ّ ّ ّ ّ ّ
سردار «بدر» دوست داشت مثل حضرت زهرا(س) مفقودالاثر باشد
تاریخ و زمان ارسال :19 فروردین 1392
دسته بندی : یادداشت
6
خلاصه یادداشت :

سردار مجید اخوان، همرزم سردار شهید عبدالحسین برونسی که در عملیات بدر، معاون شهید برونسی بوده است در نقل خاطرات شهید، در کتاب خاکهای نرم کوشک نوشته سعید عاکف از آخرین روزهای سردار برونسی میگوید و الهامی که به او در مورد شهادتش شده بود. او حضور شهید برونسی را در عملیات بدر و شهادتش در آن عملیات چنین روایت میکند: 19 فروردین 1392-09:37:00

سردار مجید اخوان، همرزم سردار شهید عبدالحسین برونسی که در عملیات بدر، معاون شهید برونسی بوده است در نقل خاطرات شهید، در کتاب خاکهای نرم کوشک نوشته سعید عاکف از آخرین روزهای سردار برونسی میگوید و الهامی که به او در مورد شهادتش شده بود. او حضور شهید برونسی را در عملیات بدر و شهادتش در آن عملیات چنین روایت میکند: چند روزى مانده بود به عملیات بدر. آقاى برونسى رفته بود مرخصى. همین که برگشت منطقه، شروع کرد به تدارک تیپ براى عملیات. یک روز با هم توى چادر فرماندهى نشسته بودیم. سرش را انداخته پایین و انگار داشت به چیزى فکر میکرد. یکدفعه راست توى چشم‌هام خیره شد. گفت: اخوان این عملیات، دیگه عملیات آخر منه. خندیدم. گفتم: این حرفا چیه حاج آقا؟ شما اندازه موهاى سرتون توى عملیات‌ها بودین، حالا حالاها هم باید باشین. گفت: همون که گفتم، عملیات آخره. گفتم: شما همیشه حرف از شهادت میزنین. مکث کردم. جور خاصى گفتم: اگه خداى نکرده شما برین، بچه‏‌ها چه کار کنن؟ آرام و خونسرد گفت: همه اینا که میگى، حرفه. من چیزى دیدم که میدونم عملیات آخرمه. بعد از آن روز، یکى، دوبار دیگر هم این جورى گوشه داد. روحیاتش را در حد خودم شناخته بودم. روی همین حساب، کنجکاو شدم. با خودم گفتم: حاجى خیلى داره روى این قضیه مانور میکنه، نکنه واقعاً... یک روز که حال و هواى دیگرى داشت، کشیدمش کنار. پرسیدم: حاجى چه خبر شده؟ چى شده که همه‌‏اش از شهادت حرف میزنى؟ نگاهم میکرد. ادامه دادم: راست و حسینى بگو چى شده؟ یکدفعه گریه‏‌اش گرفت، خیلى شدید! جورى نبود که فقط اشک بریزد. شانه‏‌هایش همین طور تکان میخورد، هق‏ هقش هم بلند بود. با ناله گفت: چند شب پیش، مادرم رو خواب دیدم. منظورش حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها) بودند. همیشه ایشان را به همین لفظ مادر اسم میبرد. اشاره کرد به چادر فرماندهى. گفت: توى همین چادر خوابیده بودم که ایشان به من فرمودند باید بیایی. نگاه نگرانم را دوختم به صورتش. گفتم: حاج آقا، شاید منظور بیبى این بوده که آخر جنگ شده ان شاءالله. گفت: نه، این حرف‌ها نیست! توى همین عملیات من شهید میشم. مات و مبهوت مانده بودم. تنها چیزى که فکرش را هم نمیخواستم بکنم، رفتن او بود. گریه‌‏اش کمى آرام گرفت. ادامه داد: مطمئنم توى این عملیات، مهلتى رو که برام مقرر کردن تا روى این زمین خاکى زندگى کنم، تموم میشه؛ باید برم. خاطرجمع حرف میزد و محکم، طورى که یقین کردم در این عملیات حتماً شهید میشود. آن روز چند تا کار را سپرد به من. یادم هست دو، سه روزى مانده بود به عملیات. حدس زدم میخواهد جایى برود. همین را ازش پرسیدم! گفت: مى‌خوام برم موهام رو کوتاه کنم. سابقه نداشت قبل از عملیات برود سلمانى. همین‏‌ها اضطرابم را بیشتر میکرد. وقتى برگشت، سرش را اصلاح کرده بود، ریشش را هم. شب عملیات دیگر سنگ تمام گذاشت. رفت حمام. وقتى آمد، لباس فرم تمیزى تنش بود، بوى عطر هم میداد. اصلا سابقه نداشت توى منطقه، آن هم قبل از عملیات، لباس فرم سپاه بپوشد، و این‏طور به خودش برسد. همیشه با لباس بسیجى بود. همین طور بر و بر نگاهش میکردم. گفتم: حاج آقا چه خبر شده؟ لبخند زد، جور خاصى گفت: تو که میدونى، چرا سؤال میکنى؟ حالم بدجورى گرفته بود. همه‌‏اش فکر میکردم چیز مهمى را دارم گم میکنم. هر چه به عملیات نزدیکتر میشدیم، طپش قلبم تندتر میشد. عملیات بدر، از آن عملیات‌هاى مشکل بود و نفس‏گیر. مخصوصاً منطقه آبیاش. سى، چهل کیلومتر رفته بودیم داخل آب. آن طرف دجله و فرات، توى یک جاده حساس مستقر شدیم. از آن‏جا هم پیشروى کردیم طرف چهارراه خندق( بعدها این چهارراه به چهارراه شهادت معروف شد) و عراقیها را زدیم عقب. دشمن به تمام معنا شده بود یک دیوانه زنجیرى. عزمش را جزم کرده بود چهارراه را بگیرد، بعد هم آن جاده حیاتى را، و بعد از آن، ما را بریزد توى آب. درگیرى هر لحظه شدیدتر میشد. توى تمام دقیقه‏‌هاى عملیات، حال یک مرغ سرکنده را داشتم. یک آن آرام نمیگرفتم. هر لحظه منتظر شهادت حاجى بودم. شخصیتش برام مهم بود. میخواستم بدانم کى میرود، و چگونه میرود؟ پابه پایش میرفتم. وظیفه‏‌ام همین را هم ایجاب میکرد. (آن موقع من مسئول عملیات تیپ بودم) تو بحبوحه کار، یکدفعه رو کرد به من و گفت: اخوان برو گردان آماده رو از عقب بردار بیار. انگار یک تشت آب سرد ریختند روى سر و کله‌‏ام. سریع گفتم: حاج آقا توى این موقعیت؟! با تمام وجود دوست داشتم دستورش را عوض کند. گفت: اگر گردان رو نیارى، با این پاتکهاى سنگین، کار بچه‏‌ها خیلى مشکل میشه. نگاهى به طرف دشمن کرد. ادامه داد: شما برو گردان رو بیار. این «گردان رو بیاور» یعنى
برچسب ها :
*
*