ّ ّ ّ ّ ّ
روایت شهید احمد کاظمی از آشنایی با شهید حمید باکری/ دستور آقا محسن مرا وادار به سکوت کرد
تاریخ و زمان ارسال :15 اردیبهشت 1392
دسته بندی : یادداشت
7
خلاصه یادداشت :

روایت شهید احمد کاظمی از آشنایی با شهید حمید باکری/ دستور آقا محسن مرا وادار به سکوت کرد آقا محسن گفت: ما یک تیپ داریم به اسم عاشورا که میخواهیم بسپاریمش به بچه‌های همین منطقه آذربایجان. تو خودت بگو! کس را میتوانیم بگذاریم، به جز مهدی. که هم لیاقتش را داشته باشد هم حرفش را بخوانند؟ میگفتند تازه از سوریه آمده که دیدمش عملیات آبادان در پیش بود. مهدی آمد به من گفت این هم حمید که حرفش بود داداشم.

آقا محسن گفت: ما یک تیپ داریم به اسم عاشورا که میخواهیم بسپاریمش به بچه‌های همین منطقه آذربایجان. تو خودت بگو! کس را میتوانیم بگذاریم، به جز مهدی. که هم لیاقتش را داشته باشد هم حرفش را بخوانند؟ میگفتند تازه از سوریه آمده که دیدمش عملیات آبادان در پیش بود. مهدی آمد به من گفت این هم حمید که حرفش بود داداشم. از آن روز تا آخرهای عملیات طریق القدس هیچ کدامشان را ندیدم. در گلف اهواز بود که مهدی را دیدم و بهش پیشنهاد کردم بیاید در راه‌اندازی تیپ نجف کمکم کند و تنهام نگذارد. قبول کرد ما با هم بعد از طریق القدس شروع کردیم به برنامه‌ریزی و طراحی و گرفتن محلی در اهواز. در بخشی از همین دانشگاه شهید چمران. دفتر و دستکی به هم زدیم. تا این که حمله به چزابه پیش آمد. هسته اصلی تیپ تشکیل شده بود و با این حمله شدید عراق هنوز کمبود حس میشد. مهدی رفت با حمید تماس گرفت گفت با چند نفر از بچه‌های تبریز بلند شوند بیایند اهواز. حمید را من همین جا بود که بیشتر شناختم و رفتم توی فکر که باید به او مسئولیت بدهم. زیر بار نمیرفت. میگفت فقط میخواهد کار کند. تشخیصش این بود فقط کار کردن میتواند رابطه‌اش را با خدا محکم کند. سخت‌ترین کارها را انجام میداد. حتی به عمد و پنهانی بدون اینکه اصراری در نام و نشان داشته باشند. من زیر بار نمیرفتم و میدانستم انگشت روی چه کسی گذاشته‌ام. میدانستم از من بزرگ‌تر است و تحصیلاتش هم بیشتر. میدانستم در مبارزات انقلابی کارهای بزرگی کرده و حتی آموزش نظامی خارج از کشور دیده و تجربه‌اش خیلی بیشتر از من است. نظرم این بود که او فرمانده محور خوبی خواهد شد. البته لیاقت فرمانده تیپ شدن را هم داشت. منتها نمیشد. آن روزها تیپ استعدادی بیشتر از یک لشکر را داشتند و فقط اسم شان تیپ بود. ما نمیتوانستیم در زیرمجموعه تیپ خودمان یک تیپ دیگر تشکیل بدهیم. پس مجبور شدیم از عنوان فرمانده محور استفاده کنیم. حمید قبول نمیکرد من بیشتر اصرار کردم. گفت: فقط گردان. یک گردان از بچه‌های اصفهان را سپردم به او با یک استعداد هزار نفری که راستش را بخواهی میشد همان تیپی که مورد نظرم بود. اسم گردان یادم نیست. فقط حمید را یادم است که در طرح‌ ریزی عملیات و در جلسه‌ها حضور مثمرثمری داشت. از خط اول اطلاعات دقیقی میآورد. کمکمان میکرد که با دیدی بازتر طرح بدهیم. چند ماه مانده بود به عملیات فتح‌المبین. حمید یک لحظه آرام و قرار نداشت یا نیروهایش را آموزش‌های سخت میداد یا میرفت شناسایی، یا در جلسه‌ها موقعیت ما و عراق را تشریح میکرد. آنقدر زود با بچه‌های اصفهان صمیمی شد آنقدر زود از خودش توانایی نشان داد که دلم لرزید نکند خدای نکرده با این بیکلکی حمید زود از دستش بدهم؟ این را وقتی به خودم گفتم از پنج شش روز مانده بود به عملیات فتح‌المبین و نزدیک بود حمید از دستم برود. حمید توی منطقه‌ای مستقر بود که قرار بود از آنجا برود به محوری دیگر. تا از همان جا عملیات را شروع کنیم که عراق حمله کرد. یک حمله گسترده و مخل عملیات بزرگ ما. ما در رقابیه بودیم که عراق با یک لشکر تقویت شده تک زد. تمام خطوط پدافندی ما را هم به هم ریخت آمد رسید به جایی که بچه‌های ما چادر زده بودند برای آموزش. حمید همین جا بود که خودش را نشان داد. با یک برنامه‌ریزی هوشیارانه طرحی ریخت و تمام نفرات خودش را برد توی منطقه گستراند و به عراقیها حمله کرد. به عقبه‌شان خیلی آسیب رساند. مجبورشان کرد برگردند بروند به همان خط قبلی. توطئه خنثی شد یکی دو روز بعد با شروع عملیات فتح‌المبین سخت‌ترین محور عملیات افتاد دست حمید که آنجا هم سربلند آمد بیرون و صد در صد موفق شد. بعد از فتح‌المبین یقین پیدا کرده بودم که حمید باید مسئولیت بالاتری بگیرد. اصرار کردم باز گفت همین جا با بچه‌ها راحت‌ترم. با مهدی کار میکرد و من خوشحال بودم و از این که هست و از طرح‌هایش استفاده میکردم. فاصله این عملیات تا عملیات بیت‌المقدس خیلی کم بود. فکر کنم چهل و پنج روز و ما وقت زیادی نداشتیم. این عملیات مثل عملیات قبلی خیلی وسیع و پیچیده بود. هم از نظر گستردگی منطقه عملیاتی هم از نظر مسطح بودنش هم از نظر عبور از رودخانه وحشی کارون، که باید با نیروهای پیاده ازش میگذشتیم. عملیات انجام شد ما در روز 25 یا 6 عملیات مامور تامین مرز بودیم عراقیها هنوز داخل خرمشهر بودند و مقاومت میکردند. یگان ما مستقر در قرارگاه فتح مامور شد برود خرمشهر برای عملیات آزاد سازی کامل چون اهداف کامل عملیات تامین نشده بود. گردان حمید خیلی آسیب دیده بود. احساس کردم باید به‌شان استراحت بدهم. به حمید گفتم ناراحت شد گفت ما باید پیشتاز باشیم. یعنی باید اولین گردانی باشیم که پا میگذارد توی خر
برچسب ها :
*
*