ّ ّ ّ ّ ّ
وصال
تاریخ و زمان ارسال :09 دی 1391
دسته بندی : یادداشت
8
خلاصه یادداشت :

خبر شهادت ابوالقاسم اگرچه بسیار سخت و ناگوار بود اما چندان غیرمنتظره نبود! در واقع خانواده ی ابوالقاسم خوب می دانستند که وی روزی به شهادت خواهد رسید چون او همیشه می گفت : آنقدر به جبهه خواهم رفت و در راه دفاع از میهن آنقدر خواهم جنگید تا بالاخره مانند مولایم حسین (ع ) سر از تنم جدا شود...

خبر شهادت ابوالقاسم اگرچه بسیار سخت و ناگوار بود اما چندان غیرمنتظره نبود! در واقع خانواده ی ابوالقاسم خوب می دانستند که وی روزی به شهادت خواهد رسید چون او همیشه می گفت : آنقدر به جبهه خواهم رفت و در راه دفاع از میهن آنقدر خواهم جنگید تا بالاخره مانند مولایم حسین (ع ) سر از تنم جدا شود... و امروز ابوالقاسم به نهایت آرزوهایش رسیده ! و سر از تن جدا جان ناقابل پیشکش رواق یار نموده بود. ابوالقاسم از خانواده ای مذهبی و مومن بود. پدرش حاج عبدالرحیم روحانی مومن و مبارز دوران انقلاب بود و مادرش زن سیده نیکوکار و پاکدامنی بود که در کنار همسر مبارز خود عفاف و تقوا را پیشه خود قرار داده و فرزندان صالح و رشیدی چون ابوالقاسم را تحویل اجتماع داد. اما افسوس که ابوالقاسم بیش از هفت بهار نتوانست از سایه سار لطف و محبت این زوج نمونه و الگو برخوردار گردد. گرچه او در کودکی از نعمت داشتن پدر و مادر محروم شد اما ابوالقاسم مردی خود ساخته و متکی به خود بار آمد. ریش سفیدان و بزرگان فامیل تصمیم گرفتند پیکر شهید را در کنار امامزاده ای که در یکی از روستاهای اطراف بود دفن نمایند تا با این کار هم روح شهید راضی و خشنود شود و هم ارواح مطهر والدین شهید آرام گیرد چرا که آن دو نیز در کنار همان امامزاده مدفون شده بودند. صبح اول وقت حاج حسن موذن پیر مرد ریش سفید و موذن سابق مسجد روستا به همراه عده ای از جوانان و مردان در مسجد جمع شدند و چیزی نگذشت که سید رضا هم آمد و بعد از سلام و احوال پرسی رو به حاج حسن کرد و گفت : « حاج آقا ماشین آماده است اگر صلاح می دانید زودتر حرکت کنیم » . حاج حسن موذن که به پشتی مخمل تکیه زده بود و با دست راستش تسبیح را می چرخاند و زیر لب آرام ذکری را تکرار می کرد فوری دست بر زانویش زد و رو به اطرافیان گفت : « بسیار خوب ! پس یا علی ! حرکت کنیم ... » و همگی به تبعیت دست بر زانو زده یا علی گفتند و بلند شدند و به آرامی از مسجد خارج شدند. حاج حسن از روی طاقچه مسجد قرآن را برداشت و بوسید و در آغوش گرفت و از مسجد خارج شد. جوانان هر کدام از گوشه صحن مسجد بیل خود را که قبلا با خود آورده و در آنجا نهاده بودند برداشتند و از مسجد خارج شدند. در بیرون مسجد سید رضا کنار ماشین خود که نیسان آبی رنگ فرسوده ای بود به محض دیدن حاج حسن موذن درب سمت چپ ماشین را باز کرد تا این پیر مرد با احترام داخل ماشین بنشیند و جوانان سریع در عقب نیسان نشستند و تا رسیدن به مقصد چندین مرتبه سوره های فاتحه و اخلاص و صلوات نثار روح آن شهید و دیگر شهدا کردند. از آن طرف پیکر شهید را به منزل برده تا اطرافیان و خانواده شهید برای آخرین بار با او وداع کنند. صدای تکبیر و صلوات هر لحظه شنیده می شد. عده ای از زنان شیون کنان بر سر و سینه خود می زدند و برادران و دوستان وی سر بر شانه یکدیگر گذاشته و برای عزیز از دست رفته اشک فراق بر چهره غمبارشان جاری می ساختند. مدتی بعد مردان از جلو و زنان از پشت سرشان « لااله الاالله » گویان به سمت روستای مجاور به راه افتادند. کودکان شهید از پی تابوت پدرشان می دویدند و همسر شهید که چشم انتظار فرزند دیگری نیز بود بی قرار و بی تاب اشک می ریخت و صلوات می فرستاد. حاج حسن موذن و سایرین به امامزاده که رسیدند پیاده شدند و به کنار مزار مادر شهید آمدند و تصمیم گرفتند که آرامگاه ابدی شهید را در کنار مادر بزرگوارشان تهیه کنند. حاج حسن قرآن را باز کرد در نزدیکی آرامگاه مادر شهید نشست و مشغول تلاوت قرآن شد... سیدرضا هم بعد از اینکه ماشین را در جای مناسبی پارک کرد به داخل امامزاده رفت و بعد از زیارت امامزاده قرآن را برداشت و به دیگر دوستان که مشغول حفر زمین بودند پیوست و زمزمه کنان مشغول تلاوت شد. تعدادی کبوتر بر بام امامزاده به پرواز در آمدند و بر اطراف امامزاده چرخیدند و بر بالای سر حاج حسن موذن و دوستانش چند بار چرخیدند و گاهی آن قدر به ایشان نزدیک می شدند که گویی می خواهند بر شانه های آنها بنشینند. یک نفر رفت و از اتاقک کنار امامزاده برایشان مقداری دانه آورد و پاشید اما انگار که دانه ها را اصلا ندیدند و به چرخیدن بر بالای سر آنها ادامه دادند. حاج حسن به پایان آیه که رسید سرش را بلند کرد مدتی به آنها نگریست . علت بال و پر زدن آنها را نمی فهمید! سرش را پایین انداخت و به خواندن قرآن ادامه داد... از دور صدای تکبیر و صلوات فرستادن مردان و شیون زنان به گوش می رسید آرامگاه شهید هم به زودی آماده می شد. ناگهان صدای ناله مردی که از ته گور مشغول کندن زمین بود بلند شد : « آه ! خدای من یا جده سادات نگاه کنین ! حاج حسن بیا پایین نگاه کن ! حاج حسن !... » همگی بر بالای قبر با حیرت ایستادند. حاج حسن با نگرانی پرسید : « عبدالله ...! عبدالله ...
برچسب ها :
*
*