ّ ّ ّ ّ ّ
چراغ سبزهای گردان چه کسانی بودند
تاریخ و زمان ارسال :06 اسفند 1391
دسته بندی : یادداشت
10
خلاصه یادداشت :

خسته نباشیدی به هم گفتیم و فرمانده با لبخندی آرام گفت: قرار است برادران روحانی به عنوان راهنما درمنطقه چراغ سبز داشته باشد تا هرکسی از نیروهای گردان عبدالله آمده راه را گم نکند و جاده را بشناسد. در هنگامه عملیات‌های مختلف و میان یگان‌های نظامی نشانه‌هایی وجود داشت تا از آن طریق‌هماهنگی وجود داشته باشد و به اهداف مورد نظر بهتر برسند. این خاطره نمونه‌ایست برای دریافت هر چه بهتر این موضوع: 6 اسفند 1391-09:13:39

خسته نباشیدی به هم گفتیم و فرمانده با لبخندی آرام گفت: قرار است برادران روحانی به عنوان راهنما درمنطقه چراغ سبز داشته باشد تا هرکسی از نیروهای گردان عبدالله آمده راه را گم نکند و جاده را بشناسد. در هنگامه عملیات‌های مختلف و میان یگان‌های نظامی نشانه‌هایی وجود داشت تا از آن طریق‌هماهنگی وجود داشته باشد و به اهداف مورد نظر بهتر برسند. این خاطره نمونه‌ایست برای دریافت هر چه بهتر این موضوع: حدودا سه روز در نخلستانی کنار اروند رود مستقر شده بودیم. نیروهای آموزش دیده آمادگی کامل جهت عملیات داشتند و روحیه آنها یادآور روحیه یاران حسین (ع) در شب عاشورا بود. پیرمردها با چهره‌های گشاده و جوان‌ها با طراوت قاسم گونه به نقشه عملیاتی که توسط فرمانده تشریح میشد نظاره میکردند. روز بیستم بهمن ماه بود. نقشه منطقه و عملیات را یک بار معاون گردان و یک بار نیز فرمانده گروهان تشریح کردند و سپس پیام برادر رضایی فرمانده کل سپاه خوانده شد. هر چند به شب نزدیک میشدیم، سبکی و معنویت بیشتری احساس میکردیم. تا عصر آن روز بیصبرانه منتظر بودیم. هر کسی مشغول کاری بود و بچه‌ها خود را آماده میکردند که از اروند رود خروشان بگذرند که دشمن هرگز خیال عبور نیروهایمان را از آن به مخیله‌اش راه نمیداد. شب قبل ازحمله، من به همراه دو طلبه تبلیغی- رزمی دیگر جهت دیدن و آشنایی اروند با فرماندهان رفتیم. در آنجا به عظمت عملیاتی که در پیش داشتیم پی بردم. به هرحال در آستانه غروب آفتاب روز بیستم بهمن فرماندهان دسته‌ها به نیروهای خود اعلام کردند که وسایل‌تان را جمع‌آوری و حاضر کنید و بعد از نماز مغرب و عشا آماده حرکت باشید. بچه‌ها مشتاقانه با تجهیزات کامل برای رزم‌ آبی- خاکی در دسته‌ها و گروهان‌ها منتظر حرکت شدند و در سنگر بزرگی، مراسم نوحه خوانی و وداع یاران امام بود و اشکهای سر زیر پاک بسیجیان بر گونه‌هایشان جاری... یکدیگر را در آغوش میگرفتند و حلالیت میطلبیدند و قول شفاعت در آخرت... از زیر طاق نصرت معنویت قرآن رد شدیم و پس از طی مسافتی نسبتا طولانی به نهرهایی که قایق‌ها آنجا بودند رسیدیم و بعد از سوار شدن قایق‌های موتوری را با پارو به طرف اروند هدایت کردیم و در نزدیکی رود ایستادیم. قایق فرماندهی دستور داد موتور قایق ها را در آب قرار میدهید. پس از دقایقی زمان موعود فرا رسید و دستور روشن کردن موتورها داده شد. بعد از لحظات زودگذری، شناور پیش رفتیم. درچنین حرکت قایق‌ها غواص‌ها شروع به انهدام سنگرهای دشمن کردند که صدای انفجارشان سکوت منطقه را در هم میشکست. آهنگ قایق‌هایی که به سوی بعثیها شتاب میگرفتند وحشت دشمن را مضاعف ساخته بود. در وسط رود بودیم که یکی از آتشبارهای عراقی شروع به کار کرد، بیهدف شلیک میکرد. تیرهای رسامش در آسمان دیده میشدند اما خوشبختانه سنگر آتشبار طوری قرار داشت که هدفش آن طرف رود بود نه داخل رود بنابراین مانع پیشروی ما نمیشد. به نزدیکی سنگر آتشبار که رسیدیم قایق‌ها در میان آب به موانعی طبیعی برخوردند و ما با ژاکت‌هایی که بر تن داشتیم به داخل رود پریدیم. در این میان فقط آتشبار مزاحم را باید خاموش میکردیم. چون بعضیها به مین‌های منور برخورده و اطراف‌مان روشن شده بود، دیگر در فضای دید دشمن بودیم. یکی از بچه‌های آرپیجی زن به دیگران گفت: کنار بروید تا آتش عقبه آرپیجی به شما آسیبی نرساند. میخواهم سنگر آتشبار را منهدم کنم. با اطمینان از اینکه کسی در معرض خطر نیست قبضه را به طرف هدف نشانه رفت و شلیک کرد اما منهدم نشد. بلافاصله گلوله‌ای دیگر و آتشبار خاموش گردید. آواز الله اکبر بچه‌ها آسمان را در بر گرفت به طرف خشکی پیش رفتیم. موانع شامل خورشیدیهای زیاد و سه ردیف سیم خاردار بود که چون ما حدود دویست متر از معبر باز شده دور افتاده بودیم به ناچار بایداز این موانع عبور میکردیم. از بین خورشیدیها و سیم خاردار که میگذشتیم یکی ازیاران خوب امام گفت: من بدنم را روی سیم‌ها قرار میدهم و شما مثل پل از من عبور کنید. خدای چه میشنوم؟ هیچ کس این اجازه را به آن عزیز نداد و به هر نحوی که بود با یاری خدا از موانع رد شدیم و به سنگرهای دشمن در کنار رود رسیدیم. در این بین ماشین توپ 106 بعثی به همراه سه نفر خدمه‌اش تازه حرکت کرده بود و با چراغ روشن میخواستند فرار کنند که موفق نشدند. ما از دور چراغ سبزی را که قرار تجمع و میعادگاهمان بود دیدیم. پیشتر که رفتیم فهمیدیم فرمانده عزیز گروهانمان است که چراغ سبز را در دست دارد. خسته نباشیدی به هم گفتیم و فرمانده با لبخندی آرام گفت: قرار است برادران روحانی به عنوان راهنما درمنطقه چراغ سبز داشته باشد تا هر کسی از نیروهای گردان عبدالله
برچسب ها :
*
*