ّ ّ ّ ّ ّ
حضراتی که شهید همت ناامیدشان کرد
تاریخ و زمان ارسال :19 اسفند 1391
دسته بندی : یادداشت
7
خلاصه یادداشت :

حاج همت گفت: متاسفم ناامیدتان میکنم. باید به اطلاع حضرات برسانم، من دست همه‌تان را خوانده‌ام. در ضمن نگران من نباشید کارم که تمام شد، خودم برمیگردم پایین؛ تمام! شهید محمد ابراهیم همت روز دوازدهم فروردین 1334 در شهر رضا به دنیا آمد. حاج همّت در خرداد 1359 برای مقابله با ضد انقلاب به کردستان اعزام شد. محمد ابراهیم مدتی به عنوان مسئول روابط عمومی سپاه پاوه مشغول بود و پس از مدتی به عنوان فرمانده سپاه پاوه به جنگ پرداخت. 19 اسفند 1391-10:28:04

حاج همت گفت: متاسفم ناامیدتان میکنم. باید به اطلاع حضرات برسانم، من دست همه‌تان را خوانده‌ام. در ضمن نگران من نباشید کارم که تمام شد، خودم برمیگردم پایین؛ تمام! شهید محمد ابراهیم همت روز دوازدهم فروردین 1334 در شهر رضا به دنیا آمد. حاج همّت در خرداد 1359 برای مقابله با ضد انقلاب به کردستان اعزام شد. محمد ابراهیم مدتی به عنوان مسئول روابط عمومی سپاه پاوه مشغول بود و پس از مدتی به عنوان فرمانده سپاه پاوه به جنگ پرداخت. شهید همت به همراه حاج احمد متوسلیان به دستور فرمانده کل سپاه مأمور تشکیل تیپ محمد رسول الله(ص) شدند. حاج احمد به عنوان فرمانده تیپ و شهید حاج همت به عنوان مسئول ستاد تیپ فعالیت می کردند. پاییز سال 1360 حاج همت به همراه تنی چند از سلحشوران جنگ و از جمله حاج احمد متوسلیان به سفر روحانی حج مشرف شدند. محمد ابراهیم در عملیات مسلم بن عقیل و محرّم با مسئولیت فرمانده قرارگاه فعالیت میکرد. او در مدّت فرماندهی تیپ محمد رسول ا...(ص) که بعد به لشکر 27 تبدیل شد در چندین عملیات به صورت خط شکن وارد شد. شهید همت سر انجام در عملیات خیبر که در اسفند 1362 آغاز شد به فیض شهادت نائل شد. *داخل سنگر فرماندهی، وقتی حاج رحمان سخنانش را به آخر رساند، حاج رضا و حاج میثم و حاج رسول از جا بلند شدند و به طرف دستگاه‌های بیسیم رفتند. پیش از روشن کردن دستگاه‌های بیسیم، حاج رحمان به نشانه تذکر دادن دست بالا آورد و گفت: فقط توجه کنید، کاملا طبیعی عمل بکنید. نباید برای حاجی کوچکترین شکی باقی بماند. حاج رضا و حاج رسول یک صدا گفتند: خاطرتان جمع باشد، حاج رحمان. و حاج میثم هیجان‌زده خندید. با اشاره حاج رحمان، ابتدا حاج رسول بیسیم را روشن کرد و با حالی به شدت مضطرب گفت: یاسر یاسر، علی...، یاسر، علی هستم، جواب بده. لحظه‌ای بعد حاج میثم، ابتدا گلویش را صاف کرد و خود را به بیسیم نزدیک کرد و جواب داد: یاسر هستم، به گوشم. حاج رسول با همان اضطراب گفت: یاسر جان یک گروه از گرازها دارند میآیند طرف شما. مراقب باشید. مفهوم شد؟ حاج میثم جواب داد: مفهوم، اما علی جان، حاجی آن بالاست، برای همین ما نمیتوانیم با آنها درگیر بشویم. جان حاجی به خطر میافتد. حاج رحمان خود را به بیسیم نزدیک کرد و گفت: پس یاسر، شما فعلا هیچ اقدامی نکنید تا ما با حاجی تماس بگیریم. حاج میثم گفت: زودتر این کار را بکنید. وگرنه کار برای ما مشکل میشود و ممکن است تلفات زیادی بدهیم. و دستگاه را خاموش کرد. حاج رسول خنده خود را که به زحمت مهار کرده بود، برید و گفت: یعنی حاجی الان همه اینها را شنیده؟ حاج رحمان با اطمینان گفت: قطعا شنیده، حاجی این جور مواقع بیسیمش را روشن میگذارد. پس حتما شنیده. الان است که بیاید پایین، حالا میبینید. حاج رضا لبخندی زد و گفت: پس چرا جواب نمیدهد؟ حاج رحمان گفت: الان جواب می دهد. امکان ندارد حاجی با این وضعی که برایش درست کردیم، باز هم بخواهد برود بالا. حاج رضا خندید و سر تکان داد و گفت: میبخشید برادرا، با شناختی که از حاجی دارم، بعید میدانم، حتی بخواهد با ما تماس بگیرد. آخر میدانید حاجی در هر شرایطی، کاری را که درست بداند، حتما آن را انجام میدهد. حاج رسول گفت: نه، آنطورها هم نیست. من حتم دارم حاجی تماس میگیرد. حاج میثم با بیصبری نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: اما تا حالا باید تماس میگرفت. نکند اصلا این مکالمات را نشنیده. حاج رحمان با خونسردی گفت: نه، یک قدری صبر کنید. من مطمئنم، حاجی تماس میگیرد. ناگاه صدایی از بیسیم‌ها شنیده شد: علی علی... حاج رحمان با خوشحالی فریاد زد: نگفتم؛ خودش است! حاج رسول و حاج رحمان با صدایی مضطرب یک صدا گفتند: حاجی، خودتان هستید؟ صدای ما را میشنوید؟ حاج رسول بیاینکه در انتظار پاسخ بماند، با همان تشویش خاطر ادامه داد: حاجی، خوب شد تماس گرفتید. حاجی، توجه کنید! فرصت هیچ حرفی نیست. خطر خیلی جدی شده. فقط تا میتوانید زودتر از منطقه دور بشوید. پس از لحظه‌ای سکوت، صدای ابراهیم با لحنی شوخ و صمیمی از بیسیم شنیده شد. آخ علی جان، متاسفم ناامیدتان میکنم. باید به اطلاع حضرات برسانم، من دست همه‌تان را خوانده‌ام. در ضمن نگران من نباشید. کارم که تمام شد، خودم برمیگردم پایین؛ تمام! با این سخنان ابراهیم، حاج رحمان مات و مبهوت بر جا خشکید. لحظاتی همه ساکت و بیصدا به یکدیگر نگریستند. حاج رحمان در حالیکه همچنان مبهوت به بی سیم چشم دوخته بود، ناگاه مستاصل سر تکان داد و زیر لب غرید. حاجی، امان از دست تو! و مشت گرهکرده‌اش را بر دست دیگرش کوفت. حاج رسول خندید و گفت: خب، این هم از این جنگ زرگری. دیگر منتظر چی هس
برچسب ها :
*
*