ّ ّ ّ ّ ّ
خاطرات یک سرباز عراقی /جاهلی به نام صدام
تاریخ و زمان ارسال :03 بهمن 1391
دسته بندی : یادداشت
5
خلاصه یادداشت :

سال 1983 از دانشکده کشاورزی فارغ‌التحصیل شدم و بنا به حکم قانون، به دانشکده افسری احتیاط رفتم، تا دوره آموزشی شش‌ماهه این دانشکده را طی کنم. بعد از قرعهکشی، من به واحد توپخانه افتادم در آنجا آموزش توپ‌هایی را که از کشورهای فرانسه، اتریش، چین، روسیه و... خریداری شده بود، طی کردم و سپس به عنوان افسر دیده‌بان، به جبهه اعزام شدم. 3 بهمن 1391-10:21:51

سال 1983 از دانشکده کشاورزی فارغ‌التحصیل شدم و بنا به حکم قانون، به دانشکده افسری احتیاط رفتم، تا دوره آموزشی شش‌ماهه این دانشکده را طی کنم. بعد از قرعهکشی، من به واحد توپخانه افتادم در آنجا آموزش توپ‌هایی را که از کشورهای فرانسه، اتریش، چین، روسیه و... خریداری شده بود، طی کردم و سپس به عنوان افسر دیده‌بان، به جبهه اعزام شدم. در حمله بزرگ و شکننده رزمندگان اسلام به منطقه شلمچه ـ که ایرانیها آن را کربلای پنج مینامیدند ـ شرکت کردم و چون اولین بار بود که با حمله رزمندگان ایرانی رو به رو میشدم، به حدی ترسیدم که مثل بید میلرزیدم. بیسیم‌چی نیز که هر لحظه خبر از سقوط گروهان و گردانی میداد، با خبرهایش به وحشتم میافزود. به انتظار طلوع صبح نشستم تا شاید فرجی بشود؛ اما هنگام صبح متوجه شدم که قوای ایرانی، مواضع ما را دور زده و ما در محاصره قرار گرفته‌ایم. یکی از افراد که پیش از همه داشت تسلیم ایرانیها میشد، از ما خواست تا همچون او تسلیم شویم. من و چند نفر از دوستانم نیز عاقبت دست‌ها را بلند کرده، به طرف ارتش اسلام روانه شدیم. هنگامی که برادران ایرانی به ما دستور دادند که لباس‌ها را درآورده، سلاح‌های خود را تحویلشان دهیم، من فکر کردم آنها دنبال پیدا کردن درجه‌داران و افسران هستند. بنابراین خیلی زود، درجه‌های لباسم را کندم. رزمندگان اسلام بلافاصله ما را از آن منطقه که در بُرد توپخانه صدام قرار داشت و دائماً گلوله‌هایش به درون آب میخورد، دور کردند. پس از انتقال به پشت آبگیرهای مصنوعی، با نان برشته و پرتقال، از ما پذیرایی شد. در بازگشت از خط مقدم به عقبه خطوط ایران، مارش نظامی به گوش میرسید. همچنین صف‌های بزرگی از رزمندگان اسلام را میدیدم که تازه‌نفس و با شور و هیجان به سوی جبهه روانه هستند. در اردوگاه اسرای اهواز بود که پسرداییام را یافتم و بعد به تهران منتقل شدیم. انقلاب روحی من از حضور در همین اردوگاه آغاز شد؛ در صورتی که تا قبل از اسارت کاملاً با اسلام و احکام شرعی بیگانه بودم. نه از نماز چیزی میدانستم و نحتی یک روز روزه گرفته بودم و اصلاً نمیدانستم که تقلید یعنی چه؟! آهسته آهسته به برکت همجواری با میزبانان و هم‌میهنان مؤمن، در کلاس‌های مختلف اردوگاه شرکت کرده، از کتابخانه اردوگاه نیز استفاده‌های فراوان بردم. آن‌قدر به این کار علاقه‌مند شدم که بعدها برای رشد اندیشه‌ها و بالنده کردن افکار مذهبی دیگران، خود توانستم برای اعضای گروهم جلسات سخنرانی گذاشته، پیرامون مسائل مختلفی برایشان صحبت کنم. هم‌اکنون نیز به قضای نمازها و روزه‌هایم میپردازم و هر سال، سه ماه رجب، شعبان و رمضان را روزه میگیرم. این سنت در اردوگاه ما جا افتاده و برای این ماه‌ها ارزش و اعتبار ویژه‌ای قایل هستیم. من بعد از پذیرش قعطنامه 598 نیز حضار نشدم به وطنم بازگردم و معتقدم تا زمانی که جاهلی به نام صدام در آنجا حکومت میکند، نباید پا به عراق بگذارم.
برچسب ها :
*
*