ّ ّ ّ ّ ّ
پیرمرد بسیجی که از گرفتن آب از دست دشمن خودداری کرد
تاریخ و زمان ارسال :19 خرداد 1392
دسته بندی : یادداشت
7
خلاصه یادداشت :

نگرفتن آب از دست دشمن به یک فرهنگ در میان رزمندگان و بسیجیان در دوران دفاع مقدس تبدیل شده بود؛ فرهنگی که برگرفته از عاشورای حسینی بود. به گزارش ایرنا، بسیجیان طی دوران جنگ تحمیلی، بیشترین نیروهای جبهه را تشکیل می دادند؛ به گونه ای که از سن 17 سال تا پیرمردهای 70 تا 80 سال در آن حضور داشتند؛ حضوری که بدون چشمداشت و درآمد مادی بود.

نگرفتن آب از دست دشمن به یک فرهنگ در میان رزمندگان و بسیجیان در دوران دفاع مقدس تبدیل شده بود؛ فرهنگی که برگرفته از عاشورای حسینی بود. به گزارش ایرنا، بسیجیان طی دوران جنگ تحمیلی، بیشترین نیروهای جبهه را تشکیل می دادند؛ به گونه ای که از سن ?? سال تا پیرمردهای ?? تا ?? سال در آن حضور داشتند؛ حضوری که بدون چشمداشت و درآمد مادی بود. این افراد با انگیزه معنوی و الهی و براساس تکلیف به میدان آمدند و استقامت و پایداری آنها اعجاب جهانیان را برانگیخت، آنها بر سر جان با خدا معامله کردند و از این آزمایش سربلند و پیروز بیرون آمدند و بدین ترتیب در دوران دفاع مقدس برگ زرینی از افتخارات خود را در تاریخ انقلاب اسلامی و جهان ثبت کردند. ویژگی های معنوی، روحیه دشمن ستیزی و خروش بسیجیان را حتی می توان در خاطرات اسرای عراقی یافت. ** یکی از اسرای عراقی در نقل خاطره ای از حضورش در دوران جنگ می گوید: از حمله نیرو های ایرانی به جزیره مجنون کلافه شده بودیم، نیروهای سپاه دیوانه مان کرده بودند، این مسئله را فرماندهان بالا می دانستند که در حالت عادی ما نمی توانیم جزیره را پس بگیریم، بالاخره با استفاده از بمب های شیمیایی توانستیم نیروهای شما را به عقب نشینی وادار کنیم و منطقه ای را که در آن مستقر بودیم، دوباره پس بگیریم. ماجرایی که برایتان تعریف می کنم، بعد از پیشروی ما در همین منطقه از جزیره اتفاق افتاد: ما برای پاکسازی و بررسی سنگر نیروهای ایرانی که حالا عقب نشینی کرده بودند، وارد عمل شدیم. از جمله سنگرهایی که به دست ما افتاد، یک سنگر پدافندی بود که بر اثر اصابت چند خمپاره ویران شده بود، وقتی من بالای این سنگر رسیدم، متوجه دو پا شدم که از لابلای بلوک ها بیرون زده بود، خاک ها و قطعات شکسته بلوک ها را کنار زدم، او هنوز زنده بود و این خیلی باعث تعجبم شد، چون با استفاده از بمب های شیمیایی بیشتر کسانی که در آن اطراف بودند، صدمه دیده بودند. به اتفاق یکی از دوستانم به نام قاسم به هر زحمتی بود، او را بیرون کشیدیم، یک پیرمرد بود، لایه ای از خاک روی تمام صورتش را پوشانده بود، لبهایش کاملا خشک شده بود، برایش کمی آب آوردم و دستم را زیر گردنش بردم تا سرش را کمی بلند کنم تا بتواند آب بخورد. ولی او با همان دهان خشک به صورتم آب دهان انداخت، با اینکه خیلی ناراحت شده بودم ولی بار دیگر به توصیه فرمانده گردان، سعی کردم تا کمی آب بخورد، اما او بار دیگر این کار را تکرار کرد، من هم عصبانی شدم و رهایش کردم، با اینکه آن پیرمرد زخمی نشده بود، ولی بدنش به شدت کوفتگی داشت. بعد از اینکه متوجه بعضی از نیروهای ایرانی در آن حوالی شدیم، عده ای را مامور کردیم تا آنها را تعقیب کنند، نیروهای ما توانستند، شش نفر از ایرانی ها را اسیر کنند. در میان این عده جوانی بود که هنوز صورتش مو نداشت، زبان کردی را خوب صحبت می کرد زیرا بعضی از افراد ما با او کردی صحبت می کردند، ما از او خواستیم به دلیل بدحالی این پیرمرد کمی آب به او بخوراند به همین خاطر آن جوان را بالای سر آن پیرمرد آوردیم اما از دست آن جوان هم آب نخورد. ما تمام اسلحه ها را جمع کردیم و با سوار کردن اسرا به همراه آنها به عقب آمدیم، پیرمرد بسیجی هم با ما بود، بعد از اینکه به مقر رسیدیم من از اسرا جدا شدم ولی این بخش از صحبت هایم را از شنیده های یکی از شاهدین می گویم. سروان دستور داد تا کیک و نوشابه ای برای پیرمرد بیاورند ولی او باز هم چیزی را از دست نیروهای ما قبول نکرد، آن پیرمرد گفت، شما کافر هستید و من از دست کافران چیزی نمی گیرم، فردای آن هروز آن پیرمرد فوت کرد و در همان قرارگاه دفن شد، باقی اسرا هم به عقب منتقل شدند.
برچسب ها :
*
*