ّ ّ ّ ّ ّ
ماجرای یک دوربین عکاسی و آخرین لحظات زندگی یک شهید
تاریخ و زمان ارسال :21 اردیبهشت 1392
دسته بندی : یادداشت
6
خلاصه یادداشت :

دوستانش میگویند شبی حمله بسیار سنگینی داشتیم و وقتی به مقر بازگشتیم خیلی خسته بودیم. همه در حال استراحت بودیم که یکی از رزمندگان آمد و گفت: چه کسی میتواند با « آر. پی. چی» کار کند؟ مصطفی بلند شد و گفت: «من». از آنجایی که مصطفی شب گذشته بسیار خسته شده بود مانع رفتنش شدیم. اما گفت: «نه، باید بروم، آن‌ها به من احتیاج دارند.» 21 اردیبهشت 1392-15:04:02

دوستانش میگویند شبی حمله بسیار سنگینی داشتیم و وقتی به مقر بازگشتیم خیلی خسته بودیم. همه در حال استراحت بودیم که یکی از رزمندگان آمد و گفت: چه کسی میتواند با « آر. پی. چی» کار کند؟ مصطفی بلند شد و گفت: «من». از آنجایی که مصطفی شب گذشته بسیار خسته شده بود مانع رفتنش شدیم. اما گفت: «نه، باید بروم، آن‌ها به من احتیاج دارند.» مصطفی رفت و ما هم پشت سر دو فرمانده ایستادیم. دو ماشین مهمات دشمن در حال نزدیک شدن به ما بود که مصطفی هر دوی آن‌ها را زد و خاکستر کرد. فریاد زدیم و گفتیم: آفرین مصطفی. بعد از آن در حال صحبت کردن با هم بودیم که صدایی شنیدیم. وقتی برگشتیم دیدیم مصطفی روی زمین افتاده است. به سمتش رفتیم. تمام بدن مصطفی ترکش خورده و یک تیر به قلبش اصابت کرده بود ولی مصطفی هنوز زنده بود. گفتیم: «مصطفی جان حرفی بزن». اشهدش را گفت و چشمانش را بست. همیشه قرآن،‌مهر و سجاده کوچکی در جیب پیراهنش بود. پس از شهادتش، وقتی وسایلش را تحویل‌مان دادند قرآن سوراخ شده، مهرش خرد و سجاده‌اش هم سوخته بود. این، بخشی از ماجرای شهادت شهید مصطفی نعیمی است. «حاج خلیل نعیمی» پدر شهید مصطفی نعیمی میگوید: وقتی امام خمینی از فرانسه به تهران آمدند و تصمیم گرفتند در بهشت زهرا(س) سخنرانی کنند، مصطفی از محله «اتابک» با دوچرخه و به همراه یک ضبط صوت و نوار کاست به آنجا رفت و تمامی سخنان امام را ضبط کرد. تا چند وقت به آن نوار گوش میداد و هر وقت به این قسمت از سخنان ایشان که میفرمودند: «من دولت تعیین میکنم، من به پشتیبانی این ملت دولت تعیین میکنم و ...» میرسید بسیار خوشحال میشد. چرا که ندای تازه‌ای میشنید. نمیدانم بعد از شهادتش چه کسی آن نوار را با خود برد. شهید مصطفی نعیمی و همرزمانش اگرچه تحمل دوری او برایم بسیار دشوار بود اما چون امام خمینی(ره) حضور در جبهه را واجب کفایی خوانده بودند و فرزندم برای پیروزی اسلام در جبهه حق علیه باطل حضور مییافت، خوشحال بودم. همچنین برای آنکه تحمل فراق او راحت‌تر شود همیشه با خودم میگویم مقام و درجه مصطفی از حضرت علی اکبر امام حسین(ع) بالاتر که نیست؛ مصطفی هم با پیروی از ایشان به میدان جهاد رفت و با شهادتش من و خانواده را سربلند کرد. آخرین تصاویر مصطفی کجاست؟ بعد از شهادت مصطفی برای اینکه وسایلش را بازگردانم به «دوکوهه» رفتم. من را به اتاقی پر از ساک هدایت کردند. تمام ساکها را گشتم اما ساک مصطفی را نیافتم. این ساک از آن جا که محتویاتش آخرین وسایل او محسوب میشود برایم مهم است. گمان میکنم آخرین تصاویر او همچنان در نگاتیو دوربین عکاسیای باشد که از اهواز خریده بود. گروه مبارزان «فجرالاسلام» «حسن نعیمی» برادر شهید «مصطفی نعیمی» هم در گفت‌وگو با خبرنگار سرویس «فرهنگ حماسه» خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، پیش از پیروزی انقلاب اسلامی تصمیم گرفتم در همان دوران نوجوانی فعالیت‌های انقلابیام را علیه رژیم شاهنشاهی با پخش اعلامیه‌های امام خمینی(ره)، نوشتن اعلامیه‌ و پخش رساله‌ حضرت امام خمینی(ره) آغاز کنم. آن زمان منزل ‌ما در «خیابان خراسان، محله نفیس» قرار داشت. مسجد «امام جعفر صادق(ع)» هم مقر مبارزات ما علیه رژیم شاهنشاهی به حساب میآمد. چون سنم کم بود پدرم همواره با بیان این ضرب‌المثل که «فرزندم دیوار موش دارد و موش هم گوش دارد» به من توصیه میکرد که مراقب فعالیت‌هایم باشم. اما من تمام خطرهای این کار را به جان خریده بودم. برای اینکه سازماندهی شده‌تر علیه حکومت شاه خائن مبارزه کنم از طریق واسطه‌ای با گروه مبارزان «فجرالاسلام» آشنا شدم.اعضای این گروه هیچگاه خودشان را نشان نمیدادند و اعلامیه‌ها فقط از طریق همان واسطه به دستم میرسید. او خرابکار است یک روز که در حال توزیع اعلامیه‌های امام بودم یکی از مأموران ساواک یا گارد شاهنشاهی به نام «بهروز» که همسایه‌مان بود من را دید و دنبالم کرد. در نهایت در نزدیکیهای اتابک به دامش افتادم. او بلند فریاد میکرد «او خرابکار است، بزنیدش» و بعد با چک و لگد تا جایی که جان داشتم مرا کتک زد. در همین حین که مرا میزد و به همراه خود میبرد یک آهنگر به نام «حاج صفر» که همسایه‌مان بود و پدرم را میشناخت از «بهروز» پرسید که «این بچه را چه کار دارید؟ آن‌ها خانواده خوبی هستند، کجای قد و قواره این بچه به خرابکارها میخورد؟» پس از حرف‌های حاج صفر، او ما را به خانه‌اش برد تا مانع انتقال من به اداره اطلاعات آن زمان شود. او در خانه‌اش واسطه شد و گفت: «این دفعه را گذشت کنید او اصلا اهل این کارها نیست،‌او را گول زده‌اند.» بهروز راضی شد و پس از اخذ تعهد کتبی از حاج صفر، م
برچسب ها :
*
*