ّ ّ ّ ّ ّ
«محمدعلی کارآموزیان» لحظه شیمیایی هنوز بوی گاز خردل جان رزمندگان ایرانی را می‌سوزاندشدن و روزهای پس از آن را به تصویر می‌کشد/
تاریخ و زمان ارسال :13 تیر 1392
دسته بندی : یادداشت
12
خلاصه یادداشت :

«محمدعلی کارآموزیان» لحظه شیمیایی هنوز بوی گاز خردل جان رزمندگان ایرانی را میسوزاندشدن و روزهای پس از آن را به تصویر میکشد/ زمانی که تصمیم به مصاحبه با جانبازان شیمیایی دوران دفاع مقدس گرفتم نمیدانستم تا چه اندازه کار سختی پیش رو خواهم داشت. قصد داشتم با این جانبازان گفت‌وگو کنم و بخواهم لحظاتی که تلخی ِ گزنده عامل بمب‌های شیمیایی که تا عمق جانشان را سوزانده به تصویر بکشند. از دامنه روزها و لحظاتی که هنوز پس از گذشت حدود 28 سال با آن دست به گریبانند، بگویند. از گرانی و نبود دارو، از حال نه چندان مساعد خود، از روزگار غریبانه‌شان.

زمانی که تصمیم به مصاحبه با جانبازان شیمیایی دوران دفاع مقدس گرفتم نمیدانستم تا چه اندازه کار سختی پیش رو خواهم داشت. قصد داشتم با این جانبازان گفت‌وگو کنم و بخواهم لحظاتی که تلخی ِ گزنده عامل بمب‌های شیمیایی که تا عمق جانشان را سوزانده به تصویر بکشند. از دامنه روزها و لحظاتی که هنوز پس از گذشت حدود ?? سال با آن دست به گریبانند، بگویند. از گرانی و نبود دارو، از حال نه چندان مساعد خود، از روزگار غریبانه‌شان. اما وقتی به سراغ‌شان رفتم و صدایشان را شنیدم تنم لرزید. پاهایم سست شد. شرمنده شدم. بعضیهایشان حالشان آنقدر بد بود که به سختی میتوانستند صحبت کنند و چند کلمه‌ای حرف بزنند. صدایی آرام و خش‌دار همراه با سرفه‌های ممتد و طولانی میخواست بفهماند که حتی چند لحظه حرف زدن به او و حنجره‌اش آسیب میزند و حالش را بد میکند. برخی نیز تصمیم گرفته بودند در همان خلوت ناخواسته و خواسته خود، ساکت بمانند، بسوزند و بسازند. گویی مصائب و مشکلات جانبازان شیمیایی هیچ‌گاه تمامی ندارد. یاد اهالی شهرستان سردشت در هفتمین روز از تیرماه ?? افتادم. در روزهای گرم و سوزان تیر ماه بود که مردم سردشت از استان آذربایجان غربی به جای اکسیژن، گازهای سمی را استنشاق کردند. در این روز نیروی هوایی عراق چهار نقطه پرجمعیت شهر را بمباران شیمیایی کرد که ??? نفر از ساکنان غیرنظامی شهر کشته و ???? تن دیگر نیز در معرض گازهای سمی قرار گرفتند و مسموم شدند. بعد از این حمله بود که سردشت اولین شهر قربانی جنگ‌افزارهای شیمیایی در جهان پس از بمباران هسته‌ای هیروشیما نام گرفت. یاد جانباز شیمیایی احمد پاریاب افتادم. همان سردار ِ تنهایی که چندی پیش در ورامین جانش را تقدیم حضرت دوست کرده و پرواز کرد. پاریاب همان جانباز شیمیایی بود که چهار روز پس از شهادتش، اهالی محل متوجه نبود او شدند و هنگامی که با پیکر بیجان او روبه‌رو شدند چند روز از شهادتش گذشته بود. او با اثرات بمب شیمیایی که از زمان جنگ تا امروز روح و جانش را میسوزاند تنها مانده بود. شیمیایی شدن در ?? سالگی بالاخره پس از چند بار رفتن و آمدن و تماس گرفتن «محمدعلی کارآموزیان» یکی از جانبازان شیمیایی ??درصد دقایقی همکلام‌مان شد و از لحظه شیمیایی شدن و وضعیت حالش پس از آن گفت. با اینکه صحبت کردن مداوم و طولانی، حنجره آسیب‌دیده‌‌اش را اذیت میکرد ولی کارآموزیان ما را تحمل کرد و سخاوتمندانه از دقایق و ساعاتی گفت که از سخت‌ترین لحظات عمرش بوده است. او امسال ?? ساله شده. زمانی که تنها ?? سال بیشتر نداشته شیمیایی میشود. میگوید در ?? سالگی از یک طرف با مسائل زندگی خودش درگیر است و از طرف دیگر با مسائل مربوط به شیمیایی بودنش. کارآموزیان میگوید: «من سال ?? عازم جبهه‌ها شدم و تا سال ?? که در عملیات والفجر? شیمیایی شدم به طور مداوم و بدون وقفه در جبهه‌ها حضور داشتم. بعد از آن برای مداوا به کشور هلند رفتم و چند ماهی آنجا تحت مداوا قرار گرفتم. سپس در عملیات مرصاد حضور یافتم. پس از اتمام جنگ به کرمان، استان محل زندگیام برگشتم.» آنچه میخوانید روایت این جانباز شیمیایی از حضورش در جبهه‌هاست. عملیات والفجر? بیستم بهمن ماه انجام شد. ما یک روز در منطقه و در جلوی جبهه در خط مقدم بودیم و عصر برای استراحت به آن سوی اروند که خاک خودمان بود برگشتیم. شب را در خانه‌ای که برای اهالی آنجا بود استراحت کردیم و صبح بعد از خوردن صبحانه در حال آماده شدن برای رفتن به منطقه بودیم. صبح خیلی زود از خواب بیدار شدیم. هوا هنوز گرگ و میش بود. من در چارچوب در ورودی رو به حیاط ایستاده بودم. ناگهان یکی از بچه‌هایی که در حیاط بود فریاد زد: «بچه‌ها بمب آمد.‌» ما در یک لحظه دیدیم حدود شش متری ما و بر روی سقف خانه‌ای انفجاری رخ داده. در چشم به هم زدنی در و دیوار و سقف روی بچه‌هایی که داخل خانه بودند، فروریخت. من یک لحظه اطرافم را نگاه کردم دیدم اطرافمان پر از گازهای شیمیایی شده. ما هم نه ماسکی داشتیم نه چیزی که مانع ورود این گازها به داخل بدنمان بشود. فقط شانس آوردیم آن لحظه جلیقه‌ها و بادگیرهایی که برای حملات شیمیایی در نظر گرفته بودیم بر تنمان بود. تا مدت زمانی که آمدیم ماسکها را بزنیم، گازهای شیمیایی را مستقیم تنفس کرده بودیم. بالاخره توانستیم ماسکها را به صورت بزنیم و از آنجا بیرون زدیم. ولی بلافاصله دوباره برگشتیم. چون بچه‌ها زیر آوار مانده بودند. برگشتیم و شروع کردیم به کمک کردن تا رزمندگان را از زیر آوار دربیاوریم. ولی گاز اثر خودش را کرده بود و بعد از نیم ساعت حالت سرگیجه و حالت تهوع شدیدی به ما دست داد. بعد از آن ما را سریع به بیمارستان صحرایی که در نزدیکی خط مستقر بود، فرستادند. ترکش‌های آب
برچسب ها :
*
*