ّ ّ ّ ّ ّ
به مناسبت سالروز شهادت سردار شهید «حسین قجه‌ای»/ پسری که مراد پدرش بود
تاریخ و زمان ارسال :16 اردیبهشت 1392
دسته بندی : یادداشت
6
خلاصه یادداشت :

پدر شهید قجه‌ای خود را بالای سر پیکر سردار رشیدش رساند و با سوز دل ‌گفت: «باباجون، حسین پهلوانم، میدانی چقدر دوستت داشتم، همه چیزم را فدای راهی که رفتی کردم. باباجون من پدر تو اما تو مراد من بودی، همه‌جا عاشقانه دنبالت بودم». سردار شهید «حسین قجه‌ای»، متولد چهاردهم شهریور ماه سال 1337 در شهر اصفهان است. 16 اردیبهشت 1392-09:20:39

پدر شهید قجه‌ای خود را بالای سر پیکر سردار رشیدش رساند و با سوز دل ‌گفت: «باباجون، حسین پهلوانم، میدانی چقدر دوستت داشتم، همه چیزم را فدای راهی که رفتی کردم. باباجون من پدر تو اما تو مراد من بودی، همه‌جا عاشقانه دنبالت بودم». سردار شهید «حسین قجه‌ای»، متولد چهاردهم شهریور ماه سال 1337 در شهر اصفهان است. او قهرمان کشتی جوانان کشور بود و بعد از انقلاب مسئولیت محور دزلی سپاه مریوان را بر عهده گرفت. وی سرانجام در پانزدهم اردیبهشت 1361 در عملیات «الی بیت‌المقدس» در حالی که فرماندهی گردان سلمان لشکر 27 محمدرسول‌الله(ص) را برعهده داشت، به همرزمان شهیدش و معاونش شهید «محمدرضا موحد دانش» پیوست. خاطراتی از این شهید به روایت خانواده و همرزمانش را که در کتاب «الان وقت استراحت نیست» آمده، میخوانیم: * روز عاشورا به دنیا آمد بحث سر نامگذاری بچه بود؛ اعضای خانواده هر کدام اسمی را پیشنها دادند، حاج جواد سرش را انداخت پایین تا کسی اشکهایش را نبیند و گفت: «به جز حسین چه اسمی میشه گذاشت، اسم دیگری برازنده این روز و این بچه نیست؛ آخر امروز عاشوراست، روز آقام حسینه». حاج جواد بعد از خواند اذان در گوش بچه و نامیدن او؛ پسرش را به سبنه‌اش چسباند و آهسته تو گوشش گفت: «حسینم، میخوام نوکر خوبی برای حسین زهرا(س) باشی، باباجون میخوام پیش سیدالشهدا(ع) روسفیدم کنی». * میگفت: «خداوند به واسطه مریضی ما را آزمایش میکند» شهید حسین قجه‌ای خواهر مریض و معلولی در خانه داشت، از مدرسه که میآمد اول سراغ این خواهر میرفت و او را نوازش میکرد؛ برای مسابقات کشتی هم که به مسافرت میرفت به همه اهل خانه سفارش خواهر مریضش را میکرد، از همه بیشتر به او اهمیت میداد و میگفت: «مواظب باشید خداوند به واسطه این بچه ما را آزمایش میکند». شهید حسین قجه‌ای نفر دوم از راست، شهید رضا چراغی نفر سوم از راست * غیبت کردنش هم بر اساس وظیفه شرعی بود از غیبت کردن به شدت پرهیز میکرد، حتی پشت سر دشمنانش؛ هنگامی هم که مجبور شده بود به قول خودش غیبتی کند در دفترچه محاسباتش اینگونه مینوشت: روز پنجشنبه؛ بنابر وظیفه شرعی لازم دانستم برای شناساندن بعضی از منافقان پشت سرشان حرف بزنم. روز جمعه؛ روز رأی گیری بود مجبور شدم برای افشای بعضی چهره‌ها غیبت کنم. * تقلب ممنوع! سازماندهی تظاهرات مردم زرین شهر اصفهان بر ضد سلطنت پهلوی در عهده حسین بود به همین دلیل، کمتر به درس و مدرسه میرسید. امتحان فیزیک بود، متوجه شدم که چیزی ننوشته‌است، جواب چند سؤال را نوشتم و به سختی برایش فرستادم، اهمیتی نداد، فکر کردم که متوجه نشده، اشاره کردم، باز هم اهمیتی نداد. پس از پایان جلسه امتحان با عتاب به من گفت: «دیگر از این کارها برای من نکن، هرچه بلد بودم مینویسم، نمره و قبولی با تقلب به درد نمیخورد». * نیروهایی تربیت کرد که از فرماندهان جنگ شدند پس از پیروزی انقلاب، حسین به عده‌ای از جوانان پرشور و انقلابی آموزش مختصری داد تا باهم به نگهبانی از مراکز نظامی و صنایع اطراف شهر بپردازند. پس از دستور تشکیل سپاه پاسداران، به همت حسین، سپاه پاسداران زرین‌شهر شکل گرفت، در همان مدت کوتاهی که در سپاه زرین‌شهر بود آن چنان عمل کرد که رفتارش الگو و سرمشق همه مدیر‌ها بود؛ او نیروهایی تربیت کرد که اکثراً از فرماندهان جنگ شدند. نفر دوم از چپ شهید قجه‌ای در کردستان * سهم غذای خود را به بچه‌های کُرد میداد سلحشوری، ایمان و توکل حسین از همان اوایل انقلاب او را به کردستان کشاند؛ حسین روستا به روستا و شهر به شهر برای آزادسازی کردستان جنگید و سرانجام به دزلی رسید؛ روستای سوق‌الجیشی که پس از چندین مرتبه ناکامی نیروهای اسلامی با رشادت‌های بی بدیل او آزاد و شد مقر فرماندهی حسین قجه‌ای. مدتی که در پادگان سنندج محاصره بودیم، پس از چند روز برای هر دو نفر یک قوطی کنسرو آوردند؛ حسین گفت: «هر کس میتواند سهم کنسروش را نخورد با من شریک شود، من میخواهم سهمم را به بچه‌های کُرد در اطراف پادگان بدهم». * کار سخت‌تر، اجرش بیشتر هیچ‌جای کردستان امنیت نبود، فقط چند ساعت در روز امکان تردد در جاده‌ها وجود داشت، شبها ‌هم منطقه دست ضد انقلاب بود؛ پس از چند روز با سختی بسیار به دزلی و پیش حسین رسیدم، گفتم: «اینجا کجاست که انتخاب کردی و آمده‌ای؟» با لبخند همیشگی گفت: «مگر نخوانده‌ای و نمیدانی که هر چه کار سخت‌تر باشد اجر و ثوابش هم بیشتر است؟!». کردستان هنوز ناآرام بود اما حسین با سلاح در شهر حرکت نمیکرد و میگفت: «من نیامده‌ام با این مردم بجنگم و برای آنها قدرت‌نمایی کنم؛ اینها تشنه محبت هستند، باید با آنها برادری کرد تا اوضاع آرام شود» الحق هم که شهر و منطقه را با همی
برچسب ها :
*
*