ّ ّ ّ ّ ّ
5 روز نبرد تن و تانک در محور جاده اهواز- خرمشهر: آسمانی‌ترین جاده جبهه‌ها
تاریخ و زمان ارسال :09 خرداد 1392
دسته بندی : یادداشت
5
خلاصه یادداشت :

با ورود به آخرین ماه بهار، این خردادماه است که از سال 42 و شروع نهضت امام خمینی تا به امروز مرکز بروز حادثه‌هایی ماندگار در تاریخ معاصر کشورمان شده است. در خرداد سال 61 و سومین روز از آخرین ماه بهاری و فقط یک ماه پس از عملیات فتح‌المبین، عملیاتی به دست بچه‌های روح‌الله رقم خورد که همه آن را با نام «الیبیت‌المقدس» میشناسیم.

با ورود به آخرین ماه بهار، این خردادماه است که از سال ?? و شروع نهضت امام خمینی تا به امروز مرکز بروز حادثه‌هایی ماندگار در تاریخ معاصر کشورمان شده است. در خرداد سال ?? و سومین روز از آخرین ماه بهاری و فقط یک ماه پس از عملیات فتح‌المبین، عملیاتی به دست بچه‌های روح‌الله رقم خورد که همه آن را با نام «الیبیت‌المقدس» میشناسیم. عملیاتی که بچه‌های روح‌الله تصمیم گرفتند طی آن ??? کیلومتر جاده اهواز تا خرمشهر را طی کرده و شهر خرمشهر را از دست مزدوران خارجی و متجاوزان آزاد کنند. این دو عملیات به قدری مهم بود که میگویند صدام تا یکی، دو سال از ضربه ناشی از آن مثل دیوانگان راه میرفت و میگفت: «سنته الاثنین ثمانین و ما ادراک مالاثنین ثمانین» یعنی سال ?? (میلادی) و کوچه و میدانی که در این سال چه بر ما گذشت. به همین منظور در ایام سالروز آزادسازی خرمشهر گذری کوتاه به این جاده و اتفاقات رخ داده در آن داشته‌ایم تا شاید آن دسته از خوانندگانی که مسافر کاروان‌های راهیان نور شدند، در گذر از این جاده بدانند که قدم در چه مسیر نورانی گذاشته‌اند. به این منظور گفت‌وگویی را با سردار سعید قاسمی از رزمندگان حاضر در عملیات الیبیت‌المقدس انجام دادیم تا مروری بر وقایع آسمانیترین جاده جبهه‌ها داشته باشیم. ?? کیلومتر پیاده‌روی تا جاده آسفالته مرحله اول عملیات الیبیت‌المقدس عبور از کارون و طی مسیری حدود ?? کیلومتر در شب توسط بچه‌های کم‌سن و سال آقا روح‌الله بود. این بچه‌ها در سنین ??، ?? و ?? سال ?? کیلومتر پشت سر فرماندهانی چون محسن وزوایی، حسین قجه‌ای، علی موحد، محمود شهبازی و... راه افتادند. علمداری سپاه روح‌الله در قد و قواره حسن باقری ?? ساله با ژنرال‌های ارتش در قرارگاه مشترک جلسه گذاشتند و پا به پای آنها حرف برای گفتن داشتند. طرح بسیار ظریف و خردمندانه و هوشیارانه‌ای بود و در کنار همه اینها اتصال و اتکال کامل به خداوند لایزال. مرحله اول طی این ?? کیلومتر از کارون تا جاده آسفالته و پنج روز نبرد تن با تانک روی این جاده از اهواز تا خرمشهر بود. طی این نبرد محسن وزوایی، حسین قجه‌ای و گردان سلمانش در جایی درگیر شدند و جنگیدند که از نظر نظامی پهلوی چپ و راست نداشت و از سه طرف چپ و راست و روبه‌رو روی سرشان آتش میریخت اما با این وجود مقاومت کردند و پا پس نکشیدند. عبور از صف تانکهای T??. در مرحله بعدی نیروهای اسلام و بچه‌های روح‌الله توانستند از میان صدها تانک T?? که آرپیجی هم به آنها کارساز نبود ?? کیلومتر پیشروی کرده و تا عمق دشمن پیش رفتند تا خودشان را به دژ مرکزی برسانند. در این مرحله به دلیل شدت درگیریها تقریباً سازمان رزمی برای نیروها باقی نمانده بود. در اینجا بود که شهید صیاد و محسن رضایی خدمت امام رسیدند و توضیحات را دادند. امام در جواب گفته بودند هر آنچه لازمه تدبیر است انجام دهید و مابقی را به او واگذار کنید. بعد از این شهید صیاد و محسن رضایی برگشتند و فرماندهان را جمع کردند و گفتند ما به امام این را گفتیم و امام چنین پاسخی دادند. فرماندهان هم بچه‌هایشان را جمع کردند و عین این سخنان گفته شد. متفق‌القول تصمیم گرفتیم که بجنگیم ولو از هر گردان یک سوم باقی مانده باشد. دژ مارد در مرحله سوم به دژ مارد رسیدیم که همه استکبار پشت آن حضور داشتند. یعنی از ?? ملیتی که در طول جنگ اسیر گرفتیم و از ?? کشوری که رسماً آمدند و کنار دشمن بعثی حضور داشتند. همه اینها به نوعی حرکت رزمندگان را از پشت خاکریز در مارد رصد میکردند. اینجا اتفاقی افتاد که شاید قابل باور نباشد. خودم در این مرحله به عینه دیدم که شب است و داریم از لابه‌لای تانکها به صورت ستونی حرکت میکنیم. به ما گفته بودند که با تانکها درگیر نشوید. اما مگر میشد؟ این تانکها در فاصله ??? الی ??? متری ما از همدیگر فاصله گرفته بودند. مگر میشود که آنها ما را نبینند؟ برای اینکه زمان را از دست ندهیم نماز مغرب و عشاء را در مسیر ‌خواندیم.چهار گردان بودیم که از لابه‌لای این تانکها عبور میکردیم که یکدفعه یک منور روشن شد. همه نشستند. پیش خودم فکر کردم خدایا! من دارم خدمه تانک را آن بالا میبینم. همین الان اگر دست روی مسلسل دوشیکا بگذارد یک دانه علف هم نیست که بچه‌های مردم در پشتش پناه بگیرند. همه قتل عام میشوند. در این بین آمدم «وجعلنا» بخوانم که ?? بار تکرار کردم اما به موجب استرسی که داشتم یادم رفت. حس میکردم که کار تمام است. سمت راست و چپم تانکها را میدیدم، پس چرا آنها ما را نمیبینند؟ به هر حال رفتیم جلو و عبور کردیم. دوباره خدمه منور را شلیک کردند. این بار گفتم که دیگر کارمان تمام است. اما باز هم ما را ندیدند و توانستیم ?? کیلومتر را تا درمارد از ل
برچسب ها :
*
*