوب از اون به بعد می دونستم که زنده هستند ولی ارتباطی با هم نداشتیم، بالاخره زندگی سخت و بلا تکلیفی داشتیم این انتظار هم برای من و برای ایشان بود، هیچ کس نمی دانست ایشان کجاست؟ لا اقل تا سال ۶۷ که ایران قطعنامه را قبول کند زنده بودن ایشان با ۵۴ نفر اسیر دیگر محرز نبود، حالا تا زمان قبول قطعنامه چون ایشان از بقیه جدا بودند، خوب آدم به این فکر می کرد کجا هستند و به چه صورت از ایشان نگهداری می شود؟ هیأت: پس از آزادی اسرای ایرانی، علت آزاد نشدن و سخت گیری نیروهای بعث نسبت به ایشان چه بود؟ اگر به تاریخ جنگ رجوع کنیم متوجه خواهیم شد که علت نگه داشتن ایشان و هجده سال اسارت که ۱۰ سال آن هم به صورت انفرادی بود – از سال ۶۷ تا زمان آزادیشان سال ۷۷ در زندان انفرادی بودند- به خاطر تاریخ روزی بود که جنگنده ایشان در کشور عراق مورد هدف واقع شد. هیأت: یعنی به خاطر این که پیش از حمله سراسری نظامی عراق علیه ایران اسیر شده بودند؟ حسین لشگری در سیزدهمین ماموریت جنگی اش اسیر شد. چون عراق تحرکات مرزی و دست اندازی داشت، در واقع حملات عراق علیه ایران قبل از شهریور سال ۵۹ شروع شده بود، ولی مردم ما اطلاعی نداشتند، البته حمله سراسری آنها همان ۳۱ شهریور بود که علنی شد. اگر کتاب ۶۴۱۰ شهید لشگری مطالعه بفرمایید می بینید که خودشان نوشتند در سیزدهمین عملیاتی که با موفقیت انجام دادند، موقع بازگشت جنگنده شان را با موشک میزنند و باعث سقوط و دستگیری ایشان می شود. هیأت: ۱۸ سال اسارت همسرتان را چگونه توانستید تحمل کنید؟ ما مسلمان هستیم و انتخاب شده درگاه الهی بودیم که به ما این همه صبر داد . خودم وقتی زندگی ام را مرور می کنم، اصلا باورم نمی شود که چطور این همه سختی ها، زجرها، تنهایی ها و بی خبری ها را تاب آوردم، خدا این توفیق را نصیبمان کرد تا ۱۰ سال کنارشان زندگی کنم.می دانید وقتی اسرا باز می گردند، کاملاً بهم ریخته و فروپاشیده اند، چه از نظر روحی چه جسمی! وقتی کسی با ۸۵، نود درصد جانبازی برگردد! زندگی برایش خیلی سخت هست، وقتی اسرا بر گشتند و در چه شرایط سختی نگهداری می شدند، تحقیر می شدند، کتک می خوردند و مخصوصاً ایشان که ۱۰ سال انفرادی، یعنی ۱۰ سال تنهای تنها را پشت سر گذاشته بودند.وضعیت نگهداری و بهداشتی زمان اسارت وحشتناک است، در زمستان آب گرم می خواستند ولی با آب سرد دوش می گرفتند. یعنی فقط خدا می دونه چه سختی هایی رو تحمل کرده اند، البته من فکر می کنم اینها همه لطف خداوند بوده، سختی بوده ولی پایان هر سختی راحتی هم هست.خود آقای لشکری همیشه می گفتند ما با خدا معامله کردیم، این دنیا محل گذر است، الان هم من به این نتیجه رسیدم که ما انتخاب شده بودیم و از همه مهم تر شوهر من یک نظامی بود، وظیفه داشت و قسم خورده بود که از این خاک دفاع کند و باید این کار و می کرد. برای چنین روزی تربیت شده بود.با توجه به مریضی های که الان دارم و سختی هایی که آن موقع کشیدم، حتما خواست خدا بوده و هست. یکی طوری زندگی می کنیم که آب از آب تکون نمی خورد.من همیشه به ایشان می گفتم که ما پیش خانواده هایمان بودیم حسرت یه آب گرم یا سرد و نداشتیم، اما تو چی؟ تصور کنید ۵۴ نفر را در یک دخمه نگه دارند که همه امور روزانه شان را با یک سطل آب انجام بدهند، چه می شود؟ گفتنش راحت است ولی اگر در شرایطش باشیم می بینیم که چه زجر و سختی هایی را تحمل کرده اند… هیأت: اولین باری که زمزمه های آزاد شدن شهید لشکری را شنیدید چه زمانی بود ؟ از سال ۷۶ زمزمه اش بود، بعد از این که کشور عراق برای اجلاس به تهران آمدند ، مرتب با کمیته اسرا و مفقودین در ارتباط بودم. خوشبختانه صلیب سرخ آقای لشگری را از خرداد ۷۴ در عراق دیده بودند، که اونجا برای من یک نامه دو خطی داده بودند، از ۷۴ تا ۷۷ دیگه از ایشان خبر داشتم البته در حد احوال پرسی، چون نامه ها مرتب کنترل می شد ولی از سال ۷۶ که اون جلسات در ایران انجام شد زمزمه آزادی ایشان مطرح بود، ولی احتمالش کم بود چون ممکن بود دوباره عراقی ها سر میز مذاکره نیایند و به هر علتی جلسه رو بهم بزنند. عراقی ها نمی گفتند که ما همچین نفراتی در عراق اسیر کردیم، حتی در جلسات هم راجع به ایشان صحبتی نمی شد با این که به من خیلی می گفتند ما اسم ایشان را حتما مطرح خواهیم کرد ولی فقط حرف بود و ازش می گذشتند ، خوب دولت ما هم می خواست این دسته از اسرا رو پس بگیره ولی طرف عراقی کارشکنی می کرد. از اسفند ۷۶ گفتند قرار است یه سری از اسرا رو پس بگیریم و به احتمال قریب به یقین آقای لشکری رو هم به ما می دهند، ولی یک درصد ممکن است فقط در مورد ایشان با ما راه نیایند. هفدهم فروردین ۷۷ تعداد زیادی اسیر ایرانی آزاد شدند و آخرین نفری که از مرز عبور دادند آقای لشکری بودند. من می دانستم ولی با دلهره، یعنی آن روزهای آخر لحظه لحظه برای من زجر بود. حتی اخبار مرتب می گفت اسرای ما را بصورت گروهی آزاد می کنند ولی برای ایشان به گونه دیگری رفتار می شد، نه صحبت می کردند، نه اعلام می کردند، من فقط با مسئولینی که در جریان بودند ارتباط داشتم ، روزی که جلسه آخر بود به من گفتند ما داریم می رویم ببینیم می تونیم آقای لشکری رو تحویل بگیریم یا نه ؟ رفتند و ساعت ۵/۱۱ صبح به من زنگ زدند و گفتند الان ایشان را تحویل گرفتیم، من اینقدر خوشحال بودم که گفتم فقط از مرز خودمان گذشته اید ؟ گفتن بله خیال تان راحت باشد و خوشبختانه بعد از ۱۸ سال اسارت، به ایران برگشتند.خدا رحمتشان کند آقای نظران، آقای شاه حسینی که در کمیته مفقودین بودند آن زمان پیگیر امور مربوط به آزادی ایشان بودند هیأت: شهید لشکری بعد از آزادی شرایط جدید را چگونه می دیدند و با این امر به چه نحو کنار آمدند؟ چون قطعاً بعد از ۱۸ سال اسارت شرایط تغییر زیادی کرده بود. روزهای اول بهت زده بودند، وقتی برای اولین بار ایشان را در فرودگاه دیدم احساس کردم فقط جسم ایشان این جاست و روحشان پریشان و گرفتار در جمعیت بود. خوب همه عوض شدند، جوانان پیر شدند، بچه ها بزرگ شده بودند، حتی خود من تغییر کرده بودم، پسری که وقت رفتن ۴ ماهش بود حالا سال دوم دندان پزشکی بود. خیلی سخت بود تا خودشان را با شرایط تطبیق بدهند، ایشان حتی پول ها رو نمی شناختند، بالاخص خیابان هایی را که عوض شده بود. فکر می کنم یکی از چیزهایی که نقش اصلی بود در این مسئله خود من بودم. تصور بفرمایید درست مثل یک بچه که می خواهید بزرگش کنید، این را بگو، این را نگو، به این دست نزن، این کارو نکن، این مامانته این خالته … من تا دو سال واقعاً سختی کشیدم تا این بنده خدا راه بیافتند . اما خدا را شکر هیچ چیزی در روحیه ایشان تاثیر نکرده بود، ولی ظاهرا خیلی شکسته شده بودند ولی روحشان صیقل خورده و خالص شده بود.این مهم بود با این که همسر من وقت برگشتن این همه تغییر کرده بودند، خود من مانده بودم که چقدر افتاده حال بودند، حرف زدنشان؛ هر چی که شما فکر کنید مثل یک چیزی که صیقل داده شده باشد آماده شده باشه، خیلی براشان سخت بود ولی به مرور عادت کردند. هیأت: همسرتان از روزهای اسارت خاطراتی را برای شما بازگو می کردند؟ برای من زیاد صحبت نمی کردند چون من خیلی بهم می ریختم، با توجه به ذهنیتی هم ۸ سال پیش از ایشان شنیده بودم، جسته و گریخته چیزهایی تعریف می کردند. اولا شهید لشگری اصلاً خواب نداشتند و خواب مفیدشان در شبانه روز دو سه ساعت بود؛ شبها دیر وقت می خوابیدن اکثر شب ها، برای نماز بیدار می شدند، دعا می خواندند، نماز می خواندند و در فکر فرو می رفتند، اما چیزی که خیلی ایشان را عذاب می داد در تمام طول این ده سال نیمه شب از خواب می پریدند؛ مثل اینکه مسئله ای خیلی اذیتشان می کرد من هم ناراحت می شدم این بود که یک دفعه با حالت رعب و حشت از خواب می پریدند و از سر پا تا نوک پا خیس عرق بودند.