ّ ّ ّ ّ ّ
روایتی از دیدار با خانواده شهیدان منصور، محمود و غلامرضا بیات سرمدی
تاریخ و زمان ارسال :05 بهمن 1391
دسته بندی : یادداشت
6
خلاصه یادداشت :

قرعه دیدار با خانواده شهدا این بار هم به نام‌مان افتاد تا به همراه گروهی از دوستان مهمان خانه‌ای شویم با سه شهید، خانه شهیدان بیات سرمدی، آنجا که صاحبانش سند ولایت‌مداریشان را با خون فرزندانشان امضا نمودند. هنگامه ورودمان به این خانه صلابت مادرانه خدیجه بیات سرمدی میشود بغض سنگینی که در نگاه مادر میشکند و میشود همان صبری که از حضرت زینب (س) به امانت دارد و در چهره‌اش آرام مینشیند. 5 بهمن 1391-09:58:19

قرعه دیدار با خانواده شهدا این بار هم به نام‌مان افتاد تا به همراه گروهی از دوستان مهمان خانه‌ای شویم با سه شهید، خانه شهیدان بیات سرمدی، آنجا که صاحبانش سند ولایت‌مداریشان را با خون فرزندانشان امضا نمودند. هنگامه ورودمان به این خانه صلابت مادرانه خدیجه بیات سرمدی میشود بغض سنگینی که در نگاه مادر میشکند و میشود همان صبری که از حضرت زینب (س) به امانت دارد و در چهره‌اش آرام مینشیند. در ابتدای هم کلامی مان نیز مادر شهیدان با طمأنینه خاصی میگوید: «مادر بودن سخت است؟. . . بهتر است زیاد وارد جزئیاتش نشویم. من صبرم را بعد از شهادت محمود در راه زیارت حضرت زینب (س)، گرفتم.» در ادامه واگویه‌های این مادر و همچنین پدر شهدا را در خصوص فرزندان شهیدشان محمود، غلامرضا و منصور بیات سرمدی میخوانید: شهیدی که دفن کردید من نبودم سال ?? پیکر غلامرضا و محمود را به ما تحویل دادند. سال ?? از معراج شهدا تماس گرفتند که پیکر منصور آمده است. یکی از تابوت‌ها که اسم پسرم را روی آن نوشته بودند باز کردیم. بعد از کمی درد دل او را دفن کردیم. ?? رمضان همان سال شب خواب دیدم منصور وسط اتاق ایستاده و گفت آن شهیدی که دفنش کردید من نیستم. نمیتوانستم این موضوع را بیان کنم چون فردای آن روز ختم بود. سالگرد اول و دوم گذشت. من خیلی خواب منصور را میدیدم. برادرش یوسف هم خوابش را میدید که منصور ناراحت بود و میگفت کسی که دفن کردید من نیستم. گشتم و در میان وسایلش یک قطعه کاغذ پیدا کردم که شماره پلاکش را روی آن نوشته بودند. دیدم با شماره روی پلاک هماهنگ نیست. رفتیم معراج شهدا دیدیم که بله هماهنگ نیست. به نیروی زمینی سپاه هم بردیم. آنجا هم شماره روی کاغذ با پلاک هماهنگ نبود. آن موقع یقین کردیم جنازه اشتباه بود و آن شهید منصور ما نبوده است از آن موقع به بعد ما میگوئیم ? شهید داریم. آن شهید گمنام است و منصور مفقود‌الجسد... نمره شهید! پدر شهید هم در ادامه همکلامیمان میگوید: منزل ما جوادیه بود. بچه‌ها همانجا به دنیا آمدند و همان جا جسدشان را آوردند. از او پرسیدیم چرا شما جبهه نرفتید؟! گفت: نشد که بروم، اما جای ?? تا رزمنده کار کردم. شهدا میآمدند و ما تخلیه میکردیم. کانتینر‌ها را ضدعفونی میکردیم. واگن‌ها را تنظیم میکردیم. در این لحظه مادر شهدا به همسرش میگوید ما نمره شهید به شما میدهیم. پدر شهیدان در ادامه خطاب به ما میگوید: رفتن و سرکشی به خانواده شهدا خوب است اما باید اهداف آنها را دنبال کرد. اهداف و حس مسئولیت آنها نسبت به رهبر و جامعه تأثیرگذار‌تر است. وقتی که رهبر جامعه، امام خمینی (ره ) فرمودند که خانواده شهدا چشم و چراغ جامعه هستند یعنی اینکه اهدافی که آنها برایش راهی جبهه‌های حق علیه باطل شدند را ما باید برای جامعه و نسل سومیها ترسیم کنیم. اینکه دارای چه افکاری بودند؟ تمام شهدا به خاطر محقق شدن اهداف بلند اسلامی به پیام امام خودشان لبیک گفتند. زمانی که امام پرچم اسلام را به دست گرفتند (سال‌های ??، ??) فرمودند که سربازان من در گهواره‌اند. آن روزها آن‌ها به پیام امام لبیک گفتند و امروز اگر ما به اینجا رسیدیم مدیون خون شهدا و ارادتشان به ولایت فقیه هستیم. مادر شهدا هم میگوید: مادر سه شهید شدن هنر نیست، مادر سه شهید ماندن هنر است. متأسفانه اگر الان به جامعه بیرون نگاه کنیم دیگر جبهه و جنگ یادمان نمیماند. همه داراییام: غلامرضا...! خدیجه خانم، این مادر شهید که داغ سه فرزند او، طرز فکرش را پخته کرده حرف‌های جالبی میزند، مثلاً میگوید: این حرفم را شاید کمتر کسی درک کرده و باور کند. من احساس میکنم همه شهدا در شکم مادرشان مانند یک شهید رشد میکنند. به دنیا که میآیند، شهید به دنیا میآیند. شهید بزرگ میشوند. رشد میکنند. مظلوم به جبهه میروند و مظلوم شهید میشوند. محمود میگفت کسی که عاقبتش شهادت باشد در ?? روزگی در شکم مادر روی پیشانیاش مینویسند، شهید. پسر دیگرم غلامرضا در شناسنامه اسمش غلامرضا بود ولی شاپور صدایش میزدند. او این اسم را دوست نداشت. اگر کسی صدایش میزد شاپور جواب نمیداد. غلامرضا متولد ???? بود. در ?? سالگی رفت جبهه اما بر‌گرداندند. نامه‌ای آورد و گفت آقا امضا کن برای بسیج. برگه سفید بود. از اول میخواست به نام یوسف برود جبهه. میگفت شما امضا کنید. مثل چک سفید که هر چی داری، تمام داراییات را میبرند، امضا زدیم و او رفت. خانمی که ختم غلامرضا آمده بود، گفت چرا گذاشتی فرزندت با این سن کم به جبهه برود، گفتم دلم خواست. میتوانی فاتحه بخوان وگرنه برو… غلامرضا از زیر گلویش تیر خورد و در ??فروردین ماه ???? در ?? سالگی به فیض شهادت نائل آمد. من یک شهیدم منصور متولد ???? بود. او علاقه
برچسب ها :
*
*