ّ ّ ّ ّ ّ
رازهای سر به مهر زندگی
تاریخ و زمان ارسال :19 اردیبهشت 1392
دسته بندی : یادداشت
9
خلاصه یادداشت :

بعضی ها انگار سراسر رازند؛ تولد، زندگی، شهادت... برایم جالب بود که یکی 21 رمضان به دنیا بیاید، 21 سال با عزت زندگی کند و بعد 21 رمضان 21 سال بعد به شهادت برسد. هر کسی می تواند به این قضیه یک جور نگاه کند؛ یکی بگوید یک راز شیرین و دوست داشتنی است. یکی بگوید بازی عددهاست. یکی بگوید خب چیز مهمی نیست؛ یک تصادف است دیگر. یکی هم بگوید برو بابا دلت خوشه ! گرفتی ما رو؟.... 19 اردیبهشت 1392-08:49:59

اشاره: بعضی ها انگار سراسر رازند؛ تولد، زندگی، شهادت... برایم جالب بود که یکی 21 رمضان به دنیا بیاید، 21 سال با عزت زندگی کند و بعد 21 رمضان 21 سال بعد به شهادت برسد. هر کسی می تواند به این قضیه یک جور نگاه کند؛ یکی بگوید یک راز شیرین و دوست داشتنی است. یکی بگوید بازی عددهاست. یکی بگوید خب چیز مهمی نیست؛ یک تصادف است دیگر. یکی هم بگوید برو بابا دلت خوشه ! گرفتی ما رو؟.... هر کدام از ما بر اساس اعتقادات و ارزش هایی که پذیرفته ایم، یک جور فکر می کنیم؛ اما خب خیلی چیزها توی این دنیای سراسر با حساب و کتاب و رازآلود وجود دارد که ما درباره شان هیچ نمی دانیم و این هم قطره ای از همان اقیانوش ندانسته های ماست. باید آن قدر بکُشی که... بچه ساری بود و به قول مادرش خوش بر و رو. خودش را توی دل همه جا کرده بود. پانزده سالش که شد، به قول خودش سر بچه های سپاه را کلاه گذاشت تا بالاخره رضایت بدهند برود جبهه. آمد برای خداحافظی... برای مادرش سخت بود. خیلی سخت؛ اما گفت: « مادر، من حرفی ندارم؛ ولی اگه می خوای بری، من نمی خواهم بچه ام گوشت جلوی توپ بشه...باید بری آن قدر از دشمن بکشی که وظیفه ات رو ادا کرده باشی...» مادر این ها را گفت؛ اما باز هم برایش راحت نبود دل کندن. اعزام شد کردستان. مادر آمد پای ماشین، کلی باهاش حرف زد و سفارش کرد که مراقب خودش باشد. بعد که ماشین حرکت کرد، دل مادر به لرزه افتاد؛ اما به روی خودش نیاورد؛ سپردش به خدا. سید علی هم الحق خوب پای قولش ایستاد؛ شش سال جبهه بود و بارها برای شناسایی تا عراق هم رفته بود و... آقا شما چه کاره ای؟ از یک رزمنده ساده تا جانشینی عملیاتی ترین گردان جنگ، یعنی گردان مسلم بن عقیل لشکر 25 کربلا، پیش رفت. خیلی ها توی همان گردان با سابقه تر از او بودند؛ اما از بین آن همه نیرو او شد جانشین گردان. بحث پست و مقام نبود؛ هیچ کس هم از بند «پ» استفاده نمی کرد. بحث ایمان، اخلاص، شجاعت و جنگندگی بود؛ بحث بصیرت و نبوغ و ابتکار عمل. هر کس این ها را داشت، لازم نبود دست و پایی بزند؛ خود به خود همه را به خود جذب می کرد...خود به خود می شد فرمانده. حالا فکر نکنید فرماندهی خیلی راحت بود و همه ما مادرزاد یک پا فرماندهیم! آخر ماها عادت داریم بنشینیم و برای خودمان ببافیم که ای بابا، مگر فلان کار چه کار دارد؟ ما بهتر از پسش بر می آییم! فرماندهی کردن، خیلی سخت است. زخمی می دهی، شهید می دهی، شرایط و پیش بینی ها به هم می ریزد... همه از یک فرمانده انتظار دارند. حالا آن فرمانده باید ابتکار و خلاقیت و تدبیر داشته باشد تا همه چیز را هدایت کند. برایم جالب بود وقتی شنیدم او تا زمان شهادتش بسیجی مانده. لباس سپاه را می پوشید ، در عملیات ها شرکت داشت، ولی عضو بسیج مانده بود. تا من هستم، خیالت راحت! جوان بود و خیلی شلوغ و خیلی هم سرحال؛ سرنترسی هم داشت. توکل و ایمان خاصی داشت؛ شعار نمی دهم! یک شب به همراه یکی از دوستانش به نام یدالله غفاری به شناسایی رفتند. منتظر شدند جریان آب مساعد شود. راه خاصی توی نیزارهای ساحل خودی بود که از آن جا می شد تا ساحل مقابل رفت. بچه ها می گفتند منطقه مین گذاری است. آخر هم نفهمیدند شایعه است یا حقیقت دارد؛ اما هم مسیر کوتاهی بود و هم آب سبک تری داشت؛ به همین خاطر رفت و آمد برایشان راحت تر بود. رفتند جلو تا رسیدند. زیر پای نگهبان دشمن. آرام همان جا ایستادند. ناگهان چیزی خورد به سر یدالله. برگشت؛ سید علی به شوخی کمی گِل به طرفش پرت کرده بود. آن شب نگهبان و سنگر را شناسایی کردند و برگشتند؛ اما یدالله کلی شاکی بود. بین راه وقتی به منطقه امنی رسیدند به سید اعتراض کرد و او هم جواب داد: « تا من همراه تو هستم، خیالت جمع باشد؛ نگهبان ها همه کور می شوند، نمی توانند ما را ببینند مگر به طرفت گلوله می آید که می ترسی...» من فکر می کنم کسی می تواند در آن شرایط دلهره آور این طور رفتار کند که به خیلی چیزها رسیده باشد چیزهایی که از نظر ما ( که البته به آن چیزها نرسیده ایم) دور از جان، کله شقی و... به حساب می آید. می خواهم بروم جایی که... دوست داشت برود جاهایی که نقطه پیکان جنگ باشد. تمام بسیجی ها را جمع کردند و گفتند : « از بین شماها تعدادی را می خواهیم ببریم آموزش برای گردان تخریب.» بچه های تخریب، چشم و چراغ جنگ بودند؛ یعنی اگر تخریبچی ها نمی توانستند راه را برای عقبه باز کنند، خسارت های بسیار جبران ناپذیری به عملیات ها وارد می شد. دوازده نفر از بین بسیجی ها به عنوان داوطلب انتخاب شدند که سیدعلی هم بین شان بود . بعدها به این دوازده نفر لقب «جان برکف» ی دادند. نُقل واقعی! توی بهمن شیر آموزش می دیدند. دوتا ترکش خورد. به شوخی بهش گ
برچسب ها :
*
*