ّ ّ ّ ّ ّ
شهید میرهادی خوشنویس فرمانده تیپ سوم لشگر25کربلا: چشم که باز می کنم؛ یا جبهه ام یا در حرم آقا امام رضا
تاریخ و زمان ارسال :24 دی 1391
دسته بندی : یادداشت
9
خلاصه یادداشت :

شهید میرهادی خوشنویس فرمانده تیپ سوم لشگر25کربلا: چشم که باز می کنم؛ یا جبهه ام یا در حرم آقا امام رضا مادر شهید می گوید: جبهه بود، زخمی می شد، می رفت مشهد. می گفت: مادر اصلا دست خودم نیست. چشم که باز می کنم، یا جبهه ام یا در حرم آقا امام رضا(ع).... مادرشهید میرهادی خوشنویس، حاجیه خانم منیره میرفندرسکی روایت می کند: میرهادی دانش آموز ممتاز و بسیار موفقی بود. مدیر مدرسه خواسته بود که عکس میرهادی را به عنوان دانش آموز نمونه و ممتاز در روزنامه های آن زمان چاپ کند. میرهادی قبول نکرد. از خودنمائی متنفر بود.

مادر شهید می گوید: جبهه بود، زخمی می شد، می رفت مشهد. می گفت: مادر اصلا دست خودم نیست. چشم که باز می کنم، یا جبهه ام یا در حرم آقا امام رضا(ع).... مادرشهید میرهادی خوشنویس، حاجیه خانم منیره میرفندرسکی روایت می کند: میرهادی دانش آموز ممتاز و بسیار موفقی بود. مدیر مدرسه خواسته بود که عکس میرهادی را به عنوان دانش آموز نمونه و ممتاز در روزنامه های آن زمان چاپ کند. میرهادی قبول نکرد. از خودنمائی متنفر بود. دوران راهنمائی را در مدرسه بابل گذراند. دوران دبیرستان را در بابلسر، دبیرستان عصرپهلوی، «عاشورای» فعلی پشت سرگذاشت. میرهادی در رشته ریاضی میزیک ممتاز بود. از طرف دبیرستان ما را خواستند و گفتند: میرهادی پسر باهوش و زرنگی است، قابلیت های زیادی دارد. بگذارید در شیراز مرکز دانش آموزان استثنائی«تیزهوشان» شرکت کند. بهترین دانشگاه ها می تواند ادامه تحصیل بدهد. میرهادی بسیار باهوش و استثنائی است. فرصت های بزرگی هست که باید استفاده کند. گفتم: دیگر نگو نه، بهانه نیار، داری به اقبال و پشیرفت خودت پشت پا می زنی پسرم. گفت: مادرجان آنجا مراکز علمی و دانشگاهی شان در دست آمریکائی هاست. من از آنها متنفرم، آنها می خواهند که ما را برای خودشان تربیت کنند. گفتم: خوب برو هندوستان، آنجا که دیگر دست آمریکائی ها نیست. قبول نکرد. علاقه خاصی به امام خمینی داشت، همراه چند تن از دوستانش اعلامیه و عکس امام خمینی را در شهر پخش می کردند. انقلاب که پیروز شد. هر چه اصرار کردیم که بیا درس بخوان، رفت کردستان، گفت: آنجا ضد انقلاب دارد علیه نظام توطئه می کند. مدتی گذشت، عراق که به ایران حمله کرد. میرهادی هم رفت جبهه. سال«1362» وقتی میرهادی از جبهه به مرخصی آمد. خواهرش از او خواست که بیا از فرصت خوبی که برایت پیش آمده، تو که به تکلیف خودت عمل کردی، رفتی کردستان آنجا جنگیدی، رفتی جبهه، الان بیا با استفاده از سهمیه رزمندگان، برو دانشگاه،میر هادی قبول نکرد. بدون استفاده از سهمیه رزمندگان رفت دانشگاه«رشته مهندسی الکترونیک» دانشگاه فنی بابل و رشته «دبیری فیزیک» مشهد قبول شد. بخاطر ارادتی که به امام رضا(ع) داشت، مشهد را قبول کرد. چند ماهی که از این ماجرا گذشت، من و آقا سید محسن؛ پدر آقاسید میرهادی، خیال مان راحت شد که دیگر رفته دانشگاه مشهد درس بخواند. هر چند وقت یک بار تلفن می زد،که دارد آنجا درس می خواند. به زیارت حرم آقا علی ابن موسی الرضا(ع) می رود. هر چه می گفتیم: آقامیرهادی، یک شماره تلفنی بده، یک آدرسی که ما بیائیم آنجا پیشت، هم به پابوسی آقا امام رضا(ع) برویم. می گفت: برای شما زحمت می شود. خودم یک روز می آیم و شما را می برم. چند ماهی گذشت، مدتی هم بود که دیگر زنگ نمی زد. خیلی دلواپس و نگران شدیم. یک روز صبح با دست و صورت زخمی آمد. هر چه گفتیم: میرهادی جان، مادر به فدایت، تصادف کردی، زمین خوردی؟ فقط می گفت مهم نیست، اتفاق خاصی نیفتاده. نگران نباشید، الان که زنده و صحیح و سالم پیش شما هستم. چند وقتی گذشت، تا اینکه از دوستانش فهمیدم، آقا میرهادی ما اصلا دانشگاه نرفته، رفته مشهد چند روزی آنجا مانده، رفته زیارت، بعد از آنجا رفته جبهه. حالش که بهتر شد، باز رفت مشهد، گفت: دیگر می خواهم درس بخوانم. ما هم خیال مان راحت شد. مدتی گذشت، از بیمارستان مشهد زنگ زدند که میرهادی توی جبهه زخمی شده در بیمارستان مشهد بستری است. در حالی که ما فکر می کردیم دارد در دانشگاه مشهد درس می خواند. وقتی آمد خندیدم و گفتم: پسرم از کی آدم توی دانشگاه تیر و ترکش می خورد. فقط می خندید و می گفت، ما باید به تکلیف خودمان عمل کنیم. جبهه هم دانشگاست. این بار دیگر از خانه یک راست به جبهه رفت. طولی نکشید که در عملیات «والفجر هشت» زخمی شد، باز فرستادنش به بیمارستان مشهد. از بیمارستان که مرخص شد، به زیارت آقا علی ابن موسی الرضا(ع) رفت و برگشت خانه. جبهه بود، زخمی می شد، می رفت مشهد. خودش می گفت. مادر اصلا دست خودم نیست. چشم باز که می کنم، یا جبهه ام یا در حرم آقا امام رضایم. تا اینکه پائیز سال 64 با اصرار پدرش به حج رفت. امام جمعه بابلسر می گفت: در مکه یک روز به میرهادی گفتم، بیا برویم بازار قدری خرید کنیم. قدری تفریح کنیم، تماشا کنیم. میرهادی گفت: چه چیزی را تماشا کنیم، کالاهای آمریکائی را؟ ارز کشورمان را بدهیم، این آمریکائی های جنایتکار بروند موشک بخرن، بدهند صدام و آن نامرد هم بزند فرق سر ملت خودمان، من برای زیارت آمدم. میرهادی وقتی از حج برگشت، ارزی که در اختیار حجاج قرار می دهند، به جبهه داد. «تنها سوغاتی که خریده بود - «یک تانک بود» - برای فرزند دوست شهیدش آورده بود. آقا میرهادی خط خوشی هم داشت، علاوه بر اینکه فرمانده
برچسب ها :
*
*