ّ ّ ّ ّ ّ
متولد کربلا، شهید راه زیارت امام حسین(ع)
تاریخ و زمان ارسال :05 خرداد 1392
دسته بندی : یادداشت
8
خلاصه یادداشت :

ای کاش این مصاحبه با حضور پدر این شهیدان برگزار می شد، این بار هم دیر رسیدیم و حسرت «زیارت» یک پدر آسمانی دیگر بر دل مان ماند. اصلا همیشه خیلی زود دیر می شود. اگرچه از هجران پدر شهیدان مهدی، صادق و حسن 4 سال می گذرد اما یاد و خاطره او در کلام مادر زنده و جاویدان است. حاجیه خانم صفیه دهقان، مادر3 شهید که البته «صادق» را مفقودالاثر می داند وقتی می خواهد از این 3 شهیدش بگوید از پدرشان مرحوم حاج «رضا انگیزه» یاد می کند و می گوید

ای کاش این مصاحبه با حضور پدر این شهیدان برگزار می شد، این بار هم دیر رسیدیم و حسرت «زیارت» یک پدر آسمانی دیگر بر دل مان ماند. اصلا همیشه خیلی زود دیر می شود. اگرچه از هجران پدر شهیدان مهدی، صادق و حسن ? سال می گذرد اما یاد و خاطره او در کلام مادر زنده و جاویدان است. حاجیه خانم صفیه دهقان، مادر ? شهید که البته «صادق» را مفقودالاثر می داند وقتی می خواهد از این ? شهیدش بگوید از پدرشان مرحوم حاج «رضا انگیزه» یاد می کند و می گوید چون پدرشان انسان درستکاری بود آن ها هم با درستکاری به رستگاری رسیدند. به خانه شهیدان مهدی، صادق و حسن انگیزه آمدیم تا جان را جلا دهیم با عارفانه های یک مادر آسمانی... حاجیه خانم «صفیه دهقان» مادر این ? شهید است و حرف های زیادی برای گفتن دارد. زیرعکس ? فرزندش می نشیند و شروع می کند از مهدی، صادق و حسن برایمان می گوید. از ? پرستوی عاشقی که سفر کردند به دیار خوبی ها و مهربانی ها... حاجیه خانم ابتدا از صادق شروع می کند، همان فرزندش که جاوید الاثر شد و سال هاست در انتظار خبری از اوست، می گوید: «زمانی که مدت ها از صادق خبری نشد به ما پیشنهاد دادند که روحش را تشییع کنیم اما قبول نکردم و هنوز امیدی به پیدا شدنش داشتم، ضمن این که سر قبر خالی رفتن بیشتر دل آدم را آتش می زند...» او به شنیده هایی که درباره صادق به گوشش رسیده بود هم اشاره می کند: «گویا صادق در یکی از عملیات هایی که پادگان حمیدیه به تصرف دشمن در می آید مفقود می شود، البته یکی از رزمندگان گفته بود که با صادق انگیزه اسیر شده بود، که بعد از سال ها هیچ خبری نشد.» برادران «انگیزه» که هر ? با هم به جبهه اعزام شده بودند در فاصله ? ماه از یکدیگر به شهادت می رسند؛ مهدی که بزرگ تر بود سال ?? و حسن سال ?? به شهادت رسیدند و صادق هم از سال ?? جاویدالاثر شد. مادر این ? شهید کمی فکر می کند و از گذشته فرزندانش و به جبهه رفتن آن ها سخن می گوید: «من ? دختر و ? پسر داشتم که همگی در کربلا به دنیا آمدند، سال ???? بود که تصمیم گرفتیم از عراق به ایران بیاییم زیرا بعد از مدتی دوری از وطن و با توجه به شرایطی که صدام برای ایرانیان مقیم عراق ایجاد کرده بود دیگر نمی توانستیم در عراق بمانیم... در زمان انقلاب همیشه در راهپیمایی ها شرکت می کردیم؛ یعنی کار همیشگی ام شده بود که همراه با فرزندانم در راهپیمایی های زمان انقلاب شرکت کنم، این موضوع ادامه داشت تا این که انقلاب به پیروزی رسید و جنگ شد؛ وقتی جنگ شروع شد همه پسرانم رفتند جبهه، یکی از پسرانم بهیار بود و همراه با گروه پزشکان به جبهه اعزام می شد.» او ماجرای جبهه رفتن صادق و حسن را که پسران کوچکش بودند این گونه نقل می کند: «حسن و صادق چون سن کمی داشتند (?? سال) پدرشان اجازه نمی داد که به جبهه بروند و می گفت هر زمان که درستان تمام شد، بروید. حسن و صادق که از این وضعیت راضی نبودند، گفتند که اگر پدر اجازه ندهد، بی اجازه می رویم؛ البته می دانستم که این کار را نمی کنند چون گفته بودند که دوست دارند با اجازه به جبهه بروند تا بتوانند موفق باشند. خدا را شکر پدرشان موافقت کرد و آن ها بعد از یک ماه آموزش به جبهه اعزام شدند.» آرزویم ... «حسن» اولین فرزند خانواده انگیزه بود که به شهادت رسید. حاجیه خانم درباره نحوه شهادت او می گوید: «وقتی حسن شهید شد به من اطلاع ندادند؛ به یکی از برادرانش گفته بودند که او هم به اطلاع پدرش رسانده بود. روز پنجم عید بود و دیدم که همه به جنب و جوش افتاده اند و خانه را مرتب می کنند، بعد از چند ساعت بیشتر فامیل و آشنایان وارد خانه شدند، تعجب کردم و یک دفعه حالم منقلب شد. رفتم پیش پسر بزرگم و گفتم: «تو را به خدا از حسن و صادق چه خبری داری؟» گفت: خبری نیست. اما من باور نکردم و به اصرار از او خواستم که اگر خبری دارد به من بگوید که بالاخره گفت که حسن شهید شده است... آتش گرفتم، عکس حسن را برداشتم و زار زار گریه کردم، واقعا طاقت نداشتم و خواستم که مرا به بیمارستان ببرند تا فرزندم را ببینم؛ وقتی دیدمش خیلی آرام شدم.» از حاجیه خانم می پرسم که شنیدن این خبر چه حسی داشت؟ خیلی شمرده و آرام می گوید: «زیارت عاشورا که می خواندم، همیشه می گفتم ای کاش کربلا بودم و امام حسین(ع) را یاری می کردم؛ وقتی خبر شهادت فرزندانم به من می رسید می دانستم که به آرزویم یعنی خدمت به امام حسین(ع) رسیده ام و خوشحال بودم که پسرانم در راه اسلام شهید شدند؛ فکر کردن به این موضوعات مرا آرام می کرد هر چند که احساسات مادرانه ام را نمی توانستم کنترل کنم...» صادق وشهادت حسن نکته جالبی که حاجیه خانم دهقان به آن اشاره می کند باخبر بودن صادق از شهادت حسن بود: « صادق و حسن با هم به جبهه رفته بودند که صادق ترکش می
برچسب ها :
*
*