شبهای اول من می ترسیدم و فکر می کردم نوعی حمله عصبی است بعداً فهمیدم که ایشان کابوس می بینند که پس از آزادی و بازگشتن به ایران، بعثی ها آمدن دوباره ایشان را ببرند انفرادی، برای شکنجه، ایشان به بعثی ها می گفتند، بابا من آزاد شدم من پیش خانواده ام هستم؛ من را دوباره به اسارتگاه نبرید و بعثی ها می گفتند نه تو دوباره باید برگردی! یعنی تا زمانی که زنده بودند این کابوس با ایشان بود و این برای من کافی بود که بفهمم ایشان در چه عذاب و رنجی بوده، حتی الان که برگشتند! هیأت: از ایشان وصیتی یا نامه ای به جا مانده؟ نامه رسمی که برای من یا پسرشان بنویسند نداریم؛ ولی در عراق که بودند چهارده صفحه ای برای پسرم نوشته بودند، نامه ها هم چون کوچک بود، چند خطی برای فرستنده و یه چند خطی برای گیرنده؛ نوشته بودند مثلا این طور باش… چون اصلا معلوم نیست من برگردم، درست است که ما با هم ارتباط داریم ولی آمدن من با خداست، در نامه هایش همیشه برای من می نوشت که الان خدا را شکر با هم از این طریق ارتباط داریم ولی مسئله من فرق می کند، آمدن من اگر روزی بشود، جز معجزه خدا چیز دیگه ای نمی تواند باشد.همیشه خدا اول و آخر صحبت هایش بود که ایشان به من و پسرم می گفتند، حتی به اطرافیان هم می گفتند در همه حال بدانید که خداوند ناظر بر اعمال شماست و شما وقتی بدانید همیشه خداوند ناظر شماست هیچ خلافی نمی کنید، هیچ منکری از شما سر نمی زند چون می دانید کسی بالا سر شماست، همیشه به من می گفتند خدا را در نظر داشته باش و آن طوری که او می خواهد زندگی کن. در نامه ای که به پسرم نوشته بودند که گاهی می نشینم و می خوانم مثل ائمه صحبت کردند؛ این جوری باشید، حق مردم؛ نماز اول وقت دوری از گناه و …..مثل یک عالم در تمام نامه هایش این موارد را به ما می گفتند. هیأت: خواسته و نیازی که ایشان بر زبان می آوردند چه بود؟ ایشان به هیچ چیز نیاز نداشتند و یقینا خداوند خواسته بود که ایشان ده سالی بین مردم زندگی کنند، ولی آن ده سال هم که ایشان اینجا بودن اینقدر بی ادعا و بی نظر بودند؛ هیچ چیزی به نظرشون نمی آمد شاید خیلی زیاد دلشون می شکست که چرا این جوری شد؟ چرا این کار ها شده است؟ ولی با این حال می گفتند؛ خدا هست و من با او کار دارم و با هیچ کسی کار ندارم. این شهدای ما برکاتی بودند که خدا در بین مردم ما قرار داد، حالا هر کسی توانست فیضی ببرد؛ برد و هر کسی هم که نتوانست از دستش رفت، شوهر من هم همین بود یه چند صباحی خدا اجازه داد، چون من که قابل نیستم شاید به خاطر دل من و بچه ام بود؛ که طعم خانواده و پدر و … بچشند.الان هم من حضور ایشان را در زندگی ام، در مشکلاتم، در همه جا می بینم؛ یک زمانی می گفتیم رفتند ؛ بر می گردند و با هم زندگی می کنیم ولی الان دیگه هیچ آمدنی در کار نیست و هیچ وقت همدیگر را در این دنیا نخواهیم دید، تا زمان قیامت که دوباره به هم برسیم.البته یکی دو بار ایشان را تو خوابم دیدم و به ایشان گفتم من دلم تنگ شده می گفتند منم دلم تنگ شده است ؛ شماها منو نمی بینید ولی من همیشه کنار شما هستم.خوب آدم از نظر روحی آروم می شود ولی این که حضورش در خانه باشد، چراغ خونه باشد، برای بچه ها پدر باشد و تکیه گاهی تو خونه باشد خوبه، اما الان که نیست دوباره بار این مسئولیت روی دوش من است؛ خوب بچه ها تا کم سن و سال هستند یک جور مشکل دارند، وقتی هم که بزرگ می شوند جور دیگر؛ این وظیفه برای من الان سنگین تر جلوه می کند؛ آن زمان جوان بودم ولی الان با این همه مشکلات جامعه و سختی ها، همه این موارد را بچه ها با یک چشم نگاه می کنند، همه را از مادر می خواهند چون پدری نیست… مادری که توان گذشته را ندارد می خواهی جواب گو باشی و همه چیز را به نحو احسن انجام دهی ولی می بینی نمی توانی، اینجاست که جای خالی آقای لشگری را به خوبی احساس می کنی و رنج می کشی؛ این وظایفی است که الان هم روی دوش تمام همسران شهدا سنگینی می کند و بماند که کم لطفی هم زیاد می شود. منبع:http://eheyat.com/