ّ ّ ّ ّ ّ
فرمانده‌ای که دستور رئیس‌جمهور را اجرا نکرد
تاریخ و زمان ارسال :29 بهمن 1391
دسته بندی : یادداشت
8
خلاصه یادداشت :

من رفتم مواضع عراقیها را دقیقا شناسایی کردم، تا این اطلاعات کهنه نشده باید کاری بکنیم. اگر به دستور آقای رئیس‌جمهور باید دست روی دست بذارین و تماشا کنین، لااقل یه مقدار مهمات به ما بدین. علیرضا اولین فرزند خانواده «موحد» در سال 1337 در تهران به دنیا آمد. در سال 1355 بعد از اخذ دیپلم به سربازی اعزام شد و پس از فرمان امام خمینی مبنی بر فرار سربازان از پادگان‌ها، وی نیز از پادگان گریخت. 29 بهمن 1391-10:09:14

من رفتم مواضع عراقیها را دقیقا شناسایی کردم، تا این اطلاعات کهنه نشده باید کاری بکنیم. اگر به دستور آقای رئیس‌جمهور باید دست روی دست بذارین و تماشا کنین، لااقل یه مقدار مهمات به ما بدین. علیرضا اولین فرزند خانواده «موحد» در سال 1337 در تهران به دنیا آمد. در سال 1355 بعد از اخذ دیپلم به سربازی اعزام شد و پس از فرمان امام خمینی مبنی بر فرار سربازان از پادگان‌ها، وی نیز از پادگان گریخت و به جمع انقلابیون پیوست. پس از پیروزی انقلاب، در کمیته انقلاب اسلامی شمیران به فعالیت مشغول شد. علیرضا در فروردین ماه 1358 به عضویت سپاه پاسداران در آمد و ابتدا مأموریت حراست از بیت امام خمینی را بر عهده گرفت. با آغاز غائله کردستان، به کردستان رفت و پس از آن به جبهه اعزام شد و به عنوان جانشین محسن وزوایی در عملیات بازی دراز حضور یافت و در همین عملیات، یک دستش قطع شد. پس از عملیات مطلع الفجر به مکه معظمه مشرف شد. قبل از عملیات فتح المبین، به تیپ 27 محمد رسول الله (ص) اعزام شد تا به عنوان معاون گردان حبیب بن مظاهر مأموریتش را انجام دهد. وی پس از خاتمه عملیات فتح المبین، فرماندهی گردان حبیب بن مظاهر را بر عهده گرفت و نقش فعالی در مراحل سه گانه الی بیت المقدس و آزادی خرمشهر ایفا کرد. پس از پایان عملیات بیت المقدس، به همراه قوای محمد رسول الله (ص) به لبنان اعزام شد. بعد از بازگشت از لبنان، فرماندهی تیپ 10 سید الشهدا (ع) را بر عهده گرفته، در عملیات والفجر 1 با این تیپ وارد عملیات شد و در همان عملیات نیز مجدداً مجروح شد. علیرضا موحد دانش، عاقبت در تاریخ 13 مرداد 1362 در عملیات والفجر 2 در منطقه حاج عمران، در حالی که فرماندهی تیپ 10 سید الشهدا (ع) را بر عهده داشت به شهادت رسید. *علی مثل بچه یتیم کز کرده جلوی سرهنگ؛ التماس میکند. - علی و این کارها! نکند چشمان من اشتباه میکند؟ با شناختی که تو از او پیدا کرده‌‌ای، باور میکنی اهل التماس باشد؟ من که باور نمی کنم. حتم دارم درحال نقش بازی کردن است. خوب به قیافه‌اش نگاه کن، شاید تو هم حس مرا پیدا کنی. -جناب سرهنگ! ما اسلحه نداریم، مهمات نداریم. هر لحظه که از جنگ میگذره، می دونی چند تا بچه، یتیم و بیسرپرست میشه؟ چند تا زن بیوه میشه؟ بیا و بزرگواری کن. سرهنگ دست میگذارد روی شانه علی. -نمیشه برادر من. آقای بنیصدر هرگونه کمک به سپاهو اکیدا ممنوع کرده، شما خودت نظامی هستی. تعجب میکنم چطور شرایط منو درک نمیکنی. بابا! من ارتشی هستم. یه گلوله شلیک میکنم باید پوکشو تحویل بدم والا محاکمه نظامی میشم. تو حق را به چه کسی میدهی؟ به علی یا سرهنگ؟ خجالت نکش، اگر بین آن دو گیر کرده‌ای، بگو. میبینی چگونه نیروهای انقلاب را رو در روی هم قرار داده‌اند! علی باز هم التماس میکند. اگر من و تو هم میدیدیم آنچه را که او دیده؛ خون‌های به ناحق ریخته شده، ناموس به غارت رفته و بچه‌های یتیم‌شده، خونمان را به جوش میآورد. نمیآورد؟ التماس میکردیم، نمیکردیم؟ از التماس هم بالاتر؛ به دست و پا میافتادیم. این به دست و پا افتادن که شخصی نیست. علی و التماس برای خود؟ هیهات! -من رفتم تا پشت مواضع عراقیها، دقیقا شناسایی کردم، تا این اطلاعات کهنه نشده باید کاری بکنیم. اگر شما کاری میکنید، بسم الله. اگر به دستور آقای رئیس‌جمهور باید دست روی دست بذارین و تماشا کنین، لااقل یه مقدار مهمات به ما بدین. به خدا اگر با پاره آجر میشد تانک تی 72 منهدم کرد، منهدم میکردیم، ولی نمیشه، به حضرت عباس نمیشه. -برادر من، عزیز من! چرا متوجه نیستی؟ این اطلاعاتی که شما داری، ما هم داریم. ولی اجازه‌ای که شما داری، ما نداریم. همین آقای رئیس‌جمهور فعلا فرمانده ماست. نه ما، فرمانده کل قواست. چشمان علی را نگاه کن! از غیظ سرخ شده. او از دست چه کسی عصبانی است؟ لحنش را چرا تغییر داده. انگار این همان آدمی نبود که تا چند لحظه پیش التماس میکرد. معلوم است دیگر در التماس سودی ندیده. وقتی سودی در کار نباشد، التماس چه مفهومی دارد؟ آن هم از جانب مردی مثل علی. حتی در برابر شخصیتی مثل رئیس‌جمهور! درگیریاش را در زندان اوین یادت است؟ علی برمیخیزد. در این قامت رشید آیا ذره‌ای رنگ و بوی نرمش و کرنش میبینی؟ حالا لحن علی بوی قاطعیت دارد. -از قرار معلوم هر کسی باید به وظیفه خودش عمل کنه. جناب‌عالی به وظیفه خودت عمل کن. بنده هم وظیفه خودمو خوب بلدم. البته امیدوارم در انجام وظیفه شرمنده جناب‌عالی نشم جناب سرهنگ! سرهنگ هم برمیخیزد. این حرف علی آن‌قدر شوک دارد که هر شنونده‌ای را از جا بلند کند. تو در چه حالی رفیقم؟ میگویم از حالا به دنبال علی افتادن و سر از
برچسب ها :
*
*