ّ ّ ّ ّ ّ
درخواست حاج همت در مکه از خدا چه بود
تاریخ و زمان ارسال :07 اسفند 1391
دسته بندی : یادداشت
7
خلاصه یادداشت :

یکی از رزمندگان از حاج همت پرسید: حاجی، تعجب میکنم شما با اینکه تقریبا در تمام عملیات‌ها مستقیم در خط مقدم هستید، چطور تا به حال حتی یک جراحت هم برنداشتید؟ ابراهیم گفت: در مکه خودم از خدا اینطور خواستم. شهید محمد ابراهیم همت روز دوازدهم فروردین 1334 در شهر رضا به دنیا آمد. حاج همّت در خرداد 1359 برای مقابله با ضد انقلاب به کردستان اعزام شد. محمد ابراهیم مدتی به عنوان مسئول روابط عمومی سپاه پاوه مشغول بود و پس از مدتی به عنوان فرمانده سپاه پاوه به جنگ پرداخت. 7 اسفند 1391-08:51:35

یکی از رزمندگان از حاج همت پرسید: حاجی، تعجب میکنم شما با اینکه تقریبا در تمام عملیات‌ها مستقیم در خط مقدم هستید، چطور تا به حال حتی یک جراحت هم برنداشتید؟ ابراهیم گفت: در مکه خودم از خدا اینطور خواستم. شهید محمد ابراهیم همت روز دوازدهم فروردین 1334 در شهر رضا به دنیا آمد. حاج همّت در خرداد 1359 برای مقابله با ضد انقلاب به کردستان اعزام شد. محمد ابراهیم مدتی به عنوان مسئول روابط عمومی سپاه پاوه مشغول بود و پس از مدتی به عنوان فرمانده سپاه پاوه به جنگ پرداخت. شهید همت به همراه حاج احمد متوسلیان به دستور فرمانده کل سپاه مأمور تشکیل تیپ محمد رسول الله(ص) شدند. حاج احمد به عنوان فرمانده تیپ و شهید حاج همت به عنوان مسئول ستاد تیپ فعالیت می کردند. پاییز سال 1360 حاج همت به همراه تنی چند از سلحشوران جنگ و از جمله حاج احمد متوسلیان به سفر روحانی حج مشرف شدند. محمد ابراهیم در عملیات مسلم بن عقیل و محرّم با مسئولیت فرمانده قرارگاه فعالیت میکرد. او در مدّت فرماندهی تیپ محمد رسول ا...(ص) که بعد به لشکر 27 تبدیل شد در چندین عملیات به صورت خط شکن وارد شد. شهید همت سر انجام در عملیات خیبر که در اسفند 1362 آغاز شد به فیض شهادت نائل شد. آنچه میخوانید خاطره ای است از شهید محمد ابراهیم همت به نقل از کتاب «پرستوی سالهای جنگ» که در حین عملیات خیبر میگوید: *عملیات بزرگ خیبر در پیش بود. شب بعد، اولین مرحله عملیات آغاز میگشت. مقر فرماندهی، مرکز تجمع فرماندهان تیپ‌ها و گردان‌ها گشته بود. طی ساعات متوالی، طرح‌های عملیات یکی پس از دیگری برای چندین مرتبه مورد بررسی قرار گرفت و آخرین نظرها در طرح و برنامه منظور گردید. شب از نیمه گذشت و ساعاتی چند تا صلاة صبح باقی مانده بود. ابراهیم ختم جلسه را اعلام کرد. لحظاتی بعد، فرماندهان، مقر فرماندهی لشگر را ترک کردند و به سوی آسایشگاه خود به راه افتادند. اما درون اتاق ابراهیم باری دیگر نشست و طرح‌ها را یک به یک و به دقت مرور کرد در آن حال با خود اندیشید؟ - باید بنشینم و همه چیز را از نو بررسی کنم. با حساب‌هایی که کرده‌ام، موقعیت نظامی منطقه از هر حیث، اجازه عملیات را میدهد. این درست، اما باید مواظب باشم، هیچ موردی از نظرم دور نماند. - حاجی، نمیخواهید استراحت کنید؟ چیزی به صبح نمانده، دیشب هم که نخوابیدید. حاج نصرت، معاون فرماندهی بود که یک لحظه ذهن ابراهیم را از تفکر در عمق عملیات بیرون کشید. -نه، شما بروید استراحت کنید، من دیشب توی ماشین 35 کیلومتر خوابیدم. - ولی حاجی اگر همینطور پیش بروید، وقت عملیات نیرو کم میآورید و آن وقت بچه‌ها را نمیتوانید هدایت کنید. - نه، مطمئن باش، من در هر شرایطی بچه‌ها را هدایت میکنم. درثانی بچه‌ها اگر راحت خوابیده‌اند، روی این اطمینان است که من بیدار هستم. حاج نصرت با این کلام ابراهیم، دیگر چیزی نگفت. لحظاتی ایستاد و احترام‌آمیز به ابراهیم که همچنان غرق کروکیها و نقشه‌های عملیات بود، نگریست. سپس آهسته اتاق را ترک کرد. سه روز از آغاز عملیات خیبر گذشته بود، اما ابراهیم هنوز فرصت استراحت نیافته بود. آتش دشمن، روز سوم شدت یافت و موقعیت نظامی منطقه رو به وخامت گذارد. با تخریب تنها پل ارتباطی جزیره، امکان پشتیبانی و رسانیدن تدارکات به طور کامل از بین رفت. از طرفی، آتش سنگین و مداوم دشمن، فرصتی برای ساخت مجدد پل باقی نگذارده بود. در این اوضاع ابراهیم سخت در اندیشه بود و ضعفی گسترده تمام وجودش را فرا گرفته بود. چشم‌هایش مدتی بود که از شدت بیخوابی گود افتاده بودند. اکنون چهره‌اش رنگ‌ پریده، بیخون و بیجان مینمود. ابراهیم به بیسیم‌چی جوان، به جعفر که تمام لحظات با بردباری در کنارش بود، چشم دوخت. در این حال حس کرد، لحظاتی است که پاهایش نیروی خود را برای سر پا نگاه داشتنش از دست داده‌اند. ناگاه تن خسته و بیرمقش بیاختیار به سمت دیوار سنگر فرماندهی رها شد و بر آن تکیه زد. این بار پاهایش دیگر به فرمانش نبودند. تکیه بر دیوار آرام آرام بر زمین نشست. گوئی بیسیم در دستهایش سنگین‌ و سنگین‌تر شد. اما در این حال نیز صدایش همچنان در دهانه بیسیم طنین میانداخت و هدایت نیروها بیوقفه ادامه مییافت. صدایی ابراهیم را به خود خواند: حاجی، شما حالتان اصلا مساعد نیست. بچه‌ها به اورژانس اطلاع دادند و آنها حالا آمدند شما را به بیمارستان منتقل کنند. - نه، حاج نصرت، نمیتوانم بروم. بچه‌ها باید هدایت بشوند... آنها باید صدایم را بشنوند. اگر بالا سرشان نیستم، لااقل باید صدایم توی خط حضور داشته باشد. این بار حاج رحمان پیش آمد و به نرمی گفت: حاجی، شما بروید و اجازه بدهید ما کار شما را انجام بدهیم. نگرا
برچسب ها :
*
*