ّ ّ ّ ّ ّ
مروری بر زندگی جانباز شیمیایی شهید مجید نورتقی که دهه اول صفر امسال آسمانی شد
تاریخ و زمان ارسال :24 دی 1391
دسته بندی : یادداشت
8
خلاصه یادداشت :

عاشق حضرت علی اصغر(ع) بود. ارادت ویژه‌ای به فرزند خردسال امام حسین(ع) داشت و هرگاه مشکلی پیدا میکرد به هیئت حضرت علی اصغر متوسل میشد. محرم بود که حالش رو به وخامت گذاشت و به کما رفت. محرم تمام شد و ماه صفر آمد تا «مجید نورتقی» را با خود ببرد. انگار قرار بود تا آقا مجید در یکی از این دو ماه برود. دو ماهی که مخصوص شیعیان است و آنها ارادت خودشان را به اهل بیت نشان میدهند. 24 دی 1391-11:11:17

جامانده‌ای که صاحبش او را با خود برد! عاشق حضرت علی اصغر(ع) بود. ارادت ویژه‌ای به فرزند خردسال امام حسین(ع) داشت و هرگاه مشکلی پیدا میکرد به هیئت حضرت علی اصغر متوسل میشد. محرم بود که حالش رو به وخامت گذاشت و به کما رفت. محرم تمام شد و ماه صفر آمد تا «مجید نورتقی» را با خود ببرد. انگار قرار بود تا آقا مجید در یکی از این دو ماه برود. دو ماهی که مخصوص شیعیان است و آنها ارادت خودشان را به اهل بیت نشان میدهند. حدود دو هفته پیش یکی از جانبازان شیمیایی جنگ تحمیلی، خسته از زمین و آدم‌هایش، راه آسمان‌ها را در پیش گرفت، پرواز کرد و رفت و زمین به یکباره یکی از مردان خوب خودش را از دست داد. دقایقی، همکلام جانباز اکبر مقدم، نزدیکترین دوست شهید مجید نورتقی شدیم تا همراه او صفحات زندگی مجید را مروری دوباره کنیم. مقدم ?? ساله، دو سالی از مجید بزرگ‌تر بود و از همان دوران کودکی بیشتر روزهای خود را با مجید پیوند زده بود. اکبر تعریف میکند که بیشتر مردم فکر میکردند ما دو برادر هستیم و هیچ وقت متوجه نشدند که ما با هم برادر خونی نیستیم. خود مجید هم از این موضوع رضایت داشته و میگذاشته تا همین تصور باقی بماند. مقدم میگوید که حتی بعضیها در محل، من را اکبر نورتقی صدا میزدند یا به او مجید مقدم میگفتند. دوستان میگفتند وقتی اکبر و مجید با هم نیستند آدم احساس غربت میکند. در کار وقتی با هم اختلاف پیدا میکردند حرفی که اکبر میگفت را مجید انجام میداد و کاری که مجید میگفت را اکبر انجام میداد. همه از این دوستی متعجب بودند. نه اکبر رفیقی مثل مجید داشت و نه مجید رفیقی مثل اکبر. به راستی واژه برادری چقدر برازنده چنین دوستی است. یک خط قرمز مجید در زندگیاش، دوستیاش با اکبر بود. به اکبر میگفت خط قرمز ما همدیگر هستیم. دوران کودکی مجید در کوچه پس کوچه‌های محله جلیلی و در خانواده‌ای انقلابی به دنیا آمد. او همراه سه خواهر دیگرش خانواده‌ای شش نفره را تشکیل میداد. اما دیری نپایید که پدر خانواده، زندگی دنیوی را بدرود گفت و به دیار باقی شتافت. مجید خیلی کوچک بود که طعم یتیمی را چشید. شش ساله بود که با اکبر آشنا شد و دیگر دوستی این دونفر آغاز شد تا آخرین روزهای عمر مجید. مانند هر کودک دیگری روزهایشان را با درس خواندن و مدرسه رفتن و بازی در کوچه‌ها میگذراندند. تا اینکه در همان ایام نوجوانی با شهید قلیزاده آشنا شدند. مردی که به زندگی این دو نفر سمت و سو و جهت داد. قلیزاده که صاحب کتابخانه‌ای بود به مجید و اکبر کتاب میداد تا اوقات فراغت این دو با کتاب پر شود. غیر از کتاب دادن، برای بچه‌های محل جلسه میگذاشت و احکام و نماز یادشان میداد. بعضی اوقات هم مباحث سیاسی را در حدی که به فهم بچه‌ها برسد به آنها میگفت. روزهای انقلاب روزهای نوجوانی این دو دوست، به این طریق میگذشت که بحبوحه انقلاب رسید. شور و هیجانی تازه در رگ‌های مردم به خروش آمد و کف خیابان‌ها به صحنه‌های نبرد مردم و ارتش شاهنشاهی تبدیل شد. مجید و اکبر هم در این مبارزات شرکت کرده و پا به پای دیگرمردم تا جایی که میتوانستند فعالیت میکردند. بیشتر کارشان هم پخش سخنرانی و صحبت‌های امام بود که روی نوارها ضبط میشد. نوارها را به این‌ور و آن‌ور میبردند تا به دست انقلابیون برسد. قرار هم گذاشته بودند که اگر دستگیر شدند بگویند نوار و اعلامیه‌ها را از داخل جوی آب پیدا کرد‌ه‌اند. مدام در حال گریز و فرار از دست مأموران بودند. تا اینکه در راهپیماییهای روز عاشورا همراه شهدای دیگر مثل حسین مغاری، حسینعلی حسینی، ولیالله رسولی گروهی را تشکیل دادند و پر شورتر به فعالیت‌های انقلابی پرداختند. برادر بزرگ‌تر اکبر، محرمعلی همراه شهیدان حسن قلیزاده و عبدالهادی، استاد این دو دوست شده بودند. این چند نفر که بزرگ‌تر از همسالان اکبر و مجید بودند آنها را تشویق میکردند و راه و روش درست را به آنها نشان میدادند. آنها هیئت میزدند و بچه‌ها را سازماندهی میکردند تا بهتر دنبال کارهای انقلابی بروند. دوران دفاع مقدس بعد از انقلاب، زمانی که صدام آتش جنگ را روشن کرد، اکبر زودتر از دوست دیرینش به جنگ رفت. مجید هم یک سال بعد لباس رزم بر تن کرد و در منطقه ماموت عراق و پادگان‌های سمت کردستان مشغول جنگ شد. در جبهه و جنگ هم این دو دوست به هم رسیدند و سعی کردند تا در فرصت‌هایی که وجود دارد کنار هم باشند. مجید در عملیات والفجر? از ناحیه شکم مجروح شد و به عقب برگشت. اما به محض بازیافتن سلامتیاش دوباره به جبهه‌ها برگشت و در منطقه ماند. مجید به غیر از مبارزه با بعثیها، روحیه امر به معروف و نهی از منکر خودش را در جبهه‌ها حفظ کرده بود و سعی میکرد تا از این کار غافل نشود.
برچسب ها :
*
*