ّ ّ ّ ّ ّ
خوشحالی شیرودی برای چه بود
تاریخ و زمان ارسال :10 تیر 1392
دسته بندی : یادداشت
18
خلاصه یادداشت :

شیرودی در حالی که هیچ اثری از غرور و خودخواهی در وجودش نبود، سرش را پایین انداخت و با آرامش دستی بر شانه‌ام زد و گفت: فکر نکن که شیرودی کاری انجام داده است. خلبان شهید شیرودی از جمله خلبانان شجاعی بود که در طول دوران دفاع مقدس با اتکاء به نیروی ایمان، خالق حماسه های فراوانی شد. مطلب زیر بیان یکی از فداکاری ها و شجاعت های اوست . 10 تیر 1392-11:06:47

شیرودی در حالی که هیچ اثری از غرور و خودخواهی در وجودش نبود، سرش را پایین انداخت و با آرامش دستی بر شانه‌ام زد و گفت: فکر نکن که شیرودی کاری انجام داده است. خلبان شهید شیرودی از جمله خلبانان شجاعی بود که در طول دوران دفاع مقدس با اتکاء به نیروی ایمان، خالق حماسه های فراوانی شد. مطلب زیر بیان یکی از فداکاری ها و شجاعت های اوست . *** در یکی از عملیات‌های مهم و سرنوشت ساز در منطقه سرپل ذهاب، کمک خلبان شیرودی بودم. همزمان خلبان حسین علیپور و اسد آمندخت هم با بالگرد ضد تانک «تاو» ادوات زرهی دشمن را شکار میکردند. نیروهای عراقی پس از پیشروی و اشغال مواضع ما در منطقه عملیات «دشت دیره» و «تنگ قاسم آباد» با ایجاد موانع و حفر سنگرهای تانک، دست به شگرد خاصی زده بودند. آنها تانکها را پشت سنگر و درون گودال‌ها در یک ردیف گذاشته بودند که فقط لوله‌ تانکها دیده میشد. این روش، کار ما را بسیار سخت و مشکل میکرد؛ زیرا هدف یابی و هدایت موشک در این گونه موارد بسیار سخت و تا حدی غیرممکن بود. آن‌ها با این شگرد نیروهای ما را زمین‌گیر کرده بودند؛ طوری که عملا کاری از بالگردهای ما ساخته نبود. در چند مرحله از عملیات سعی کردیم آن‌ها را از پشت سنگرهای نفوذناپذیرشان بیرون بکشیم و منهدم کنیم! اما هربار ناموفق‌تر از گذشته به پایگاه برمیگشتیم. یک شب که تاریکی همه جا را فراگرفته بود و صدای ریزش دانه‌های باران درون ناودان‌های حلبی آهنگ خوشی را مینواخت، و آرام آرام با شرشر و شدت بیشتری بر زمین خشک و تشنه منطقه مینشست، صدای گوش نواز باران خلبان شیرودی را چنان خوشحال کرد که مشتش را گره کرد و در هوا کوبید و لبخند‌زنان گفت: آن چیزی که میخواستیم شد! خوشحالی او باعث تعجب همهی ما بود. صبح زود که هوا هنوز روشن نشده بود، آماده پرواز شدیم. بعد از پرواز در آسمان «ده نسار» وارد منطقه‌ «کاسه کبود» شدیم. آسمان نیمه ابری، هوای پاک و زلال و زمین گل‌آلود در انتظار ما بود. کمکم به مواضع دشمن نزدیک شدیم‌. حالا خوشحالی دیشب شیرودی را درک میکردیم! زمین گل ‌آلود و ریزش باران سیل‌آسا کار ما را آسان کرده بود. آب، درون سنگرهای حفر شده رفته و گودال‌های مملو از آب باعث شده بود تانکها به زحمت بتوانند از گودال‌های کنده شده بیرون بیایند. دراین شرایط همه چیز برای شلیک موشکهای ما آماده بود. تانکهای فرو رفته در گل طعمه‌ لذیذی برای موشکهای تاو بودند! شیرودی از علیپور خواست برای شکار آماده باشد و شرایط را برای موشکهای اسد آمندخت مهیا سازد. ما هم از مسیر دیگری برای سرگرم کردن تانکها وارد مهلکه شدیم.حس و حال عجیبی داشتیم، بالگرد ما مسلّح به گلوله‌ها و راکت‌هایی بود که بر بدنه‌ پولادین و محکم تانکها اثر نمیکرد، اما باید آن‌ها را مشغول می کردیم تا دوستان با موشکهای تاو آن‌ها را یکی یکی شکار کنند. با عبور از چند تپه ماهور به «تنگ کورک» رسیدیم و به تانکهای دشمن نزدیک شدیم. شیرودی وقتی فهمید خلبان علیپور در جای مناسبی آماده‌ عملیات است، با شلیک چند گلوله به سمت ادوات زرهی دشمن حمله را آغاز کرد، همزمان با اصابت هر موشک آمندخت بر پیکر تانکهای متجاوز، صدای تکبیر علیپور از رادیو به وضوح شنیده میشد. خلبان شیرودی به هر کدام از بچه‌ها لقبی داده بود و هر کسی را با آن لقب صدا میزد، ایشان به شهید هادیان میگفت: آقا شیره و خلبان صفر پایخان را پلنگ صدا میزد. مرحله‌ دوم عملیات را آغاز کردیم. خلبان شیرودی رو به من کرد و گفت: علیخان آماده‌ای؟ با اشاره‌ سر جواب مثبت دادم و نیم نگاهی به من انداخت و گفت: مراقب اطراف باش. ابتدا گردش در سطوح زمین انجام دادیم و سپس از پشت تپه‌های باران خورده آرام‌آرام بالا آمدیم و دقیقا روبروی تانکهای دشمن قرار گرفتیم. زمین گل‌آلود باعث ماندن و کندی حرکت تانکها شده بود. خدمه‌ تانکهای مانده در گل با چرخاندن جک، زمین و آسمان را به گلوله بسته بودند، زیاد به آن‌ها نزدیک بودیم از چپ و راست به سمت ما و تپه شلیک میکردند. ترس چون جغدی در درونم رخنه کرده بود. با ترس و دقت و با چشم‌های نگران به اطراف نگاه میکردم، ناگهان دیدم چهار موشک هم‌ چون شهابی به سمت ما در حرکت هستند، با فریاد گوش‌خراشی گفتم: موشک! موشک! مرگ را در یک قدمی خود حس کردم، احساس ناخوشایندی داشتم، انگار روح از بدنم در حال خارج شدن بود! با کلماتی جویده جویده شده تکرار میکردم: چه ...چهار... چهارتا. خلبان شیرودی با فریادم با گردشی تند بالگرد را به پشت تپه کشاند و موشکها سوت کشان در درون تپه‌ خاکستری آرمیدند. نفس راحتی کشیدم، اما دیری نپایید که با اصابت موشک و شلیک گلوله‌ها و نزدیکی ما به سطح زمین و گل و لای زی
برچسب ها :
*
*