ّ ّ ّ ّ ّ
درسهایی ماندگار از مکتب شهدا
تاریخ و زمان ارسال :30 دی 1391
دسته بندی : یادداشت
6
خلاصه یادداشت :

هشت سال دفاع مقدس در واقع میدان امتحان و معرفت نفس انسان بود که هر لحظه آن درس ایثار و از خود گذشتگی به ما می آموزد. دفاع مقدس مملو از صحنه های جانفشانی، حماسه و از خودگذشتگی های عاشقان بی ریایی است که درس های زیبا به ما و نسل آینده می دهد. نگاهی هر چند اندک به برخی خاطرات آن دوره، پایبندی شهدا به اصول اعتقادی و ارزش های دینی را بر ما روشن می کند. 30 دی 1391-10:16:53

هشت سال دفاع مقدس در واقع میدان امتحان و معرفت نفس انسان بود که هر لحظه آن درس ایثار و از خود گذشتگی به ما می آموزد. دفاع مقدس مملو از صحنه های جانفشانی، حماسه و از خودگذشتگی های عاشقان بی ریایی است که درس های زیبا به ما و نسل آینده می دهد. نگاهی هر چند اندک به برخی خاطرات آن دوره، پایبندی شهدا به اصول اعتقادی و ارزش های دینی را بر ما روشن می کند. ** سردار شهید ?علی هاشمی? فرمانده قرارگاه نصرت به روایت همرزمش حاجی دائم الذکر و با وضو بود، در جلسه و غیر جلسه همواره زیر لب ذکر خدا می گفت، معتقد بود با وضو و طهارت، کارها نورانیت پیدا می کند و بهتر پیش می رود. کم کم بچه ها این دو خصلت را از او یاد گرفته بودند، اصلا همین کارهای او بود که سبب شد، بچه های اطلاعات و عملیات مثل پروانه دور او بگردند. **سردار شهید ?محمود کاوه? به روایت همرزمش اگر می گفت، جلسه فرمانده ها ساعت هشت یا 9 ، باید راس همان ساعت جلسه برگزار شود بنابراین در را می بست و چنانچه کسی 10 دقیقه دیر می آمد، او را راه نمی داد. می گفت: ?همان پشت در بایست?، بعد از جلسه هم با توپ و تشر می رفت سراغ او و می گفت: ?وقتی توی جلسه 10 دقیقه دیر می آیی، حتما در عملیات هم می خواهی به دشمن بگویی 10 دقیقه صبر کن بروم آماده شوم، بعد می آیم بجنگم، این طور که نمی شود، این نیروها زیر دست تو امانت هستند، می خواهی این طور آنها را نگه داری؟ ** سردار شهید ?مهدی باکری? (فرمانده لشکر 31 عاشورا) به روایت همسرش به او گفتم: وقتی داری بر می گردی،کمی کاهو و سبزی بخر. گفت: سرم شلوغ است،می ترسم یادم برود، روی تکه ای کاغذ هر چه لازم داری بنویس و بده. همان لحظه داشت جیبش را خالی می کرد، یک دفترچه یادداشت و یک خودکار در آورد و روی زمین گذاشت، آنها را برداشتم تا چیزهایی که می خواستم، برایش بنویسم،یک دفعه گفت: ننویسی ها! جاخوردم،به او نگاه کردم و گفتم: مگه چه شده؟ گفت: خودکاری که در دستت است، مال بیت المال است. گفتم: من که نمی خواهم با آن کتاب بنویسم، دو سه کلمه که بیشتر نیست، گفت:نه. ** سردار شهید ?حاج حسین بصیر? (قائم مقام فرمانده لشکر ویژه ?? کربلا) به روایت همرزمش از فرماندهی لشکر،حکم فرماندهی تیپ را برای او آورده بودند. سریع با فرمانده لشکر تماس گرفت و گفت: من باید فکر کنم، همین طور که نمی شود پذیرفت. فردا که دوباره آمدند، حاجی به حکم فرماندهی تیپ، جواب مثبت داد. من که از این قضیه تعجب کرده بودم، گفتم: چرا همان دیروز جواب مثبت ندادید؟ حاجی پاسخ داد: دیروز نمی توانستم، فکر کنم و تصمیم بگیرم، رفتم و باخود فکر کردم، اگر چند روز پس از آنکه مرا به فرماندهی تیپ منصوب کردند، این مسئولیت را از من بگیرند و بگویند، از این پس باید به عنوان یک رزمنده ساده در جبهه خدمت کنی، چه عکس العملی نشان خواهم داد؟ اگر ناراحت و غمگین شوم، پس معلوم می شود برای رضای خدا این مسئولیت را قبول نکرده ‏ام ولی اگر برایم تفاوتی نداشت، مشخص میشود که این مسئولیت را برای رضای خدا و به دور از هوای نفس قبول کرده‏ام پس فرقی ندارد که در کجا خدمت کنم. بنابراین وقتی فکر کردم ، دیدم در صورتی که این مسئولیت از من گرفته شود، برایم تفاوتی ندارد، لذا قبول کردم.
برچسب ها :
*
*