ّ ّ ّ ّ ّ
بازخوانی رمان های دفاع مقدس(6) / بازآفرینی تاریخ شفاهی جنگ
تاریخ و زمان ارسال :01 بهمن 1391
دسته بندی : یادداشت
6
خلاصه یادداشت :

وقتی در سال های ابتدایی جنگ تحمیلی، حضور افرادی که می توانستند در میدان های جنگ حاضر باشند به عنوان یک وظیفه برای جوانان و افراد توانمند مطرح شد، اختلاف سلیقه ها برسر حضور و میزان حضور افراد یک خانواده در صحنه های نبرد از سوی اعضای بعضی از خانواده ها هم مطرح شد.

وقتی در سال های ابتدایی جنگ تحمیلی، حضور افرادی که می توانستند در میدان های جنگ حاضر باشند به عنوان یک وظیفه برای جوانان و افراد توانمند مطرح شد، اختلاف سلیقه ها برسر حضور و میزان حضور افراد یک خانواده در صحنه های نبرد از سوی اعضای بعضی از خانواده ها هم مطرح شد. رمان طلوع در مغرب که ازآثار منتشره در آن سال هاست به این موضوع می پردازد. موضوعی که اکنون از ردیف دغدغه های روزمره مردم خارج شده و به نوعی به بخشی از تاریخ شفاهی سال های دفاع مقدس پیوسته است. خلاصه رمان: جمشیدخان که شغل اش رانندگی ماشین های سنگین است. صاحب یک بنگاه خرید و فروش لوازم یدکی ماشین است. او از طریق این شغل و با استفاده از بکارگیری ماشین های سنگین دارای ثروت هنگفتی شده است. او قبل از انقلاب روزگار خود را به انحاء مختلف به عیاشی و خوشگذرانی گذرانده است و حالا بعد از پیروزی انقلاب اسلامی تفریحات سابق خود را از دست داده است. جمشیدخان از رشد حرکت های انقلابی بسیار ناراضی و دلخور است و از طرفی با توجه به معاملاتی که بدون مجوزهای قانونی انجام می دهد و با توجه به احتکار لوازم یدکی ماشین در انبارهای خود دائم در بیم و هراس از نیروهای انقلابی کمیته و سپاه است. جمشیدخان سه پسر جوان دارد به نام های فریدون، فرامرز و فریبرز که هرسه آنها بدون اطلاع پدر در جهادسازندگی مشغول به کار شده اند. برادر جمشیدخان هم در جهادسازندگی کار می کند و سخت پیگیر آبادی روستاهای محروم و کمک رسانی به مناطق جنگی در جبهه های جنگ است. جمشیدخان با هرسه پسرانش اختلاف عقیده دارد و در این میان مقصر اصلی را برادرش می داند که پسرانش را موعظه می کند و او را سخت مقصر می داند و با او میانه خوبی به این خاطر ندارد. در این میان پسران جمشیدخان که گاه و بی گاه به اعمال پدرشان اعتراض دارند و سعی در درست کردن عملکرد او دارند نمی توانند کاری از پیش ببرند. اما زینت خانم مادر آنها با آنها موافق و همراه است و سعی می کند ارتباط آنها را با پدرشان از هم گسسته نشود. پسرها آنقدر از شرایطی که پدر برای آنها ساخته، ناراضی و شرمنده اند که حتی اسامی خود را نیز عوض می کنند، فریدون می شود میثم، فرامرز می شود مقداد و فریبرزعلی نام می گیرد. آنها عضو بسیج محله هم می شوند. البته عضو بسیج محله قبلی شان، چون از وقتی جمشیدخان به نوایی رسیده است، خانه قدیمی خود در محله شهباز واقع در جنوب شهر تهران را فروخته و به شمال شهر تهران آمده است. جمشیدخان درصدد است همه دارایی اش را بفروشد و با بچه ها به کشور انگلیس برود. اما بچه هایش با این پیشنهاد او موافق نیستند. مش سبحان پینه دوز پیری است که در کنار بنگاه جمشیدخان کار می کند او که به دقت در جریان زد و بندهای جمشیدخان و حجم کالاهایی که به انبار او وارد و از آن خارج می شود، هست. سعی می کند با کمک میثم پسر بزرگ جمشیدخان اجناس را لو داده تا کمیته آنها را کشف کند و به دست مردم با قیمت دولتی برساند. اما آنها موفق نمی شوند چون قبل از اینکه آنها به بنگاه برسند، عوامل جمشیدخان بارها را به داخل انبار برده اند و آنها هم حکم داخل شدن به انبار بنگاه را ندارند. پس از این قضیه میثم – پسر بزرگ – به علت لورفتن انبار جمشیدخان به خاطر آوردن یک جفت لنت قرمز از انبار احتکار پدر و دادن آن ها به مردی که نیاز مبرمی به آن داشت، مورد خشم و سرزنش پدر قرار می گیرد و جمشیدخان هرسه پسرش را به بی لیاقتی و قدر ثروت و مال او را ندانستن محکوم می کند. برادرها آن شب را در کنار هم می گذرانند و به همدیگر محبت می کنند و تصمیم می گیرند هرسه به جبهه بروند. فقط میثم – برادر بزرگتر – از علی – برادر کوچکتر – می خواهد که حتما درسش را تمام کند و بعد به جبهه بیاید. صبح فردا میثم راهی جبهه می شود، بدون اینکه به پدر چیزی بگوید. جمشیدخان وقتی از جبهه رفتن میثم باخبر می شود، هم دلتنگ می شود و هم عصبانی. اما حاضر نمی شود غرورش را زیرپا بگذارد و برای بدرقه و خداحافظی با میثم به محل جهادسازندگی برود، تا ناچار شود برادرش را هم که به رغم او مسبب هوایی شدن پسرهایش هست ببیند. بالاخره میثم بدون بدرقه پدر به جبهه می رود و بعداز 6 ماه مجروح می شود و به خانه بازمی گردد. اما مجروحیت میثم مانع از برگشت او به جبهه نمی شود، در این فاصله جمشیدخان مجددا به بچه ها اصرار می کند که همراه او به انگلستان بروند. اما بچه ها و همسرش زینت خانم این بار هم قبول نمی کنند. میثم دوباره به جبهه می رود و جمشیدخان به تنهایی راهی انگلستان می شود تا خانه ای را بخرد و بعد پسرهایش و همسرش را راضی کند به انگلستان بروند. سه ماه بعد درعملیات والفجر میثم در منطقه مریوان شهید می شود. جنازه میثم را چند روز در سردخانه
برچسب ها :
*
*