ّ ّ ّ ّ ّ
به یاد زنانی که آزاده‌اند
تاریخ و زمان ارسال :20 خرداد 1392
دسته بندی : یادداشت
5
خلاصه یادداشت :

هر صفحه‌اش را که ورق میزنی، باز میرسی به همان نقطة اول: «ایمان». هر خاطره را که مرور میکنی، باز میرسی به همان نقطة اول: «ایمان». از لابه‌لای دردها، رنج‌ها، شکنجه‌ها، فراق‌ها، محرومیت‌ها و تنهاییها، باز هم میرسی به همان نقطة اول: «ایمان». تنها ایمان است که همة این سختیها را قابل‌تحمل میکند. ایمان است که دشمن سفاک را در هم میشکند و به «اسیر»، عزت و عظمت میدهد. این ایمان است که غرور فرمانده بعثی را جریحه‌دار و او را حیران میکند. 20 خرداد 1392-09:38:43

هر صفحه‌اش را که ورق میزنی، باز میرسی به همان نقطة اول: «ایمان». هر خاطره را که مرور میکنی، باز میرسی به همان نقطة اول: «ایمان». از لابه‌لای دردها، رنج‌ها، شکنجه‌ها، فراق‌ها، محرومیت‌ها و تنهاییها، باز هم میرسی به همان نقطة اول: «ایمان». تنها ایمان است که همة این سختیها را قابل‌تحمل میکند. ایمان است که دشمن سفاک را در هم میشکند و به «اسیر»، عزت و عظمت میدهد. این ایمان است که غرور فرمانده بعثی را جریحه‌دار و او را حیران میکند. این ایمان است که دشمن را خلع سلاح کرده و به اسیر، تاب مقاومت میدهد و چه زیبا فرمود رهبر فرزانة انقلاب دربارة انقلابی که خمینی کبیر، آن مجاهد وارسته، بنیان آن را بنا نهاد که: «انقلاب، ایمان است، اعتقاد است، دین است، دین که از انسان فاصله نمیگیرد.» و این ایمان انقلابی چه جبروت و شکوهی دارد؛ وقتی در قلب زن مسلمان اسیر جای میگیرد و هیمنة دشمن را در هم میشکند. قطرة باران که ببارد، رود میشود. رود که جاری شود، از لابه‌لای سنگ‌ها، راهش را پیدا میکند تا دریا شود. دریا که متلاطم شود، صخره‌ها را در هم میکوبد تا به اقیانوس برسد. امام خمینی، قطرة بارانی بود از جانب رب رحیم که «فاطمه، معصومه، حلیمه، مریم و...» را در کنار مردان آزاده و وارسته، به مجاهدتی شگرف، آن هم در زندان‌های رژیم بعثی عراق کشاند و آن‌ها چنان جلوه‌ای از خود نشان دادند که دشمن متجاوز را به زانو درآوردند و حالا جلواتش از ایران (‌قلب اردوگاه اسلام) به فلسطین و لبنان میتابد و راه را روشن و نورانی میکند. دختران انقلابی خمینی کبیر، آن‌قدر باعظمتند که شرح زاویه‌های پیدا و پنهان دوران اسارت آن‌ها، در این نوشتار کوتاه نمیگنجد و ما فقط به ذکر گوشه‌هایی از درد و رنج آن‌ها که در سایة ایمان و معنویت، قابل‌تحمل بود، فهرست‌وار میپردازیم. باید میماندم خانم «فاطمه ناهیدی» که در رشتة مامایی از دانشگاه شهید بهشتی فارغ‌التحصیل شده است، دربارة دلیل حضورش در جبهه میگوید: «احساس میکردم وظیفه دارم در جبهه بمانم. (به خودم میگفتم:) «اگر هیچ کاری نمیتوانم بکنم، حضور من به‌عنوان یک زن میتواند باعث قوت قلب رزمندگان شود.» نقش زنان را در پیروزی انقلاب دیده بودم و در خیلی موارد، زنان عامل تهییج و حرکت مردان بودند. باید میماندم و از انقلابم، از مملکتم دفاع میکردم. توکل کردم به خدا. صبح از آن همه تردید و دلهره خبری نبود.» 1 انگار چیز عجیبی دیده باشد لحظة اسارت، لحظة سختی است. هزار فکر جورواجور به ذهن آدم خطور میکند. دلهره و اضطراب و از همه سخت‌تر، انتظار اینکه چه اتفاقی خواهند افتاد، کشنده است؛ اما در آن لحظة سخت، فقط یک چیز آرامش‌بخش است و به همة این اضطراب‌ها خاتمه میدهد و آن «یاد خدا» است. «من را که گرفتند، شادی کردند، هلهله کردند، تیر هوایی زدند. چندش‌آور بود. با خودم کلنجار میرفتم. باید آرام میشدم. باید باور میکردم اسارت را. نشستم با خودم فکر کردم. احساس میکردم این من نیستم که اسیر شده‌ام. من یک زن ایرانی مسلمان هستم و باید چهرة واقعی او را نشان میدادم. خودم را سپردم دست خدا و خواستم کمکم کند. نزدیک ظهر بود. سربازی را فرستاده بودند تا مراقبم باشد. بلد نبودم به زبان عربی حرف بزنم. با ایما و اشاره به او گفتم میخواهم نماز بخوانم. رفت از فرماندهشان اجازه گرفت. دست و پایم را باز کرد و از آن گودال مرا برد جای دیگر. سر تا پایم خاکی بود. مانتوم پر از لکه‌های خون شده بود. تیمم کردم و نماز خواندم. او زل زده بود و نگاهم میکرد. انگار چیز عجیبی دیده باشد...» 2 با خون دستم نوشتم، الله اکبر شرایط سخت زندان، کمبود وسایل بهداشتی، وجود حشرات و حیوانات موذی که سلامتی آن‌ها را تهدید میکرد، عدم اطلاع صلیب سرخ از حضور آن‌ها، بیاطلاعی خانواده‌ها، فشارهای روحی و... همه دلایلی بودند که باعث شد این چهار زن صبور را به فکر اعتصاب غذا بیندازد و اعتصابی که با شکنجه‌ای سخت شروع شود و با ریختن خون و کبود شدن ادامه پیدا کند، کمر دشمن را خواهد شکست. «غسل شهادت کردیم. به نگهبان گفتیم: «میخواهیم رئیس زندان را ببینیم.» میخواستیم اتمام حجت کنیم. به مسخره گرفت و گفت: «من رئیس زندانم، چهکار دارید؟» گفتم: «اگر نیاوریدش، هر اتفاقی افتاد، مسئولیتش با خودتان. ما ساکت نمیمانیم.» گفت: «رئیس زندان نمیآید، هر کار میخواهید بکنید.» ما شروع کردیم به در زدن و شعار دادن. بچه‌ها از سلول‌های دیگر فکر کرده بودند چی شده؟ آمده بودند از زیر در اعتراض میکردند که با ما چهکار دارند؟ یکی از نگهبان‌ها که اسمش را ژنرال گذاشته بودیم، عصبانی شد و در را باز کرد، آمد تو. تهدید کرد که اگر ساکت نشوید، میزنمتان. حلی
برچسب ها :
*
*