ّ ّ ّ ّ ّ
جانبازی که زندگی خود را مدیون نوجوانی 15 ساله است
تاریخ و زمان ارسال :23 اسفند 1391
دسته بندی : یادداشت
7
خلاصه یادداشت :

یکی از گمنام و سربلندترین قهرمانان دفاع مقدس با نقل خاطره ای از زمان مجروح شدنش از نوجوان 15 ساله ای یاد می کند که به وی حیاتی دوباره داده است. آنچه در دفاع مقدس گذشت، قصه خون و خونریزی، تعصب های خشک و تو خالی و اخم های تند و خشن نبود بلکه قصه لبخندها، مهر و محبت ها، دوست داشتن ها، فداکاری ها و ایثار هزاران جوان و نوجوانی بود که رشادت، جوانمردی، اقتدار و عشق به وطن مرام آنها بود. 23 اسفند 1391-09:51:06

یکی از گمنام و سربلندترین قهرمانان دفاع مقدس با نقل خاطره ای از زمان مجروح شدنش از نوجوان 15 ساله ای یاد می کند که به وی حیاتی دوباره داده است. آنچه در دفاع مقدس گذشت، قصه خون و خونریزی، تعصب های خشک و تو خالی و اخم های تند و خشن نبود بلکه قصه لبخندها، مهر و محبت ها، دوست داشتن ها، فداکاری ها و ایثار هزاران جوان و نوجوانی بود که رشادت، جوانمردی، اقتدار و عشق به وطن مرام آنها بود. اما واژه ?جانباز?در لغت به کسی اطلاق می شود که بی باک و دلیر است و از هیچ چیز ترسی به دل راه نمی دهد یعنی از روی عقل و عشق توامان جانبازی را برمی گزیند نه از روی عقل تنها و عشق بی تفکر. یکی از این دلاوران شجاع ?حسین مرادی پور? از جانبازان و یادگاران دفاع مقدس است که وقتی خبرنگار ایرنا از او می خواهد از خاطرات جنگ و مجروح شدن خود بگوید، اظهار می دارد، چرا سراغ من آمدید، من سربازی ساده بودم که تنها به وظیفه ام عمل کردم و کاری که درخور توجه باشد، انجام ندادم. به هر حال وی که از فرماندهان شجاع دفاع مقدس است و در سال 65به درجه جانبازی نائل آمده با اصرارهای فراوان حاضر به گفت وگو و نقل خاطره ای از دوران حضور خود در جبهه می شود. ** مرادی پور سخن را که آغاز می کند، می توان متوجه شد که آرام آرام خود را در میدان نبرد و در حال مبارزه با دشمن بعثی احساس می کند. می توان از سخن گفتن او فهمید که سالهای بسیاری را در جبهه حضور داشته و خاطرات فراوانی را هم به یاد دارد اما به نقل خاطره ای از کربلای ایران ?فکه? اکتفا می کند و می گوید: اردیبهشت سال 65 بود که خبر رسید، دشمن با حمله به فکه درصدد تصرف آن است. قرار شد از لشگر 10 سیدالشهدا، سه گردان به خط مقدم اعزام شوند، پس از صرف ناهار، اتوبوس ها برای انتقال رزمندگان آماده شدند، هر کس چیزی زمزمه می کرد، برخی قرآن و زیارت عاشورا می خواندند، عده ای با در آغوش گرفتن یکدیگر، پیشانی بندها را می بستند. مرادی پور که در آن زمان 29 سال سن داشت، می افزاید: حاج ?حسین اسکندر? فرمانده گردان علی اصغر(ع) لشگر 10 سیدالشهدا که جوانی حدودا 25-24 ساله بود، بچه ها را از زیر قرآن عبور داد و بعد هم به سخنرانی پرداخت. نزدیکی های غروب بود که به خط مقدم رسیدیم، در تاریکی مطلق مشغول نماز شدیم، در همین لحظه بود که آسمان آرام آرام باریدن گرفت. این جانباز اضافه می کند: در حالی که سینه خیز پیشروی به سوی دشمن را آغاز کردیم، دشمن شروع به شلیک منور کرد؛ منورهایی که منطقه را به روز روشن تبدیل کرد. اندوهی که در صدای مرادی پور در این لحظه موج می زند، نشان از این دارد که او می خواهد به ماجرای غم انگیزی اشاره کند. وی ادامه می دهد: همینطور که در حال پیشروی بودیم متوجه شدم یک نوجوان بسیجی که کوله آر.پی.جی. 7 را با خود حمل می کرد، پشت سر من در حال حرکت است، در یک آن دیدم تیری به وی اصابت کرد و آتش گرفت. صحنه دلخراشی بود، این بسیجی که شاید 16 سال بیشتر نداشت، زنده زنده در آتش سوخت در حالی که تلاش ما برای نجات جان او بی فایده بود. مرادی پور می افزاید: درگیری در این زمان آغاز شد، گروهی برای شناسایی پیش رفتند، رزمنده ای هم از نزدیک شدن یک جیپ عراقی خبر داد، من بعنوان تک تیرانداز گردان با سلاح کلاشینکفی که در اختیار داشتم، آن را هدف قرار دادم که با این اقدام از مهلکه گریخت. برای کمک به رزمندگان مجروح و انتقال آنها به عقب از میان خاکریز هایی که بخشی از آنها به دلیل اصابت گلوله و ترکش از بین رفته بود، در حال عبور بودم که ناگهان اصابت چیزی را احساس کردم و حدود 12-10 متر دورتر به داخل گودال آبی پرتاب شدم. مرادی پور از این لحظه به بعد بغض در گلو را می خورد و اضافه می کند: برای لحظاتی بیهوش بودم، اما وقتی چشمانم را باز کردم فقط منتظر رسیدن ائمه بودم، شهادتین را گفتم، ناگهان متوجه بی حسی پاهایم شدم، خودم را داخل گودال مملو از آب و خون دیدم. پس از چند ساعت، نوجوان 15 ساله ای را که بعد فهمیدم نامش?علی?است بالای سر خود دیدم، روبه من کرد و گفت: همین جا بمان تا برگردم. این جانباز با اشاره به شدت درگیری ها، می افزاید: آتش از آسمان و زمین بر سر رزمندگان می بارید و صحنه به جهنمی وصف ناشدنی تبدیل شده بود، دراین موقع صدای هلهله عراقی ها و تیرهای خلاصی را که به شهدا و مجروحان شلیک می کردند از دور شنیدم، گفتم، خدایا دشمن در چند قدمی من است، مبادا به اسارت آنها درآیم. در افکار خودم غرق بودم که دوباره علی را دیدم که خود را برای نجات من رسانده بود، او اصرار به بردن من داشت اما من اصرار به ماندن زیرا می دانستم که با جثه کوچکش از پس حمل جسم مجروح و سنگین من برنمی آید. مرادی پور می گوید: علی می گفت، اگر دیر بجنبی عراقی ها می
برچسب ها :
*
*